به‌دنبال بهانه‌های كوچك رنگي اميد| صفحه‌ی اصلی |روزهای خوش رنگ من

بايگانی مطالب: تمرین زندگی

سه شنبه ۱۶ تیر ۸۸::July 7, 2009

بله.

مديرعامل مهربان مي‌گويد: شكست يك فايده بزرگ دارد، اگر بتواني بعد از دچار‌شدنش بلند شوي..خودت را بتكاني، فكر كني، عواملش را تجزيه و تحليل كني، نااميد نشوي، و دوباره اقدام كني و پيروز شوي.
او اعتقاد دارد اين پيروزي، بسيار محكم‌تر و پايدارتر از وقتي‌ست كه بدون هيچ شكستي، برنده مي‌شوي.
مي‌گويد: كسي كه يك‌بار شكست مي‌خورد و دفعه بعد پيروز مي‌شود، يك دستاورد بزرگ دارد و آن اين است كه يك بار براي تمام زندگي‌اش مي‌فهمد كه قادر است شكست را، شكست بدهد.

جمعه ۲۱ فروردین ۸۸::April 10, 2009

ديگر-شاد-سازي

از خستگی رو به موتم! نمایشگاه به‌شدت شلوغ بود و دو نفری غرفه را اداره‌کردن، کار سختی‌ست. ما تجربه نمایشگاه در تهران را نداشتیم و من فکر می‌کردم مثل اراک و کیش فرصت حسابی برای مرور کردن کارهای عقب‌افتاده خواهم‌داشت. اما اینجا واقعا شلوغ است، مخصوصا امروز که جمعه بود و همه رنگ آدمی آمده بود.. بیشتر افرادی که سراغمان می‌آمدند سوالاتی درباره یک گلدان خانگی و دو تا درخت باغچه‌شان داشتند. درست مثل اینکه بروی مهمانی و با یک دکتر برخورد کنی و همه دردهایت یادت بیاید. خوب .. ما وظیفه داریم به روی همگی لبخند بزنیم و جواب بدهیم.
معاون وزیر دوبار بازدید کرد. بار اول که به‌کل متوجه‌ش نشدیم! من اصلن خود وزیر را هم نمی‌شناسم چه‌برسد به معاونش. بار دوم هم یک دقیقه بود که نشسته بودم روی صندلی و اتفاقی بازدید‌کننده نداشتیم و همکارم رفته بود سیگار بکشد. فلاش عکاسها می‌گفت این آدمی که دارد آرام قدم می‌زند و مدیر نمایشگاه همراهی‌اش می‌کند باید مهم باشد.. ولی من فقط جواب سلامش را دادم! وبعد متوجه شدم بازهم معاون وزیر بوده. البته ما به وزیر و معاونش کاری نداریم. آنها هم با ما. طرفداران ما کشاورزانند و مغازه‌دارن.. که ما هم به‌شدت بهشان علاقه‌مندیم و تنها علامت مشخصه‌شان دستهای بزرگ و کت-شلوارهای معمولی‌ست. البته کشاورزان نمونه و صنعتی هم هستند.. اما تعدادشان کم است.
خلاصه استقبال خیلی خوبی از نمایشگاه می‌شود. کار ما تازه از دوشنبه شروع خواهد‌شد که باید پیگیر این آدمها باشیم..
..
چندوقت است به این فکر می‌کنم که چه‌خوب است آدمهایی که دهان گرم دارند( به‌قول مشهدی‌ها!).. تعارف بلدند.. و خیلی رک نیستند. اصلن گاهی زندگی نیازی به‌رک بودن زیادی ندارد. آدمهایی که مثلن می‌دانی بار قبل که به‌خانه‌ات دعوت شدند، حضور یک آدم غریبه زیاد برایشان دلچسب نبود ولی امروز بهت می‌گویند اتفاقن بهشان با او خوش گذشته..یا بهت می‌گویند خیلی جوانی.. با اینکه خودت می‌دانی داری وارد بخش سراشیب زندگی می‌شوی.. یا حتی خودت که به‌ خیلی‌ها درباره‌شان تعارف می‌کنی..
بسیاری از اینها اغراق است، در اين حد كه از نكات منفي كوچك گذشت كني..يا يك نكته مثبت كوچك را با زيبابين ببيني و درباره‌اش بگويي..اما اين گفتن، دل را شاد می‌کند و آرامش می‌دهد.. چه اشکالی دارد اگر بتوان با این زبانی که یک تکه گوشت بیشتر نیست، به‌کسی آرامش داد؟

چهارشنبه ۱۹ فروردین ۸۸::April 8, 2009

خود-شاد-سازی

نشسته ام توی شرکت. بازهم مثل آدم کار کردم. آخر هفته نمایشگاه داریم. امروز باید غرفه را می‌چیدیم. رفتیم نمایشگاه و دیدیم که هنوز دارند دنبال پیمانکار موکت می‌گردند! برگشتیم. ساعت دو باید دوباره بروم.
اگر آدم قبل از عید بودم، خودم نمی‌رفتم. مسئول فروش را می‌فرستادم با تحصیلدارمان. اما در این مدت که خیلی باخودم فکر کردم، دیدم یکی از نقاط ضعف من در کار این است که حضور فیزیکی کمی در محل دارم. برای همین خیلی وقتها دوباره کاری می‌شود. و در ضمن به‌نظرم وقتی مدیر خودش قاطی کار می‌شود، مخصوصا کارهایی از این مدل، بچه‌ها با ذوق بهتری کار می‌کنند.
برای همین امروز سه‌تایی می‌رویم و سه‌روز آینده را هم خودم همراه مسئول فروش توی غرفه می‌ایستم.

عصر می‌روم یوگا. بعد از یک سال؟! دیروز کسی توی رادیو می‌گفت که مدیتیشن باعث آرامش، تمرکز، زیادشدن صبر و تحمل آدم می‌شود. این آقای مدیر کارخانه‌مان که گفتم آدم شاهکاری‌ست، هر روز صبح و عصر نیم ساعت مراقبه می‌کند. شاید برای همین خیلی آدم خوبی‌ست؟ ها ؟ ولی من مطمئنم که در تمامی روزهای باقیمانده عمرم قادر نخواهم‌بود ساعت پنج صبح برای نیم ساعت مراقبه، خودم را از خواب بیدار کنم. :-)

بقیه اوضاع خوب است. از دیروز عصر این ترانه توی ذهنم وول می‌زند: گر نکوبی شیشه غم را به‌سنگ ، هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ..
اگر درست یادم باشد شعر فریدون مشیری‌ست. صبح که باز خودم را با التماس بیدار کرده‌بودم، جلوی آینه ایستاده بودم و این شعر همین‌طوری می‌آمد و می‌رفت.. فکر کردم کاملا درست است! اصلن چرا با این فکر بروم سر کار که : ای کاش می‌شد یک ساعت دیگر بخوابم؟
به‌جایش می‌شود فکر کنم: چه خوب! دارم می‌روم شرکت.. یک عالمه روز جدید و برنامه جدید پیش رو دارم!
و بعد متوجه شدم همین‌طور الکی الکی آدم شیشه غم را می‌تواند به سنگ بکوبد...و شاد شود...

پنجشنبه ۲۹ اسفند ۸۷::March 19, 2009

...

فرصتی هست برای نوشتن..یک روز تا عید مانده و من در این روزها به‌شدت حسرت می‌خورم. حسرت عمری که ناغافل هدر دادم و نفهمیدم و طاقش زدم با آنچه سزاوار نبود..
سالی که گذشت هیچ کس بیش از خودم مایه آزارم نبود و نشد.. و امروز از کسی بیش از خودم دلگیر نیستم.
در این روزهای آخر سال اتفاقی رخ داد که وادار شدم بیایستم و نگاهی به‌پشت سر بیاندازم.. و حیرت‌زده متوجه شوم تمام روزهای سال را به‌بطالت گذراندم، مثل اسب عصاری دویدم دور یک میدان و وقتی به‌خودم آمدم دیدم در همان نقطه صفر هم که بودم، نیستم..بسیار چیزها را فدای آن‌چه نباید کردم.. و خیلی دیر متوجه شدم..
امروز که نوشته علیمان را خواندم، دیدم هیچ چیزی از خدا برای سال نو نمی‌خواهم، جز یک جو معرفت برای خودم .. که امسال زیر صفر منحنی معرفت زندگی کردم و متاسفم ..
دلم می‌خواهد آدم شوم.
تمام آنچه از دست‌دادم به‌خاطر جهالت بی‌پایانم بود..به‌خاطر گم شدن میان اعداد و ارقام و ضرب و تقسیم‌های بی‌پایان..به‌خاطر از دست‌دادن روحیه گذشت و اغماض از ضعف مردمان.. و ندیدن ضعف‌ها و کمبودهای فاحش خودم که امروز تمام اینها مایه شرمندگی من از خودم هستند.
راستش .. اصلن نمی‌دانم چطور می‌شود جبران کرد؟
من .. همه دلتنگی‌ها را گذاشتم برای همین آخرین روز.. و نمی‌دانم چرا می‌نویسم؟ فقط دلم خواست بگویم حق با علیمان است.. حقیقت گاه فاصله زیادی با واقعیت دارد.

یکشنبه ۲۵ اسفند ۸۷::March 15, 2009

نوروز مبارك باشد.

خوب .. من فکر می‌کنم شاید دیگر فرصتی در این سال نباشد تا بتوانم نوروز را بهتان تبریک بگویم.
فرداشب می روم مشهد. و از الان تا فردا شب را به‌دوندگی دنبال کارهای نیمه تمام خواهم‌گذراند.
برای همه سالی خوب را آرزو دارم. سالی که گذشت، خوب نبود.. دوست ندارم بنویسم چقدر سختی از سرم گذشت. گذشته‌ها گذشته‌اند و امیدوارم تجربه‌اش به‌یادم بماند و خطاهای بسیارش را دیگر تکرار نکنم.
بادا که سال جدید سال سلامتی، دل خوش، سازندگی و پویایی برای همه‌مان باشد.
اگر مشهد فرصتی پیش بیاید باز می‌نویسم.

دوشنبه ۱۹ اسفند ۸۷::March 9, 2009

سربالايي

بي‌نهايت خوابم مي‌آيد.. پريشب تا ساعت دو و نيم بي‌خوابي زده بود به‌سرم از فرط انرژي مثبت و فكرهاي رنگي مختلف. اصلن همان حجم رنگ باعث شد كه پست قبل را بنويسم..راستي از همه شما براي اين‌همه لطفتان ممنونم..
ديروز هم مي‌خواستم زود برگردم و كمي استراحت كنم اما نشد. مديرعامل مهربان بعد از يك سال فقط براي پانزده‌روز آمده ايران و بايد همه كارها علاوه بر فشردگي مخصوص خود پايان سال، در همين پانزده روز با او هماهنگ شوند..براي همين ديشب تا نه و نيم شركت بودم و باز شب دير خوابيدم.. صبح هم كله سحر فتم شركت..حالا همين‌جا مي‌توانم درحال نوشتن بخوابم.. كه نبايد، چون باز شب بي‌خواب مي‌شوم..

پدر و مادرم مي‌آيند. برنامه‌هايم كمي به‌هم ريخته. مادرم به‌خاطر درد شديد كمرش رفت دكتر و متوجه شديم بيماري‌اش پيشرفته است. نبايد زياد راه برود و شايد بهتر بود اصلن اين سفر را كنسل كند. ولي به‌خاطر عمل قريب‌الوقوع بعد از عيدش گفتم بيايند، نكند بعدن نشود تا مدتها سفر كنند.
از طرفي آمدن مديرعامل مهربان و ماندنش تا سي اسفند، نمي‌گذارد اين يك هفته را درست بهشان برسم. خيلي همت كنم ساعت پنج خانه خواهم‌بود و اين دو نفر تا آن‌وقت در خانه تنها مي‌مانند، چون پياده‌روي آن هم با اين سربالايي محل ما ناممكن است.
خاله‌ام كه براي اين ايام خيلي روي بودنش حساب مي‌كردم، به‌ناگاه رفت آمريكا! و كسي نيست تا روزها بهشان سربزند و كمي سرحالشان كند.
با وضع بيماري مادرم نمي‌دانم آيا مي‌توانند اين همه جاهايي كه قرار بود ببرمشان، با هم برويم؟ چوبكده را كه مطمئنن بايد تنها بروم. ولي جاهاي ديگر؟
براي اين پانزده روزي كه هستند بايد فكر كنم و برنامه‌هايي مناسب احوالشان بچينم. خودم تنها. اصلي‌ترين فاميل‌مان، خاله‌جان بود كه نيست.
خداكند ذهنم فعال شود و بتوانم كاري بكنم. اين دو روز كه لابلاي كارها هي آمده توي ذهنم كه از صبح تا پنج عصر چه مي‌شود كرد؟ براي كساني كه به‌ماندن در آپارتمان و محبوس شدن بالاي يك سربالايي عادت ندارند؟

یکشنبه ۲۰ بهمن ۸۷::February 8, 2009

افسانه آه من

شرکتم. باران ملایمی می بارد و من باید بنشینم و کتاب اصول بازار یابی را بخوانم. فردا می روم مشهد برای ویزیت سه خریدار مهم. اولین بار است که خودم کسی را ویزیت می کنم. همیشه این کار برعهده مدیر فروشمان بوده و من خیلی کم، تلفنی با افرادی که باید، حرف می زدم.سه روز است مثل شب امتحان دارم کتاب می خوانم.
خواستم بنویسم هرقدر وجود یک آدمهایی حتی هزاران کیلومتر آن سر دنیا می تواند آرام بخش و روح نواز باشد، بعضی ها قادرند روی اعصابت تیک بزنند. یک تک جمله این بعضی ها می تواند حالت را بهم بزند. و فقط اطمینان از حضور آن بعضی ها به تو لبخندی همراه با یک دل باز گنده می دهد.

لینک موسیقی یاد من کن را درست کردم. گوش کنید. چون یکی از زیباترین اجراهای این موسیقی ست که کم از اجرای دلکش ندارد. مخصوصا اگر یک زمانی خیلی عاشق بوده اید و حالا با خاطره آن عشق حال می کنید و آرزو دارید که ای کاش ... ای کاش... آه... و یک غصه ای با عمق یک دنیا که تلخ نیست ولی شما را به آه می رساند، در دلتان هست... گوش کنید و به قول منصور نصیری فوتوز حالش را ببرید..

راستی .. از این هفته قرار است همین آهنگ را با همین اجرا تمرین کنم.
آه ...

یکشنبه ۱۳ بهمن ۸۷::February 1, 2009

آسان می‌توان دلسرد شد

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توان مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،

اين پيام را به ديگران نيز بگوييد، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس می‌كند كه كلبه اش در حال سوختن است.

سه شنبه ۸ بهمن ۸۷::January 27, 2009

در میان رفقا

خوب شد دست از گودر کشیدم وگرنه با این حجم عکس دوستان در فیس بوک، از خواب و غذام باید می زدم و اول گودر می خوندم و بعدش آلبوم نگاه می کردم و بعد هم با غلامی و مکنون و نادعلی درباره مبل و اندلی به بحث می نشستم !!
ولی واقعا بگم که این چند شب به شدت بهم خوش گذشته با همین چند اتفاق بالا منهای گودر. مثل سالهای قدیم که پای چت با صدای بلند می خندیدیم، بدون اسپیکر و میکروفون، صرفن به خاطر شادی غریب نوشته های چت، این چند شب هم قهقهه زدم به برکت همون سه نفر فوق الذکر.
...
حال و روز زندگیم بهتره. به نظر خودم تاثیر دعاهای مثبتی باید باشه که چند وقته شروع کردم. جملات تاکیدی مثبت همیشه روی من اثربخش بودن. و خوشحالم که هنوز این بعد خرافاتی وجودم از کار نیافتاده و دستاویزی برای خوددرمانی دارم.
امید دارم که زندگی قراره درست بشه. کار و روح و آینده و همه چی خلاصه. چون دارم دعا می کنم!
خوب البته نه اینکه فقط بشینم و دعا کنم. وقتی جملات مثبت رو تکرار می کنم و روحم شاد می شه، وضعیت کار کردنم خود به خود بهتر می شه چون دیگه با نگاهی سیاه و ناامید زندگی نمی کنم. برای همین یک رابطه تعادلی خوشگل درست می شه. شایدم تعادلی نباشه. یه جوریه که همه چیز در امتداد هم می ره به سمت بالا.
همینم خوبه برای زندگی.
من خیلی زیاد از زندگی توقع ندارم.
...
رفتم مدیریت صنعتی. کتاب برای آدم شدن هم داشت و خریدم. دارم می خونم و به نظر میاد مفیده. وقتی تموم شد درباره شون می نویسم.

شنبه ۵ بهمن ۸۷::January 24, 2009

بدين جست و خيز آهو نمي‌شوي، خر!

این فیس بوک هم عالمیه برای خودش!! اگه بخوام بشینم پاش می‌تونم همه زمستونمو باهش سر کنم!

....

امروز خیلی خودمو حفظ کردم که عصبانی نشم. یه بار هم از دستم در رفت. ولی درستش کردم. اما در مورد مدیرمالی داشتم می‌مردم دیگه. سه دفعه به‌خودم گفتم ریلکس دختر، ریلکس!! و یه‌مورد دیگه هم بود. در اون مورد هی به‌ خودم گفتم بالغت فعال باشه تو رو امام زمان. و هر دو بار موفق شدم.
اما عصر که اومدم خونه اون‌قدر غصه توی دلم بود که قلبم درد می‌کرد. :( طفلک من. هیچ کی چرا با من که حرف می‌زنه سعی نمی‌کنه اون بالغ لعنتی‌ش رو فعال نگه داره، آخه؟!!


...

آستانه تحملم کمه. اگه کم نبود همه این سه‌مورد عصبانیت رو باید به‌هیچ‌جا حساب نمی‌کردم. یعنی خود به‌خود. نشد که به‌جایی حسابشون نکنم. فقط توی خودم دفن کردم. الان اگه می‌خواستم انرژی‌درمانی کنم، اون ظرف آب نمک سیاه سیاه شده بود لابد. :)

...

فردا می رم مدیریت صنعتی. می‌خوام چندتا کتاب بخرم و ببینم کلاس به درد بخور برای آدم‌شدن هم داره؟
خودم بیش از هرکس دیگه‌ای گاهی از دست خودم مایوس می‌شم. به‌قول شبح اون سالها آدم به‌این خری نوبره والله!

...

الان معلم موسیقیم می‌یاد . باید آماده‌باشم تا مشت و لگدهای اونو هم تحمل کنم. واویلا از این من بیچاره. توی زندگی بعدیم لابد قراره کیسه بوکس آفریده‌ بشم.

دوشنبه ۳۰ دی ۸۷::January 19, 2009

تو همانی که می اندیشی.

امروز خوش خلقم. دیروز هم نسبتن خوب بودم. البته تمام وقتش را هی به خودم می گفتم یادم باشد که باید تحملم را بالا ببرم. یادم باشد بخندم. یادم باشد غر نزنم. یادم باشد آدم باشم.
امروز به نظرم، خوب بودنم دلیل دیگری جز این یادآوری های تمام وقت دارد. دیشب به دوست خوش اخلاقی سرزدم. درحال ازدواج است و رفتم تا وسایل سفره عقدش را نگاه کنم و هدایای کوچک دست سازی را که برای مهمانها آماده کرده بود. فضای روحی خود و خانه اش کاملا متفاوت با این روزهای من بود. خبری از حرف کار و ناامیدی و بی پولی و اتفاقات بد نبود. همه اش درباره اتفاقات خوش آینده ای روشن حرف زدیم.. حرفهایی شیرین. روحم تازه شد و دیشب بعد از مدتها خوب خوابیدم. امروز هم سرحالم.

در ضمن امروز دوست صمیمی ام که منشی ماست، آمد سراغم. تشویقم کرد به دعای مثبت برای خودم. و داشتن تفکر مثبت برای همه ابعاد زندگی ام. گفت حالا که از بیرون وضعمان خوب نیست، چرا از درون خودمان شروع نکنیم؟ یک وقت خوب و مناسب برای نماز خواندنت کنار بگذار و در کنارش دعا کن، زمانی را هم برای مدیتیشن و ریلکسیش . اول خودت به خاطر خودت و برای خودت یک قدم کوچک بردار و بعد ببین که نتیجه می گیری.
دوستم به اثر دعا و جملات تاکیدی اعتقاد زیادی دارد.

جالب است که این روزها هرچه می شنوم در همین رابطه است. همه جا، همه یک طوری بهم پیغام می دهند که من نتیجه آنچه فکر می کنم هستم. باید قضیه را جدی بگیرم.

شنبه ۲۸ دی ۸۷::January 17, 2009

غرغر ميرزا

دارم سعی می‌کنم بنویسم.. باید بنویسم تا بلاخره در یک جایی آن جریان سیال خودش راه خودش را پیدا کند..برای هرکار سختی که سخت نیست ولی شروعش نمی‌کنم، باید از یک جایی شروع کنم.. کارهای سختی که دوستشان دارم .. مثل مهمانی دادن ..جمع کردن دوستان.. آن‌قدر تعلل کرده‌ام که مثل همین نوشتن، فکر می‌کنم انرژی ندارم.. ولی تعلل.. دلیل رسوب‌کردنم همین تعلل است احتمالا..
از امروز بنویسم.. توی شرکت بداخلاقم. خیلی خیلی بداخلاق. یک دختری هست که کارمند واحد تحقیقات ماست. دختر بسیار زیبا و مهربانی‌ست و سن زیادی ندارد.. فوق لیسانس می‌خواند و همین روزها باید تزش را بدهد. وقتی باهش حرف می‌زنم و کار می‌کنم لجم را درمی‌آورد. سربه‌هواست و بی دقت.انگار خود آن پانزده‌سال پیشم می‌نشیند جلویم و مرا حرص می دهد. آن روزها من هم فکر می‌کردم باسوادم و با مسئولیت.. درحالیکه به قول معلم موسیقی‌ام هیچ خری نبودم.. به‌واقع هیچ خری.. این را امروز می‌فهمم . با مسئولیت شاید.. اما بی دقتی و بی‌حواسی شدیدم مدیرانم را باید حرص زیادی داده باشد. همین حالا هم مدیرعامل مهربان رابه‌راحتی از این راه می‌جزانم. دست خودم نیست. من آدم مشاهده نیستم. فقط می‌بینم. برای همین فقط زمان می‌تواند کمک کند تا چشمانم به‌دیدن ریزه کاری‌های واجب عادت کنند. این درست خصلت همین دختر خوشگلی‌ست که باهش کار می‌کنم. برای همین تمام وقت امروز سعی می‌کردم یادم بماند که وضع خودم بدتر از اوست.
هر روزی که می‌گذرد متوجه می‌شوم که بدخلق تر و عبوس‌تر از روزهای قبلم. غرغر می‌کنم، در مقادیر انبوه.
دلیل بدخلقی‌ام واقعی‌ نیست. اینکه همه‌اش فکر کنی بقیه‌ای که باهشان سروکار داری، به‌اندازه تو مسئول نیستند، یا به قدر تو نمی‌فهمند.. یا از این دست. آن‌هم وقتی که خودم می‌دانم واقعا خرم. خریت که درجه بندی ندارد. فوق فوقش می‌شوند کسانی مثل خودم. که آن‌هم نمی‌شود. نه که فکر کنید اعتمادبه‌نفس ندارم.افسرده هم نیستم. فقط فکر می‌کنم وقتی هر روز یک رفتار احمقانه را مثل دیروز و پریروز تکرار کنی و در عین حال یک آدم عاقلی هم درونت داشته باشی که مدام به‌تو تذکر بدهد و یادت بیاورد که حرف زیادی نزنی و حرکت نادرست نکنی، و تو هم حرف زیادی بزنی و هم اشتباهاتت تکرار مکررات باشد، این‌ یعنی ته بن‌بست خریت. در حقیقت بیشترین چیزی که آزارم می‌دهد خودم هستم نه رفتار دیگران.
به‌هرحال .. من بدترین روزهای خلقی‌ام را می‌گذرانم و بدترین روزهای تاریخ کاری‌ام را. این‌دو تا هم با هم یک رابطه تعادلی‌ دارند. یک‌چیزی باید این تعادل را به هم بزند. یک اتفاق بیرونی. شاید یک مهمانی بدهم. شاید هم دو تا. بستگی دارد به قدرت آن آدم بی‌فایده عاقل درونم. اوست که هی می‌گوید باید مهمانی بدهم. مطمئن است که حالم را بهتر می‌کند. دعوت کردن آدمهایی که دوستشان دارم...ولی کو انرژی؟ کاش یکی این رسوب را به‌هم می‌زد، تا عین گچ نگرفته..

یکشنبه ۱۵ دی ۸۷::January 4, 2009

اگه حرف نزني مي‌گن لالي؟

چطوریه که آدمهای نقاد نمی‌تونن سازنده خوبی باشن؟ مثل خواننده متبحری که نمی‌تونه یه‌خط بنویسه و در عوض کتاب‌های بزرگ رو نقد می‌کنه؟ مثل نقدکننده‌های فیلم که نمی‌تونن فیلم‌سازهای خوبی باشن؟ مثل مدیرهایی که همه عناصر شرکت رو به‌نقد می‌کشن و خودشون نمی‌تونن کار اجرایی بکنن؟ مثل من که بلدم از آسمون تا ریسمون همه اجزای دنیا رو نقد کنم ولی به‌خودم که می‌رسه اشتباهات اساسی‌تر و گنده‌تری می‌کنم؟
نقد مثبت یا منفی؟ فرقی نداره. منظور من از نقد اینه که بتونی ذرات مثبت و منفی رو در اتفاقات ببینی و درباره‌اش خوب لکچر بدی.
یه‌چیز دیگه.. منظور من یه‌چیز دیگه هم هست. این‌که اول نقاد بشی و بعد بخوای همون سابجکتی که نقد می‌کنی رو خودت خلق کنی.
شایدم خدا برای همین خدای جالبیه. هیچ‌وقت قضاوت نمی‌کنه. یعنی ما که ندیدیم. شما واقعا دیدین؟ انگار فقط بلده بسازه و از ساختنش کیف کنه. یا بشینه ساخته‌های ما رو نگاه کنه. نقدمون نمی‌کنه. راهنمایی شاید. ولی این‌که بزنه توی سرمون که خر‌فهم بشیم چقدر خریم نه.چرا ولی من نمی‌تونم توی ذهنم اینو ثابت نگه‌دارم که وقتی خودم خرتر از همه عالمم لزومی نداره به خریت کوچیک بقیه گیر بدم؟ پس اون قسمتی از روح خدا که توی منه و مربوط به این ذهنیته چرا فعال نیست؟

جمعه ۲۲ آذر ۸۷::December 12, 2008

خدايا دمت گرم كه اين قدر عادلي. اگر نبودي چه مي‌شد؟

فردا باید آبدارچی اسبق لیسانسه را جواب کنم. جزو لیست تعدیل نیرو‌ست. نمی‌توانیم دو تحصیلدار داشته باشیم. بهش گفتم اگر وظایف سابقش را انجام دهد، او را نگه‌می‌داریم. گفت: نه.
جالب است که من از خود او ناراحت‌ترم. از دیروز هروقت به‌فکر فردا و اتفاقاتش می‌افتم، مدام ذهنم را پرت می‌کنم به‌جاهای دورافتاده..

...

این حرف شوهرخواهرم عجیب مغزم را می‌جود. حواسم به‌خودم جمع شده و هی مراقبم که چرا لبخند نمی‌زنم؟ خیلی نگرانم. شده قصه ریش درویش.

...

دوباره به‌صرافت این قضیه تنها زندگی کردنم افتاده‌ام.
دیشب وقتی رفته بودم خرید، توی ساختمان اتفاقات ناگواری افتاده. همسایه‌ای که دو سال است زنش را کتک می‌زند - دیوار‌ به دیوار من زندگی می‌کند - به‌قصد کشت زنش را زده و زن به‌خانه مدیر ساختمان پناه برده است و بعد از ترس، فرزند شیرخواره‌اش را به‌مرد داده و به خانه پدرش رفته.
وقتی من رسیدم نوزاد بدبخت که اصولا فقط گریه می‌کند و به‌ندرت صدای خنده اش را شنیده‌ام، جیغ می‌زد و بعد از دقایقی صدای قفل شدن در را شنیدم که مرد بچه را برداشت و برد.مدیر ساختمان قضیه را برایم تعریف کرد.
از دیشب فکر می‌کنم خوب است که بچه ندارم. خوب است؟! خوب است که در آن فضای وحشتناک زندگی نمی‌کنم و تنها هستم. خوب است؟! فکر می‌کنم چه اتفاقی در ذهن آدمها می‌افتد که باعث می شود فکر کنند اگر زنی یا مردی موافق میلشان نباشد، حق زدن دارند؟ و فکر می‌کنم چه تفاوت فاحشی بین این زوج بدبخت و آن زوج خوشبخت طبقه پایینی است که این دو فقط فریاد می‌زنند و ضجه می‌کنند و از خانه خوشبخت‌ها بوی غذای گرم می‌آید و قهقهه نوزادی که هم‌سن این نوزاد بدبخت است و قربان‌صدقه رفتن‌های مرد و زن؟ این خوشبختی و بدبختی با فاصله چهار پله چه ربطی به عدل خدا دارد؟

...

یک کتاب وحشتناک می‌خوانم. به‌قدری کثیف و بد است که تابه‌حال چیزی مشابهش نخوانده ام. البته که از طرفی شاهکار محسوب می‌شود. مثل این‌است که نویسنده هرچه سیاهی زندگی و نفرت و بدبختی‌ست خورده باشد و حالا همه را برای من -خواننده بیچاره- استفراغ کند. مرگ قسطی. نوشته سلین است. همان سلین معروف. و من واقعا دارم می‌میرم از بس تعجب می‌کنم از اختلاف بین فکر آدمها. یکی می‌شود رومن گاری و از دل فاضلاب گل می رویاند.. و یکی می‌شود سلین.

دوشنبه ۱۱ آذر ۸۷::December 1, 2008

لياقت

خوب من آدمهای زیادی را در خودم دارم. غیر از او که با زمان می‌جنگد، یکی دیگر هست که قطعا فرشته است. فرشته کوچکی که هروقت می‌خواهم خرابکاری کنم، ندا می‌دهد.
خرابکاری‌های من با حرف زدن‌هایم شروع می‌شوند و خراب می‌کنند و تمام می‌شوند.
بارها و بارها وقتی مشغول ایراد خطابه‌ام، فرشته کوچک کنار گوشم می‌گوید نه. نگو.این را نگو. و من مجدانه ادامه می‌دهم... به‌جایی می‌رسم که فرشته کوچک گریه کنان می‌گوید: محض رضای خدا این قسمت را دیگر بی‌خیال شو. هرچه می‌توانستی گند زدی. و من -نمی‌دانم چرا- ادامه می‌دهم.. و ادامه می‌دهم و ادامه می‌دهم.
امروز یکی از معدود وقتهایی بود که حرفش را گوش کردم. می‌خواستم یک خاطره فامیلی برای دوستم تعریف کنم. مطمئنن نباید می‌گفتم. فرشته کوچک با قیافه‌ای منزجر از کنار گوشم پرواز کرد و همان‌طور بال‌بال‌زنان گفت: لعنتی.. خاک برسر بی‌لیاقتت .. و رفت. من، بهت‌زده از قیافه منزجرش، ناگهان ساکت شدم.
وجود این فرشته کوچک و شنیدن صدایش عالي‌ست.. اما نمی‌دانم و نمی‌فهمم چطور باوجود این موهبت باز هم حاضرم گند بزنم به‌همه چیزم؟

یکشنبه ۳ آذر ۸۷::November 23, 2008

آقا فروغ

به‌شدت خوابم می‌آید. بین لحافم و اینجا و کتاب‌خوانی باید یکی را انتخاب کنم. صد البته کتاب درخت زیبای من پیروز خواهد‌شد. بعد برایتان درباره‌اش خواهم‌نوشت.
اینجا باید کم بمانم.. اما اگر این را ننویسم مدت زیادی طول خواهد‌کشید تا نوبت نوشتنش برسد..
باید بنویسم که دیشب معلم موسیقی‌ام آمد. لابلای هزارتا حرفی که زدیم، یک جمله مهم بهم گفت که خودم همیشه بهش فکر می‌کردم ولی لای فکرهای دیگرم گمش می‌کردم و هی ازش عبور می‌کردم. اتفاقا همین دیروز صبح خیلی زیاد فکرش را کرده‌بودم.
معلمم گفت می‌دانی ..به نظر می‌آید تو برای مردان دور و برت دوست خوبی هستی، اما دوست دختر نیستی. شده تا به‌حال کسی بیاید و از زن و دوست‌دخترش برایت تعریف کند، درحالیکه انتظار دیگری داشته ای؟
راست می‌گوید.. و این همیشه متعجبم می‌کرد.. از آخرین پسری که فکر می‌کردم شاید بتوانم رابطه‌ای با او بسازم، برای همین جدا شدم. به‌شدت عصبانیم می‌کرد وقتی از زن سابقش یا از دوست‌دخترش و آخرین بار از مراسم خصوصی‌اش با او برایم تعریف می‌کرد. به‌جز او هم، همه مردان دور و برم بدون استثنا فکر می‌کنند من عمه یا خاله خوبی برایشان هستم و تا به هم می‌رسیم ،عین دو تا مرد می‌نشینیم و گفتگو می‌کنیم.
این بد نیست. در ۹۹ درصد موارد دوست دارم که دوست باشم. اما در همان یک درصد باقیمانده دلم می‌خواهد فک مردی که به‌جای حرف زدن در مورد خودم، در مورد زنش یا دوست‌دخترش ( سابق و حال) حرف می‌زند را خورد کنم.
یک بار دیگر هم نوشته بودم که نمی‌فهمم چه حس خر‌بودنی از خودم را به این قشنگی بلدم منتقل کنم که کسی که با من دیت دارد، می‌نشیند و روابطش با دیگران را برایم تعریف می‌کند.
معلمم گفت دلیلش خاصیت استقلال مردانه‌ای‌ست که از خودم نشان می‌دهم.. می‌گوید تو بیشتر از اینکه تکیه کنی، بلدی تکیه‌گاه باشی.. و این یعنی مرد.. تو دوست مرد خوبی برای مردان هستی، دوستی که بلد است حرفهای خصوصیی را گوش کند که دیگر مردان بلد نیستند.
گفت اگر سعی نکنم زن باشم، همیشه عمر، عمه‌خانم همه مردها خواهم‌ماند.

جمعه ۱ آذر ۸۷::November 21, 2008

سرخوشه

امروز جمعه بود. خاطره زیادی برای نوشتن ندارم. دیشب خواب خیلی خوبی کردم.و صبح بعد از مدتها بی‌سرو صدای کوچه و همسایه‌ها تا دیروقت خوابیدم. بیدار که شدم خانه را تمیز کردم. دایی‌ام زنگ زد و گفت شاید نهار برویم بیرون. برای همین کار زيادي نداشتم.. کمی با دوستم درباره شركت حرف زدیم . و بعد نهار با دایی رفتیم فشم.
دو سه سالی هست که به‌یاد خوش‌ترین روزهای زندگی‌‌ام، اگر قرار نهار فشم بگذارم، می‌روم رستوران سرخوشه.
ظهر یک روز آفتابی پاییز با هوایی مثل بهشت.. تا توانستم نفس کشیدم.. غذا عالی بود..
برای دایی‌ام داستان‌های شرکت را گفتم.. صدبار گفت چرا در این شش سال بهش چیزی نگفته‌ام. گفتم ترسیدم قضاوت بدی بکنید. خیلی راهنمایی کرد و خیلی بهم اعتماد‌به‌نفس و قدرت داد..این دایی را اگر می‌شد، زنش می‌شدم.. حیف که دایی است..
به‌خانه که برگشتم، با توجه به‌راهنمايي‌هاي دايي، برنامه هاي فردا را با دوستم هماهنگ کردم. . و بعد به‌مادرم زنگ زدم. عروسی برادرم نزدیک است. و حرف و حدیث هم دارد..
مادرم را آرام كردم. خوب است.. هنوز می‌توانم انرژی مثبت ببخشم.
در خانه ما پدرم فرمانده است اما در واقع مادرم خط را تعیین می‌کند. اگر او بخواهد اتفاقی می‌افتد، اگر نخواهد نمی‌افتد. قدرتش برایم ستایش‌برانگیز است.زني كه به‌شدت زن است و در کنار زن‌بودنش قدرت هم دارد. فکر می‌کنم چون درست در جهت طبیعت زنانه اش زندگی می‌کند. برعکس من و دو خواهرم. خیلی وقتها به شوخی ازش سوال می‌کنیم ما را چطور به‌دنیا آوردید که اينمه با شما فرق داريم؟
به هرحال ...داشتم می‌گفتم که وقتی به مادرم اطمینان می‌دهم که مدیر خوبی‌‌ست، نوازش خونش حسابي فوران می‌کند ..

با دوستم حرف زدم. یک کاندید برای ازدواج دارد که از نظر آدم بودن، هتل پنج ستاره است. اصولا هتل‌های پنج ستاره که عالی‌اند.. با این اشکال که اگر یک‌بار بهشان دعوت بشوی و دیگر وسعت نرسد بروی، گاهی حاضر می‌شوی قید سفر را بزنی و در هیچ هتلی با ستاره کمتر اقامت نکنی.
من- شاید - فکر ‌می‌کنم بلاخره یک‌بار دیدن هتل پنج ستاره بهتر از هرگز ندیدن آن در زندگی‌ست. حداقل تفاوت‌ها را تشخیص خواهم‌داد.
این‌که می‌گویم شاید، دلیلش این است که هنوز دارم پول جمع می‌کنم تا شاید روز آخر عمرم هم که شده باشد، یک هتل پنج‌ستاره دیگر پیدا کنم.. این یعنی هدردادن زندگی؟

پي نوشت:
يادم رفت بگويم.. ديشب خدا صدايم را شنيد و جواب داد. ديشب بعد از ماه ‌ها دوباره باورش كرده‌بودم.. دمش گرم ..


چهارشنبه ۲۲ آبان ۸۷::November 12, 2008

آدمهاي خوب

يك وقتهايي - وقتهايي كه در نقطه بلندي از زندگي نايستاده‌ام ، دوستاني هستند كه به من مي‌گويند تو بهترين كاري را كه بايد، انجام داده‌اي، از اين بهتر نمي‌توانستي باشي، تو خوبي، تو آدم شايسته‌اي هستي.
در اين زمان‌ها حرفشان را گوش مي‌كنم و مي‌فهمم كه دارند با بالغ ترين روش، كودك درونم را آرام مي‌كنند و دستش را مي‌گيرند تا بلند شود.
جالب است كه موفق مي‌شوند - حتي اگر من در همان حال به‌شدت كودك بفهمم كه چه مي‌كنند.
بالغان مهربان قابل ستايش .
از اين بالغان مهربان در زندگي كم نيست. و نيز والدان نامهرباني كه كم‌ترين سرزنش‌ آنها ترحم كردن است..

یکشنبه ۱۹ آبان ۸۷::November 9, 2008

زندگي سر پيچ يك منحني درجه سه

چند روزي كامپيوتر نداشتم. حقيقتا وقت اضافه مي‌آمد. تا به حال درست متوجه نشده‌بودم بي‌اينترنت، شبها چقدر كش‌دار مي‌شوند. محمود كه دستگاه را آورد و يك فايرفاكس اساسي هم رويش گذاشت، سه روز بعد را به كامراني از اينترنت و فايرفاكس و سرعت بالاي كامپيوترم گذراندم. عالي‌ست.
اصولا تنوع عالي‌ست.

خوب .. فردا در كارخانه بسته مي‌شود. از آن بار آخري كه درموردش نوشتم، بچه‌ها مشغول تخليه خط بودند و بازكردن شيرها و لوله‌ها و تابلوهاي برق.
اوضاع نسبت در آرامش گذشت. توقع داشتم كارگرها شلوغي راه بياندازند. دو سه نفري هم البته يك‌كارهايي كردند. در اين حد كه با كفش گلي وارد سالن غذاخوري شوند يا بقيه را دعوت كنند تا به‌اداره كار شكايت ببرند.
از لحاظ قانوني مشكلي نداريم. اين جزو قانون كار است كه اگر به‌دليل شرايط فورس‌ماژور كارفرما مجبور به تعطيلي كارخانه شود، مي‌تواند قراردادها را ملغي كند. بازرس اداره كار مي‌آيد و قضايا را صورت‌جلسه مي‌كند.
امروز عصر رسمن اعلام تعطيلي كرديم.
هنوز نمي‌دانم ادامه ماجرا به‌كجا مي‌رسد. اما خيلي زود متوجه شدم اگر خودم را ببازم و غصه بخورم، مركز تشنج خودم خواهم‌شد. براي همين چيزي به‌رويم نمي‌آورم. پروژه‌هاي تحقيقاتي را كماكان ادامه مي‌دهيم و آن يكي شركت لك‌و لك كنان راه مي‌رود.
بچه‌هاي دفتر مستقيم و غير مستقيم درباره عاقبت خودشان سوال مي‌كنند. به نفرات اصلي پيغام آقاي ووپي و مديرعامل مهربان را داده‌ام. كه قرار است بمانيم و براي يك كار جديد فكر كنيم. خودم اما دقيقن نمي‌دانم دو يا سه ماه بعد چه اتفاقي قرار است بيافتد.
گروه ما و در اصل مايملك مديرعامل مهربان، پتانسيل‌هاي ديگري هم دارد. شركت‌هاي كوچكي كه شايد فعال‌شان كنيم. ولي باز هم نمي‌دانم. اينها وقتي مشخص مي‌شود كه خودش بيايد و من خواستن را در چشمانش باور كنم. فعلا تنها باورم اين است كه مي‌خواهد از اين مرحله آرام عبور كنيم.
هم‌چنان در جاده سرنوشت قدم مي‌زنم. اين اتفاق احتمالا يكي از همان نقاط عطفي‌ست كه در زندگي گذراند‌ه‌ام. از پيچي مي‌گذرم كه فقط قادرم لحظه حالش را زندگي كنم.

بقيه اوضاع خوب است.

گاه اتفاقات كمرنگي مي‌افتد و ذهنم كمي تكان مي‌خورد. اتفاقاتي مثل برخورد‌هاي غيرمنتظره‌ با حسادت‌هاي غيرمنتظره. يا حرفهاي خنده‌داري كه بعضي‌ها برايم تعريف مي‌كنند و من فكر مي‌كنم نقطه حماقت آدم گاهي چه اوجي مي‌تواند بگيرد تا قادر باشد اين حرفها را براي من- مخصوصا براي من - تعريف كند. و بعد فكر مي‌كنم نكند متوجه يك حماقت عظيم در چشمانم مي‌شوند و يك‌جوري يك حس همدلي- هم‌فكري-رفاقت خرانه- را بهشان مي‌دهم؟

ماه بعد دايم‌السفر و دايم المسافر خواهم‌بود. ماه شلوغي‌ست. با اين اوضاع بلبشوي كارمان، هيچ دوست ندارم به‌آن‌همه شلوغي، هرچند خوشايند- عروسي برادرم است- فكر كنم. ذهنم هنگ مي‌كند.

اگر كلمات را مي‌شد جمع‌و جور كنم، خيلي دلم مي‌خواست درباره آن اتفاقات كم‌رنگ بازهم بنويسم.

شنبه ۴ آبان ۸۷::October 25, 2008

من هستم. خاطرات خوب گذشته‌ هست. و آينده. كه شايد با يك وقفه، اما بهتر از گذشته مي‌سازمش.

از نوشته دیروزم بیزارم. از ماندن در گذشته. از اینکه هی برگردم و ببینم دلم برای ازدست دادن چیزهایی می‌سوزد. درحالی که وقتی درست فکر می‌کنم و آدمم، می‌بینم روزهای خوبی را گذرانده‌ام. هرقدر می‌شد از بودن کسانی که دوستشان داری، حظ ببری، من حظ بردم. چرا مثل بدبخت‌ها هر از گاهی می‌زند به‌سرم و افسوس می‌خورم؟ برای کسانیکه بودن الان‌شان را دوست دارند و خوشند؟ چرا من توی گل گیر می‌کنم؟
باید جلو بروم. مخصوصا این روزها که در کمال بدی اوضاع اجتماعی‌ام، درونم خوب است.
این را برای بار هزارم به‌خودم می‌گویم که خوشحال باش دختر. کسی بیشتر از تو رفیق خوب نداشته‌است. بیشتر و عمیق‌تر از تو عاشقی نکرده است. و اوضاعی که تا به‌حال چنین گذشته، بازهم - بلکه هم بهتر - خواهدگذشت.

شنبه ۲۳ شهریور ۸۷::September 13, 2008

اميد

امروز پروژه جدید را استارت زدیم. قرار است مایه حیات شرکت باشد. تا دو سه روز دیگر وضع دستمان خواهد‌ آمد..
...
رقیب را گوش می‌کنم. بلد نیستم لینکش را بگذارم.. از دلکش است و این‌که من گوش می‌کنم با هم‌صدایی ویگن می‌خواند.. چیزی‌ درحد شاهکار است.. اما دل من را به‌شدت می‌گیراند..
باید گوش کنم چون معلم موسیقی گفته قرار است فردا تمرینش کنیم. از آن آخرین باری که درمورد تمرین موسیقی‌ام نوشتم، پیشرفت چشمگیری کرده‌ام.. درست هم نفهمیدم چطور شد که آن حد کذایی را سرانجام رد کردم و معلم موسیقی گفت: براوو .. بلاخره صدای سازت درآمد.. جلسات دو هفته یک‌بار را به هفتگی تبدیل کردم و از این بابت راضی‌ام.. وقتی بلاخره موفق شدم درست بنوازم، درست مثل وقتی بود که یک‌هو در بچگی به خودمان می‌آمدیم و می‌دیدیم که سواددار شده‌ایم..
این فعلا اندک مایه خوشحالی این روزهای من است..
...
دو روز باهش قهر کردم. اصلا حرف نزدم و در دلم گفتم باید می‌فهمیدی. باید اگر دوستم بودی می‌فهمیدی که دوستی باید دو طرفه باشد..
رابطه‌مان تبدیل شده بود به‌رابطه دو هم‌خانه که یکی از آنها به قدری سرش گرم است که دیگری را نمی‌بیند.. و بدتر از آن اولی از ترس خشم او به‌این دوستی ادامه می‌دهد نه به امید لطفش.. و من در این روابط یک طرفه همیشه خسته می‌شوم.. از همیشه دهنده بودن .. بی‌هیچ امیدی به تغییر شرایط.
در این دو روز با‌خودم حرف می‌زدم و می‌گفتم اگر قرار است این دوستی ما باشد، پس بهتر است تمامش کنیم.. و حتی خود دوستی برایم زیر سوال بود.. اصلا دوستم بود؟ اصلا هست؟ فکر کردم .. به‌درک.. اگر قرار‌است تا آخر دنیا به‌همین منوال بگذرد بگذار بی‌او بگذرد..
اما سکوت و قهرم دو روز بیشتر ادامه نیافت.. نتوانستم.. وقتی خواستم برای شب دوم بی‌محلی کنم و وجودش را نادیده بگیرم.. دیدم بسیار تنها می‌شوم.. بسیار تنها..یاد خوبی‌های قدیمش افتادم.. وقتهایی که دستش را روی شانه ام می‌گذاشت و می‌خندید و می‌گفت: برو ..من پشتت هستم.. یادم آمد هروقت چیزی را خواستم و نداد ایمان آوردم که صلاحم این بود.. دیدم من نمی‌توانم بی‌او باشم.. نمی‌توانم وانمود كنم من هم يكي از این همه مردم که بی‌خدا و با آرامش زندگی می‌کنند.. تنها دوست من خداست.. می‌خواهم باورش داشته باشم.. می‌خواهم باور کنم که همیشه هست و همیشه می‌توانم رویش حساب کنم.. که وقت‌های ناچاری زندگی، مرا بی‌پاسخ نمی‌گذارد.. مثل همه ایامی که در اوج تنهایی و نیاز صداش می‌زدم و جواب می‌شنیدم.. حتی اگر با من دیگر حرف نمی‌زند.. حتی اگر فراموش شده‌ام..
تازه .. گیریم نباشد.. ایمان به‌نبودنش وضع مرا پیچیده‌تر از این‌که هست، خواهد کرد نه بهتر..من آدم تحمل پوچي نيستم .. و بي‌كسي مطلق مرا به‌پوچي مطلق خواهد رساند.

یکشنبه ۲۷ مرداد ۸۷::August 17, 2008

والد قوي درون

پست قبلی را حذف کردم. بعد از اینکه با‌ آقای ووپی صحبت کردم به این نتیجه رسیدم که اصلا گفتگوی هوشمندانه‌ای نبود. راستش خودم هم بعد از نوشتن ماوقع همین فکر را کردم. برای همین تیتر را این انتخاب کرده بودم : بالغ- بالغ؟ بالغ-کودک؟ یا والد -کودک؟
پست را مجددا پابلیش كردم .
به‌نظر خودم نوع گفتگوی من علی‌رغم نیت اولیه‌ام از بالغ - بالغ به والد - کودک بدل شد.من از شیوه معمول والد که ترساندن کودک و اثبات اینکه او در اشتباه است استفاده کردم. توی دلش را خالی کردم که قادر نیست موفقیت را جایی خارج از ما بیابد. و از طرفی دلسوزی‌ام در حد دلسوزی والد بود.صحبت من در لفافه مجموعه‌ای از باید و نبایدها را به‌او القا کرد.
آقای ووپی می‌گوید نباید نصیحت می‌کردم. درستش این بود که از خودش سوال کنم حالا که می‌خواهد برود چه نقشه‌ای برای آینده دارد؟ چه فکری برای مخاطرات تصمیمش کرده؟ آیا بیمه و بازنشستگی برایش اهمیت ندارند؟ و جریان گفتگو را طوری هدایت می‌کردم تا خودش نتیجه‌گیری کند. این‌که بگویم با مدرکت جایی جز تحصیلدار بهت کار نخواهند داد ،یک پیش‌بینی غلط است. ممکن است برود و اتفاقا یک‌کار عالی پیدا کند. در آن صورت حرف من بی‌اعتبار است. بهتر بود می‌گفتم با این وضع بازار کار و بیکاری شدید، بعید است بتوانی شغل خوبی پیدا کنی.

حالا هم قرار است غیر مستقیم شرح وظایفش را از طریق دوستم که منشی ماست، بهش بدهیم و بگوییم خوب اگر قرار‌باشد وظایف خدماتی و نظافت را ازت بگیریم، چه‌کاری انجام می‌دهی؟ آیا این استعفای امروزت نشانه ای نیست از اینکه چندوقت دیگر بیایی و بگویی امروز دیگر دوست ندارم فلان قسمت شرح وظایفم را انجام بدهم؟ و همزمان خودمان بررسی کنیم آیا به‌قدر کافی کار برای پرکردن هشت‌ساعتش داریم یا باید کارتراشی کنیم؟ که درصورت مورد دوم ماندنش درست نیست.
آقای ووپی، هم‌چنین معتقد است که جمع‌شدن چند وظیفه مختلف که باهم سنخیتی ندارند، در نهایت باعث همین برخوردها می‌شود. اینکه کسی هم نظافتچی و تحصیلدار و باشد، هم کار حسابداری بکند و هم یک مدرک، هرچند بي ربط به كار ما، داشته باشد، از درون فرد را به تناقض می‌کشاند و اگر آن فرد واقعا برای سیستم اهمیت دارد باید ملاحضه این مسئله را بکنیم.
فردا نتیجه مشخص می‌شود.
تعامل با آدمها کار ساده ای نیست. گاهی آدم فکر می‌کند با این‌همه کتابی که خوانده و فکری که کرده، قادر است در این موارد بالغش را فعال نگاه دارد. اما درست در لحظه حساس عمل والد درون ، بالغ را پس می زند. این به‌من می‌فهماند هنوز زمان زیادی باید وقت صرف تربیت خودم بکنم.

پنجشنبه ۲۴ مرداد ۸۷::August 14, 2008

قدمگاه

آبدارچی لیسانسه‌مان استعفا داد.. بعد از سه سال به‌این نتیجه رسید که اگر بیرون به‌نظافت منازل بپردازد، حقوق بیشتری از این ماهی چهارصدهزار تومان ما خواهد گرفت. دیشب از دستش ناراحت بودم و اینجا هم یک درفت عریض و طویل گذاشتم. در طی این سالها ،او سومین نفری‌ست که سعی کردم آدم بهتری از آنچه بود ازش بسازم و رفت.
با خودم فکر کردم آخرین بار بود که بخواهم باعث رشد کسی بشوم. دلخور بودم.
امروز با آقای ووپی صحبت کردم و گفتم که غمگینم و دیگر این اشتباه را تکرار نخواهم کرد. کلی حرف زد. گفت چرا ارزش کارت را کم می‌کنی؟ تو به‌خاطر دل خودت کرده‌ای. مگر باید توقع خدمت اضافی داشته باشی؟ گفتم : نه.. ولی انتظار وفاداری به‌سیستم را داشتم. مسئله من اصلا شخصی نیست.
گفت اگر هر انتظاری آن روز داشتی باید قرارداد می‌نوشتی و می‌گفتی من تو را رشد می‌دهم در عوض تو باید این انتظارات را برآورده کنی. کردی؟
گفتم : نه.
گفت بگذار برود. این سلیقه آدمهاست که کجا به‌چه دلیلی برایشان بهتر است.و در ضمن کاری کن که کاملا خوشحال برود. نخواه که برنده جنگ‌های کوچک باشی. تو در آن زمان تشخیص اشتباه داده بودی. آن آدم کسی نبود که به‌هر علت لیاقت آن ارتقا را داشته‌باشد.
گفتم بله. تشخیصم درست نبود. هرسه نفر را بی‌موقع و در زمانی که هنوز ظرفیت رسیدن به پله بالاتر را نداشتند، بالا بردم..
بعد از صحبت با آقای ووپی حالم خوب شد. نفس خوبی کردن برایم زیر سوال رفته‌بود. او گفت اشتباه نکن. بسیاری از آدم‌های بزرگ از همین آبدارچی‌ها و تحصیلدارها درآمده‌اند. باید درست انتخاب کنی.

آقای ووپی می‌گوید من زن قدرتمندی هستم. یا یک چیزی در همین مایه‌ها. پدرم هم همین را می‌گوید. اما خودم فکر می‌کنم این چه نقاب غلیظی‌ست که روی صورتم دارم و این‌قدر خوب بلد است آدم را قوی نشان بدهد؟ من تازگی‌ها از آینده می‌ترسم. تقریبا هیچ وقت نترسیده بودم. این ترسی بسیار جدید است. ترسی که با خودش احساس عدم امنیت شغلی، مالی ، روحی و اجتماعی را برایم دارد. زمان‌های ترسم کوتاه است. اما وقتی می‌ترسم در خلوت خودم حسابی گریه می‌کنم. این هم فرآیند جدیدی‌ست. تعداد گریستن‌های من سالها‌ست که از تعداد انگشتان یک دست کمترند.
ترس و این حس ناامنی را دوست ندارم. و شاید یک دلیلش این باشد که آدم‌هایی که انگار قرار نبود هیچ وقت دنبال زندگی خودشان بروند، دارند می روند. دوستی که اکثر زمانها را با او می‌گذرانم در آستانه مهاجرت است. و برادر کوچکم که همراه سفر و حضرم بود می‌خواهد ازدواج کند. مخصوصا برادرم. وقتی قطعی شد که ازدواج کند، من به‌شدت ترسیدم. آن‌قدر که گاهی فکر می‌کردم ناخودآگاه جلوی پایش سنگ می اندازم تا منصرف شود. این نیت را نداشتم ولی بی‌سابقه بودن ترسم این را به‌ذهنم رساند که نکند دارم برای خودم نگهش می‌دارم؟
به‌هرحال کم‌کم دارد باورم می‌شود که ترس به‌خاطر واقعیتی که باید با آن بدون تاخیر مواجه شوم، به وجود آمده. همیشه بزرگ‌ترین شکست‌هایم نتیجه دیرکرد در روبرو شدن با ترس‌هایم بوده است. انگار زمان قرار است برایم منجی بفرستد و تقریبا هیچ وقت هم نفرستاده.
حالا قدم اول را برداشته‌ام. اما اصلا نمی‌دانم جای پای قدم دومم کجا خواهد‌بود.هم‌زمان به‌ازدواج، مهاجرت و تغییر شغل فکر می‌کنم. خوشبختانه فعلا یک مسئله برایم کاملا مشخص است. که مشهد قدمگاه آتی من نیست.
اتفاقا اگر این آخری هم جزو فکرهایم بود، بسیار دردسترس تر از آن سه تای دیگر می‌شد بهش فکر کرد!

سه شنبه ۱ مرداد ۸۷::July 22, 2008

عطر چای سبز

اپرای شناور را می‌خوانم. به نظرم نویسنده‌اش کسی به‌نام بارت باشد. بد نیست. بدترین کتاب خارجی در نظر من از بهترین کتاب ایرانی باز چیزی سردارد.
اپرای شناور نقطه مخالف کافه‌پیانوست. سرشار از دنیای تخیل و یک‌عالمه فکر که گاهی فکر می‌کنی عین مال تو‌اند .. و گاهی هم فکر می‌کنی کاش مال تو بودند..
خوشم نمی‌آید تمام زندگی‌ام شامل دنیای واقعی باشد . در این راستا اگر کسی وادارم کند وقتی با خودم هستم کتاب‌های خالی از خیال و رویا بخوانم، نقاشی یا عکس واقعی ببینم و با اتفاقات واقعی مدام سنجاقم کند، حالم از او و از زمانم بدتر بهم می‌خورد. برای همین هم وقتی خسرو شکیبایی مرد دلم خواست به‌جای آن‌همه واقعیت کذایی که درباره‌اش خواندم و شنیدم ، ده‌ها بار یا شاید هم بیشتر عکس وبلاگ منصور را نگاه‌کنم و آن قطعه دو خطی را بشنوم..
در این یک سال اخیر زیاده‌از حد دچار جدیت زندگی بوده‌ام.رویاهایم آن‌قدر کم‌رنگ شده‌اند که باید خیلی بگردم و از زیربار روزمرگی‌ها درشان بیاورم. انگار با وزنه‌های سنگینی به‌زمین وصل شده‌ام و آن خاصیت عجیبم را از دست رفته است.. خاصیتی که گاه و بیگاه می‌توانستم با کمکش بین زمین و هوا معلق شوم ، سبک بمانم و خالی شوم..
این خاصیت را اگر تجربه کرده باشید، می‌فهمید که از دست‌دادنش آدم را ناامید می‌کند..
این روزها سعی می‌کنم .. سعی می‌کنم زیاد بگردم و لابلای کتاب‌ها و موسیقی‌ها و شمع های روشن عطرآگینم ذرات باقیمانده آن خاصیت را جمع کنم و جایی در درونم نگهشان دارم..
دیشب چای سبز نوشیدم .. اپرای شناور خواندم و کمی هم موسیقی گوش کردم .. هنوز می‌توانستم گردی ماه را نسبتا کامل ببینم.. پرده اتاقم را باز کردم .. تا باد بپیچد و من همان طور که دراز کشیده‌ام، ماه را تماشا کنم و خوابم ببرد..
دیشب خوابم سبز بود ..

سه شنبه ۴ تیر ۸۷::June 24, 2008

حالا پز می دهم !

توکای مقدس پز می دهد . :)

جمعه ۲۴ خرداد ۸۷::June 13, 2008

حواسم به‌ مقصد باشد.

به‌نظر می‌رسد سی و هشت - نه سالگی آستانه شناخت خود باشد. برای من لااقل.
فکر می‌کنم تا پیش از آن خودم را درو می‌کردم و می‌کاویدم.. حالا تقریبا می‌دانم که هستم، علایقم کدام است، دیدم نسبت به زندگی چیست و از آن چه می‌خواهم. این به‌معنای عدم تغییر نیست.. که بی‌شک پس از این رشد تغییراتم سریع تر از قبل خواهدبود چون لااقل دست از آن حرکت زیگزاگ‌گونه سینوسی برخواهم داشت و به سمت و سوی مشخصی خواهم رفت.
حالا که خودم را هی‌ بیشتر و بیشتر می‌شناسم، می‌فهمم تغییر جهت‌دادن زندگی برای من با پیشینه خانوادگی و فکری و تحصیلی مخصوص خودم امکان‌پذیر نیست. که حتی اگر به‌خاطرش سعی بسیار کرده باشم، در نهایت به‌مسیر اصلی خودم برگشته‌ام. فقط صرف انرژی مضاعف بوده‌است.. این انرژی برای جلو رفتن خرج نشد، اما عرض زندگی‌ام را وسعت داد و مطمئنم که باید مصرف می‌شد تا به‌امروزی که هستم برسم و بفهمم رفتن راه‌هایی که راه من نیست و با طبیعتم سازگاری ندارند، مرا به‌مقصد به‌خصوصی نخواهند‌رساند.
اگر از همان ابتدا معلمی داشتم که می‌دانست راه اصلی زندگی من کدام است، مهاری در دست می‌گرفت و وادارم می‌کرد همان راه را بروم، حتما امروز در نقطه بالاتری ایستاده بودم .. با این حسرت که آن فرعی‌های پرپیچ و خم دور وبر، مسیر دلرباتری از آنچه من پیمودم ،بوده‌اند.
امروز حسرتی ندارم. دو سوم یا شاید نیمی از طول راه را رفته‌ام. من‌بعد می‌دانم مقصد همان است که قطب‌نمای وجودم به‌من می‌شناساند.برای همین نه افسوس زندگی دیگران و نه افسوس جز این که هستم را می‌خورم.
فقط باید حواسم باشد.. از امروز دیگر فرصتی برای بی‌راهه رفتن و بازیگوشی در مسیرهای دلربای دیگران نیست..

شنبه ۱۸ خرداد ۸۷::June 7, 2008

كر و بيمار

بزرگ‌ترين آرزوي زندگي‌ام اين است كه بتوانم خودم و فكرم را مديريت كنم.

جمعه ۳ خرداد ۸۷::May 23, 2008

تحويل حال و احوال

با دوست قدیمی‌ام تقریبا هفته‌ای یک یا دوبار برای متحول شدن برنامه‌ریزی می‌کنیم!
این تحول همه ارکان زندگی را شامل می‌شود .. مالی و جانی و روحی و کاری .
تا‌به‌حال شاید یک صدم این برنامه‌ها عملی نشده‌باشند.. اما ما برنامه‌ می‌ریزیم به امید اینکه اگر بشود، چه شود!!!!!

چند قلم‌شان را برایتان می‌نویسم ...

۱-مثل آدم پول خرج کنیم.
در این راه قرار است:
-من آژانس سواری را کنار بگذارم و تا قبل از رسیدن ماشین، کمی از پاهای مبارک کار بکشم.
-تلفن‌های طولانی شهرستان را به نصف برسانیم.
-برای خرید میوه خودمانی از بازار تره‌بار استفاده کنیم که امروز فقط دوقلم میوه‌اش این تفاوت‌ها را نشان‌مان داد:
خیار رسمی بازار ۳۲۰ تومان - خیار رسمی میوه‌فروشی سرکوچه ۱۴۵۰ تومان، زردآلو بازار ۱۴۰۰ تومان-زردآلو سرکوچه ۴۲۰۰ تومان !!!!
یعنی اگر از هر میوه حتی برای مهمان دو کیلو از بازار بخریم و نصفش به‌درد بخور باشد، کلی تفاوت دارد.
-لته پته به‌قول مشهدی‌ها در حد نیاز بخریم.(لباس)
-مهمانی‌هایمان متعادل باشند.
-بخشی از کارهایمان را خودمان انجام بدهیم. به‌جای استفاده از این‌همه خدمات آماده و مهیای بیرون.:((
-دست از خرید کادوهای بی‌جا برداریم.

۲-در عوض بابت خرید کرم پوست‌مان صدبار استخاره نگیریم.

۳- به‌جای چپیدن توی خانه به‌بهانه کار زیاد و خستگی، وقتی را برای معاشرت اختصاص بدهیم.

۴-يك روز وسط هفته ، یک فعالیت تفریحی مثل پیاده روی، رفتن به‌موزه و نمایشگاه و یا سینما داشته‌باشیم .

۵-به‌فکر پس‌انداز زمستان زندگی باشیم ،چه مالی و چه عاطفی.

جمعه ۲۰ اردیبهشت ۸۷::May 9, 2008

جن

خوب ... مثل همیشه از خودم نوشته بودم. بی‌فایده است. ثبت دوست‌نداشتنی‌ها فقط به‌درد ابدی‌کردن‌شان می‌خورد و بس.

می‌روم تغییری بوجود بیاورم.

امشب از این شروع می‌کنم :
دورانداختن جدول‌های سوداکو
خواندن کتاب آخر جعفر شهری
نیم ساعت یوگا

سه شنبه ۱۳ فروردین ۸۷::April 1, 2008

عالی زندگی کن

عید بسیار خوبی را گذراندم. تجدید قوای اساسی بود. از شنبه سرکار بودیم، گرچه من هر روز با کارخانه در تماس بودم. کارخانه ما به دلیل نوع فرآیندمان سیصد و شصت و پنج روزه است به‌جز سه یا چهار روز در سال که مخصوص overhaul سیستم است.

سال هشتاد و شش سخت بود. از هر لحاظی که فکرش را بکنید. بیماری و کاری و شخصی .. اما سرانجام به‌سلامت گذشت. نمی‌خواهم دیگر درموردش فکر کنم.
با تمام آن سختی‌ها حالا احساس می‌کنم از هر سال دیگری بهترم. درست است که در آستانه سی و نه سالگی باید به‌قدر کافی بزرگ شده‌باشم، اما این یک سال طور دیگری بزرگم کرد. از همه چیز بهتر اینکه افسردگی را رها کردم. به‌معنای واقعی من دست از سرش برداشتم! یک‌هو به‌خودم آمدم و گیر دادم که دیگر باید خوب باشم.دارودرمانی و مشاوره خوب است. مخصوصا برای ایام بحران زندگی آدم‌هایی که مثل من تنها زندگی می‌کنند. اما اشکال‌شان در این‌جاست که اگر ولشان نکنی نوعی اعتیاد می‌آورند.

طی سال هشتاد و شش موفقیت کاری بزرگی داشتم. بعد از هفت‌سال که مدیرعامل شرکت کوچکی بودم، مدیریت شرکت بزرگی را گرفتم. البته عزمم را برایش جزم کرده بودم و با تمام نیروی خودآگاه و ناخودآگاه به‌سمتش حرکت می‌کردم.و بلاخره رسیدم. :) سال قبل در چنین روزهایی پستی با نام اپراوینفری نوشتم که متنش را یادم نیست.اما یادم هست که در آن لحطه با تمام وجود می خواستم پیشرفت کنم.

طی سال هشتاد و شش برای اولین بار درعمرم به همه فامیل و دوست و آشنا اعلام کردم که می‌خواهم ازدواج کنم. اوایل کسی جدی نگرفت چون همیشه فکر می‌کردم خوب است یک دوست عالی برای همه عمرم پیدا کنم و به‌طور جدی با ازدواج مخالف بودم.اما بعد از مدتی حرفم را باور کردند و از اردیبهشت تا آخر سال خواستگاران را دیدم!! و بگویم که من حتی در دهه بیست عمرم خواستگاری نداشتم، شاید دو مورد یا یکی. :)
سال هشتاد و شش به‌آخر نرسید که نتیجه گرفتم ازدواج خوب است اما زندگی خودم را بسیار بیشتر از آن دوست دارم که بخواهم با یک ازدواج متوسط طاقش بزنم. در ضمن معاشرت با آدم‌های خواستگار نقاط ضعف و قوتم را بهم نشان داد. فهمیدم که برای ازدواج باید خیلی از خواص فعلی‌ام را عوض کنم و هم‌چنین فهمیدم که اگر آدمی را واقعا دوست داشته‌باشم به‌خاطرش می‌گذرم وگرنه خیلی شدیدتر از حالت معمول خاصیتم بروز می‌کند!

سال هشتاد وشش بدترین و سخت‌ترین سال همه عمرم بود..اما امروز که این نوشته را می‌نویسم از تمام روزهای عمرم بهترم. به‌شدت از درون احساس استقلال فکری و روحی می‌کنم..فهمیده‌ام که برای عالی زندگی‌کردن باید روی آخرین پله ممکن ایستاد و بر همه چیز محاط بود..باید مجموعه کاملی از بهترین خواص شد .. بایدحسابی کتاب خواند.. موسیقی یاد گرفت.. کار عالی پیدا کرد.. خوب غذا خورد.. خوب ورزش کرد.. معاشرت‌های خوب با آدم های عالی داشت..باید به خود مسلط بود..در هرحال باید خودآگاه فعال داشت...و تمام این‌ها باعث می‌شود که حساب سپرده مفصلی برای همه عمر داشته‌باشی..حسابی که حتی در پیرترین حال ممکن باز دیگران احساس کنند از بودن با تو بهشان خوش می‌گذرد و برای همراهی‌ات لحطه‌شماری کنند..در غیر این‌صورت با وجود بچه و همسر نیز تنها خواهی‌بود.
طی سال هشتاد و هفت می‌خواهم اینها را که نوشتم تمرین کنم.

Powered by
Movable Type 3.34