تمرین زندگی| صفحه‌ی اصلی |سفر هند

بايگانی مطالب: روزهای خوش رنگ من

شنبه ۲۴ مرداد ۸۸::August 15, 2009

یک نفس عمیق خنک

امروز، روز خوبی‌ست. مخصوص موسیقی آرام گوش کردن، عکسهای شاد تابستانی دیدن و بازی کردن با ساعتها.
فکر کنم اثر قرص آپو باشد که دیشب یواشکی خوردم.:-) . یک خواب عمیق جانبخشی دارد که نگو و نپرس.

شنبه ۹ خرداد ۸۸::May 30, 2009

شنبه ۲۶ اردیبهشت ۸۸::May 16, 2009

تماشاخانه

هوا به‌شدت عالی‌ست..نیمه‌گرم و نیمه مرطوب و نیمه تاریک.. توی شرکت هستم.. این روزها معمولا تا پنج یا شش می‌مانم .. پنجره اتاقم باز است و گاه‌گاه باد ملایمی شبیه باد ملایم عصرهای شمال روی صورتم می‌زند.. دیوار روبرو پر از پیچک‌های سبزی‌ست که تا به‌حال ندیده‌بودم..پسر همسایه کوچه بالایی درحال کبوتربازی‌ست..
همه‌چیز وهم‌آلود است.. حتی روحیه خودم..و اتفاقات پیرامونم..
وهم‌آلود.. این ترکیب مناسب حال را دوست دارم..
معلق..
مرز بین مجاز و واقعیت در ذهنم شبیه خط کدر محوی‌ست.. در برش‌هایی از زمان، نمی‌توانم مختصاتم را درست تشخیص بدهم..فقط بخشهایی از زندگی، ساعتهایی از آن مال زمینند..
نمی‌فهمم .. و دقیق نمی‌توانم بگویم.. که باز قادرم در رویا، به‌قدر زندگی زمینی، حقیقی نفس بکشم، اتفاق خلق کنم و انتظار داشته‌باشم..
این رابطه وهم‌آلود رویا و زمین حس رخوت دلچسبی دارد..
در این رخوت خاص تمام ذرات وجودم حساس می‌شوند.. با لذتی سرشار.

شنبه ۸ فروردین ۸۸::March 28, 2009

مهرباني بي‌ويرايش

خواستم بنویسم که این سی‌دی مهربانی خسرو شکیبایی را گوش کنید حتمن. یک چیزی به عمرتان اضافه می‌کند.. نهایت زیبایی‌ست. و مرسی منصور نصیری فوتوز که اولین بار زیبا را به‌یاد شکیبایی توی وبلاگت گذاشتی و من رایتش کردم و هزاران بار گوش کردم و شب عید رفتم سی‌دی را خریدم..
بعضی سی‌دی ها را به‌قول ایرج نمی‌شود کپی کرد.. خواستم برای خواهرم کپی کنم.. دلم نیامد.. دوست داشتم با همان قاب و جلد زیبا بهش هدیه کنم.. و در واقع دلم نیامد صدای خسرو شکیباییش اصل نباشد.
..
دوم اینکه خواستم بگویم یک دفتر و یک وبلاگکی هم دارم که گاهی در آن‌ها برای دل خودم می‌نویسم. هر دو بدبختند. من فقط وقتهای دلتنگی شدید یادشان می‌کنم و هردوره‌ای از عمرم که می‌گذرد، کنارشان می‌گذارم و یک جدیدشان را شروع می‌کنم به‌نیت اینکه انشاءالله از روزگار بهتری درشان بنویسم.
برای همین یک دفتر جدید خریدم..
اما امسال برای این دفتر جدید یک تصمیم خوب گرفتم.. که فقط خوشیهای شدیدم را ثبت کنم.. تا به سرنوشت بد آن یکی‌ها دچار نشود و سر از انباری در نیاورد.. که سالهای بعد هروقت خواندمش یادم بیافتد که روزهایی از زندگی بوده‌اند که من زندگی را کرده‌ام..
اصلن چه‌معنی داشت که هی یادم بیافتد یک وقتهایی چطور زندگی.. ؟
بله.. برای همین یک دفتر جدید خریدم و دفتر قدیم را باز می‌برم توی انباری دفن می‌کنم.
..
دیگر اینکه تعطیلی کارخانه هرقدر اتفاق شری بود، یک خیر بزرگ با خودش داشت و آن آشنا شدن بی واسطه من با مدیر کارخانه‌مان بود.. خواستم اینجا بنویسم تا همیشه یادم بماند که این آدم آن قدر آدم است که من از خودم شرمنده می‌شوم... انسانی که هیچ راهی برای بدبودن تو نمی‌گذارد.. که مثل دریا زلال است و هیچ غشی ندارد.
خوش به‌حال این جلای روح.. و خوش به‌حال من که این روزها با او هم‌نشینم.

یکشنبه ۲ فروردین ۸۸::March 22, 2009

عطر زندگي در خانه مادري-پدري

مشهدم.. و خوش می‌گذرد. من و بابا و مامان. برادرم با خانواده همسر رفته مسافرت و روزی دوبار زنگ می‌زند که حتمن رفتنت به تهران را تاخیر بیانداز تا من برگردم. خواهرم همراه با خانواده کوچکش مشغول عید دیدنی‌اند. فندق و پسته گاه و بیگاه به‌دیدنم می‌آیند و منچ و مار و پله بازی می‌کنیم. فندق یک تقلب‌چی حسابی توی بازی‌ست. هر نوع بازی که باشد. از نقطه بازی و اسم و فامیل بگیر تا منچ! بلایی‌ست که وقتی می‌گوییم آهای! تقلب کردی!! آن قدر داد و فریاد می‌کند تا کوتاه بیایی . :) برای من سرتاپا نمکند. پسته خانم در عوض متین و مهربان است. مادرم صدایش می‌زند: شازده خانم.
مادرم چند شب به عید دچار زونا شد و حالا کمی بهتر است. اما عجب درد ناجوری دارد این بیماری. با عمویم تلفنی حرف می‌زدم و می‌گفتم که مادرم درد دارد، قهقهه زد که : عمو، زونا هم شد مریضی؟ من قلبمو دادم سر هفتاد سالگی دست دکترا، نصفش رو انداختن یه‌ور، نصفش رو یه‌ور دیگه، بعدش هم دوباره جمع و جورش کردن و دوختنش و دست آخر خوب هم شدم!! تازه اینم مریضی نبود. مریضی یعنی بیماری لاعلاج.
راست می‌گوید. اتفاقا حرفهایش آن‌قدر بار مثبت داشت که روی همه ما تاثیر خوب گذاشت.
دارم چاق می‌شوم. خورد و خوراکم مرتب است و روزی ده ساعت می‌خوابم!! حرص و جوشی هم درکار نیست. هوا هم پاک و پاکیزه است. بابا همه باغچه را یک دست بنفشه کاشته‌اند. بنفشه‌های رنگی خوشگل. درختان حیاطمان همه شکوفه زده اند و دو روز است که متوالی باران می‌بارد. رعد و برق و باد و بوی گل.. جای همه خالی. :)
جمعه‌شب برمی‌گردم تهران برای سه روز و دوشنبه دوباره مشهدم تا برادرم را ببینم و با هم باشیم.
تهران ایام خوشی نخواهم‌داشت. نمی‌دانم.. فعلن دوست ندارم بهش فکر کنم.. دلم می‌خواهد در همین لحظات بی‌بدیل بنفشه و شکوفه و باران و بابا و مامانم زندگی کنم ..
اگر عمر دوباره‌ای داشتم حتمن کارم را در مشهد انتخاب می‌کردم.. عمر دوباره‌ای با عقل امروز البته. :)
خوش باشید.

شنبه ۱۷ اسفند ۸۷::March 7, 2009

دنبال يك عنوان شايسته براي اين زندگي مي‌گردم :)

خیلی جالب است. من توی ایران دو تا و نصفی دوست بیشتر ندارم. حالا نه دو و تا نصفی، بلکم بیشتر. ولی واقعا آدم رفیق‌بازی نیستم. یک‌دوره‌ای از عمرم، وبلاگ دوستان بسیار عزیزی برایم ساخت که حالا تقریبا دو تا و نصفی در ایران مانده و بقیه رفته‌اند.
یک خانه کوچک دارم با چهار تا گلدان کوچک.
یک کمی گیتار می‌زنم که تازگی‌ها معلمم می‌گوید بلاخره به‌جای صدای گ* شد که صدای دیگری ازش در‌بیاورم.
یک شغل نصفه‌-نیمه دارم. مدیر شرکتی تقریبا ورشکسته‌ام.
خانواده‌ای دارم که سالی یک‌بار اگر به‌دیدنم بیایند، خدا را هزاربار شکر می‌کنم و دست و پای تک‌تک‌شان را هم می‌بوسم.
یک کمی ترانه می‌شناسم که برای ماشینم ضبط کرده‌ام و مدام گوش می‌کنم.
یک ماشین دست دوم دارم که در حال حاضر ماشین تاکسی‌های تهران است.
یک عشق بسیار بزرگ داشتم که حالا نیست.
دوست پسری هم ندارم.
دیگر چه؟
خوب .. چیز دیگری یادم نمی‌آید.
اما نمی‌دانم چه حكمتي‌ست که آدمهای دور و برم خیال می‌کنند من هرشب با دوستان بی‌شمارم مهمانی و دور‌هم نشینی دارم.
یک خانه دارم قد قصر که آن‌قدر گل و بوته دارد که نگو و نپرس.
بلدم مثل اریک کلپتون با گیتار حال کنم.(ولی برای کسی نمی‌زنم چون رویم نمی‌شود:)) )
مثل خر پول در می‌آورم و شغلم حسابی بهم اعتماد به‌نفس داده.
حسابی اهل موسیقی‌ام.
لابد یک ماشین خوب دارم.
عشقی دارم که تمام اوقاتی که به‌رفیق‌بازی و گیتار و کار نمی‌گذرانم، به‌عشق‌بازی می‌گذرد!

فقط شما می‌دانید که حقیقت زندگی من همان است که برایتان نوشتم و لاغیر.
من سالی دوبار دوستانم را شاید در خانه‌ام دعوت کنم و سالی دوبار باهم کافی‌شاپ برویم.ماشین و خانه و گیتار هم که تکلیفش مشخص است. برای عشق هم که فیس‌بوکیها می‌دانند هی به‌شانس می‌گویم جان مادرت یک‌بار دیگر درخانه‌ام را بزن، مرگ من.
دوست پسر هم اگر داشتم وبلاگ نمی‌نوشتم:)).
تنها دارایی من از مال دنیا، آن هم وقتی حالم خوب باشد، یک تخیل عالی‌ست و یک دل شکرگذار و یک قلب که بلد است با خاطرات دوستان رفته‌اش، عشق بزرگ قدیمش و چهارتا گلدان و ماشین دست دومش حال کند..علاوه بر اینها یک غرور بسیار بزرگ هم دارم. غروری که اجازه نمی‌دهد به‌ سرنوشت بگویم تو برنده‌ای، می‌گویم گه خوردی! من برنده‌ام که اجازه می‌دهم سرنوشت من باشی.
باور کنید..
گرچه می‌دانم شما همه اینها را باور می‌کنید. بقیه فکر می‌کنند یا دروغ می‌گویم، یا خل و چلم.

پس‌نوشت:
ببينيد.. من با همان تخيل خوشگلم و با همان غروري كه از بابت دوستانم دارم، باور كرده‌ام كه شما مرا باور مي‌كنيد.. جان مادرتان ضد حال نزنيد و كامنت بگذاريد كه خل و چلي !

چهارشنبه ۱۴ اسفند ۸۷::March 4, 2009

dance me to the end of love ...

باد و بارانی که به شیشه‌ها می‌زند، میرداماد خوشگل و نیمه خلوت، لئونارد کوهن و عطر مریمی که نمی‌دانم از کجا دل مرا سیراب کرده است، حیف نیست کسی نباشد در این میان ..تا عاشقش شوم، تا عاشقم کند .. تا با او این‌همه لطافت دنیا را بتوان تقسیم کرد؟

پنجشنبه ۱۷ بهمن ۸۷::February 5, 2009

خنده های ریز ما

مریم گلی، خودت بگو راست راستی من اومدم توی فیس بوک حالت خوب نشد؟ این همه وقت این همه بچه ها بودن و هیچ کاری نکردن. ببین من با یک اندلی چه کردم !!!!!

پنجشنبه ۳ بهمن ۸۷::January 22, 2009

یک جاده خاکی با کمی دست انداز

نوشته‌ مریم‌گلی را می‌خوانم. مدتهاست می‌خواهم برایش چیزی بنویسم. یک ایمیل مفصل. درواقع از دو ماه قبل. اما هربار به خودم می‌گویم این چه عادتی‌ست در من که فکر میکنم می‌توانم به‌مردم کمک کنم؟ وقتی که خودم در خودم درمی‌مانم؟ این عادت هم‌فکری - نه همدردی - مشورت دوستانه - با افرادی که دوستشان دارم، خوب است یا بد است؟ هربار به‌خودم می‌گویم دخالت نکن. زندگی افراد مجموعه‌ای‌ست از قبل و حال و آینده. تو حتی زمان حال را کامل نمی‌بینی.حتی درباره کسانی که دوست بسیار نزدیکت هستند و ساعات زیادی را باهشان می‌گذرانی. پس دخالت نکن. دخالتت - اگر او قبولت کند - به‌احتمال زیاد به بیراهه می‌کشاندنش. به‌نظرم برای همین است که مشاورهای روان‌کاو خیلی کم حرف می‌زنند. لااقل آنهایی که من دیده‌ام. و آن یکی که سالها قبل دوبار پیشش رفتم و شروع کرد به‌تز دادن درباره رفتارهایم، کنارش گذاشتم چون فکر کردم به چه‌ حقی، با این حجم نادانسته‌هایش درباره من، قضاوتم می‌کند؟
به‌هرحال دوست دارم با مریم حرف بزنم. درحقیقت دوست دارم با هم بنشینیم و او حرف بزند و من گوش کنم.. یک‌جایی مثل خانه من .. یا کافه ۷۸ .. با آن دم‌نوش‌های مریمی‌اش..
گاهی فقط باید گوش کرد..
این حرف مریم را خیلی خوب می‌فهمم:
من آدم جاده های پهن و فست فود نیستم. یک جاده خاکی با کمی دست انداز که هر چند وقتی یکی از حوالی اش عبور می کند و از بودنش در انجا لذت می برد برایم مناسب تر است.

به‌همین نسبتی که او از جاده‌های پهن و فست‌فود می‌گوید، وقت گودرخوانی امروز، به این نتیجه رسیدم که من آدم گودر نیستم.. یک هفته‌ای سرگرمم کرد.. کنار بازیها نشستم و تماشا کردم.. سرگرم‌کننده است.. شاید هم باید داخل بازی شد تا بیشتر لذت برد. اما فکر‌کردم مدتهاست به‌این نتیجه رسیده‌ام که خودم را باید با همان ویژگی‌هایی که دارم بپذیرم تا راحت و آرام باشم. دوست دارم لینک همه کسانی را که کنار صفحه‌ام گذاشته‌ام، روزی دوبار باز کنم.. ببینم نوشته‌اند یا نه.. بعد با خیال راحت لم بدهم و آرام آرام بخوانشان..بهشان فکر کنم.. برایشان ایمیل بزنم و بگویم دوستشان دارم و گاهی غربزنم که پس کجایید؟
گودر برای من درست همان فست‌فود است، با آن رنگ آمیزی قرمز بی‌آرامشش.

* راستی مریم.. چرا لینک نوشته هایت از کار افتاده اند؟

چهارشنبه ۲ بهمن ۸۷::January 21, 2009

بوس و کنار


دست که می دهید محکم و گرم باشید.. اصولن با همه.


بقیه اش به درد نخور بود. :-)

دوشنبه ۲۰ آبان ۸۷::November 10, 2008

wow

این هوا - خاکستری - نیمه سرد - مرطوب - و با نم باران، برای من عالی ترین حال زندگی ست. می توانم حتی توی صورت مالی بگردم و خیال بافی کنم..

جمعه ۲۶ مهر ۸۷::October 17, 2008

بر گيسويت اي جان كمتر زن شانه.. چون در چين و شكنش دارد دل من كاشانه..

بعد از مدتها دو روز تعطیل را مثل روزهای قدیم زندگی گذراندم. دیشب با یک دوست آقا رفتم بیرون. فقط دوست‌بودن و بیرون رفتن با مرد را کمتر تجربه کرده‌ام. هیچ خیال بیرون‌رفتن نداشتم. برای خودم مشروب کوچکی نوشیده بودم تا شب پنجشنبه‌ام متفاوت باشد و موسیقی تمرین کنم. شاید اثر همان بود که رها بودم. و شاید اثر ساعتها حرف‌زدن با معلم موسیقی‌ام که می‌گفت تو باید یاد بگیری که با مرد می‌شود فقط دوست‌بود و این دوستی را بلد باشی حفظ کنی.
کتاب‌خوانی زیاد و چای ناهنگام، بی‌خوابم کرده بود. کمی سایت‌های کاریابی را گشتم.بی‌آنکه واقعا بدانم دنبال کار جدید هستم یا نه.چهار صبح خوابیدم.

نهار قرار‌بود با کسی بیرون بروم. قبل از آن رفتم برای خودم پارچه خریدم. مدتها بود یک خرید حسابی زنانه نکرده بودم. و بعد قرار نهار را کنسل کردم و آمدم خانه. عصر رفتم همان‌جا که نهار باید می‌رفتم. یک ساعت گپ زدن و خندیدن در آرامش. و بعد که به‌خانه برگشتم مثل آن بود که مشروب دیشب حالا اثر کرده باشد. گیتار را برداشتم و برای خودم زدم و خواندم. سیمها به‌نرمی تحت فرمانم بودند و من گرم بودم. رقیب را بلدم خیلی خوب بزنم. اما هنوز شهامت این را ندارم که کنار دیگران چیزی بنوازم. این هفته قرار‌است برای اولین بار با آقای موسیقی دو نفره تمرین کنیم. و بعد به‌زودی با یکی دیگر از دوستانش همراه خواهیم‌شد و شاید کمتر از پانزده‌روز دیگر باید در جمع شاگردان گیتاریست او بزنم. خداکند موفق شوم. نواختن در جمع برایم یک آرزوست. درست مثل زمان سخنرانی جلوی تریبون، می‌ترسم و حتی فکرکردن بهش تمرکزم را بهم می‌زند.

یک کتاب خوانده‌ام به‌نام پیشگویی آسمانی که مال جیمز ردلفیلد است. از آن نوع انرژی شدید دو سال قبلم سخن گفته. توانایی وصل‌شدن به طبیعت و دیدن شهود که مدتهاست نتوانسته‌ام تجربه‌اش را تکرار کنم.
یک دلیل از بین رفتن این انرژی معتاد شدن و وابستگی به یک شخص خاص است که باعث می‌شود آن انرژی را صرف او کنی و تخلیه شوی. و یک دلیل دیگر می‌تواند ترس و استرس باشد. من در این دوسال هردو را داشته‌ام و امیدوارم حالا کم‌کم دوباره موفق به‌تکرار آن تجربه رویایی شوم.

یکشنبه ۱۴ مهر ۸۷::October 5, 2008

عاشقتم .... آقاي رومن گاري ..

زندگی در پیش رو تمام شد. به‌غایت زیبا بود. زیباترین کتابی که تا به حال خوانده‌ام. بهترین کتاب نبود .. اما به‌نظرم از این قشنگ‌تر کسی نمی‌توانست خیال کند، خیالش را رنگ بزند و آن‌ها را در قالب کلمه جاری سازد..
دیشب که تمام شد گریه می‌کردم.. از آن وقتهای معدود عمرم بود که دلم می‌خواست از فرط زیبایی چیزی بمیرم.. مثل آن روز دو سال قبل که سهراب خواندیم..
بعضی لحظات در زندگی هست که با خودت فکر می‌کنی اگر در همین نقطه جهان برایت متوقف شود، در اوج لذت و خوشبختی رفته ای..

دوشنبه ۱۸ شهریور ۸۷::September 8, 2008

حضور رنگها وقتی همه چیز بر باد است و نیست..

توی کلاس ورزش ما یک مربی شاهکار هست به‌نام خانم ز. بهترین مربی بدن‌سازی که تا‌به حال داشته‌ام، با شخصیتی منحصر‌به‌فرد که آن را هم در زندگی خیلی خیلی کم دید‌ه‌ام.
قیافه خانم ز برای من شبیه زنان سرخپوست است. با موهای فر بسیار بلند مشکی که سه‌چهار رشته کلفت می‌بافد و پارچه‌های رنگیی که به‌دم این رشته ها می‌بندد، پوستی سبزه و چشمانی نه‌چندان درشت اما با نگاهی بسیار براق.
لباس‌های ورزشی‌اش برخلاف مربی‌های شیک و آخرین مدل ما که بیشتر شبیه باربی‌اند تا آدم، خیلی ساده و آرام است. آرام که می‌گویم یعنی همین.. آرام لباس می‌پوشد.
آرایش نمی‌کند و شاید سالی یک بار ماتیک خوش‌رنگی زده‌باشد یا نزده باشد.
خانم ز در عوض همه این سادگی عجیبی که نسبت به‌هر مربی ورزشی دیگری دارد، قادر است از تمامی آن باربی‌ها بیشتر بدرخشد و گرمای حضورش را پخش کند. با آن نگاه براق و لبانی که همیشه می‌خندد یا اگر نخندد مطمئنن به اخم فشرده نیست. تو را از هر فاصله‌ای ببیند با چشمکی به‌رنگ نارنجی یا یک لبخند محکم سبز برایت اعلام دوستی می‌کند. برایش مهم هستی هرچند ساکت و توی خودت باشی و مثل خودش آرام لباس بپوشی و موهایت های‌لایت آخرین مدل نباشد و اصولا هیچ چیز قابل ذکر متمایز‌کننده‌ای نداشته‌باشی. برای او مهمی نه برای اینکه برنامه‌ ورزشت را می‌دهد و درصدی از شهریه تو مال اوست، فقط به‌این دلیل که هستی و در آن سالن جزو اثاثیه محسوب نمی‌شوی.
چند روز قبل به‌شدت سرد و افسرده بودم. یادم نیست چرا. ولی خوب نبودم. روی دستگاهی که کار می‌کردم، نگاهم به‌یک جایی خیره مانده بود. ناگهان چشمان براقی را با یک لبخند محکم سبز دیدم که روبرویم ایستاده .. اصلا انتظار بودنش و از آن جالب‌تر، برخوردش را نداشتم. با همان نگاه و لبخند، دستم را گرفته‌بود توی دستانش و با کلماتی که واضح و روشن ادا می‌شد سوال کرد: خوبی؟؟
این را راست می‌گویم که در عمرم این چنین انتقال انرژی را تجربه نکرده‌بودم. به‌نظرم خالصانه‌ترین محبتی بود که، جز از مادرم، تاکنون از کسی نگرفته‌بودم. من فقط لبخندی زدم و از این‌که دستم در دستان قوی و گرم او فشرده می‌شد لذت می‌بردم.
دیروز که دوباره دیدمش و باز با‌همان دستان محکم و گرم به‌من خوشامد گفت، ناخودآگاه بهش گفتم که بسیار مهربان است، آن‌قدر مهربان که توی خانه هم فکر مهربانی‌اش را می‌کنم.. آن قدر مهربان که نمی‌فهمم چرا و چطور کسی قادر است هنوز این‌همه مهربان باشد و آن را به‌من هم بدهد ...بی آنکه توقع داشته باشد.. بی‌آنکه تعارفی بینمان باشد.. بی‌آنکه من رییس یا مرئوسش باشم.. هنوز این همه ... فقط برای این‌که آدمم؟

شنبه ۹ شهریور ۸۷::August 30, 2008

...

می‌دونین چی‌ خوب بود الان؟
یک هوای سرد پاییزی .. پنجره‌های اتاقت رو باز کنی و یک باد ملایم با بوی بارون بپیچه توی اتاق.. یک موسیقی عالی بزاری .. یه چیزی مثل ویوالدی یا اشتراوس .. روی تخت دراز کشیده‌باشی .. تلفن‌ها رو قطع کرده‌باشی .. کسی زنگ در رو نزنه .. یک کتاب شاهکار مثل همین کتاب نیچه یا یه‌چیزی از رومن رولان یا سلینجر دستت باشه.. پرده‌های اتاقت خیلی خوش‌رنگ باشن و با باد که پرواز می‌کنن نفست هی بره و بیاد بس که خوش‌رنگن .. گلهای خشک با عطر ملایمی از یه‌گوشه‌ای حضورشون رو اعلام کنن .. تختت سفید باشه .. سفید مات ... بزرگ .. با روتختی‌ و ملافه‌های سفید .. و یه‌رنگ ملایم دیگه که کمی قاطی باشه با این سفید .. یک دراور سفید مات با پایه های ظریف کنار اتاقت باشه که هروقت نگاهت بهش می‌افته لابلای کتاب خوندن، خوشحال بشی از اینکه داریش .. و یک پاتختی همون‌رنگی کنار دستت که روش تارت و مخلفات کتاب خونی طولانی‌مدتت رو گذاشته‌باشی..با کتابت بعشقی.. ساعتها .. نصف بیشتر روزت این طوری بگذره .. بعدش ...
وای خدایا .. که چقدر الان قادرم برای اون نصفه باقیمونده خیال کنم ....................

دوشنبه ۷ مرداد ۸۷::July 28, 2008

شبي كه مال من است.

روز خوبی‌ست. با آرامش کار می‌کنم. همکارم آدم بسیار آرامی‌ست که بلد است حرفهای من را تا نقطه آخر در کمال سکوت گوش کند. بی‌تنش و بی‌استرس و با امید. ما با هم و با آن دو دختر زیبا قرار‌است دوباره کارخانه را راه بیاندازیم. همه منتظرند.
سری به کانون یوگا می‌زنم. قرار نیست ثبت نام کنم . با آنکه مطمئنم یوگا بهترین روش برای آرامش است. حالا نه.. خودم آرامم. همان کلاس های جیم را ترجیم می‌دهم. می‌خواهم از فروشگاهش یک مانتوی سفید دیگر بخرم. از همان‌ها که شبیه لباس دراویشند.
چه فضای خوبی دارد.. همه اجزای فروشگاه با من رفیقند. یک شال قهوه‌ای برمی‌دارم و یکی دیگر.عود هم برمی‌دارم. نگاهم به آن کتاب می‌افتد: بینش آسمانی نوشته جیمز ردفیلد.. آه همین بود... گفته بود چاپ نمی شود.. نشانه‌ها ...
رهایش می‌کنم .. قرار است کسی برایم بیاورد..
تا به‌خانه برسم به آدم‌های مختلف فکر می‌کنم. حتی به کامنت‌های اینجا هم فکر می‌کنم. و یاد یک کامنت سرد و لزج می‌افتم. پاکش کرده بودم.. عادت دارم چیزهای ناخوشایند زندگی را پاک کنم.. البته اگر مثل امروز حالم خوب باشد.
به یک نفر دیگر هم فکر می‌کنم. برای هزارمین بار. و برای هزار و یکمین بار به‌خودم می‌گویم آدم تو نیست. اشتباه نکن. کسی در من می‌گوید یک‌بار دیگر .. فقط یک‌بار دیگر امتحان کن.
می‌گویم نه. هیچ‌وقت یاد نگرفتم فقط به‌خاطر سرگرم بودن زمان را، زندگی را، بگذارنم.
به‌خانه میرسم.. لباس نو را امتحان می‌کنم. عالی‌ست.همه را روی مبل می‌اندازم. کولر را روشن می‌کنم و با ظرفی بستنی رها می‌شوم روی تخت.. کتابم را ادامه می‌دهم.. کافکا در کرانه.. عالی‌ست.. زیر خطوط نشانه‌ها خط می‌کشم ..
خوابم می‌برد..

یکشنبه ۶ مرداد ۸۷::July 27, 2008

تعليق

درست از سر تصادف بود که امروز صدایی مرا از خواب یک ساله‌ام بیدار کرد..
وقتی هنوز دچار رخوت خواب بودم، دیدم که دستانی قفل آن وزنه‌های سنگین را می‌گشاید ..
بالهایم کم‌جانند ..
اما می‌دانم دارد زمانش می‌رسد ..
نشانه‌ها را می‌بینم.

چهارشنبه ۲ مرداد ۸۷::July 23, 2008

عروس و افسوس !

جالبه ها !!
امشب دلم می خواد برم تئاتر بعد از مدتها . می رم عروس و افسوس رو ببینم. هرچی فکر کردم هیچکی یادم نیومد که خبرش کنم باهم بریم. همه دوستای تئاتریم رفتن اون ور آب. دوباره عقب گرد کردم به دهه هفتاد که تنهایی کنسرت و تئاتر می رفتم !

یکشنبه ۹ تیر ۸۷::June 29, 2008

مرشد

امروز اینجا چیزی نوشته بودم که نباید. از آن وقت‌های بی‌انصافی‌ام بود. نگهش داشتم لابلای پابلیش نشده‌ها و ببخشید که وبلاگم با یک مطلب تکراری بالا آمد.
از همه‌تان ممنونم. نمی‌دانم برای شما تبریک شنیدن همان تاثیری را دارد که برای من، یا نه.. اما بگویم که من حس بسیار شدیدی از لذت را هربار تجربه می‌کنم.. با هر ایمیل و کامنت و اس ام اس و تلفن حس برایم تکرار می‌شود و این را اغراق نمی‌کنم... و یادم می‌آید که زمستان نیست.. این تابستان گرم با میوه‌های دلنشین و رنگ‌های زیبای مردمش با این‌همه شادی که در روزهای اول فصلش نصیبم می‌کند، نمی‌تواند زمستان باشد.. باید انصاف داشته‌باشم..
در این سه‌ماه گذشته باز هم عوض شده‌ام.. خودم می‌فهمم .. می‌فهمم که خوددارتر و مراقب‌تر شده‌ام.. که خیلی بیش از گذشته مواظبم با زبانم آدم‌ها را نرنجانم.. حرف بی‌خود و بی‌جا و کنایه نزنم.. موقعیت‌ها را درک کنم.. و اگر گاهی عنان از دستم خارج می‌شود، به‌قول آیدا آدم است دیگر .. گاهی خر می‌شود..
کتاب می‌خوانم..
مرشد و مارگاریتا را تمام کردم.. کسی که برایم آورد دیگر در زندگی‌ام نیست.. اما گفته‌بود که خواندنش جزو صدکاری‌ست که آدم در طول زنده بودنش باید بکند... و حالا من هم یکی از آن صدکار را انجام داده‌ام.. خوب بود.. نوع خاصی از کتاب بود که شاید زمانش کمی گذشته .. نوع عاشقی‌اش که من نتوانستم از آن عشق خلص و ناب را دریابم.. به‌نظرم آمد که برخلاف مقدمه کتاب که آقای میلانی نوشته بود از آن عشق‌های اساطیری‌ست، نه.. نبود.. مارگاریتا به‌گمانم بیش از این‌که عاشق مرشد باشد، عاشق مخلوق مرشد بود .. عاشق دست نوشته‌هایش..
با‌خودم فکر می‌کنم اصلا مگر عشق واقعی چه می‌تواند باشد؟ آیا هریک از ما واقعا عاشق خود فرد می‌شویم؟ آیا حقیقت این نیست که چیزی در رابطه با آن فرد عاشق‌مان می‌کند و تا آن چیز هست، عشق هم هست و عشق از آن هویت می‌گیرد؟
اما یک چیز خاص در کتاب بود .. مارگاریتا زندگی‌اش را به‌خاطر عشق داد.. ساحره شد.. ملکه برهنه مجلس رقص ابلیس شد .. تا به مرشد برسد و خالق آن اثر را وادار کند داستان خود را به‌اتمام برساند..
بعد از آن کتابی بسیار متضاد را خواندم.. ها کردن پیمان هوشمند زاده. بد نبود. از بسیاری از داستان‌های کوتاه ایرانی بهتر بود. سبکی جدید و متفاوت داشت ، شبیه همان چخوف و همان عرق سگی قدیم هوشمند‌زاده.. لذت چندانی نداد.
برای امشب یواشکی یک جدول سوداکو از همشهری توی شرکت جدا کرده‌ام .. از فردا دو کتاب جدید سلینجر را خواهم‌خواند..
خوب است که سلینجر زنده است. امیدوارم پشیمانم نکند.
کافه پیانو را پیدا نکردم. شهرکتاب میرداماد گفت چاپش تمام شده. باید سری به‌نشر چشمه بزنم.
زندگی لابلای کتاب چقدر تم ملایم و مطبوعی دارد..
کار کماکان سخت است. اما شاید کم‌کم دارم عادت می‌کنم. هفته قبل چند اتفاق سکته‌ای افتاد. وقتی تعداد سکته ها زیاد می‌شود، به‌آن هم خو می‌کنی. و اصولا پوستت سخت می‌شود. دیگر سکته باید در حد هشت ریشتر به بالا باشد تا آن حال اساسی را بهت بدهد.

سه شنبه ۳۰ بهمن ۸۶::February 19, 2008

خيالات نكنيد. اندروني كماكان حجابش سفت و محكم است.

از بسته‌بودن و دانسته نشدن تازه دارد خوشم می‌آید .
سکوت برای من که سالهاست حرف می‌زنم، تجربه دیگری‌ست .
به این فکر می‌کنم که زیاد فکر می‌کنم ...
و افکارم را کمتر تجربه می‌کنم ...
وقتی نمی‌نویسم انگار وضع برعکس می‌شود.

به‌هیچ وجه افسرده نیستم...
بهتر از تمام عمرم زندگی می‌کنم..
عاشق هم نیستم ..
گفتم گفته‌باشم که دلیل بهتر بودنم عاشق بودن نیست.

خودم هستم.

به‌شدت موفقم و در حال جمع‌آوری برکات خدا از زمین و زمان.
شرکت جدید به‌خوبی اداره مي‌شود.
می‌خندم و به همه افراد شرکت گفته‌ام غرزدن ممنوع تا اطلاع ثانوی...

شبها مثل همیشه کتاب می‌خوانم .. هنوز شوایک را تمام نکرده‌ام..

کماکان با خدا مراودات مخصوص دارم.
با هم گپ می‌زنیم و هر دو عقیده داریم میزان شانسی که به من می‌دهد بیش از سایر مردم است..
قدرشناسم.او هم می‌داند.
توافق کرده‌ایم در یک زمان مناسب که این قدر کار نداشته باشم یک عشق عالی برایم نازل کند.

موسیقی را به‌شیوه‌ای کاملا خردمندانه تمرین می‌کنم.
معلمم عقیده دارد در هجده سال آینده شاید یکی دو آهنگ یاد بگیرم .

گلها سلام می‌رسانند.
کماکان من و یوکا جنگ علیه شپشک گردی سفید را ادامه می‌دهیم.
یاس را از زیر نایلون زمستانی درآوردم.
به‌نظر خشک می‌رسد. :(
اما آبش می‌دهم.

از آنجا که شانس دنبالم می‌دود، روزی که می‌رفتم تا دوباره باشگاه ثبت نام کنم، خیلی اتفاقی سرکوچه‌مان یک باشگاه جدید کشف کردم.
باشگاه نو، شعبه همانی‌ست که سالهاست می‌روم!
کافی‌شاپ و آرایشگاه و یک تلوزیون بسیار بزرگ هم دارد.
وقتی در این محیط ورزش می‌کنم یاد دو چیز می‌افتم.
اول کتی که باشگاه ورزشی‌اش تلوزیون دارد و او را عصبانی می‌کند.
و بعد کلیه اسپاهای تورنتو که مثل آن کاسکوی احمقش، ،باعث می‌شوند حس نفرت عمیقی مرا هم عصبانی کند.

با همه اینها یک کتابخانه بزرگ چوب و شیشه هم دارد به‌خانه‌ام اضافه می‌شود.
خودکار و خودنویس فورتیس بانک توسط سازنده مربوطه کشف شد.
گفتم برای شرکت آورده‌بودند.

همین دیگر.
همه چیز را نوشتم.
همه اتفاقاتی که مال منند .
و خارج از من اتفاق می‌افتند.

یکشنبه ۱۴ بهمن ۸۶::February 3, 2008

تولدت مبارك

سلام به منصورخان نورسيده :)

دوشنبه ۲۴ دی ۸۶::January 14, 2008

همين

جالبه كه آدم وبلاگش رو چك كنه و ببينه كسي نوشتتش .. نه؟
بعد مثلن شايد توي درفتش حتي براش نوشته باشن.
...
كار دارم.. يك كوه.. براي همين مغزم براي وبلاگ كار نمي كنه اصلا. يعني راستش نمي دونم چرا .. شايدم به اين ربط نداره. احتمالا دچار ياس كامنتي شدم.
...
منتظر معلم موسيقي‌ام. قرار بوده ساعت 5 بياد. الان شش شده و نيومده. منم ساعت 7 قول دادم شام جايي برم!
...
امروز تولد گل ياس بود. بهش كه زنگ زدم درباره راز باهم حرف زديم.البته نه اين فيلم و كتاب راز... درباره قله‌هاي رفيع و الزام وجودشون.
گل ياس حسابي بزرگ شده.. ياد روزي افتادم كه در اوايل وبلاگ نويسي اولين بار درموردش نوشتم..
...

جمعه ۲۱ دی ۸۶::January 11, 2008

كرديت شادي‌ام مال خودم .

۱- نوشته دیروز و پسامدش هنوز ذهنم را رها نکرده‌اند....

چند بار می‌خوانمش .. و بعد فکر می‌کنم ...

به‌ لذت آن دوشب خوشی که با معلمم و دوستانم گذشت ..

فقط خودم بودم و آنها که حضور داشتند..

وجود هیچ آدم دیگری مسبب آن خوشی نبود ..

نمی‌دانم چرا سعی کردم به کسی ربطش بدهم..

یک پز بی‌ربط بود.

(آن رابطه وجود دارد. سبک و آرام و بی‌تشویش.. هیچ فکری از بابتش ندارم. اما شادی‌ام مال من است.. مال کسی نیست.)

.......

پنجشنبه ۲۰ دی ۸۶::January 10, 2008

سمفونی زندگی ما

آنقدر حرف توی وجودم هست که در حال لبریز شدنم.
این دو روز گذشته به شدت خوش گذشت.. پریشب معلم موسیقی ام بعد از یک ماه آمد و به مدت دو ساعت خندیدیم و کیف کردیم. فکر می کنم او هم به قدر من کیف کرد.rain را هم بگی نگی تمرین کردیم... معلمم را برای آدم بودنش دوست دارم.. به خاطر آن ترانه خاص وجودش که هیچ جا از هیچ کس دیگری نشنیده ام و همیشه برایم جالب است..
خوب یک دسته عقیده دارند موزیسین ها یک فازشان سوخته ودسته دوم به جای فاز سوخته ،قادرند به آن ترانه خاص گوش کنند.. البته همه موزیسین ها هم آدم خاصی نیستند.. همان طور که همه آدم ها آدم نیستند.

ذهنم آن قدر پر است که نمی توانم کلمات را جمع کنم..

دیشب هم عالی بود.. با بچه ها و با ایرج ... نمی دانم چه حسی بود که انگار تمام وجودم در آن کافه عکس کوچک بدون سیگار، سرشار از انرژی می شد... و وقتی به خانه برگشتم تمام سلولهای روحم می خندید.. هیچ اتفاق خاصی نبود .. همان جمع همیشه که با بودن ایرج همیشگی تر شده بود.. ولی آرامش داشت و محبت ..
دیشب زمان خواب فکر می کردم باز از آن زمانهایی ست که روحم قادر نیست توی تنم بگنجد.. نمی دانم این را تا به حال تجربه کرده اید؟
و فکر می کردم تمام اینها نتیجه یک چیز است .. یک دوست داشتن همراه با آرامش .. بدون نگرانی .. با اعتماد..
نتیجه نهایی اش مهم نیست.. اما من بعد از سالها و شاید برای اولین بار در عمرم کسی را دوست دارم که بودنش استرس زا نیست.. در لحظات قشنگ با هم بودن بغض ندارم.. این تجربه ایست که تا به حال نداشته ام ..
اصلا مهم نیست که دست آخر چه می شود.. ترانه ای ست که در فضایی آرام سروده می شود .. بی بغض .. بی غصه..
از او ممنونم.. به خاطر اوست که می توانم بی دغدغه با همه دنیا بخندم و شاد شوم.
...
راستی این را هم بنویسم و بروم..
به معلم موسیقی ام می گویم با کمبود فشار گاز چه می کنید؟
می گوید خیلی عالی کیف می کنم!! هنوز که گاز هست ولی اگر قطع شود مثل سال قبل چادر می زنم و کیسه خوابها را روبراه می کنم.. یک تلوزیون کوچک می گذارم توی چادر و با گربه می رویم آن زیر !! آن قدر کیف می دهد ... زمستان از نوعی دیگر ..
می گویم سرماخوردید .. می خواهید بهتان قرص بدهم؟ می گوید نه بابا ... سرفه کردن خودش تنوع است!!

دیشب به علیمان می گویم صبر کن تا بهت قرص بدهم سرفه نکنی.. می گوید : نمی خواهم .. سرفه خودش کلی تنوع است !!

این آدم ها.. این آدم ها که فکرهایی مال خودشان دارند.. که با زندگی بازی می کنند ..

بودن با اینها خود خود زندگی ست ..

حالا می توانید فکر کنید فروغ و معلم و دوستانش دسته جمعی یک فاز سوخته دارند . :)
.................

این را چند ساعت بعد از نوشتن مطلب بالا اضافه می‌کنم.. دلیلش ایمیل قاصدک است که بهش ارادت دارم..
خواستم بگویم زياد راست نگفتم.. پایان راه برایم اهمیت دارد.. و می‌ترسم از این‌که چند وقت دیگر باز ذکر مصیبت راه بیاندازم .. اما ..
اما برای من همیشه جاده‌ای که می‌پیمایم ، اهمیت و شیرینی بیشتری داشته تا رسیدن به شهر.. گاهی حتی ، یعنی همیشه، فکر کرده ام پایانی درکار نیست.. و گاهی هم دلم خواسته که نباشد.. اما در طول مسیر لذت کافی از همه‌چیز .. از مناظر.. از قهوه‌خانه ها .. از مردم.. .و از خودم که آدم راهم نه ایستایی لذت برده ام..
به‌هر حال این فاز سوخته بودن هم هزینه هایی دارد.. فکر نکنید کسی که فازی سوخته دارد، راحت زندگی می‌کند.. نه ..
به قول آیدا قله‌های رفیع ، دره‌های عمیق دارند..
تابه حال که هزینه را داده‌ام با هر بدبختی.. و هربار هم فکر کرده ام که لابد ورشکستگی یعنی همین..
اما امروز اینجایم.. با یک ثروت جدید.. نه از جنس ثروتی که از دست داده‌ام که آن عمرم بود و روزهای جوانی‌ام .... اما به‌قول مریم گلی .. خدا را شکر که هنوز زنده ام.
....

چهارشنبه ۱۹ دی ۸۶::January 9, 2008

افرا

جهت کمی پز به آن ور آبی ها که در این زمستان قشنگ و بی نظیر تهران دلشان آمد که بغل دست بابا نوئل بنشینند وبا ما آناناس نیایند و هات چاکلت فرنگی را مرجح بدانند به چای و پای سیب سرد و الخ به قول آیدا ..
کتی خانم .. مریم خانم گل گلی .. ایرج خان که فعلا اینجایی و به خاطر همین شاید در حقت تخفیف قائل بشیم :
ما جمعه می ریم تئاتر افرای بیضایی ..
زیاد دلتون نسوزه و دعا کنید که یه برف زمین گیر کننده دیگه بیاد ها!!

سه شنبه ۱۸ دی ۸۶::January 8, 2008

مخاطب خاص دارد.

من اين شرط را واقعا بلاخره باختم :))
معلم موسيقي هم تاييد كرد كه اريك كلپتون با زن جرج هريسون رفيق شد و او را گرفت و بعد هم طلاقش داد. آهنگ ليلا هم به خاطر اوست .
حالا ما كاملا تسليميم ...

دوشنبه ۱۷ دی ۸۶::January 7, 2008

به‌آهستگي

بهترین برفی بود که می‌شد آرزو کنم و خدا بفرستد!
امروز را تعطیل کردیم. و من تا جا داشت، خوش‌گذراندم!! یک نهار خوشمزه که کلی به‌خاطرش از خودم تشکر کردم همراه با یک دوست خوب .. موسیقی .. نسکافه عالی..

...

همه چیز خوب است.
تحویل پست جدید هی تا مرحله آخر پیش می رود و باز متوقف می‌شود... من هم که اصولا در این برنامه‌ها اصرار خاصی ندارم .. هرچه پیش آید خوش آید.. گرچه خیلی از برنامه‌های شخصی‌ام وابسته به این تغییرات است و فکر می‌کنم دیگر بیش از این منتظر این تغییرات نمانم و حساب مسائل خودم را از مسائل شرکت جدا کنم.

...

خانم دالاوی ویرجیانا وولف را می‌خوانم. یک شاهکار است..
فقط باید بسیار آرام بخوانی تا طعم تک‌تک جملات ظریف و دقیقش را حس کنی و...

...

کشف آرام اتفاقات... آدمها ...و احساسات ... لذت بسیار ژرفی دارد ...

جمعه ۱۴ دی ۸۶::January 4, 2008

Who cares about the weather?

روزهای خوبی می‌گذرد..
دیشب یک بغل گل خشک هدیه گرفتم.. از همان گل‌خشک‌های ایران شهر.. از کسی که اصلا انتظار این هدیه را نداشتم..
امروز خانه‌ام با نرگس پر شد.. و کلی کیف کردم.. کارتون سیمپسون را دیدم و حسابی خندیدم .. و یک فیلم طنز دیگر..
محبت دیدم.. سعی کردم محبت کنم.
من خوشحالم.
آرامم.
Rain گوش می‌کنم.
کیک پنیر با ودکا می‌خورم.
دنبال هیچ مناسبتی برای خوردن این دو با هم نمی‌گردم.
تصمیم گرفتم پازل زندگی را به‌هم بریزم.
اصلا دیگر پازلی در کار نیست.
جای خالی هم به‌هم‌چنین.
دارم تلاش می‌کنم منعطف باشم.
وجودم را برای پذیرش خوبی‌های آدم های جدید باز کنم.
بدون هیچ مقایسه‌ای.
سرانجام متقاعد شدم که آن راه هزاربار رفته را همان‌طور بی‌نتیجه لاک و مهر کنم و بگذارم برای آیندگان تا کشفش کنند.
خودم راه جدیدی را خواهم رفت.

مهم این است:
امشب حالم کاملا خوب است.
گیج هم نیستم!

Listen to the pouring Rain
Listen to it pour
...

سه شنبه ۴ دی ۸۶::December 25, 2007

يك زندگي با طعم استار فروت

تازه از سرکار برگشته‌ام. خسته و گرسنه و سرماخورده‌ام. خیلی بی‌دلیل سرماخوردم. در انتظار دیگ زود‌پز و سوپ درونش اینجا می‌نویسم تا ایام زودتر بگذرد.
مدیرعامل مهربان برگشته و دوباره کار تا دیروقت شروع شده. به‌زودی باید شغل جدید را تحویل بگیرم و برای همین باید زیاد کار کنم.. خیلی زیاد.. تا بدهی‌های شرکت جدید را بدهم و در ضمن قرضی بر قروض صدها میلیونی‌اش اضافه نکنم.
روی لبه تیغ راه خواهیم رفت. یعنی من قرار است راه بروم. پناه برخدا. ریسک بزرگی را شروع کردم اما زمان تصمیم‌گیری با‌خودم گفتم آدمهای موفق همیشه از نقطه‌ای پریده ‌ا‌ند که آدمهای معمولی به‌خاطر ترس از ارتفاع جرات پرش نداشته‌اند. گرچه ممکن است موفق نشوم ولی درحال حاضر فقط به‌موفقیت فکر می‌کنم. اگر بخواهم رشد کنم باید از این فرصت استفاده می‌کردم. از آن شترهایی‌ست که عمری یک‌بار دم درخانه‌ات لم می‌دهند..
خوب است که درحال حاضر همه عشاق گرامی مفقود‌الاثرند. وگرنه من با این روحیه عشق‌پروری که دارم، قاط می‌زدم و شرکت بدبخت را لابلای عشق و قرض به‌عمق اقیانوس می‌فرستادم.
فعلا فقط وقت دارم تا فکر کنم و کار. عشاق هم لابد در زمانی که باید بیایند، می‌آیند.
معلم موسیقی عزیزم توبیخم کرده و چون هی جلسات را امروز به‌فردا کردم، سه‌هفته نمی‌آید. این هم زیاد بد نیست گرچه دلم برایش تنگ می‌شود. فعلا که همین دو تا و نصفی آهنگی را که بلدم ، خوب می‌زنم و باهشان کیفم کوک می‌شود.
دلم برف می‌خواهد. حسابی..از آنها که باعث می‌شوند روی مبل لم بدهی، یک شال گرم دورت بپیچی.. کتاب را برداری و با لیوان چای و پای سیب حال کنی..و صبح‌ها به‌زور از تخت رخصت بگیری.. برف عالی‌ست.. مخصوصا که حالا راه کنار آمدن با سرخوردن را کشف کرده‌ام..خدا پدر آژانس را بیامرزد..
با‌خودم کار می‌کنم. تا مستقل از همه اتفاقات بیرون باشم. تلاش بسیار، تمرکز و قدرت نیاز دارد. دارم همه سعی‌ام را می‌کنم.که یک پکیج کامل باشم. و فکر می‌کنم در مقایسه با اکثر کسانی که می‌شناسم، وضع مناسبی دارم. زمانم در راه مثبت خرج می‌شود. وقت اضافی ندارم. ورزش و موسیقی و کتاب و کار و فامیل و مسافرت و ...
هیچ شباهتی به آن خانم مجرد چهل و چهار ساله هم‌سفر هندم ندارم که از هفت صبح تا هفت شب کار می‌کند، به‌خانه که می‌رسد شام درست می‌کند و ساعت نه خواب است. زمان برای همه کارهایی که دوست دارم، کم می‌آید. از خوابم یک‌ساعت کم کرده‌ام و کلی کیف می‌کنم.
صبح ساعت شش بیدار می‌شوم .. به‌خانه و گلها می‌رسم و ساعت هشت سرکارم. شب ساعت دوازده روی کتاب خوابم می‌برد...
شنبه تعطیل را خیاطی خواهم کرد!! بلاخره باید چهل تکه را از یک‌جایی شروع کنم...

راستی دلبرکان غمگین من را خواندم. درباره‌اش یک پست جدا خواهم‌نوشت.
مارکز نازنین من..چرا با خودت این کار را می‌کنی؟؟ لطفا دیگر ننویس اگر قرار است مزه عشق سالهای وبا را از من بگیری.

دوشنبه ۱۹ آذر ۸۶::December 10, 2007

پستي براي ده روز :)- لطفا يك نفر پينگم كند.

فردا مسافرم. می‌روم هند. :) هنوز بلیط و ویزا را نداده‌اند. خدا را چه دیدی؟ شاید فرداشب باز آپ‌دیت کردم.
کوهی از کارهای نیمه‌کاره دارم. چمدانی نبسته.. شرکتی بی‌پول و در حال شروع تولید..خودم نامرتب..با یک لیست بیست صفحه‌ای از غذاهای خوشمزه هندی و چیزهایی که باید آنجا بخرم، با سفارش دو دوستی که در هند زندگی کرده‌اند. فکر کنم برای همه اینها باید یک سفر یک‌ماهه می‌رفتم.
ایده هند را منصور نصیری به‌سرم انداخت. که یک‌وقتی نوشته‌بود هند کشور رنگهاست.
میان این هیر و ویر ذهنی‌ام، یک آرامشی هست..با یکی از آن لبخندهای به‌قول آیدا جولیا‌ رابرترز‌وار !!
یک راز دارم. یک راز برای خودم که فکر کردن بهش هی دچار آن لبخند می‌کندم.

و باز در میان این هیر و ویر نوشته‌های آیدا را می‌خوانم و فکر می‌کنم هی..چقدر شبیه محتویات مغز من می‌نویسد. آدمهایی که می‌دانند از زندگی چه می‌خواهند.. و آن آرامش دلپذیر این دانستن در عین سختیی که به‌زندگی‌ات می‌دهد ...

یادداشت‌های شخصی یک سرباز سلینجر تمام شد. با آن ترجمه افتضاح.
اماااااااا.. سلینجر را نمی‌توان به آسانی گند زد.. آن داستان شاهکار آخرین روز از آخرین مرخصی به تحمل همه این زحمت آقای مترجم می‌ارزید..خود سلینجر بود میان خطوط..
ها.. راستی.. هولدن ناطوردشت را یادتان هست؟ در این داستان که قبل از ناطوردشت نوشته‌شده، وارد زندگی سلینجر می‌شود..
چقدر خوشحالم که سلینجر زنده‌است و هم‌چنین کوندرا و مارکز و ساراماگو.. بودنشان به‌آدم امید می‌دهد.. که بلاخره یک‌روزی چیزی خواهند‌نوشت ..

زندگی‌ام دوست‌داشتنی‌ست..این را جدی می‌گویم. چند وقت قبل که نوشته بودم عشق را به‌گوشه‌ای از ذهنم خواهم‌برد .. یادتان هست؟
آن شب فکر می‌کردم چقدر چیزها توی ذهنم هست که مختص منند.. و فکر می‌کنم شاید فقط آدمهای کمی در دنیا باشند که به‌اینها می‌اندیشند.. و اینکه حتما لازم نیست دنبال عشق بگردم برای تکمیل زندگی .. زندگی من به‌خودی خود بسیار بزرگ‌تر و پر بارتر از نود درصد آدمهایی‌ست که می‌شناسم..
اینها تعریف از خود است؟ خوب باشد.. برایشان زحمت کشیده‌ام..برای رسیدن به‌تک‌تک افکاری که امروز دارم.. پوست انداخته‌ام با دردی فراوان . لیاقت امروز را دارم..

آن شب به آن جای خالی پازلم فکر کردم.
فکر کردم حتی قادرم قلم‌مویی بردارم و خودم نقاشی‌اش کنم..یا آن را بسازم..
دیگر توقع ندارم حتما مدل پیش‌ساخته اش پیدا شود..

زندگی من اصلا خالی نیست. شاید وجود همدم شبانه‌روزی در آن کم باشد.. اما آن لبخند جولیارابرترزی...
هرچیزی که مرا وادار به آن لبخند کند، طعم صد همدم می‌دهد..

البته توقع نداشته‌باشید که گاهی به‌سرم نزند..حتما خواهد‌زد..
به‌قول آن پست آیدا هر آدمی گاهی خر می‌شود. کاملا درست است.
تازه من قبول دارم که نسبت به‌آن ده درصد باقیمانده بسیار خرم. پس به‌خودم حق می‌دهم دربرابر آن نود درصد گاهی خریت را تجربه کنم.
خانواده، کار ، تحصیل، سفر، موسیقی، عشق و اشک و خنده..همه اینها در زندگی‌ام پررنگند. و حالا که به‌تک‌تک‌شان فکر می‌کنم ، می‌بینم برای همین است که زندگی را زندگی می‌کنم..
حتی عشق هم هست.
قادرم با تمام سلول‌های وجودم عشق‌ورزی کنم..
با یک همدم؟
نه..
تنها شرط لازم برای عاشقی وجود همدم و هم‌خانه نیست.فقط همان گنجشک شرکت برایم کافی‌ست. تا مرا وادار کند به‌چشمانش بخندم و بگویم خیلی خیلی دوستت دارم.
یا معلم موسیقی‌ام..
بارها دلم خواسته بغلش کنم. می‌خواستم ازش خواهش کنم خیلی مراقب خودش باشد تا پیرتر از این نشود. می‌خواستم بگویم برای مردن حیف است..او باید تا من زنده‌ام، زندگی کند.
اینها خود عشقند..
کی جرات دارد بگوید یک وجود غیر عاشق، قادر است عشق‌ورزی کند؟
عشق به‌نظرم یک‌جور خاصی می‌آید..
نمی‌توانم بگویم..
فقط فکر می‌کنم آدمهای عشق برای عاشق‌بودن نیاز به‌وسیله ندارند..
یک‌چیزی در این مایه‌ها..

امشب ویر نوشتن گرفته‌ام..

می‌خواهم در افکارم شریکتان کنم..
می‌خواهم بگویم لطفا برای زندگی فکر کنید..فکر کنید.. فکر کنید.. خودتان را بفهمید..پیرامون‌تان را بفهمید..و بعد از درک عمق این‌همه لذت ببرید..

بزرگ‌ترین لذت دنیا وقتی عایدتان می‌شود که وجودتان مستقل از هر چیز و هرکسی زندگی کند.. آفریننده باشید تا مصرف‌کننده.. دیوار باشید به‌جای پیچک..

این نیست که دلم نخواهد کسی در زندگی‌ام باشد تا مثل هر انسانی با بودنش کیف کنم..چرا.. اتفاقا این دل‌خواستن در من بسیار قوی‌تر از آن‌ست که شما می‌دانید.. بسیاری از اوقات دلم می‌خواهد کسی باشد بسیار قوی..حمایت‌گر..شجاع و قابل اعتماد .. تا با تمام وجود یله بدهم..
اما این تمام زندگی‌ام نیست..لااقل در این لحظه نیست..امشب نیست..

دوست‌دارم به‌جای هم‌نشینی با صد‌نفر با یک‌نفر دوست باشم و آن یک‌نفر قادرباشد طعم زندگی را برایم معنا کند..برای خودش..نوعی دیگر باشد..مثل همه نباشد..
یک ترانه مخصوص خودش داشته باشد..یک ترانه‌ای که تابه حال نشنیده باشم..

می‌دانید؟

دلم بودن با آدمهایی را می‌خواهد که از مرحله الفبا گذشته باشند..هی با دانستن آن سی و دو حرف پز ندهند.. بفهمند که ندانستن الفبا یعنی برو بمیر..تو را چه به‌زندگی؟ و بعد به‌من بگویند بیا انشا بنویسیم.. بیا شطرنج بازی کنیم.. بیا نقاشی کنیم..بیا ...بیا ما که این سی و دو حرف را می‌شناسیم و بلدیم، با اینها یک ترانه بسازیم..یک ترانه‌ مخصوص بودن خودمان.. یک‌ترانه که هیچ‌کس تا‌به‌حال نشنیده باشد..
یک‌ترانه که وقتی نبودیم، زمزمه‌اش کنند.. و یک طعم گس.. یک‌عطر شاهکار .. یک چیزی ماورای همه‌چیزها را تداعی کند..
اوه ..خدایا ...
دلم بودن با کسانی را می‌خواهد که بتوانند با یک شعر گریه‌کنند..با یک خط کتاب دیوانه شوند.. با یک گل بازی کنند.. با یک لیوان شیر مست شوند.. با یک آواز فریاد بزنند..

نگویید نیست.. نگرد..

من می‌دانم که هست..مطمئنم که هست..
خودم دیده‌ام. لااقل پنج‌نفر را دنیا می‌شناسم که بلدند یک‌ترانه خاص بسازند.

دلم می‌خواهد خودم جزو اینها باشم.. متفاوت با جریان یکنواخت بودن..
دوست ندارم فقط باشم.. دلم می‌خواهد حس شوم.. دلم می‌خواهد بودنم طعم داشته‌باشد.. و نبودنم ، جای خالی‌ام را نمایان کند..
دلم می‌خواهد طوری زندگی کنم که هر روز خدا خواست مرا ببرد، بگویم حاضرم آقای خدا.. چون تا این لحظه بهترین زندگی را کرده‌ام.. و بهش بگویم اگر باز بهم فرصت بدهد، بازهم برای ادامه بهترین زندگی طرح و نقشه و ایده دارم..
دلم می‌خواهد یک قصه باشم.
همین درست است..
این همه را نوشتم و همین لحظه یادم آمد دلم می خواهد قصه باشم.................
........

حالا هم حیفم می‌آید وبروم بی‌آنکه این تکه سلینجر را با‌هم بخوانیم:

بیب خطاب به‌هیچ‌کس در اتاقش آرام گفت:"
متی. تو یه دختر کوچولویی. اما هیچ‌کس یه دختر کوچولو یا یه پسر کوچولو باقی نمی مونه. یه دفعه دخترای کوچولو روژلب می‌زنن، یه دفه پسرای کوچیک صورتشونو تیغ می‌زنن و سیگار می‌کشن. برای همین بچه‌بودن، خیلی کوتاه. امروز تو ده‌سالته، برای دیدنم توی برف می‌دوی. آماده ای، کاملا آماده ایکه با من تا پایین خیابون اسپرینگ سورتمه‌سواری کنی. فردا تو بیست‌ساله‌ای و با چند نفر توی اتاق نشیمن نشستی و منتظری ببرنت بیرون.یه‌دفعه مجبور می‌شی به باربر انعام بدی، به‌خاطر لباسای گرون نگران می‌شی، دخترا رو موقع نهار می‌بینی، با خودت فکر می‌کنی چرا نمی‌تونی یک‌نفر رو که دقیقا مال خودت ببینی.
همه اینها اتفاق می‌افته. اما نظر من، متی- اگه نظری داشته باشم، متی- اینه که:
یه‌جورایی سعی کن که به‌بهترین شکلی که می‌تونی زندگی کنی. چیزی به‌مردم بگو که فکر کنن بهترین حرف دنیاس. اگه توی کالج با یه دختر احمق هم اتاق شدی، سعی کن کاری کنی که حماقتش کم بشه. اگر بیرون یه سالن تئاتر وایستادی و یه‌ پیردختر اومد تا بهت آدامس بفروشه، اگه چیزی همراهته بهش بده. این راهشه عزیزم. می‌تونم خیلی چیزا بهت بگم، مت، اما من مطمئن نیستم که درست می‌گم یا نه. تو یه دختر کوچولویی، اما درکم می‌کنی. وقتی بزرگ شدی خیلی باهوش می‌شی اما اگه نتونستی باهوش و یه‌دختر معرکه بشی، اون وقت اصلا دلم نمی‌خواد ببینم که بزرگ شدی. دختر معرکه‌ای شو، مت

"
بخشي از داستان : آخرين روز آخرين مرخصي از كتاب يادداشت‌هاي شخصي يك سرباز نوشته سلينجر- صفحه 122

پي‌نوشت: بيب برادر متي است كه قرار است فردا به‌جنگ اعزام شود.

یکشنبه ۱۸ آذر ۸۶::December 9, 2007

اشکها و لبخندها

معلم موسیقی‌ام می‌گوید: زندگی همین‌هاست.. خانواده، کار ، تحصیل، سفر، موسیقی، عشق و اشک و خنده..
هرکدام نباشد، پایه‌ای لنگ است.

چهارشنبه ۳۰ آبان ۸۶::November 21, 2007

تا اطلاع ثانوی :)

خوب ! به ذهنم ریلکسیشن کامل داده‌ام.
کاملا ارادی .
باید بگویم بیش از هرچیزی کامنت‌ها و ایمیل‌های شما در این‌راه موثر بود.
سرانجام از مغموم بودن خجالت کشیدم . :)
می‌دانید.. من می‌نویسم تا شنیده شوم، گپ بزنم و حرف بزنید. و این لابلا شاید نقدی که گاه‌و بیگاه، و معمولا بسیار با‌احتیاط ، می‌کنید در ابتدا آزارم بدهد، اما وادار می‌شوم فکر کنم.
به‌نظرم با توجه به‌اینکه تقریبا مدام می‌نویسم و شما هم مدام می‌خوانید، متوجه شده‌اید که اینها تجربیات یک زندگی روزمره واقعی‌ست.من هم متوجه‌شده‌ام که بسیاری از شما را درگیر دوستی باخودم کرده‌ام. پس قضاوتتان در حد قضاوت یک دوست حقیقی نه مجازی ، برایم ارزشمند است.
لاف دوستی نمی‌زنم ها. عین واقعیتی‌ست که درباره‌تان فکر می‌کنم.
بگذریم.

تقریبا تمام مسائل ناراحت‌کننده فکری را کنار گذاشته‌ام. در حال حاضر بزرگ ترین مشکلم این است که چطور عذر بلبل را بخواهم؟
بلبل و گنجشک را یادتان هست؟ همان دو دختری که با من کار می‌کنند. بلبل به‌شدت بی‌نظم است و به‌این دلیل و دلایل دیگر به‌این نتیجه رسیدم که باید برود. این اولین اخراج عمرم است. مدتها قبل فهمیده‌بودم که به‌درد سیستم ما نمی‌خورد. اما فرصت می‌دادم. از همان فرصت‌ها که عادت دارم به همه بدهم مبادا زود قضاوت کرده‌باشم.
به‌دایی‌ام می‌گویم عادت بدی‌ست که هی می‌ایستم و فکر می‌کنم آیا تصمیمم درست است یا خیر؟
می‌گوید نه اتفاقا. می‌دانی در مدیریت این یک امتیاز است؟ من خیلی وقتها تصمیمات عجولانه ای گرفته‌ام و چون حاضر نبودم تجدید نظر کنم، تاوان داده‌ام.

نمی‌دانم. برای من این توقف‌ها همیشه وقت‌گیر بوده. اما در‌عوض وقتی تصمیمی را عملی کرده‌ام، از اینکه بهترین انتخاب آن زمانم بوده، اطمینان داشته‌ام.
وقتهایی هم شده که در آینده‌های دور با خودم گفته‌ام کاش نکرده بودم، کاش فکر امروز را آن روز داشتم.. اما این تصور بی‌خودی ست و بر می‌گردد به‌عدم اعتماد به‌نفسی که گهگاه دچارش می‌شوم.

حالا بلبل باید برود. یک دلیل تعللم سختی فرآیند اخراج است. یک بار مدیرعامل مهربان واسطه شد و من بی‌هیچ حرفی قبول کردم که ادامه بدهیم. و بیش از آنکه بخواهم به تصمیمم شک کنم، فرار از بار فکری این داستان و مخصوصا گفتن این جمله بود: که بلبل‌جان .. با اینکه دوستت دارم و این را می‌دانی، اما به‌درد هم نمی‌خوریم. :(
واقعا کار سختی‌ست.به‌هرحال دندان کشیدنی را باید کشید.

سه شنبه ۲۹ آبان ۸۶::November 20, 2007

!!

تست هوش احساسی


بعدش لطفا بگین چه نمره ای گرفتین.

--------------------
من 49 شدم. توضیحی هم که بهم داد ، مشابه اونی بود که به انار داده. انار توی کامنت بهش اشاره کرده. و در مورد من توضیح کاملا درستیه.
سعی کردم سوالات رو با صداقت با خودم جواب بدم. همین طوری بد نبود که ؟! بود؟ از وبلاگ غم انگیز دایره ای خوندن که بهتر بود !!

سه شنبه ۱۵ آبان ۸۶::November 6, 2007

چقدر زیاد عاشق بودم..

عجب دارویی‌ست زمان. هیچ‌چیز به شفابخشی‌اش نیست..
خاطرات بد را به‌آرامی از دلت می‌شوید..
و نمی‌فهمی کی یاد خوشی‌ها در دلت نشست..
هر روز نگاهت به آن شیشه آبلیموی دست‌افشان می‌افتد..
و دلت نمی‌آید لفاف این آخرین یادگاری خوشی‌ها را دور بیاندازی..
تو..
همین تو که یک روز هرچه بوی عشق و گذشته می‌داد کنار کوچه گذاشتی.

تارزان

دیشب تا صبح خوابهای پرت و پلا می‌دیدم. خواب می‌دیدم لباس مهمانی پوشیده‌ام و سرپل تجریش دم پاساژ تندیس کمیته مرا هم با بقیه دست‌گیر می‌کند. یک دامن پلیسه پاییزه ، جوراب ساپورت و بلوز سفید. خوشگل شده بودم و توی مغازه‌های سعد آباد دنبال دوست پسر گم‌کرده ام می‌گشتم. با زن دیگری لابلای جمعیت دیده‌بودمش و می‌دویدم تا بهش برسم و بگویم که خیانت می‌کند. اما کمیته مهلت نداد. قراربود شب ببرندمان وزرا...
و خواب می‌دیدم نمایشگاه فردا را دارم برگزار می‌کنم. کلی چیز یادم رفته‌بود. غرفه‌مان به‌طرز مسخره‌ای کمبود و کسری داشت. همان وسط خواب فهمیدم که ای آخ !! نمونه محصول برای نمایشگاه یادم رفته و تا صبح با همین فکر کلنجار می‌رفتم.
و خواب‌های دیگر..

امروز عصر برای بستن یک قرارداد شرکت جلسه داریم. چه‌جوری نمونه گیر بیاورم؟

دوستم زنگ زد و گفت نهار برویم پارادیزو. گفت که ابرویش به اندازه یک عدس کچل شده. مژه‌های یک چشمش هم سفید شده اند. این اتفاق بعد از یک استرس شدید یک شبه برایش پیش آمده.
بروم ببینم.

من استرس نداشته‌باشم؟
نه خدا را شکر.

مدیرعامل مهربان گفته بیست سی تا گلدان بخرم و محصولات شرکت را در خانه امتحان کنم. توی یک فضای هفتاد متری با سی گلدان، می‌توانم تارزان شوم.
اما کار جالبی‌ست.حیف که این یاس بدبخت را با همین امتحان‌ها نسبتا خشکاندم و دیگر ازش قطع امید کردم.

خاک گلدان‌هایم، از خاک‌برگ بهداشتی‌ست که توی گلفروشی‌ها می‌فروشند. اما نمی‌دانم چرا هرنوعش را می‌خرم پشه می‌گذارد.
خانه سرشار از پشه‌هایی به اندازه نوک سوزن است.باید برای این هم فکری بکنم.شاید توی نمایشگاه یک سم پیدا شود.

دوست صمیمی معلم موسیقی‌ام مرد. گریه و زاری درکار نبود. فقط معلمم گفت : ببین..زندگی را سخت نگیر .. آن هم به‌خاطر کسانی که احتمالا ده روز بعد از تو در قبر خواهند‌گذاشت .صبح که بیدار می‌شوی به‌خدا بخند و بگو مرسی که یک‌بار دیگر آفتابت را می‌بینم. در طول روز فکر کن هر ساعت که می‌گذرد سلولهایت دارند پیر و پیرتر می‌شوند، چه کنی که در این یک ساعت‌ها زندگی را زندگی کنی.. و شب که می‌خواهی بخوابی بگو : آی خدا! امشب را بی‌خیال من شو که فردا هنوز برای زندگی برنامه دارم..فردا شب باز با هم حرف می‌زنیم!

دوشنبه ۲۳ مهر ۸۶::October 15, 2007

دم حسن فتحی گرم

امشب تکرار حاج یونس را دیدم. و خوشحالم که دیشب با آن وضع خواب‌آلود فیلم را شهید نکردم..
به‌نظرم بهترین کار صدا و سیمای پس از انقلاب بود شاید به این خاطر که زیباترین دلایل هستی آدم را با کمترین سانسور در تقابل با هم قرار داد.
علی نصیریان با آن بازی بی‌نظیر و نمایش عمیق احساسات درونی.. و امیرجعفری ..
نویسنده هم که جای حرفی باقی نگذاشت با دیالوگهای فراموش‌نشدنی‌اش..

متاسفم که برداشت اولم از فیلم سطحی بود و تازه بعد از اعترافش در مسجد بزرگی‌اش را به‌رخم کشید.

شاید امثال حاج فتوحی در جامعه ما کم نباشند.. با آن روح پاک و با آن خلوص ..

اما آن عشق دردانه و آن‌که هستی شوی و نصیبت دیدن آن‌ بزرگ مرد باشد، حسرت‌برانگیز است.

جمعه ۲۰ مهر ۸۶::October 12, 2007

بیایید گپ بزنیم. :)

کامنت‌های مطلب صبح را که خواندم، مخصوصا کامنتی که نویسنده آن، برای بار دوم نوشته‌است، فکر کردم شاید بهتر باشد به‌جای اینکه روی نقاط ضعفم زوم کنم، و به‌قولی مدام نق بزنم، از وقایع مثبتی که درنتیجه نقاط قوتم رخ می‌دهند بنویسم.
مثلا بنویسم که با سعی فراوان می‌خواهم یاس رازقی‌ام را نجات بدهم. از وقتی که برگهایش به‌دلیل نامعلومی سوخت، شایداز آفتاب زیاد، هنوز قهر کرده است و تازگی نیز با اینکه پراز غنچه می‌شود اما غنچه‌ها هنوز گل نشده، می‌سوزند.
ولی من از رو نمی‌روم. دیروز خاکش را خیش زدم. و متوجه شدم ریشه‌ها دارند به سطح می‌رسند. حالا وقت عوض کردن گلدان نیست. باید یک ماه دیگر این کار را بکنم. بنابراین مواد غذایی به‌قدر کافی به‌ریشه ها نمی‌رسد. یک‌شنبه برایش کود مناسب می‌آورم.
دوم اینکه بگویم کارهای شرکت را خوب جلو می‌برم. تقریبا هیچ‌کار نیمه‌تمامی در باکس روزانه ام ندارم. برنامه زمان‌بندی پروژه مرتب پیش می‌رود. آبان قرار است محصول را وارد بازار کنیم.
دیگر چه؟
کتاب می‌خوانم. بخشی از کتاب تازه تمام‌شده‌ام را در پست قبل گذاشته‌بودم.حالا امیلی و پنی لوپه را شروع کرده‌ام.
به‌خودم می‌رسم! خوب می‌خورم. نه زیاد ولی سرشار از ویتامین. دکتر تنها راه نجات موهایم را ویتامین تراپی می‌داند.خوب می‌خوابم. و خوشحال هم هستم.
و آخر از همه ، چیزی که باید به‌خاطرش به خودم کاپ بدهم :
با اینکه داروی افسردگی را قطع کرده‌ام حالم بسیار خوب است! هیچ اثری ازش نیست. به‌خودم یاد دادم که افسردگی ندارم وفقط تلقین می‌کنم. افکار منفی، غصه‌ها و کابوس‌ها جایشان را به آرامش دلنشینی داده‌اند. آرامشی که قدرش را بسیار خوب می‌دانم.
حالا شما از مثبت‌هایتان برایم بنویسید.

من و موزقون

فردا بعد از دو هفته معلم موسیقی‌ام می‌آید. البته اگر تا حالا قهر نکرده‌باشد.
ته دلم دوست دارم قهر کند و نیاید..این راحت‌تر است تا اینکه بهش بگویم پول ندارم و باید دو جلسه در ماه کلاس بگذارد.اصلا واکنشش را نمی‌دانم.
بیش از پول، مشکل من تمرین است.
هر‌وقت مجبور باشم کاری را سرموقع تحویل بدهم، همین‌ بلا سرم می‌آید. باید آزاد باشم. مثل زبان خواندن.. مثل کتاب‌خواندن.. مثل ورزش ..وگرنه همین‌می‌شود که سرموسیقی و پیاده روی‌ام آمد.
پشتکار ندارم. و هرکار می‌کنم در این سن بلد نیستم این خاصیت را در خودم رشد بدهم.
گفتن از این عیبم بی‌فایده‌است. که بارها برنامه‌ریزی کرده‌ام.. ساعتها را چیده‌ام..روی کاغذ جدول کشیده‌ام..زمان بندی کامپیوتری درست کرده‌ام..اما بی‌هیچ‌فایده ای..
حداکثر یک روز عمل کرده ام و بعد خلاص..
با این خاصیتم، انگار قبولی دانشگاه باید برایم معجزه‌ای باشد! برای دانشگاه از سال سوم دبیرستان مطالعه جدی را شروع کرده بودم.. بی‌هیچ فشاری که پشت‌سرم باشد. وقتی بچه کنکوری بودم، تازه بادم آمده‌بود الواتی کنم. همه کلاس کنکور می‌رفتند و من خوش‌گذرانی می‌کردم..و بعد بسیار راحت قبول شدم.با اینکه شش ماه مانده به‌کنکور، از تجربی به ریاضی تغییر رشته‌دادم.
تنها دلیل موفقیت آن‌زمانم، این‌بود که به‌میل خودم و در زمان آزاد درس می‌خواندم.
ولی حالا چکار کنم؟
موسیقی را که نمی‌شود از روی کتاب یاد گرفت. یا ساز را گذاشت توی بغل و توی تخت‌خواب در نهایت آرامش نواخت..
خیلی ناراحتم. اگر این‌بار رهایش کنم، دیگر به‌دستش نخواهم آورد و یکی از حسرت‌های بزرگ زندگی‌ام خواهد‌شد.
فقط روزی یک‌ساعت تمرین مرا از این حسرت ابدی رها می‌کند.. فقط یک‌ساعت.. فقط یک ساعت.. :(
.......

هیچ کدام از ما واقعا پوست کلفت نیست، اما ما با هم یک نوع مهربانی محتاطانه و درویشانه داریم که به میزان مساوی از محبت و بی اعتنایی تشکیل شده است، به اضافه مقداری بدجنسی که روابط میان افراد را تحمل پذیر می سازد. از هم می پرسیم "چطوری؟" و بی آنکه به این مطلب تکیه کنیم جواب می دهیم " بدنیستم ". نیکولا یک روز تعریف می کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه ها یک مرغ دریایی را گرفتند و با صابون مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین که پرنده روی دریا نشست ، چون بال و پرش چربی نداشت، یک هو توی آب فرو رفت و دیگر بالا نیامد. نیکولا می گفت که بی اعتنایی چربی روح است، مانع می شود که آدم غرق بشود. وقتی که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می شویم. و هم چنین به خودمان

سه شنبه ۱۰ مهر ۸۶::October 2, 2007

یاد شب قدر

امشب یکی از شبهای قدر است.
نمی‌دانم تا چه حد اعتقاد دارید..ولی اگر دوست دارید، نماز شب‌قدر این است:
دو رکعت، هر رکعت یک‌حمد و هفت قل هو الله. بعد از سلام هفتاد مرتبه بگویید : استغفرالله ربی و اتوب علیه.

صدایش بزنید..و مطمئن باشید که هست.. می‌شنود و مهربان‌ترین مهربانان است..
وقتی بودنش را حس کنید، آرامشی خواهید‌یافت که بی‌نظیر است.. بی‌نظیر..

جمعه ۶ مهر ۸۶::September 28, 2007

بستانکار گرامی خودش را معرفی کند. :)

کارم دچار یک تغییر ناگهانی بزرگ شده. البته که مثبت است. بعد شاید درموردش بنویسم. ولی حالا همین قدر می‌توانم بگویم یک کامپیوتر ۲۴ ساعته، توی ذهنم فعال شده وهی برنامه های مختلف را لود می کند.
فعلا زمان فرانسه‌خواندن و رقصیدن و یوگا وکتابهای رمانم را باید با روزی ده ‌ساعت کار و ورزش و گیتارو مطالعات کاری جابجا کنم.

در این وضعیت خرابی ترمومتر نوازش خون، بهترین اتفاق ممکنه همین بود. حواسم ‌هیچ‌جا نیست و کاملا روی کار متمرکزم..
خیلی نادر، درحد قابل صرف‌نظرکردن، به‌جای خالی عشق در زندگی فکر می‌کنم.

راستی براده های آقای پاکدل را می‌خوانید؟ این یکی از آنهاست:

پيرمجردها، طلاقی جلو، ازدواجی پس انداز، و عشقی بدهکار اند.

باخودم فکر می کنم من طلاق را که رد کرده ام، پس اندازم را هم خرج کردم.. مانده فقط بدهکاری ام . :)

سه شنبه ۳ مهر ۸۶::September 25, 2007

یار مهربان من

امروز بعد از مدتها دچار آن حس خوب شدم..آن حس خوب که به‌من می‌گوید خدا از رگ گردن به‌تو نزدیک‌تر است..دستش روی شانه هایم بود.. و من لبخندش را باز با وضوح کامل می‌بینم..
خدا ارحم‌الراحمین است..و اگر به‌او تکیه کنیم بزرگترین حامی ست..

یکشنبه ۱ مهر ۸۶::September 23, 2007

گزارش پیشرفت کار 1

امروز بازهم با پدرژپتو دعوا کردیم. و من هربار در دعواکردن پخته تر و کارآزموده‌تر می‌شوم.
گرچه حسن بزرگی نیست اما گاهی شرایط وادارت می‌کند راهی برای خلاصی از چرخه بازی‌های روانی بی‌خودی پیدا کنی.
خسته‌ام. کارمان زیاد است و دوستش دارم. روند مثبت زندگی لااقل درمورد کار، در عین خستگی به‌آدم انرژی می‌دهد.
برای کلاس فرانسه با قطب راوندی تماس گرفتم. ولی دوستم یادآوری کرد که موسسه بی‌نظم و ترتیبی‌ست. یادم آمد چند سال قبل کلاس انگلیسی‌اش را می‌رفتم و به‌خاطر همین بی‌نظمی شدید، وسط کار رهایش کردم. حالا باید جای دیگری را پیدا کنم. تا هنوز ویر رفتن دارم.
امشب هم با خانم همسایه پیاده‌روی را شروع می‌کنیم. دو شب قبل مریض بودم و حس رفتن نبود.
مانده‌ام بین ورزش یا یوگا و رقص کدام را انتخاب کنم. برای یک‌کدام وقت دارم. یا دو روز ورزش و یا یک‌روز یوگا و یک روز رقص.
ورزش حالم را جا می‌آورد و درضمن یک‌جوری روحا بهش وابسته‌ام.
یوگا آرامش شدید، مخصوصا در این ایام ترک دارو، می‌دهد. رقصیدنم خوب نیست و فکر کنم اصلا هوشی در این زمینه ندارم.ولی شاید باز بد نباشد تمرین کنم. تا فردا یا پس‌فردا باید تصمیم بگیرم.
کتاب‌خواندنم محدود شده به مجلاتی درباره دکوراسیون و زندگی و یک کتاب داستان انگلیسی.چون هیچ کتاب جالبی پیدا نمی‌کنم.
شاید یک‌بار دیگر چند کتاب سلینجر و کوندرا و ترجمه‌های آقای حقیقت را بازخوانی کنم.

پاییز عالی‌ترین فصل خداست. موتورم روشن می‌شود و باید از این زمان بهترین استفاده را ببرم.بازهم در این فصل دونفره تنهایم. اما خوب.. زیاد مهم نیست. امسال اولین سالی‌ست که این تنها بودن مهم نیست. ترمومتر نوازش خونم خوابیده. دست خودم نیست. هیچ‌عاملی فعلا بیدارش نمی‌کند. احتمالا زیادی خسته است. دوران سخت و پرتنشی از سرش گذشته..بهتر است بگذارم خوب بخوابد و با میل خودش بیدار شود.
فعلا اوضاع روبه‌راه است..
اصولا زندگی کردن بهتر از مردن است. در سخت‌ترین روزهای زندگی هم همین عقیده را داشته‌ام.

چهارشنبه ۲۸ شهریور ۸۶::September 19, 2007

اغما

دیشب سرانجام توالت باز شد. بیست‌هزار تومان توی گلویش مانده بود. البته مثل اولش نشد ولی باید خودش یک‌فکری برای بقیه حالش بکند چون من که دیگر بیست هزارتومان دوم را نخواهم داد حتی اگر مجبور شوم اتفاقات دیشب را تکرار کنم.
...
خوبم.
از امروز زندگی دوباره بی‌دارو را شروع کردم. امیدوارم دوباره یک اتفاق هیجان انگیز باعث خرابی همه چیز نشود.
...
چرا اصلا هوس عشق ندارم؟
انگار عصب‌های عشقی‌ام خشکیده‌اند. یائسگی زودرس نباشد؟ واویلا!!
...
گل یاسم با سرعت رو به‌خشک‌شدن است.احتمالا نباید بهش کود می دادم یا نباید در آفتاب می‌ماند. نود درصد خشک شده. خیلی ناراحتم می‌کند.فعلا آوردمش توی اتاق .. خداکند سرحال شود.شاید هم کمی آهن برایش خوب باشد.
کسی راهنمایی چیزی ندارد؟
حیف آن‌همه گلی که می‌داد.
...
سریال اغما را خیلی دوست دارم. با‌همه گافهای پزشکی که دارد و دکترها می‌گویند. اما من که نمی‌فهمم. قضایای متافیزکش برایم جالبند..

دوشنبه ۲۶ شهریور ۸۶::September 17, 2007

نوشته ای که درفت شد.

حرفهای معلم موسیقی ام را نوشته بودم..مدتی هم روی نت بود. اما فکر کردم بهتر است برای خودم بماند.

یکشنبه ۲۵ شهریور ۸۶::September 16, 2007

زندگي اين روزها سبز است و پر تحرك.. بدون عشق به‌ديگري .. با عشق به‌خودم فقط..

فقط ده دقيقه فرصت دارم. بعد بايد برويم اداره ماليات( دارايي؟!) كه اصلا خوشم نمي‌آيد و هيچي هم ازش نمي‌فهمم. اما مجبورم .
كلي حرف براي زدن دارم. خيلي دوست دارم درباره اين بازي وبلاگي وطن بنويسم. بااينكه چكاره حسنم. در مملكت خودم نشسته‌ام و همين جا انگار وطن من است. اما دلم مي‌خواهد بنويسم چون مدتهاي زيادي درباره‌اش فكر كرده‌ام. و دوست دارم درباره حرفهاي ديشب معلم موسيقي‌ام بگويم. از زندگي.. از مردم.. از اهميت خود.. از بي‌اهميتي ديگران..از پروانه شمع بودن.. از ازدواج..مي‌بينيد ما چقدر گيتار مي‌زنيم؟؟
از برنامه‌هاي خودم و كار هم دلم مي‌خواهد بنويسم. در ضمن وبلاگهاي زيادي در اين روزهاي پركاري ناخوانده مانده‌اند.. مي‌خواهم بخوانم. علي‌رغم اينكه خيلي‌ها مي‌گويند وبلاگ‌خواني باعث خرفتي ذهن مي‌شود.
و درباره سكوت هم بنويسم..
خدايا ..
حالا چه‌وقت دارايي رفتن بود؟
اصلا چه‌وقت شركت آمدن بود ؟؟؟

پنجشنبه ۲۲ شهریور ۸۶::September 13, 2007

افكار نامنسجم من

از شدت کار دلشوره گرفته‌ام و برای همین یه‌هویی همه چی را ول کردم و اینجا می‌نویسم.
چند دقیقه دیگر مهمان داریم. به‌قول آقای ووپی این مرحله پول خرج کردن و قرارداد بستن و شروع ساخت و ساز حال خیلی خوبی دارد.
باید در اسرع وقت یک دستی به‌سرو روی این وبلاگ کتابخانه بکشم.
لینکدونی خودم را هم درست کنم.
دو تا ایمیل مفصل بفرستم برای مدیرعامل مهربان.
البته اینها به‌جز کارهای شرکتی‌ست که الان دارم.
فقط همه فکرها با هم به‌ سرم هجوم آورده اند.
می‌دانید وقتی کار زیاد است، مخصوصا با هوایی که رو به پاییز دارد و عالی‌ست، حالم خیلی خوب است.
راستی دو جور عود عالی خریدم. لیمو و شیر.شیر سلطان جنگل منظورمه.
لیمو را به‌خاطر تعریف مریم گلی از مزه‌اش خریدم که واقعا جالب است. حسابی لیموست. و عودی که علامت شیر رویش دارد یک بوی اصيل عالی دارد. .
خدایا چی نوشتم.
ولی لازم بود.
همه اینها با هم توی ذهنم می‌چرخید.
به‌علاوه خريد لب‌تاپ و دوربين و يك خط اي دي اس ال .
هفته جديد قرار است براي خودم كمي كادو بخرم.
بروم. مهمان‌مان رسید.

جمعه ۱۶ شهریور ۸۶::September 7, 2007

یک دهاتی اصیل

صبح جمعه است.
دیشب خوابی خوب داشتم. خسته و سرشار از آرامش کتاب و سکوت و نسیمی که به‌آرامی عطر یاس را به‌اتاقم می‌آورد..
صبح زود بیدار شدم..خانه را تمیز کردم. امروز هم قرار بود کسی برای نظافت بیاید که مثل دو هفته گذشته‌اش نیامد و من هم طبق روال همین دو هفته گذشته، به هوای آمدنش هر گندی که می‌شد به‌خانه زده بودم و بازهم مثل همین دو هفته گذشته، ناچار شدم خودم گندزدایی کنم..
گلها را آب دادم و کمی کود روی برگهایشان پاشیدم.. این کود را خودمان تولید کرده‌ایم و حسابی کار می‌کند. برای بازاریابی‌اش بد نیست عکس گلدان‌های خودم را توی کتالوگ‌مان چاپ کنم.
یوکا که یک ماه پیش به‌حال مرگ افتاده بود با رسیدگی مدامم ، سرحال شده.. دوستشان دارم. دیدن جوانه های سبزشان، دلم را شاد می‌کند..
در حال حاضر مشکل اساسی همانا کچل‌شدن روزافزون مادر گلهاست. برای سرم یک کود خوشگل مخصوص درست کردم. گل ختمی سفید، رزماری، برگ بو، سبوس برنج، تخم‌مرغ، چهل‌گیاه و روغن زیتون.
سرم نامرد باشد اگر درخت رویش سبز نشود.
آبگوشت درست و درمانی هم برای ظهر گذاشته ام.
در حال حاضر همه‌جا تمیز است، بوی غذا پیچیده و کود روی سرم، یک رخوت خوبی به‌تنم داده است..
روی بالشم پر از یاس است..می‌روم بخوابم.. خواب نیمه قیلوله.
ساعت نه صبح جمعه است..وقتی به امورات این چند ساعت فکر می‌کنم، می‌بینم می‌شود در تهران هم درست مثل ده زندگی کرد و لذت برد.

پنجشنبه ۱۵ شهریور ۸۶::September 6, 2007

عاقبت جوینده یابنده بود

۱- امروز بعد از یک سال و اندی، پروژه تحقیقاتی‌مان به‌نتیجه رسید. از خوشحالی به ‌گریه افتاده بودم.
۲ - کتاب اوهام پل استر را خواندم. یادم باشد که دیگر با سلیقه آقای کتاب‌فروش شهرکتاب آرین خرید نکنم.
کتابی معمولی، با صدتا داستان توی هم رفته و بسیار سطحی بود. تنها نقطه قوت کتاب ، ترجمه آقای احمدی آریان است .
۳- باید حسابی گیتار تمرین کنم. در طی ده ماه اخیر، بیش از یک میلیون تومان هزینه کرده‌ام و ده درصد یاد‌گرفته ام. معلمم عالی‌ست و خودم بسیار تنبل و بی‌پشتکار.
شدیدا در صدد رهاکردنش هستم.هی می‌گویم حیف آن پول ، باید ادامه بدهم و بعد می‌گویم ده ماه دیگر که باز همین قدر پول دادم، به‌خودم خواهم گفت حیف نان.
۴- به‌شدت گرسنه‌ام. باید سری به دوستم بزنم. خوابم می‌آید. گلهای دم ساختمان را باید آب بدهم.خانه نیاز به نظافت دارد.
حس همه اینها در من هست به‌جز حس تمرین مزخرف گیتار. :(
----
پی نوشت:
پاواروتی فوت کرد. :(

چهارشنبه ۱۴ شهریور ۸۶::September 5, 2007

فراخوان فرهيختگان قديم و جديد:)

از علاقه‌مندان تئاتر براي همراهي تماشاي اپراي عروسكي مكبث استقبال مي‌شود. ( كار خوبي از آقاي بهروز غريب‌پور است. )

یکشنبه ۱۱ شهریور ۸۶::September 2, 2007

سروتونین بالا+افت نوازش خون = امکان انجام هرگونه حماقت

۱- با خودم فکر می‌کنم.. به مشکلات مردمی که دور و برم هستند. دوست دکترم و همه ماجراهای سختی که دارد.. دوست دیگرم که بچه‌اش به‌خاطر یک بازی بچه گانه و برخورد سرش با لبه میز، قدرت تکلمش را از دست داده..
فکر می‌کنم اینها چقدر قوی‌اند..چقدر با مشکلات می‌جنگند..چقدر قادرند زندگی روزانه‌شان را درکنار همه اینها بگذرانند. من چرا تا این حد مشکلاتم را بزرگ می‌کنم؟ مشکلاتی که مثل خوردن یک قرص کوچک در مقابل روغن کرچکی‌ست که اینها هر روز می‌خورند؟
۲ - امروز بعد از یک‌ماه به‌مدت دو ساعت پیاده‌گردی کردم. رفتم شهر کتاب آرین و حسابی پرسه زدم..و بعد مغازه‌های دلخواهم را دنبال دو عودی که سرانجام پیدا نکردم، گشتم.
حالا انگار از یک ورزش سنگین برگشته‌ام و حسابی کوفته و سرحالم. سروتونین خونم بالاست.
۳- دو کتاب به پیشنهاد کتاب‌فروش آرین خریدم. اوهام و خاطرات پس از مرگ. اولی چاپ اول است و از مترجمی نا آشنا و دومی را همیشه به‌خاطر اسمش می‌دیدم و نمی خریدم. گفتم یک کتاب ناب در مایه‌های سلینجری و کوندرایی بهم بدهد. گفت اینها را ببر و بخوان و حال کن!
۴ -به‌شدت دلم می‌خواهد برای کسی ناز کنم و نازم را بکشد.مامانم یا برادرم یا بلاخره یک کسی که بی دردسر دوستم داشته‌باشد.
نوازش خونم دارد به‌سرعت جت به‌کف پایم می‌رسد.
۵ - عصبانیت ، غصه و دلخوری‌ام رفع شده. نبخشیده‌ام. اما سرد شده ام. و می‌توانم بدون فکر کردن به‌این سه‌تا، بخوابم و بخورم و زندگی کنم..
6- دنبال یک کدوی هالوین می‌گردم که تویش شمع می‌گذارند و شمع را که روشن کنی، صورتک حسابی جلوه می‌کند. کسی می‌داند در تهران از کجا می‌شود خرید؟

سه شنبه ۶ شهریور ۸۶::August 28, 2007

شما هم بدونین ، بد نیست

این را بنویسم که حیف است نگفته بماند. :)
معلم موسیقی‌ام آمد. لابلای حرفها پرسید از اون آقاهه چه خبر؟ خیلی خونسرد گفتم: دوباره مرد. خندید و گفت: عین بچه مدرسه‌ای‌ها هستین ها! گفتم : نه. اتفاقا تازه بزرگ شدم. باید برمی‌گشتم تا خوب خرفهم می‌شدم. وقتی خوب خر فهم شدم، به خودم گفتم فروغ جان باورت شد که خیلی خری؟حالا برگرد و یک فاتحه بخوان برای امواتت و تمام!
گفت: می‌دانی مشکل تو کجاست؟ نه مشکل تو، مشکل خیلی ها؟
گفتم: چی؟
گفت: تو باید یک لیست بنویسی از توقعاتی که از یک مرد داری.مثلا صداقت، ساپورت روحی، ساپورت مالی، رفاقت، سکس، ازدواج و هرچی توی ذهنت هست. بعد بنشین و فکر کن آخه احمق اینهمه صفات خوب مگه توی یه نفر جمع می‌شن؟ بعد دسته بندی کن و به‌جای یه نفر، چهار نفر رو بزار توی لیستت. و با هرکدوم در حد همون توقعت باش. مثلا اگه کسی رو بهش اعتماد داری برای درد دل، یک شب بشین باهش درد دل کن ولی اگه یه وقت فکر کرد می‌تونه با‌تو بیاد توی اتق خوابت، دستت رو بزن روی سینه اش و بگو نه اقاجان! شما فقط مال درددلی. واگه یکی جز سکس به درد دیگه ای نمی‌خوره ازش توقع نداشته‌باش که صادق هم باشه. اگه صادق بود، دمش گرم، اگه نه، فقط به‌عنوان همون ماشین سکس باهش باش. اگه از یکی پول می‌تونی قرض کنی، عاشقش نشو. اگه یکی وقتی مریضی بهت می‌رسه، دیگه توقع نداشته‌باش که اگه پول هم خواستی بهت قرض بده. مگه تو به آبدارچی شرکتتون می‌گی نقشه هم باید طراحی کنی؟ یا به مدیر مالی‌ات می‌گی چرا کار مهندسی بلد نیستی؟ فکر کردی مدیریت زندگی با مدیریت شرکتت فرق داره؟
پی نوشت:
با توجه به 6 کامنت اول این رو می نویسم: واقعا این قدر سخت حرف معلمم رو نوشتم که معلوم نیست اون می گه که عاشق کسی باش که ظرفیت عشق رو داره و اگر نداشت دوستی ات به صرف این که دارای ظرفیت عشق نیست قطع نکن. بزار اون آدم برای سایر دوستی هات. و همین طور اگر مردی با تو دوستی داره نباید فکر کنی که باید عاشقت هم بشه یا حق داره نوع فضای دوستی که تو براش قراردادی، رو عوض کنه.
شما فکر می کنین لزوما چون اون آدم مرد قراره باشه پس نمی شه چهاردوست برای چهار ظرفیت کاری مختلف داشت؟ پس چطور اگر زن بود من می تونستم با یکی برم خرید با یکی برم مهمونی و با یکی درد دل کنم و در عین حال هم جنس باز هم نباشم؟چون من عاشق یه زن که نمی تونم بشم !! یعنی برعکس قضیه رو می شه تصور کنین لطفا؟

لاکی لوک

امروز پرکار بودیم. خیلی پرکار. با مدیرعامل مهربان یکی از آن تلفن‌های چند‌ساعته‌ را داشتیم با کلی طرح جدید.
مدت زیادی‌ست از خارج نیامده.. کم‌کم دارد به نه ماه می‌رسد.جایش بسیار خالی‌ست. گرچه سعی می‌کند با ایمیل و تلفن جبران کند ولی همه بچه های دفتر نیاز به حس حضورش دارند.. به لبخندش.. و به نگاهی که آرامش و امنیت به آدم می‌بخشد.. مردی استثنایی برای همه کسانی که او را می‌شناسند..
به‌هر حال امروز با سرعت برق و باد کار می‌کردم..با وجود دردی که از ظهر به‌بعد شروع می‌شود، باید بیشترین کارکردم را در همان ساعات اول صبح تنظیم کنم و این خودش نوعی تنوع‌ست.
یک پروژه خوب شروع کرده‌ایم. کار آزاد است. یعنی با دولت قرارداد نداریم. از طرفی خوب است و از طرفی باید بازاریابی کنیم. تیمی که باهم هستیم، تیم جالبی‌ست و با شانس خوبی که من در کار دارم، همه کسانی که بهمان ملحق می‌شوند، آدم های خوبی از کار در می‌آیند. از سازنده تجهیزات و طراح بروشور گرفته تا آدم های اداره صنایع و محیط زیست.
اصولا من خوش‌شانسم. همه‌جور شانسی دارم. این را همه درباره‌ام می‌گویند. درمورد درس خواندنم، خانه گرفتنم، دوست یابی‌ام و شغلم. همیشه فکر می‌کنم با شناختی که از خودم دارم و ظرفیت و توانایی که از خودم می‌شناسم، نیرویی کمکم می‌کند که این دست اتفاقات بیش از آنچه باید، برایم خوب باشد.
در عوض فقط در عشق شانس ندارم. روزی که شانس را تقسیم می‌کردند، انگار من از بس سر همه‌چیز با خدا چانه می‌زدم، وقتی به‌صف عشق رسیدم، کف‌گیر خدا خورده بود ته دیگ..و مسئله اینجاست که چون عادت کرده‌ام با اعتماد به شانسم همه جا جلو بروم و موفق باشم، در این یک مورد خیلی توی ذوقم خورده و می‌خورد. :)

چند قدم مانده به صبح

شبکه چهار تلوزیون دختری را نشان می‌دهد که معلول مادرزاد است و فقط یک پا و یک دستش در اختیار خوداوست..
اسم برنامه چند قدم مانده به‌صبح است و آقای صالح‌علا مجری‌ست..
مهمان برنامه از زن دیگری حرف می‌زند که نابیناست و قالیبافی می‌کند.. رنگهای قالی را از بوی آنها تشخیص می‌دهد..
خدایا ..

...
نیمه‌شب است..
روحم آرامش دارد..بابت این آرامش و این باری که از دوشم برداشته شده، از خدا ممنونم..
آزادم..
دیگر چه می‌خواهم؟

سه شنبه ۲۳ مرداد ۸۶::August 14, 2007

زنده باش به عشق

می‌شود تنهای تنها  زندگی کرد و وجود داشت.
 تولد همه که  یادت باشد.. احوال فامیل را که بپرسی..زمان سفر که خداحافظی کنی ... کاسه‌ای آش که برای همسایه ببری .. و تکه‌ای سوغات کوچک برای دوست.. اینها مشخصات وجودت می‌شوند  و عطر و طعم بودنت..

غیر از این  نقش دیوار خواهی شد.. بی‌هیچ نشانه‌ای در یادها.

پنجشنبه ۱۱ مرداد ۸۶::August 2, 2007

فكر بي فكر

فردا به‌مدت ده روز مي‌روم مشهد. مطمئن نيستم كه بتوانم از آنجا چيزي بنويسم.

خيلي دلم مي‌خواهد درباره كتابهاي زيادي كه اين مدت خوانده‌ام، تئاترهاي قشنگ و موسيقي بنويسم. شايد عصر اگر زمان داشتم.

همين را بگويم كه تئاتر خانوداه تت را از دست ندهيد . يكي از كارهاي خوب مائده طهماسبي و همسرش فرهاد آييش است. گرچه بدون آنتراكت، طي زماني طولاني اجرا مي‌شود و كمي خسته‌خواهيد شد اما خستگي‌تان كه رفت، مزه خوب آن را روزها همراه خواهيد داشت. مخصوصا آييش كه شاهكار است.(وقتي زير ميز قايم شد ياد من بكنيد كه صحنه فوق‌العاده‌اي‌ست).

تئاتر عشقه هم كاري از آقاي رحمانيان است با بازيگران عالي و موضوعي خوب كه خيلي درباره‌اش خوانده ام و وقتي از مشهد برگردم خواهم‌ديد. فكر مي‌كنم در سالن چهارسو و ساعت 19.45 اجرا دارد و امروز اجراي دوم است.

لبخند باشكوه آقاي گيل را با اين‌كه لوليان نوشته مزخرف است و سليقه‌ كتاب و شعر و تئاترش شبيه من است، خواهم‌ديد. به‌خاطر فرزانه كابلي. مگر اينكه لوليان پايش را به‌زمين بكويد و بگويد : نه!! واقعا مزخرف بود!!

درباره كتابها عصري مي‌نويسم.

شنبه ۳۰ تیر ۸۶::July 21, 2007

فروغ بوقی

هنوز حال و حوصله‌ام سرجا نیامده.
خوابم می‌آید.
دو تکه پیتزای نیمه یخ‌زده که شر‌شر آب سرد ازشان می‌چکید به‌جای شام خوردم.:(
از کوهن خوشم نمی‌آید و بی‌وقفه می‌خواند.

بهتر است بنویسم یک گلدان یاس دارم.یاس رازقی.
می‌دانستید که باید هر روز گل‌هایش را چید؟  وگرنه می‌ریزند.
روزی یک گل می‌داد.
و امروز برای اولین بار پنج گل .
گلها را روی میز اتاق گذاشته ام و نسیم ملایمی ، عطر  یاس را پراکنده می‌کند.
کمی از بی‌حوصلگی‌ام را با خود می‌برد.

راستی یادم باشد امروز قرار‌بود عروس شوم.
جلسه هیئت مدیره بود .. نشد بروم محضر.

اثر عطر یاس است.

زندگی را، و از جمله مرا، جدی نگیرید.

شنبه ۲۳ تیر ۸۶::July 14, 2007

:)

انگار زندگی را که ول کنی، او هم دست از سرت برمی دارد. نمی دانم تا کی رها خواهم بود. معمولا استعداد خوبی دارم در چشم زدن وضعیت آرامم. ولی امیدوارم حدااقل دو سه هفته ای رو به راه باشم.

...

نام موسیقی وبلاگ را درست نمی دانم. روی سایت عاقلانه با این اسم بود:NoirdesirandManuChao-Leventnousportera

حالا کدام اسم موسیقی ست و کدام اسم خواننده ، بنده بی تقصیرم. شاید اگر سرچ کنید روی اینترنت باشد. خودم هم خیلی دوستش دارم. :)

جمعه ۲۲ تیر ۸۶::July 13, 2007

جن جن جن.. جن کجا بود؟

با زندگی راه می آیم. یک مرتبه این تصمیم را گرفتم. درست وقتی که با لجاجت تمام درحال مقاومت بودم و تمام عضلاتم منقبض بود. دیدم فایده ای ندارد جز این که این همه انرژی برای مقاومت ،مرا سخت و بد خلق و زشت کرده و موهایم را می ریزاند.

البته هنوز درست نمی دانم این روالی که می گذرد باب میلم هست یا نه.. ولی چکار کنم..افتاده ام میان رود خروشانی که نامش زندگی ست و اگر خلاف جهتش شنا کنم، کمترین بهایی که باید بپردازم، کچلی ست و واقعا موهایم را بیشتر از این شنای سخت دوست دارم.

....

خوب! انگار مشکل این جن موسیقی رفع شد. مدتها قبل از داریوش ملکوتی خواستم یک موسیقی که در وبلاگ عاقلانه ست و خیلی دوستش دارم، با اجازه ای که از لیلا گرفتم، برایم روی وبلاگ بگذارد و بعد پشیمان شدم و کدش را غیر فعال کردیم. حالا انگار این کد در اینترنت اکسپرولر غیرفعال ودرفایرفایکس فعال است. برای تنوع وبلاگ هم که شده، کد را فعال خواهم کرد.

یکشنبه ۱۷ تیر ۸۶::July 8, 2007

كافي و كتاب و رفاقت

اي ايرج خان!! دلم براي روزهاي سنايي و دور هم نشستن‌ها و ايده‌هاي شاهكار تنگ شده!! برگرددددددددددددددد بريم سنايي :)

دوشنبه ۴ تیر ۸۶::June 25, 2007

دو خبر خوب

كنسرت اركستر ملي در كاخ نياوران با آواز عليرضا قرباني

كنسرت مشترك ايران و گرجستان در فرهنگسراي نياوران

یکشنبه ۳ تیر ۸۶::June 24, 2007

مي نوش، دمي بهتر از اين نتوان يافت

كاش هر ماه ، روزي به‌نام روز شادي داشته‌باشيم.

روزي كه همه بايد بخندند. از خاطرات خوش بگويند. براي هم جملات محبت‌آميز بنويسند و ...

ماهي يك‌بار خنديدن و نشاط ...چقدر عالي!

جمعه ۱ تیر ۸۶::June 22, 2007

ای بابا!

نوشتنم نمی‌آید!
خیلی دوست دارم چیزی بنویسم اما نمی‌شود. خوب شاید بهتر باشد این‌جور وقتها آدم ساکت باشد تا چرند بنویسد. اما من واقعا دلم می‌خواهد بنویسم!
دلم می‌خواهد یک‌جوری با جملات قشنگ بنویسم که ....

دوشنبه ۲۸ خرداد ۸۶::June 18, 2007

تنها با گلها

روز تعطیل خوبی‌ست. ‌خواستم سرکار بروم اما تا مرداد ، دیگر تعطیلی نداریم و تصمیم گرفتم خانه باشم و حداکثر استفاده را بکنم.
گلها را درست کردم. یوکا هم‌چنان مریض است. گل بی‌پدر طفلکی. دایی‌ گفت آفت زده و بغلش کرد و گفت کله‌اش را با آب داغ بشورم. مثل بچه هایی که شپش دارند. بهتر شد اما هنوز حالش خوب نیست. دلم برایش می‌سوزد. بچه یتیم بزرگ کردن، کار سختی‌ست.
گلدان پتوس را عوض کردم و قلمه‌های جدید را هم گذاشتم توی گلدانش. نمی‌دانم می‌گیرند یا نه. من که استعداد زیادی دارم در خشکاندن گلها. باوجود کتابهای زیادی که درباره‌شان خوانده ام و سرچ‌های زیادی که کرده ام. فرقی با تنسی‌تاکسیدو در زمینه تحقیقات باغبانی ندارم.
خاک گل سجافی را زیاد کردم و امیدوارم حالش بهتر شود. لیندا را هم . فقط دراسینا‌ در سکوت نگاهم می‌کند و کاری به‌کار خانه بی‌پدرش ندارد. شاید هم دارد اما می‌داند سرزنش کردن بی‌فایده‌است.

خوب چکار کنم؟ نوازش خون همه‌مان پایین آمده. من از گلها بیشتر.

گاهی به‌این فکر می‌افتم که کار درستی بود؟ وبعد یادم می آید که تصمیم اصلی را به خدا واگذار کرده بودم.

پس بی‌خیال می‌شوم. و می‌گویم حتما بهترین اتفاق زندگی‌ام در انتظار من است.


داد و ستد با خدا کار سنگینی‌ست. تاجر معتمدی‌ست. باید ایمان مطلق به این معتمد‌بودن داشت. و پذیرفت که در همه‌حال سود تو را در نظر دارد. این پذیرش بی‌چون و چرا، کار ساده‌ای نیست. و از طرفی زندگی بسیار ساده می‌شود اگر مطمئن باشی که بهترین حافظ بندگانش هموست.

جمعه ۲۵ خرداد ۸۶::June 15, 2007

به یاد پشه بندهای سالهای دور ..کنار هم بودن ها.. قصه های مادر بزرگ

نصفه شب است. مهمانها تازه رفته اند و من حسابی خسته ام.

همه چیز خوب برگزار شد. از همه بهتر اینکه بعد از سالی ماهی، با فامیل دور هم نشستیم. خاله ها و دایی ها و بچه ها.

فامیل خلوت ما هم مثل همه فامیل های این زمانه ، از هم پاشیده اند. بین هر دو خانواده یکی از دیگری خوشش نمی آید و بنابراین جمع کردن همه ، همزمان ، کار ناممکنی ست. منزل من خوشبختانه حلقه مفقوده بود! همه آمدند و خوشحالم که دعوتم را اجابت کردند.

البته مایه این دور هم نشینی، خاله بزرگم بود. داشتن بزرگتر فامیل، نعمتی ست که وقتی نباشد جای خالی اش را می فهمی. من نه پدربزرگ دارم و نه مادربزرگ. همه را در بچگی از دست داده ام. وقتی که اصلا نمی فهمیدم چه سرمایه ای از دستم می رود.

شاید دلیل دور شدن خانواده ها از هم و این همه غریب بودن همه مان، از بین رفتن حرمت بزرگتری ست و یا نبودن آن بزرگ ترهای عاقل که می گویند زمانی احترام موی سفیدشان، بر همه در همه حال،  واجب بوده..

نسل ما در کمال تاسف کم کم موفق شده آن زمان را به فراموشی بسپارد.. نسل بعد از ما چه بلایی سرش خواهد آمد؟

پنجشنبه ۲۴ خرداد ۸۶::June 14, 2007

هي ! مرا دست كم نگير

سرم شلوغ است. اصلا تمرين موسيقي ندارم و براي شنبه به معلمم قول داده‌ام ريتم گل گلدون را درست بزنم. بين اين هيرووير امشب مجبور شدم يك مهماني بدهم كه از سه نفر تبديل به هشت‌نفر شد. طبق معمول بيست و چهار ساعت قبل از مهماني، همه چيز حتي ميز شام آماده و چيده‌شده است.

اوضاع خودم خوب است.

دررابطه با پست قبل، همه كامنتها را پابليش كردم. قسم مي‌خورم كه اصلا سانسوري دركار نبوده!! و واقعا خوشحالم  كساني اينجا مي‌آيند كه از شعور اجتماعي بالا برخوردارند و مي‌فهمند.

يكي از دوستان نوشته بود كه روراستي را ميان خواصي كه نوشته‌ام، از قلم انداخته‌ام. راست مي‌گويد. اين خاصيت جزو اصول آدم بودن ست.

نسرين نوشته كه اين شرط و شروط من ، بوي عشق نمي‌دهد. بوي عقلانيت مي‌دهد. عشق ديوانگي لازم دارد. خيلي‌ها به جز نسرين هم اين حرف را به‌من زده‌اند كه در جستجوي عشق ، پي حساب و كتابم.

 نه. خودم موافق نيستم!   ديوانگي اگر در قبال آدمي باشد كه از بديهيات برخوردار نيست، فقط ديوانگي‌ست و عشق نيست. من به قدر كافي ديوانه بوده ام. حالا مي‌خواهم يك عاشق عاقل باشم.

يكي از دوستان نوشته كه احتمال بودن اين آدم در دنيا با چنين خواصي، صد در صد است ولي اين‌كه من باهش روبرو شوم، صفر!!

بابا !! يك‌كم انصاف داشته باش !! من خيلي خوبم به‌خدا !! اگر خوب نبودم، نگران نبودم كه حيف شوم و دنبال آدم به‌اين خوبي نمي‌گشتم!! ( به قول مشهديها : جواب دهلي را سرنا مي‌دهد :) )

ولي جدا از شوخي ، مطمئنم كه اين آدم كيميا نيست و من هم قادرم با كمال موفقيت پيدايش كنم. البته  او هم بايد خيلي خوش شانس باشد كه يافته‌شود تا حيف نشود . :)

سه شنبه ۲۲ خرداد ۸۶::June 12, 2007

از عالم غيب :

دلم یک عشق عالی می‌خواهد.

خیلی عالی.

مهربان، سخاوتمند، بی‌دردسر، فرهیخته، موفق و صد البته مجرد :) . ( اگر خاصيت ديگري را فراموش كرده ام ، يادآوري كنيد . :) )
حوصله‌ام کم‌کم دارد از تنهایی سر می‌رود.

شنبه ۱۹ خرداد ۸۶::June 9, 2007

روزهای خوش رنگ من

از یک سفر عالی برگشتم.
ترمومتر احساس ، نوازش خونم را در بالاترین مقدار ممکن نشان می‌دهد و درحال حاضر آمادگی دارم تا به تمام دنیا عشق بورزم.

با افکار غمگین همزیستی مسالمت آمیزمان را ادامه می‌دهیم.
 اتفاقات بسیار ریز، گذشته را با دردی عمیق و چندش آور زنده می کند.. اما یاد گرفته ام گذشته را مثل تاریخ ،در موزه نگهداری کنم و گاهی که چشمم بهش می افتد بگویم : خدا بیامرزدش..

این روزها،  ایام سرزندگی و شادابی منند. دودستی به لحظات آویزان شده‌ام و در میان کوچه باغ زندگی،  تاب بازی می کنم..شادی کمیابش را از آسمان می دزدم .. نگاه می‌کنم .. بو می‌کشم .. لمس می‌کنم و گاز می‌زنم ..

خوش می گذرد.به شما چطور؟

چهارشنبه ۱۶ خرداد ۸۶::June 6, 2007

معذرت

با عرض معذرت! پست ديشب دوبار پابليش شده بود و انگار وقتي يكي از آنها را پاك كرده ام ، كامنتهايي همراهش بوده كه پاك شده. ببخشيد واقعا. نديده بودم و الان با كامنت نسرين و lonely متوجه شدم.

سه شنبه ۱۵ خرداد ۸۶::June 5, 2007

بهار

همه چیز عالی‌ست. هوا. درختان آلبالو. بوته ياس سفيد. فندق و پسته و خنده و شوخی و آواز. خواهر و برادر. و محبت بی‌دریغ مادر و پدرم که از تمام ذرات این زندگی لبریز است.
من خوشحال و سرزنده و سلامتم.
گیتار هم حالش خوب است. هیچ اتفاقی هم نیافتاد. در ضمن تا اینجا که من دیدم هیچ خبر خاصی از بگیر و ببند در مشهد نیست.
جای همه خالی.
راستی! آيت برایم کامنت داده  که چهل تکه بدوزم! موافقم . صد در صد! مادرم قرار است پارچه های رنگی قایم کرده اش را بهم بدهد!

...

پيوست:

همين الان بلاخره يه سرويس ظرف رنگي كادو گرفتم! مامانم براي تولدم خريده بود ولي دلش نيومد تا اون موقع صبر كنه!

دوشنبه ۱۴ خرداد ۸۶::June 4, 2007

تورنتو = کهیر می زنم

پرواز کنسل نشد. تا حالا که برقرار‌است. من و نیلوفرانه خیلی اتفاقی ساعت بلیط‌مان برای دو‌ شهر مختلف یکی درآمده و با‌هم و در معیت گیتار تابلوی بنده خواهیم‌رفت.
اتاق‌های هر‌دویمان را آماده کرده‌اند. میوه‌های دلخواهمان و نهار مورد علاقه‌مان حاضر است.
بزرگترین دارایی انسان خانواده اوست. امیدوارم همه کسانی که امشب این را می‌خوانند دلشان شاد باشد و زیر سایه خانواده زندگی کنند.

جالب است کسی مثل من که تا این حد قدر خانواده را می‌داند و از حضور در آن لذت می‌برد، نتوانسته خانواده‌ای تشکیل دهد ..

..

یک حس بد مثل تومور درونم هست. هی شیمی درمانی‌اش می‌کنم و می‌اندازمش دور، اما دوباره رشد می‌کند. حسی که هر وقت یادش می‌افتم مرا از کانادا، تورنتو و آن فروشگاه کاسکویش منزجر می‌کند ..
انزجار مثل تهوع هی بالا می‌آید و هی برمی‌گردد و من از این حال متنفرم.
کاش در این یک زمینه دچار آلزایمر شوم.
اوه !!  دلم می‌خواهد از دست این حال فریاد بزنم. همین الان !!

یکشنبه ۱۳ خرداد ۸۶::June 3, 2007

گیتار و خیاطی و چرخشی به دور خود :)

دوشنبه می‌روم سفر. سفر که نه.. می‌روم خانه. هنوز بعد از نوزده‌سال نفهمیده‌ام خانه‌ام اینجاست یا مشهد؟
می‌گویند به‌مناسبت چهارده‌خرداد پروازهای زیادی کنسل شده‌اند. اولین سال است!
فردا شب دقیقا معلوم خواهد‌شد.
می‌روم فندق و پسته را ببینم. گفته‌اند گیتار را هم بیاور. اما با این وضع بلاتکلیف پروازها و با آن بگیر و ببندی که مشهد هست، هم ساز تابلویی‌ست که رویم نمی‌شود توی فرودگاه باخودم راه ببرم و هم می‌ترسم توی فرودگاه مشهد بهم بگویند روز رحلت آمده‌ای ساز بزنی؟؟
خواهرم می‌گوید اوضاع مشهد افتضاح است. همه توی خانه نشسته‌اند و کسی بیرون نمی‌آید. این را از بقیه فامیل هم شنیده ام که اگر کسی از اهالی بلوار سجاد و احمدآباد کار ضروری داشته‌باشد، با ماشین و از کوچه ‌پس کوچه می‌رود.
بگذریم.

...

معلم موسیقی تشویقم کرده چرخ خیاطی بخرم.
من همیشه عمر از خیاطی بیزار بوده‌ام و حالا با توصیه این آدم واقعا دلم می‌خواهد یک چرخ خوشگل بخرم!
آدم شاهکاری‌ست در نوع خودش. هفتادساله گیتاریستی با موی بلند که رویه تشک مبل می‌دوزد و پرده آشپزخانه !!
می‌گوید یک موسیقی قشنگ و بساط قهوه را می‌گذارم دم دست و بعد قر و قر می‌دوزم!! بهتر از این است که برای دوختن بند تنبان مجبور شوم آویزان کسی باشم!!
 کلی پیشنهاد هم برای دوخت و دوز به‌من داده . :)

...

بقیه زندگی می‌گذرد. به‌گذرش و قسمتهایی که دوست ندارم فکر نمی‌کنم. به‌قول برادرم و کامنت آف‌لاینش، به یک هدف بزرگ فکر کن که نقش آدم فانی در آن کم‌رنگ باشد تا دور خودت نچرخی !
خدا را شکر که عقل برادرم بیشتر از من است. :)

جمعه ۱۱ خرداد ۸۶::June 1, 2007

برای دوستی که به آفتاب سلام می کند

تو خیلی مهربونی.. خیلی خیلی خیلی.. من در تمام عمرم آدمهای نادری با این شدت محبت دیدم..آدمهایی که همیشه حسرت داشتن دوستی شون رو داشتم. قدر خودت رو بدون..قدر همه دارایی هات رو .. و از همه مهم تر این قلب بزرگ و پاک و مهربون و قدرشناست رو..

دوستت دارم..و از خدا ممنونم که در روزهایی از زندگی دوستی تو رو بهم داد که داشتن این دوستی یکی از بزرگ ترین نیازهام بود..خیلی دوستت دارم .. :*

دوشنبه ۷ خرداد ۸۶::May 28, 2007

بازم تست

516028809_0757d7a3a8-thumb.jpg

test

تست بود برای آپ لود عکس که نشد. ببخشید.

یکشنبه ۶ خرداد ۸۶::May 27, 2007

نسرین خانم ! من دیگر مرثیه نمی خوانم :)

خسته ام. از ورزش برگشته‌ام. ورزشی سنگین. امروز برنامه جدید گرفتم. مربی‌ام گفت که از هفته قبل به‌وضوح چاق تر شده ام!! خودم را وزن کردم. بله! انگار روزشمار دارم بالا می‌روم. ناراحت نیستم. البته به‌نظرم همین‌جاها باید متوقفش کنم.
خوابم منظم شده. آرامم. گرچه دوره‌ روان درمانی باید مدتها ادامه داشته‌باشد اما چند هفته قبل ، برای اولین بار بود که فکر‌کردم به‌راستی قرار‌است دیوانه شوم! دارو جواب همیشگی را نمی‌داد و مشاوره هم بی‌اثر بود. ترسیده بودم. و برای همین سعی کردم حرفهای دکتر بی‌رشک را خوب گوش کنم و تمام تلاش خودم را هم به‌کار ببرم. خوب.. موفق شدم. دکتر بی‌رشک هم به محض دیدنم گفت : به‌نظر می‌رسد که سرحالی!
حالا تنها چیزی که روی اعصابم راه می‌رود صدای ماشین لباس شویی‌ست که بی‌وقفه می‌چرخد و خر‌خر می‌کند. و خوشحالم که جایگزین بسیاری چیزها شده! دوباره قادرم خدا را شکر ‌کنم برای اینکه بی‌خیال روی مبل دراز می‌کشم و مهم‌ترین فکری که از ذهنم می‌گذرد ، تمرین نکردن گیتار است.
سلامتی بزرگ ترین هدیه‌ خداست.

در این دوران چیزهای زیادی آموختم.. مثلا فهمیدم هیچ آدمی در دنیا مهم‌تر از من نیست. و مهم‌تر از شما. و هیچ اتفاقی مهم‌تر از زندگی‌مان نیست.
در دنیا کسی یا چیزی نیست که آن‌قدر ارزش داشته باشد که خودم و زندگی‌ام را برایش فدا کنم. امکان ندارد . برای هیچ احدی جز پدر و مادرم دیگر این فداکاری را نخواهم کرد. برای هیچ احدی.
راستی یک چیز دیگر را هم باید بنویسم.
در این مدت در رثای خودم مرثیه های زیادی نوشتم و شما تحمل کردید.  اما  برای یکی از این مرثیه ها، خانمی به‌نام نسرین این کامنت را نوشت:

میخواهم بهتون یه چیزی رو دوستانه بگم. با وجودی که خیلی شخصیت دوست داشتنی و صادقی دارید ولی اگر جای خدا بودم هرگز حال شما رو عوض نمیکردم! چون شما میتونید به راحتی و با این همه چیز های خوبی که دارید کلی حال کنید و از زندگیتون لذت ببرید ولی همااش ضجه میزنید و فریاد دردناکی که فقظ خودتون رو اذیت میکنه...چرا از استقلال مالی و فکریتون لذت  نمیبرید؟...چرا از داشتن عزیزانتون که باوجودشون نباید از غریب بودن بترسید شاد نمیشید؟چرا از این که از یک درد کشنده به خودتون نمیبیچید راضی نیستید؟ چرا از این که مخبور نیستید به کسی برا مادیات محتاج بشید و تحقیر بشید شاکرنیستید؟چرا به این که هزار مشکل که آدمای دیکه دارند و شما ندارید فکر نمیرید؟.....زنهاو مردایی رو میشناسم که با وحود همسر و بچه شدیدا تنها هستند ولی بازم سعی میکنند با اونچه دارند خودشون رو شاد و سر حال نکه دارند...من اکه جای خدا باشم شادی رو به اونها میدم نه به کسی مثل شما که  همه اش ناله میکنه! ! خودت چی؟ اکه جای خدا بودی به کی بیشتر میدادی؟ اونی که قدر اون چه که بهش دادی رو میدونه و باهاش حال میکنه یا اون که هرچی بهش داده رو نمیبینه و همه اش غر میزنه...

نوشته این خانم ،  یادم آورد که درست مشابه این کامنت را بارها یا برای افرادی مشابه وضع خودم نوشته‌ام یا اگر ملاحضه‌کرده‌ام و ننوشته‌ام، توی دلم بهشان گفته ام. این کامنت و ایمیل بعدش دستم را گرفت وو نیروی آخری را که برای بلند شدن نیاز داشتم، بهم داد. از این خانم بسیار متشکرم بابت قطع کردن این  بازی احمقانه تعزیه خوانی  !!

پنجشنبه ۳ خرداد ۸۶::May 24, 2007

يك شاخه گل براي خودم

براي مدتي‌، تصمیم گرفته‌ام  رمان نخوانم. فکر کردم ذهنم نیاز به‌استراحت دارد.
در عوض کتاب‌هایی با انرژی مثبت مي‌خوانم. چیزهایی در زمینه مدیریت بهتر، باغبانی و گلکاری، نحوه نگهداری پوست و مو ، دستورات غذایی دلپذیر و دسرهای خوشمزه، آخرین راز شاد زیستن که بعد در موردش خواهم نوشت و نیز اشعار خیام که بهترین محرک مثبت این دورانم بود.
نوع موسیقی‌ام را عوض كردم. آهنگ جانی‌گیتار که بسیار مورد علاقه‌ام بود، جذابیتی برایم ندارد و به معلم موسیقی گفتم دوست ندارم بعد از اين آهنگ" شب‌مي‌ياي سر‌شب مي‌ياي" را بخوانم و بزنم.
تلوزیون نگاه می‌کنم. که کاملا خلاف عادت همه سالهای زندگی من است. از شب شیشه‌‌اي و مدار صفر درجه لذت می‌برم و برنامه‌های مستند را هم دوست دارم.
لباس‌هاي خوشگلي كه براي مواقع خاص نگهداري مي‌كردم، از كمدها  بيرون كشيدم و روتختي قشنگي كه سالها بلااستفاده بود ، پهن كردم.

این تغییرات ، ناخودآگاه نبوده. دلم خواست که به‌خودم کردیت بدهم برای خوب بودن و خوب ماندن در وضعیت آخر.
سعی می‌کنم فضای منفی، آدمهای استرس‌زا و غمگین و شرایطی را که باعث دیپرشن می‌شوند، آگاهانه از خودم دور کنم و در عوض به‌قول خیام می بنوشم و خوش باشم.

من نیاز به سلامتی دارم برای درست زندگی کردن، فکر کردن و مثبت‌بودن . برای همین به‌هیچ‌وجه نمی‌خواهم هیچ‌کسی حتی نزدیک‌ترین دوستانم ، با بدخلقي يا انرژي منفي ، سد راهم شوند. شاید کمی خودخواهانه باشد اما در حال حاضر به‌خاطر مسئولیتی که در قبال سلامتی‌ام دارم، مي‌خواهم خودخواه باشم.

سه شنبه ۱ خرداد ۸۶::May 22, 2007

به سلامتی رفقایم

شب شیشه‌ای و نوشته بسیار خوبی از آقای حسین پاکدل..
....

 دلم می خواهد  یک نمایش خوب ببینم.

 ماه هاست تئاتر نرفته‌ام.

دلم  چهارسو را می خواهد و  بوی آرام‌بخش خاک و چوبش را.. میخکوب زیبایی یک دیالوگ شدن ..

دلم گذشت یک روز به‌سبک روزهای رفاقتی می خواهد..

 نهار دیدنیها..
انتظار کشیدن و دیدن مریم گلی که زودتر از همه بیاید..
 ساعت سه ،سنایی.. 
ساعت پنج، تئاتر شهر.
 ساعت هشت ، گپ‌زدن توی خیابان..
 تا دیروقت..


با رفقایی که حالا نصف‌شان رفته اند دیار آرزوهای گمشده..

 ایرج..کتی.. احمد رضا..مریم‌گلی ..علیمان..ر ضا..محمود.. پدرام..مامک..

هی دورتر و  هی کمتر شده ایم ..


و برآوردن چنین آرزوهای کوچکی برایمان محال‌تر.

همه‌چیز زود خاطره شد..

دلم  تنگ شده است..

برای رفقایی که خاطرات روزهای قشنگ و بی دغدغه زندگی‌ام مال آنهاست.

پيروزي در ماراتن زندگي

اين نوشته انار را خيلي دوست دارم. سرشار از انرژي مثبت است و آموزنده:

اینها را از تجربه ام در دویدن نیمه ماراتن یاد گرفته ام

چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۸۶::May 16, 2007

نقاشان راه زندگي ام

اینها قهرمانان زندگی‌ام نیستند.. کسانی هستند یا چیزهایی که خط زندگی‌ام از آنها رنگ گرفته و تاثیر بسیار برمن داشته اند.
یکی از بزرگ‌ترین معلمهایم ، خانمی بود که در دوران دبستانم منزل ما، شبانه‌روزی کار می‌کرد. پیرزنی بزرگ و معروف در شهر درگز که پسرش از بد روزگار به زندان افتاده بود و او برای نزدیک بودن به پسرش و امنیت و داشتن درآمد، هفت‌سالی در خانه مشهد ما زندگی کرد. ننه درگزی صدایش می زدیم و اسمی از او در ذهنم نیست.
نقش تربیتی او در زندگی‌ام بسیار پررنگ تر از نقش پدر و مادرم بود..و آموخته‌هایم بسیار بیشتر... از او آداب معاشرت، استقلال، هنر خانه داری، دین و انظباط آموختم.. زنی بی‌سواد ولی فرهیخته که به قدر کریستیان اندرسن ،قصه بلد بود ومرا چون خودش قصه‌گو کرد.
بعد از او ، پدرم. به‌خاطر علاقه مفرطی که در من به‌کتاب و ریاضیات به‌وجود آورد و مادرم برای ساختن بخشی دیگر از علاقه ام به‌مطالعه. تاثیر دیگر این دو نفر، سوق دادنم به سمت کتاب و آموختن بود بدون اینکه تشویق شوم به موسیقی، ورزش ، فیلم و مهمانی. به‌طوریکه در نتیجه  تا سالها به‌جز درس‌خواندن هیچ هنری نداشتم...
بزرگ ترین و دوست‌داشتنی‌ترین مربی بزرگ سالی‌ام،مدیرعامل مهربان بود که فکر می‌کنم چهارده‌سال هم‌جواری با او، بزرگ ترین شانس و نعمت زندگی‌ام باشد.
از او فكر‌كردن و بزرگ نگاه کردن آموختم. شاید اینجا گاهی لایه‌های پنهانی‌ام بروز می‌کند و کوچک می‌شوم اما به‌طور كلي درباره خودم عقيده دارم كه يك زن معمولي نيستم. این را از سر فخر نمی‌گویم.فقط عقیده ای‌ست که درباره خودم دارم .
درکنار اينها ،کتاب‌های زیادی که خواندم و نشست و برخاستم با آدمهای موفق و خاص،  جهت دید مرا به‌سمت بالا سوق داد و توقعم را از زندگی و اهداف آن بالا برد. و از بسياري از حقارت‌هاي روزمره رهايم كرد.
یکی از این آدمهای خاص، در حال حاضر عضو هیئت مدیره‌ ماست و از او دوجمله ماندگار دارم:
شک نکن که آدمهای سرشاخه، حتما تفاوت‌های شاخصی با دیگران دارند.
هیچ‌وقت هیچ رابطه ای را کامل قطع نکن. حتی اگر به قدر یک مو از آن بماند. 
 
کسان دیگر بوده اند..
 آقا شیره که دقت را ازش یاد گرفتم.  پدرژپتو که صلابت در مدیریت را یادم داد..  دوستی که چند ماه قبل وارد زندگی‌ام شد تا باعث  یک بازنگری کلی نسبت به‌بعضی تفکراتم درباره زندگی شود. معلم موسیقی‌ام که درست مثل یک معلم دبستان ،با صبر و درایت کامل ، زندگی کردن را بهم آموزش می‌دهد ..دوستی به‌نام ح که  نگاه والدانه‌ام را نسبت به‌خودم مرتب تعدیل می کند و خودش در وضعیت آخر به‌سر می‌برد.

در کل..من بسیار سریع تحت تاثیر محیط واقع می شوم اما ماندگاری این تاثیرات به‌همان سرعت آمدنشان، رفتنی و کوتاه‌مدت است و کم بوده‌اند کسانی که ردی برخط و جهت زندگی‌ام گذاشته‌باشند..
شاید برای اینکه زیادی از خودم متشکرم و پذیرش دیگران در باطن، برایم دشوار است..

................

دوست دارم اين خانم، جان، ايرج و بهار درباره قهرمانان زندگي‌شان بگويند.

سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۸۶::May 15, 2007

سوسو

ممنون بابت ابراز كمك همگي. با يه طراح هم سليقه به موافقت رسيديم ! البته اون خوش سليقه است حسابي و من هم به خوش سليقگي اون علاقه مندم!

ولي فعلا بايد بگردم دنبال يه اسم. يه اسم كه من توش باشم . من توي فروغ ديگه نيستم. اونم توي من نيست. و دلمم نمي خواد باشم. اين اسم مردم رو در مورد من به اشتباه انداخته خيلي.از همون اول هم من فروغ نبودم. سادگي اين نام، معروفيتش، تايپ آسونش و از همه مهمتر اين كه در يه لحظه كه مواجه شدم با انتخاب اسم، هيچ اسم زنونه‌اي توي ذهنم نيومد، باعث اين اتفاق شد. وگرنه از اساس يه آدمهايي با روحيه من جور نبودن. از اون جمله فروغ بود و صادق هدايت و آلبركامو. كه فروغ به خاطر زن بودنش و احساسات مشتركي كه باهش گاهي پيدا مي‌كردم ، هميشه در اين ليست نبود. اما اگر شاعر شعر نو مي‌خواستم انتخاب كنم ترجيح مي‌دادم سهراب باشم يا اخوان و دست آخر نيما.

خلاصه كه يه اتفاق ساده زندگي چهار پنج سال من رو يه جهت حسابي داد!

آها!! يادم رفت بگم. يه دليل ديگه كه فروغ رو انتخاب كردم براي اين بود كه مي خواستم توي وبلاگ حرفهايي رو بزنم كه اون اول وبلاگ نويسي بسياري از احساسات لايه‌هاي پنهان زنونه‌ام رو بيان كنه و يه‌هويي فروغ اومد توي ذهنم. كه البته ديگه دوران اون حرفها و طبعا دوران فروغيت من هم تموم شد.

دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۸۶::May 14, 2007

کمکم کن.. نزار اینجا بپوسم تا بمیرم :)

می خوام قالب وبلاگم رو عوض کنم و تقریبا هیچی هم بلد نیستم. مثلا یک لوگو بزارم و یک موسیقی ارام متن و لینکدونی و از این قبیل و در ضمن دنبال یه اسم و یه رنگ خوب و فونت خوب هم هستم.

کسی هست از بین شماها که یا خودش یا آشنایی این کاره داشته باشه؟

هزینه هم در حدی که این چندرغاز نوشته می ارزه، تقدیم خواهد شد. یعنی یه هو نمیخوام یه صفحه خیلی پرفکت مثل ناسا داشته باشم و پول اون طوری هم بدم. شماها که غریبه نیستین ، لطفا وقت پیشنهاد دادن توجه داشته باشین که ملیت من مشهدی نابه.

جمعه ۲۱ اردیبهشت ۸۶::May 11, 2007

حالی خوش باش..عمر بر باد مکن

روان درمانی گشتالت به پیشنهاد ماه می را تجربه می‌کنم. از دیروز. تاثیر فوری‌اش مثبت بوده. درازمدتش را خودتان از نوشته‌های بعدی درخواهید‌یافت.
لینک‌های مرتبط:
۱- ویکی پدیا
۲ـوبلاگ روان شناسی بالینی ( ضمن تحمل موسیقی تولدت مبارک که ربطش به این وبلاگ را نفهمیدم. )
۳ـ وبلاگ نظریه‌های مشاوره

این هم چند تا از قواعد زندگی دیدگاه گشتالتی که از لینک 2 برداشتم:

۱- در زمان حال زندگی کن: متوجه حال باش نه گذشته و آينده.
۲- اين مکانی زندگی کن: متوجه آنچه هست باش نه آنچه نيست.
۳- تخيل نکن: فقط واقعيت را تجربه کن.
۴- تفکر بی جا نکن: به شنيدن، ديدن، بوييدن، چشيدن و لمس کردن روی بيار.
۵- مستقيم بيان کن: توضيح نده، قضاوت نکن، فريب نده.
۶- بر خوشايند و ناخوشايند آگاه باش.
۷- "بايدهايی" که متعلق به خودت نيستند، کنار بگذار.
۸- مسئوليت اعمال، افکار و احساساتت را بطور تمام و کمال بپذير.
۹- آنچه هستی را قبول کن.

شنبه ۱۵ اردیبهشت ۸۶::May 5, 2007

آدمی که من باشم، امشب یک گرفتم.

امشب معلم موسیقی آمد و برخلاف تصوری که داشتم، گفت خوب هستی!
سه آهنگی را که جزو تمرین اصلی‌ست زدم. اشکالی نداشت. البته تقریبا. هنوز دست راستم مثل روبات حرکت می‌کند و مغزم بهش فرمان می‌دهد. تا وقتی عادت نکند، روبات می‌ماند. در‌کل همه‌چیزم به همه‌چیزم می‌آید.
 در اکثر قسمتهای زندگی‌ام بس که فکر می‌کنم، مثل روبات می‌شوم. شاید فقط زمان کوتاهی بود که خودم را رها کردم و بی‌آنکه فکر کنم، اجازه دادم روحم در لحظه زنده باشد و کیف کند. در همان زمان نیز مدام تلنگری زده می‌شد و در اوج کیف‌کردن، بازهم با افکاری عین موریانه، لحظاتم را فاتحه می‌خواندم.. اما نه به‌شدت کل زندگی.
آخرین آهنگی که برایش زدم، همان شب‌می‌یای.. سرشب می‌یای .. بود.
یک‌مرتبه وسط آهنگ قطعم کرد و گفت: آخر تو چرا این‌قدر خاک‌برسری؟ چرا مثل بدبختها می‌خوانی؟ چرا التماس می‌کنی؟ خاک‌بر سر من که شاگرد بدبختی مثل تو دارم!
من به‌این حرفهایش عادت دارم. می‌دانم که دوست دارد غیر از یادگرفتن موسیقی، یاد بگیرم آدم باشم.
گفت : یادت باشد کسی که راک کار می‌کند باید طلبکار باشد نه بدهکار. در همه وقت. نه‌این‌که از مردم طلبی بخواهد، باید سرش بالا باشد.باید حکم کند که طرف عاشق او باشد نه التماس. تو چرا این قدر ذلیل می‌خوانی؟
و بعد یادم داد مثل آدم بخوانم.
گفت خواندن تو آدم را وادار می‌کند دلش به‌حالت بسوزد،  بایدطوری بخوانی که طرف مقابلت آرزوی تو را داشته باشد.
امشب بهش قول دادم با سربالا و با قدرت بخوانم.و ازش قول گرفتم آهنگ‌هایی که تم خاک‌برسری دارند، حتی اگر خواهش هم کردم، یادم ندهد. قرار شد اگر موسیقی ایرانی قدیمی خواستیم کار کنیم، از دلکش بخوانیم که همیشه قدر قدرت است...


امشب معلم موسیقی وادارم کرد قهقهه بزنم و من سرانجام یک گرفتم!


یادم داد به‌جای فرار از قضایایی که دوستشان ندارم یا آزارم داده اند، بهشان حمله کنم. یاد گرفتم مثل پیکانی که به‌هدف می‌خورد، بروم توی دل آزارهای زندگی.. مثل تیری نباشم که از بس ضعیف است، جلوی پای خودم زمین می‌خورد.
من بلاخره آدم خواهم شد.این را می‌خواهم و می‌دانم که آدم خواهم شد. حتی اگر آن روز نود ساله باشم.

جمعه ۱۴ اردیبهشت ۸۶::May 4, 2007

من و موزقون و هدف از زندگی

این میل به آموختن مدام هم مرض کوفتی‌ست که در امثال من وجود دارد. انگار واجب کفایی‌ست که تا آخر عمر کلاس بروند، امتحان بدهند و خود را از طریق زجر‌کش کردن، لذت بدهند.
آموختن خصوصا از نوعی که ناگزیر از امتحان دادن باشی، یا درس پس‌دادن به‌معلم، من را دچار هدفی‌می‌کند که راه دیگری برای خلاصی از بیهودگی این زندگی نمی‌شناسم یا می‌شناسم و گیرش نمی‌یاورم.
به‌هرحال این موزقون‌آموزی سرپیری ما هم معرکه ای‌ست برای خودش.
درسهای خواندنی را می‌شود به‌هر بلایی هست، شب امتحان بخوانی و پاس کنی.. اما  موزقون یک شبه را هیچی که لو ندهد، انگشتان خشک و صدای زنگ دار سیم‌ها لو می‌دهد.
هر جمعه عذابی الیم‌ست برای شنبه ای که گند خواهم زد و هر شنبه در تمام دو ساعت آموزش به خودم قسم می‌دهم که تا آخر هفته لااقل روزی یک ساعت تمرین کنم. و این ماجرا هفت‌ماهی‌ست که براساس یک ریتم کاملا تکراری ادامه دارد.

سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۸۶::May 1, 2007

مهندسی روان پزشکی

یکی از خواص من آمارگیری ست. این را از مدیرعامل مهربان یاد گرفته ام. هروقت اشکالی پیش می آید ، قبل از هرکاری باید رکورد برداری کنم و معمولا با این کار علت اشکال معلوم می شود.
دیروز فکر کردم من آمار همه روزهای خرابی ماشین آلات و برق و تولید را دارم. خوب حالا که خودم حال خوبی ندارم، بد نیست یک آماری هم از خودم بگیرم. بنابراین شروع کردم درست مثل یکی از ماشین های خراب کارخانه مان، از ابتدای هفته ، حال و روز خودم را نمره دادم. امتیاز یک یعنی نرمالم و امتیاز پنج یعنی افتضاحم. تا الان دو روز دو گرفته ام و یک روز پنج. امروز هم دو خواهم گرفت. شبهای کابوسی را هم یادداشت می کنم. تا الان برایم مشخص شده که ورزش تاثیر واضحی در بهبود حال و خوابم دارد. دیشب خوب خوابیدم. برای همین امروز هم دوباره رفتم باشگاه. حالم خیلی بهتر شد! حتی کمی رقصیدم!! آشپزی کرده ام و تمرین موسیقی. یک زندگی مثل آدم.
روزی که خندیدنم دوباره شروع شود، حتما به خودم یک خواهم داد، شاید هم از فرط خوشحالی منهای یک بدهم.( آمارگیری به مدت یک ماه ادامه خواهد داشت.)
....
من دو کارمند برای تحقیقات شرکت دارم. یکی فوق لیسانس است و دیگری لیسانس. علی رغم عقیده ای که یک بار نوشته بودم، هر دو خانم هستند. به نظرم برای کار تحقیقاتی خانم بهتر است. هم صبور است و هم وسط کار به خاطر یکنواختی، همه چیز را رها نمی کند.
بعد از این می خواهم درباره شان بنویسم. آن یکی که لیسانس دارد، کوچکتر است و نامش را در اینجا گنجشک می گذارم و فوق لیسانس را بلبل می نامم. دلیلش هم زیاد قابل بیان نیست. فقط حسی ست که به من داده اند. مخصوصا کوچکه که دقیقا گنجشک است.
....
فردا انتخابات هیئت مدیره سندیکای ماست. پارسال با خودم فکر کرده بودم این بار در انتخابات کاندید می شوم. بعد ولش کردم. امسال خودشان تلفن کردند و پیشنهاد دادند. کاملا  بی تعارف گفتند مرد سالم کم داریم و علی رغم فضای مردسالاری که حکم فرماست و ابتدا با بودنتان مخالفت شده، اما حالا فکر می کنیم به خاطر سلامت نفس و موفقیت شرکتتان شما بهتر از مردهای دیگری هستید که بخواهیم به اجبار انتخابشان کنیم! گفتم : چه صادق! یعنی اگر مرد سالم داشتید ،من کاندید نمی شدم. با خنده گفتند: نه!
اول خواستم ناز کنم و بهم بربخورد. اما در یک لحظه فکر کردم این یک برخورد احساسی ست، باید بروم و شرکت کنم.
 شاید انتخاب شوم و شاید نشوم. ولی برای خودم تجربه خوبی ست. اگر انتخاب شدم که بهتر.. اگر نه، مطمئنم برای دوره بعد انتخاب خواهم شد.
.....
زندگی آرام است.
آرامش را دوست دارم.
 تنهایی را نه.
 اما ترجیح می دهم تنها باشم و بزرگ باشم و آرامش روحی و فکری داشته باشم تا اینکه در ازای تنها نبودن ، این همه را از دست بدهم.

یکشنبه ۹ اردیبهشت ۸۶::April 29, 2007

این روزها خندانم ولی هزینه‌ش برایم خیلی بالاست..

از سادگی می توان نوشت و لذت برد.. به قول علیمان می شود سهراب بود..
بنویسم که امروز خوب بود. باران بود.. هوای عالی اردیبهشت..کار..بچه هایی که باهشان کار می کنم و هرکدام یک جوری هم بچه اند و هم ادم بزرگ..
امروز یک تست مدیریتی بهشان داده بودم که جواب دادند.. اسمش را گذاشته بودم تبادل نظر. فردا حتما می نویسم چه سوالاتی داشت.
عصر موسیقی بود با معلمی که دلش به قدر دریا پاک و مهربان و بی آلایش است..
سرعت یادگیری ام زیاد نیست.. اما بد هم نیست. لااقل می دانم اگر دیر می آموزم به خاطر تنبلی مفرط است نه خنگی.
با هم حرف زدیم.. تمرین کردیم.. گریه کردم..خندیدم..

امروز عین بهار بود. با ابرهایی که می آیند و می روند.. با خورشیدی که یک لحظه دلت را روشن می کند و رعدی که تکانت می دهد..
من مثل یک سبزه زار ، تنم را می دادم دست باد و باران و گرمای خورشید..
رها هستم. رها.
 می توانم بوی بهار را استشمام کنم و ترانه بخوانم ..  برای خوشبخت بودن کافی ست.

...

گاهی چقدر دلم می خواهد نام این وبلاگ چیز دیگری بود.. نام کسی که کمتر به سیاهی و تلخی زندگی می اندشید و بیشتر به سپیدی.. دلم می خواهد سهراب باشم نه فروغ.

جمعه ۷ اردیبهشت ۸۶::April 27, 2007

باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه

من یک پسر و یک دختر دارم. :) البته حس خودم بیش از حس مادری ، حس خواهر بزرگ‌تر بودن است.
امشب با پسرم رفتیم کافی‌شاپ. برای اولین بار بود که می‌دیدمش. یک‌کادوی شاهکار هدیه گرفتم! یعنی دو تا. یک عطر و لوسیون و یک خودکار که رویش حک شده :
B. foroogh
با هم کتاب خریدیم . سی دی و بعد زیر باران شدید جدا شدیم.  شبی مهربان و آرام .

یک راننده تاکسی به خاطر باران شدید مرا رساند دم سینما فرهنگ و دو بلیط برای خودم و یک دوست دیگر رزرو کردم. و بعد خانواده مهربانی مرا به مقصد رساندند.

آدم های خوب هنوز هستند.. به نظر من ایران جدا از فشاری که بر مردم هست و ناچارشان می کند به بدخلقی، پر از مهربانی فطری آدم هاست..
گاهی اوقات مثل امشب خوشحال می شوم که در اینجا ماندگار شدم..

خدایا .. دوستت دارم که هستی

امشب، شب غریبی‌ست. بعد از مدتها خودم شده‌ام. انگار خودم را گم کرده بودم و دوباره در گوشه‌ای از اتاق پیدایش کردم. بعد از مدتهاست که خودم را دوست دارم..بعد از مدتهاست که می‌توانم آرام باشم.. نمی‌دانم این آرامی تا به‌کی خواهد بود.. اما امشب خودم را دوست دارم و به خودم احترام می‌گذارم..

دیشب کابوسهای بدی دیدم.. توی خوابهایم همه دوستانم در حال رفتن بودند.. عزیزانم بیمار و غمگین و من می‌دیدم که بسیار تنهایم. همسر سابقم را خواب دیدم.. پدرم گفت اجازه بده که هم را ببینید.. سرطان دارد..و من او را دیدم.. بغلش کردم .. با همان عشق سال اول دوستی‌مان..و ازش سوال کردم در این همه سال یادم بودی؟ گفت: خیلی یادت بودم..خیلی .. همیشه فکر کردم درحقت بد کردم..
انگار می‌دانستم فقط یک‌روز دیگر زنده است.. سراغ مادرم رفتم و به او گفتم علی را دیدم.. گفت می دانم. سرطان دارد. گفتم بله..و بعد گفتم من علی را بخشیدم..و به‌گریه افتادم.. با صدای گریه‌ام از خواب بیدار شدم.. و همان طور گریستم..
علی را خیلی وقت پیش بخشیده بودم.. تنها مردی ست که گاه و بیگاه به‌خوابهایم می‌آید.. و آخرین آدمی که در بیداری، بهش فکر می‌کنم.. و بعد فکر کردم چقدر دوستش داشتم..چقدر زیاد و بی‌منت و صادق..
صبح، بعد از روزها با خدا حرف زدم. خواستم آرامش را بهم برگرداند.. و خنده را..خواستم بهترین‌ها را در زندگی بهم بدهد..بهترین‌هایی که  به خاطرشان شاد باشم و به خاطرم شاد باشند. و بعد آرزویم را رها کردم ...
 
هنوز نمی‌خندم..
اما یک تصمیم بزرگ و قطعی گرفته ام..تصمیمی که شب سال نو از شما خواستم برایم به‌خاطرش دعا کنید.. و از خدا خواستم کمکم کند تا نشانه ها را ببینم. تمام این مدت با‌خودم کلنجار رفتم.. نمی‌توانستم رشته ها را پاره‌کنم.. سخت بود.. مثل پذیرش مرگ یک عزیز.. و امشب قبول کردم که عزیزم را به‌خاک بسپارم.

به‌خودم قول می‌دهم..قسم می‌خورم که به‌هیچ بهایی به حقارت تن ندهم.. فراموش نکنم برای خودم و برای اینی که امشب هستم چقدر زحمت کشیده‌ام .. یادم باشد که همیشه در زندگی سر بلند باشم. من نمی‌توانم کوچک باشم.. هیچ‌وقت..حتی اگر بخواهم بین مرگ و حقارت یکی را انتخاب کنم..لازم نیست کسی کوچکم کند.. خودم گاهی اوقات خودم را به حضیض می‌برم.. و خدایا امشب قسم می‌خورم که هرگز در زندگی‌ام تکرار نشود.

Powered by
Movable Type 3.34