كتاب خواني| صفحه‌ی اصلی |کار

بايگانی مطالب: میان جمع

چهارشنبه ۲۴ تیر ۸۸::July 15, 2009

دنباله قضيه خره..

رفتم پیش دکتر. مکین می‌گوید از لحاظ اسمش خلاصه.. بنابراین فقط می‌نویسم دکتر!
بد نبود. از صبح به‌این فکر افتاده‌بودم که بی‌خود می روم.. مخصوصا که عصر توی ترافیک وحشتناک آرژانتین گیر افتاده بودم و به‌نظر نمی‌رسید سر ساعت برسم.. ولی رسیدم و رفتم و در واقع کمی سم مصرف کردم..
بهش همه مسائل را گفتم.. اصولن خوب است آدم یک مشاور قدیمی داشته باشد که زیاد هم حرف نزند و زیاد هم یادداشت برندارد که متوجه دکتربودنش شوی و صمیمیتت را کتابی کند.
بهش گفتم که خشم هفت-‌هشت ماه قبلم جایش را به عدم اعتماد به‌نفس داده..که هرکاری می‌کنم، فکر می‌کنم نکند درست نبوده باشد.. که بعد از یک سال به‌همسایه مزاحمم با هزار تا ببخشید گفتم که در اتاقش را نصفه‌شب صدبار نکوبد و از آن موقع تا حالا عذاب‌وجدان گرفته‌ام که هربار بچه اش گریه می‌کند نکند به خاطر من باشد که از این بابت دعوایش می‌کنند و دلم می‌خواهد از فرط استیصال به‌خاطر اعتراض‌کردنم گریه کنم.. که از هیچ‌کس توی شرکت بازخواست نمی‌کنم چون فکر می‌کنم همه تقصیرها گردن من است که مدیر خوبی نبودم و جلوی مشکل را از سر قضیه نگرفتم...که نمی‌دانم وقتی فکر می‌کنم با این اوضاع کاری و زمانی که دارم، مناسب نیست فوق‌لیسانس بخوانم و بعد خودم را شماتت می‌کنم که تنبلم، توجیه می‌کنم یا نمی‌کنم.. که دیگر نمی‌فهمم چی را توجیه می‌کنم و چی منطقی‌ست؟ مرز بین والد و بالغم از فرط آسیب‌دیدگی کودک، محو شده.. که کودک درونم وقتی آقای فلانی هی مچش را می‌گیرد، مچاله می‌شود و دیگر حتی زیر میز هم نمی‌رود بلکه دود می‌شود و می رود هوا..
اینها را گفتم و بعد که یادم آمد چقدر طفلکم، اشکم درآمد و برای اینکه پاسم ندهد به‌دکتر افتخار، اضافه‌کردم: آقای دکتر اصلن افسرده نیستم ها!
در عوض سه بار گفت: پیشنهاد می‌کنم به‌خاطر افسردگی خفیف یک سری هم به دکتر افتخار بزنی..
سوال کردم با مشاوره درست نمی‌شوم؟ گفت: چرا.. ولی اول باید فروغ با فروغ آشتی کند.
و بعد هم هی سوال کرد تا بگویم چه‌چیزهای مهمی بیشتر باعث تنبیه خودم می‌شود.. گفتم اول از همه کارم که خوب پیش نرفت و عادت نداشتم به شکست و دچار شوک بزرگی شدم و بعد هم وضع انتخابات..
گفت: خوب این دومی نقش بزرگی داشته.. و تو از این بابت تنها نیستی..گفتم چرا.. تنهایم.. وقتی فکر می‌کنم از همه‌چیز عاصی‌ام ولی آدمی نیستم که بروم توی خیابان تظاهرات کنم.. وقتی دلم می‌خواهد ولی می‌ترسم.. وقتی منطقم می‌گوید کار من، کار دیگری‌ست و اوین رفتن از من برنمی‌آید و تازه اگر برآید، بعد از آن نمی‌دانم با هیچ و پوچ‌شدن همین چس‌مثقال زندگی‌ام چه‌کار باید بکنم؟ که من کسی را ندارم تا وقتی ناپدید شدم دنبالم بگردد.. و بعد نمی‌دانم، نمی‌فهمم اینها توجیه آدم ترسویی به‌نام فروغ است یا واقعا منطق است؟ اگر منطق است، چرا تمام این یک ماه از خودم شرمنده‌شده‌ام؟ که ساکت نشسته‌ام و فقط نوشته های همه را می‌خوانم و گریه می‌کنم؟ چرا دلم می‌خواست به‌یکی زنگ بزنم و بگویم مرا هم با خودتان ببرید؟ که چرا این‌قدر نگران خودمم که بلاخره یک‌روز این آدم ترسو را می‌زنم له می‌کنم و خودم را می‌برم توی خیابان و شعار می‌دهم؟ واصلن بابت منطقی که آن روز کار بکند یا نکند، مطمئن نیستم..

او کماکان عقیده داشت باید فروغ با فروغ آشتی کند..
شنبه به‌دکتر افتخار زنگ می‌زنم.

سه شنبه ۲۳ تیر ۸۸::July 14, 2009

نسخه كاربردي سراغ نداريد؟

فردا می‌روم پیش دکتر پیپی. لیست حرفهایم را آماده کرده‌ام .. نوشته‌ام:
- دیگر انسان خوب نیستم. آدم خوبم. آدم خوبی که همیشه باید خوب و عزیز و مورد توجه باشد.
- اعتماد به‌نفس ندارم. شاید به‌خاطر همین آدم خوب شدن باشد. چکار کنم؟
- از آقای فلانی که یک زمانی بهترین دوست و مشاورم بوده، مثل سگ می‌ترسم. عین وقتی که از مدیر مقنعه‌بلند درشت هیکل دبیرستان می‌ترسیدم. هیچ ربطی هم به هم ندارند.
- عذاب وجدان دارم. برای همه کارهایی که می‌کنم و نمی‌کنم. اصولا شده ام کشیش رمز داووینچی که خودش را شلاق می زد. مدام دارم خودم را تنبیه می‌کنم.
- تصمیم‌گیری‌ام که زمانی مایه مباهاتم بود، مختل شده.
- افسرده نیستم.
- تنبلی مثل آفتی که دور سبزیجات می‌پیچد، دست‌و پایم را گرفته. سم لازم دارد. از مرحله کندن و هی کندن گذشته.
- تمرکز ندارم.

جالب است که حتی یک درصد هم فکر نمی‌کنم دکتر پیپی علاجی برایم داشته‌باشد. و جالب‌تر و موهن‌تر از همه‌چیز این‌که اگر خودم جای دکتر پیپی بود و فروغ برای مشاوره نزدم می‌آمد، یک عالمه راه حل برای خوب‌شدن بهش می‌دادم!
همان سم.. همان سم را اگر بدانم از کجا باید تهیه کنم، کار تمام است..

سه شنبه ۱۶ تیر ۸۸::July 7, 2009

زندگی در میان غبار

ما امروز را تعطیل نکردیم. به‌جز واحد آزمایشگاه، بقیه سرکاریم. دیشب که با آقای س درمورد تعطیلی امروز حرف می‌زدم، عمیقن اعتقاد داشتم صبح به‌خاطر گرد و غبار زیاد هوا، دچار تهوع شده‌ام. و او سوال کرد: حالا مطمئنی تهوع‌ات روانی نبوده؟
امروز بچه‌های شرکت می‌گویند: ای بابا .. این تعطیلی، مبارزه مدنی با خس‌و خاشاک ۱۸ تیر است.

جالب است..

تقریبا تمام دو سال گذشته، و بلکم بیشتر، طی یک فرآیند خودبه‌خودی ذهن من، هر خبر رادیو و تلوزیون به‌صورت کاملا وارونه پروسس می‌شد و بعد می‌شنیدمش.. و مهم‌ترین دلیل من برای رای دادن همین بود. از دست این فرآیند خودبه‌خودی اضافه و درعین‌حال واجب، خسته‌بودم.
حالا از روز بیست و دوی خرداد به‌این طرف، دیگر خبری از رسانه ملی درخانه من نیست. البته به‌جز یک‌بار، آن‌هم سخنرانی رهبر معظم انقلاب در آن جمعه تاریخی. به‌نظرم این سخنرانی راست‌ترین و واقعی‌ترین حرفهایی بود که باید گوش می‌کردم و می‌دیدم.

دوشنبه ۱۱ خرداد ۸۸::June 1, 2009

پوزش‌نامه

اين محل تحت درمان است.

چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۸۸::May 20, 2009

جوك‌هاي زندگي مجردي

زندگی من، زندگی مجردی‌ست.
به‌واسطه این لقب خیلی وقتها مفتخر می‌شوم بارهایی را جابجا کنم.. دوست‌داشتنی و گاه به طور غیر‌قانونی دوست‌نداشتنی.

مادر که قبل از عید بیمار شد، قاعدتا کسی جز من نمی‌توانست بهش رسیدگی کند.. گرچه پدرم همه کار می‌کرد اما وقتی رسیدم خانه، آن‌قدر دلتنگ و خسته بود که متوجه شدم باید چند روزی زودتر می‌آمدم..
خواهر و برادرم به‌ترتیب برای عید برنامه سفر داشتند. کسی، حتی من، توقعی جز این نداشت که باید بروند چون اختیارشان دست دیگری‌ست.

بعد از عید که برگشتم برادر و خانمش یک هفته‌ای مهمانم بودند..قدمشان روی چشم. ورزش و موسیقی و کار اضافی را از برنامه مجردی حذف کردم و عصرها برمی‌گشتم خانه تا زود شام شب و نهار فردا را آماده کنم و بعد مهمانان را ببرم گردش. یک شب هم مهمانی دادم.
مجردان مي‌دانند پذیرایی و مهمان‌داری هم‌زمان، يعني‌چه.

هفته قبل واجب بود برای یک فامیل مجرد دو وعده غذا درست کنم . صد البته کسی بهتر از یک مجرد نمی‌تواند درد سایر مجردان را بداند.

معلم موسیقی‌ام بیمار شد. دو وعده هم برای او غذا دادم. مریضی و تنهایی، نوازش خونش را به‌منهای بیست رسانده بود و فکر کردم خوب .. چه کسی بهتر از من، معناي نوازش خون منهاي بيست را درست مي‌داند؟

دختر‌خاله‌ام نصفه ایران و نصفه خارج زندگی می‌کند.حالا وقت نصفه ایران بودن اوست. تنهاست. شوهرش مدام سفر کاری‌ست. زنگ می‌زند و می‌گوید وسط هفته یک سری بهش بزنم.
این جملات ناگفته را توی کلامش، لای گیومه، پیدا می‌کنم: آقا بالاسر که نداری، خوب بیا دیگه !! می‌گویم سرم خیلی شلوغ است.. و برایش می‌شمارم که یک‌شنبه وقت دکتر دارم، دوشنبه ماموریتم، سه‌شنبه جلسه دارم، چهارشنبه کلاس دارم، و پنجشنبه و جمعه هم هنوز نرسیده تا بدانم ..سریع می‌گوید: خوب پنجشنبه و جمعه با هم باشیم؟ و من جواب می‌دهم: جمعه یادم آمد معلم دارم. می‌گوید: خوب پنجشنبه؟..
سکوت می‌کنم..و فکر می‌کنم اصولن آدم مجرد نیاز به استراحت آخر هفته دارد؟
شاید هم ندارد.
پنجشنبه را به‌دخترخاله ندادم اما مادرم کار دیگری محول کرد و خوب.. خیلی هم تشکر و معذرت‌خواهی کرد که چون تو مجردی آدم رویش می‌شود ازت خواهش کند..
البته اين را اضافه كنم كه تك‌تك موارد بالا جز آخري، در نهايت عشق و علاقه و با خواست قلبي خودم انجام شده‌اند و مي‌شوند اما خوب :

وقت مهمانی فامیل که می‌شود، من چون مجردم، مرتب از یاد می روم.. مگر اینکه برادرم یا خواهرم یا مادر و پدرم تهران باشند و مهمانی برای آنها باشد..

وقت مریضی.. من هم مثل معلم موسیقی، نوازش خونم را از اعماق زمین با همین دستان مهربان خودم حفاری می‌کنم..

وقت بي‌كسي..

هنوز نرسیده زمانی که به‌وقت بی‌کسی‌ام فکر کنم..
و اميدوارم هرگز نرسد..وقتی که سایه مادر و پدر نباشد..و همه اختیارشان دست دیگران باشد و ذهن بقیه آن‌قدر فراموشم کرده‌باشد که دیگر به‌کل محو شوم.

از ماست که برماست

مسخره است! چرا هیچ لیریکسی قابل سرچ نیست؟ موسیقی چه‌ربطی به فیلتر دارد؟
همه لینکهای صفحه اول و دوم گوگل مربوط به‌جستجوی lili+u turn+lyrics بسته‌است!

جمعه ۱۸ اردیبهشت ۸۸::May 8, 2009

گيتار چيني

تمام تنم خسته است. خسته کار خانه و سفر و مهمان‌داری‌های نسبتن پیوسته و شرکت و همه چیز. امروز معلم موسیقی دارم و دعا می‌کنم لحظات آخر پشیمان شود و زنگ بزند که نمی‌آید. اما مطمئنن خواهدآمد. امروز باید شهریه هم بدهم.
وقتم فشرده است ولی مثل همه آدمهای دقیقه نود، راندمان زندگی‌کردنم در این مواقع بهتر می‌شود.کلاسهایی که می‌روم فقط مال همان یک جلسه‌اندو فرصتی برای تمرین ندارم.. یوگا یک روز، موسیقی یک روز و مدیریت صنعتی هم یک روز.. اما در همان یک جلسه سراپا گوش و چشم می‌شوم چون می‌دانم تا هفته دیگر خبری از هیچ‌کدام نیست..
کارمان.. ای شکر خدا.. بد نیست.. خوب هم نیست.. دزد چک‌ها را پیدا کرده‌ایم و شاید موفق شویم پولمان را زنده کنیم.. شرکت بزرگ را تقریبا رها کرده‌ام و شاید خرداد استعفای قطعی بدهم. همان شرکت کوچک قدیم را اداره می‌کنم و خودم هم با همه نیرویی که دارم به كارفروش می‌رسم..شاید حد و اندازه من همین‌قدر باشد.. شاید هم اگر عوامل بیرونی تا این حد تحت فشارم نگذاشته بود، آن یکی را هم می‌توانستم درست اداره کنم..ولی نتیجه‌ای که گرفتم این بود که خودم، خودم را از همه بهتر می‌شناسم و توانایی‌هایم را.. باید به‌این دانستنم اعتماد کنم و ریسک‌های احمقانه را کنار بگذارم..
میان این‌همه فعالیت این روزها، سعی می‌کنم گوشه چشمی به‌روحم داشته‌باشم.. برایش در همین زمانهای کوچک کارهایی می‌کنم.. و تقریبا با هم به‌صلح مجدد رسیده‌ایم.
در کل زندگی با دور تند درحال عبور از روی من و وجود من و فیزیک من است.. با این دور تند، حس آدم کمتر می‌شود.. شاید بهتر.. شاید هم نه.
بروم.. یکی دو تمرین یوگا کمی حالم را بهتر مي كند..ترجیح می‌دادم به جای آموزش گیتار امروز، یک جلسه ماساژ چینی داشتم. :)

یکشنبه ۳۰ فروردین ۸۸::April 19, 2009

سوال

ببینم کسی می دونه که آیا پارس آن لاین صفحه لاگین بلاگر رو فیلتر کرده؟ چرا باز نمی شه بدون فیلتر شکن و پیغامی هم برای فیلتر نمی ده؟

یکشنبه ۱۶ فروردین ۸۸::April 5, 2009

با تشكر از خانواده اداره برق

من خوبم. از سفر برگشته‌ام و كار را با سرعت زياد شروع كرده‌ام. سعي هم مي‌كنم حداقل در همين ابتداي سال نو يادم بماند كه آدم باشم.
فقط مشكلي كه هست اين است كه كامپيوترم در آستانه انفجار است! اول ويروسي كه انگار از دامين ملكوت وارد دستگاه شد.. و بعد در جريان قطع برق ايامي كه نبودم، پاورش سوخت و كابل هم به‌هم‌چنين.. امشب بعد از دو روز كه كامپيوتر را راه انداختم بي‌خودي ريست مي‌شود.. شايد ويروس هنوز توي سيستم مانده.. يك عالم فايل عجيب را حذف كردم و اميدوارم بعد از اين كار كند. حالا كه وقت ندارم بيشتر چك كنم .. فردا و پس‌فردا هم مهمان دارم.. اميدوارم اين محافظ جديد درست عمل كند و باز با قطع برق، دستگاه خاموشم نسوزد..
دست اداره برق درد نكند.. فعلا يك ريسيور و يك پاور كامپيوتر و مقادير زيادي وقت هدر رفته، خرج روي دستم گذاشته..

جمعه ۲۳ اسفند ۸۷::March 13, 2009

اين روزها

این چند روز بازهم تا دیروقت شرکت بودم. امروز را هم. اتفاقا خیلی خوب و مثبت گذشت. برنامه‌مان مشخص بود و مو به مو اجرا شد.خسته‌ام. اما حس خوب مفید‌بودن دارم.

....

مادر و پدرم فردا نمی‌آیند. کله صبح برادرم زنگ زد و تا من فرصت کنم نگران تلفن بی‌موقعش شوم، خبر داد مادرم دچار زونا شده‌اند.
خوب .. من با این ساده لوحی ذاتی که یک‌جایی از فکرم به‌طور دیفالت زندگی می‌کند، گفتم خیر است، حتمن صلاح بوده که نیایند.. و بنابراین به‌سرعت بلیط گرفتم تا دوشنبه بروم مشهد.
حالا همه برنامه‌هایم عوض شده. خانه را تمیز کردم و چمدانم را چیدم. و باید برای همه به‌فکر عیدی باشم.
نمی‌دانم آیا یکشنبه هم شرکتیم؟

.....

دیشب رفتم دارینوش. بلاخره یک‌جای پارک مخصوص برای همیشه، بالای کوچه سیروس پیدا کردم. این را نوشتم برای اهالی منطقه!
کتاب‌فروشی خوبی‌ست. خانم فروشنده خوبی هم دارد که خیلی کمکم کرد. اما اطلاعات و زبان گرم آقا مهدی آرین را ندارد.. در عوض بخش موسیقی بهتری دارد. سی‌دی مهربانی خسرو شکیبایی را هم خریدم. به‌علاوه چند کتاب و یک قرآن خرم‌شاهی که مدتها در فکر خریدنش بودم.

....

مدیرعامل مهربان دوشنبه خواهد رفت. امروز بهم چند توصیه مفید کرد که دوتایش را برایتان می‌نویسم:
۱- مدیر فروش قوی بگیر و در عوض ببین برای مدیریت این آدم قوی چه رمز و رموزی لازم است؟ برو یاد بگیر. خودت را بالا ببر. نترس و مطمئن باش که حتما راهی هست.
۲- هروقت احساساتی می‌شوی فکر نکن حتمن دخالت دادن احساس در کار، بد است. یک جدول با سه ستون بکش. و به ترتیب بنویس احساسم چه می‌گوید؟ واقعیت‌هایی که مشاهده می‌کنم کدامند؟ مصلحت چیست؟ گاهی احساست درست می‌گوید. گاهی احساسی داری و شاید مصلحت هم تاییدش کند، اما واقعیت آن است که دلیل کافی برای احساست نداری. یک‌وقتی هم احساست و هم شواهد می‌گویند باید تصمیمی را بگیری، درحالی‌که مصلحت شرایط نیست.

.....

خوشحالم که آقای موسوی کاندید شده. امیدوارم بعد از دوازده سال کسی بیاید و به‌جای شعاردادن و کار سیاسی کردن، مملکت را هدایت کند و بسازد.
فقط خداکند یک گروه تبلیغاتی قوی پشت‌سرش باشد تا اهداف و طرز فکرش را به نسل جدید درست تفهیم کند.

سه شنبه ۶ اسفند ۸۷::February 24, 2009

به استقبال بهار مي‌روم و گلهايش..

امروز خانه‌تکانی داشتم. دومین سالی‌ست که در این بیست‌سال تهران‌بودنم، برای نوروز مشهد نمی‌روم و درعوض بعد از سالها مادر و پدرم نوروز به‌خانه‌ام می‌آیند.
برایشان برنامه‌هایی چیده‌ام، چون به‌اصرار قبول کردند که مشهد نمانند.. تهران با خاک مرده‌ای که روی آدمهایش پاشیده‌اند، برای آنها هم دلتنگ‌کننده و سوت و کور است و در عوض مشهد که هستیم، از فرط شلوغی عید دیدنیها، روزی چند شیفت باید مهمانی برویم و مهمان بپذیریم..
یک روز می‌برمشان باغ گل حکمت. می‌خواهم خاک گلدانها را نو کنم و دارد دیر می‌شود. ریشه‌های بیرون زده‌شان را که می‌بینم، دلم می‌سوزد و بهشان می‌گویم یک کم دیگر صبر کنید تا دسته جمعی برویم . :) و می‌خواهم گلدان آویز برای بالکن بخرم.. دو سالی هست که دلم می‌خواهد .. سال اول قراربود بهترین آدم زندگی‌ام فروردین بیاید و این کار را با هم بکنیم و نیامد.. سال دوم هم لابد بهانه‌ای داشتم اما امسال حتمی‌ست.
شاید یک گلدان یاس هم بخرم برای خاطره انگیز‌بودنش. اما حیف می‌شود. یاس را باید توی بالکن بگذارم و فقط صبح‌ها چند‌دقیقه‌ای بهش سربزنم و گلهایش را بچینم و بیاندازم توی قندانی که هیچ‌وقت قند نمی‌خورم:) وگرنه حتی عطرش مال خیابان است و فایده‌ای به‌حال من که پنجره‌ها را می‌بندم، ندارد.
مادرم دوست دارد باهم برویم تواضع. شاید از بس که هروقت خواسته‌اند برایم آجیل بفرستند، گفته ام بهترین آجیل همین‌جا هست و از تواضع می‌خرم. اگر بیایند و ببینند قیمتهایش دو برابر مشهد است، دیگر دروغم بی‌فایده می‌شود..
با پدرم می‌خواهم بروم تعمیرگاه. طفلک پدرم که استفاده ابزاری ازش خواهم‌کرد .:)
می‌خواهم چند کاخ با هم برویم. و پارک جمشیدیه.
دیگر نمی‌دانم برایشان چکار کنم؟ شاید صبر کنم و جاکفشی خوشگل چوبکده را فعلا نخرم تا بعد با آنها بروم.. ولی پله‌های چوبکده چه می‌شوند؟
فضای چوبکده و آن صاحب خوش‌قول و خوش‌تیپش را خیلی دوست دارم.. اولین سالی که آمدم این خانه، پدرم از آنجا برایم تخت و کمد خرید.. قرار بود فردای آن روز، ساعت یک برای نصب بیایند و من برای ساعت پنج بلیط کیش گرفته بودم تا بابا را سورپرایز کنم .. همه‌اش دلم شور می‌زد که نکند دیر برسند که اتفاقا سر ساعت یک آمدند و با سرعت و منظم کار کردند و بعد ما رفتیم کیش.. یادش بخیر که خیلی خوش گذشت..بعد از همان سفر بود که برای اولین بار در زندگی عاشق شدم. قدم پدرم برای من همیشه خوش‌یمن است.

خلاصه باید کاری کنم تا این سفر برای مادر و پدرم دلچسب شود..
شما ایده‌ای دارید؟ رستوران خوبی، محل دیدنی جالبی، کار سرگرم‌کننده‌ای؟ که به‌درد دو آدم مسن بخورد و خاطره‌اش بازهم وادارشان کند سراغم بیایند؟
گفتم مسن .. یادم باشد ببرمشان مفتار ..

دوشنبه ۵ اسفند ۸۷::February 23, 2009

همه كرديت ها را به شما مي‌دهم تا فقط شبانه‌روز بگذرد..

رفته بودم باشگاه.. ساعت پنج رسیدم و پول یک جلسه را دادم تا از دستگاه استفاده کنم. همه دستگاه‌های هوازی رزرو بود. باید چهل دقیقه برای گرم‌کردن صبر می‌کردم.. از تمام زوایای سالن آدم تراوش می‌کرد. حالم بد شده‌بود.. بوی عرق و همهمه عصبانی‌ام کرد. مربی اصلی سالن که خیلی دوستش دارم، به‌جای مربی اسپينينگ آن ساعت که رئیس باشگاه‌ هم هست، کار می‌کرد. کمک مربی‌ها همه شاگرد خصوصی داشتند. از یکی سوال کردم واقعا باید چهل دقیقه منتظر باشم؟ گفت: متاسفانه بله. رفتم پولم را پس گرفتم و خواستم رئیس باشگاه را ببینم. نبود. همان موقع یکی دیگر از بچه‌ها که ساعت بعد با همان خانم رئیس برنامه ایروبیک داشت، شکایت می‌کرد که من پول داده ام و وقت می‌گذارم تا کلاسم با این خانم باشد. چرا هیچ وقت نیست؟ من قدرت این را ندارم تا با مربی جانشینش برنامه سنگین داشته‌باشم.
از کلاس زدم بیرون.. شرکت یک کوچه فاصله دارد. ماشین را برداشتم تا فکر کنم چکار باید کرد. موتورسوارها مثل بازی آتاری از هرطرفم می‌گذشتند.. تاکسی‌ها رنگارنگ راهم را سد می‌کردند و جوانان عشق لایی، مثل برق ازم سبقت می‌گرفتند..
اینها درحالی بود که روز سختی را گذرانده بودم. در یک شمارش اشتباه انبار، چهارصد بسته کالایمان ناپدید شده بود و من که فکر می‌کردم تحصیلدارمان( که تخم‌مرغ دزدی می‌کند) در این موضوع دخالت دارد، از ناراحتی سردرد شده بودم. یک ساعتی گذشت تا فهمیدیم شمارش اشتباه بوده..غیر از این با یک نفر تلفنی حرف زده بودم تا به خیال خودم لطفی در حقش کرده باشم و خبر مثبتی را بدهم.حرفم را مسخره کرده‌بود و خیال خوشم را شهید..

از کوچه‌پس‌کوچه‌های خیابان البرز به‌سمت ظفر رفتم.. کمی خرید کردم و سعی کردم راهم به‌خیابان اصلی نیافتد.. مجالی شد تا فکر کنم..
فکر کردم تا برسم خانه، جدولی درست خواهم‌کرد و تویش می‌نویسم به‌خاطر چه چیزهایی قرص خشم می‌خورم و چکار کنم که نخورم.فکر کردم می‌نویسم خودم مقصرم. که اگر ساعت چهار از شرکت بزنم بیرون، به‌شلوغی باشگاه نمی‌خورم.مهم نیست که مدیر پول‌پرست باشگاه به‌ظرفیت سالن بی‌توجه است. و اگر روزهای دیگر زود بیایم خانه، لااقل هفته‌ای سه‌روز کم‌ترافیک به‌منزل می‌رسم. فکر کردم برای شمارش انبار به‌هیچ‌کس نباید اعتماد می‌کردم. باید خودم هربار حضور داشته باشم. در مورد آن تلفن، خودم مقصرم که می‌دانستم به آن آدم لازم نیست خبر مثبت بدهم، از همان اول باید دلم راضی می‌شد در جهل مرکب نگهش دارم..
فکر کردم بهتر است هفته‌ای یک روز بروم باشگاه، فقط پنج شنبه‌ها و هفته‌ای یک روز هم یوگا کار کنم...به‌جهنم که ورزش را بیشتر از یوگا دوست دارم..

نزدیک خانه رسیده بودم که دیدم برای نخوردن روزانه یک قرص خشم ناقابل باید دور خودم یک حصار بکشم. به‌خاطرش از همین حالا دستهایم را بالا گرفته‌ام و به همه آدمها می‌گویم نزنیدم، نکشید مرا، از من ندزدید، مرا خیط نکنید، تا می‌توانید بوی عرق بدهید، لایی بکشید، مثل دیوانه‌ها برانید، من قبول دارم که مقصرم. قبول دارم که نباید وارد حریمتان شوم. هیچ درخواستی به‌عنوان آدم‌بودن، از شما ندارم.. من می‌روم توی حصار خودم تا از دنیای عجیب و خشم‌آورتان دور شوم..
حس بدی دارم. حس دیوانه‌بودن . حس تک‌افتادن در جزیره سرگردانی.

شنبه ۳ اسفند ۸۷::February 21, 2009

حاضر هميشه غايب

معلم موسیقی از دستم شاکی‌ست که چرا بلد نیستم از او بدزدم؟ چرا حرکت دست او را نمی بینم و ملودی صدایش راگوش نمی‌کنم تا تکرار کنم؟ و با عصبانیت می‌گوید: گوش نمی‌کنی چرا؟؟؟؟؟؟

عادت بدی‌ست. که وقتی کسی حرف مهمی می‌زند فقط چند دقیقه اول را متوجه می‌شوم و بعد حواسم به‌کل از باغ خارج می‌شود. حتی توی جلسات مهم برای تمرکز‌کردن باید یادداشت کنم..
این را نوشتم که اگر بچه دارید ، به‌او یاد بدهید که درست‌دیدن و درست شنیدن هنر است. محض رضای خدا به‌این تشویقش نکنید که به حرف خصوصی مردم گوش نکند و وقتی مهمانی می‌رود همه زوایای خانه مردم را نکاود و به‌یاد نسپارد. مردم اگر حرف خصوصی دارند، جلوی او نباید پچ‌پچ کنند و اگر جای نادیدنی دارند در معرض نمایش نباید بگذارند.
به‌او یاد بدهید که چیزی به‌نام حافظه برای به‌خاطر سپردن است نه دکور.
یادش به خیر کودکی که مادرم به‌تعریف از من می‌گفت: دختر خیلی خوبی هستی.. بلدی دید را نادید کنی و شنیده را ناشنید.
آن‌قدر تشویق شدم تا خوب یاد گرفتم نه ببینم و نه بشنوم.
و همان‌طور معلم‌های مدرسه که مدام مرا توی سر بقیه می‌زدند که از فلانی یاد بگیرید که این قدر توی کلاس حضور فعال دارد و مرتب یادداشت برمی‌دارد. معلم‌های عزیز من نمی‌دانستند من اگر حضور فعال داشتم که مجبور نبودم مثنوی هفتاد من بنویسم ..اگر کمی درست توجه می‌کردند می‌فهمیدند ده‌درصد من توی کلاس است و گوش می‌کند و یادداشت برمی‌دارد، آن نود درصد بقیه هزارجای دیگر حضور فعال دارد.

پنجشنبه ۱ اسفند ۸۷::February 19, 2009

تا شقايق هست..

۱-این هفته جزو هفته‌های معدودی بود که در این ماه گذراندم و نسبتن از خودم راضی بودم. خوب کار کردم. گرچه نتیجه‌اش امروز معلوم شد که هیچ است. تلاش زیادی کردیم تا شاید دخل و خرج را روی کاغذ یکی کنیم و بشود کارخانه را باز کنیم. امروز دیدیم که هرقدر اعداد را بکشیم باز منفی می‌شویم. همین حالا هم از جیب می‌خوریم. اما لااقل دردسر کارگر و اداره‌جات عزیز را نداریم. انصاف نیست در این شرایط های‌ریسک بازار هم از جیب بخوریم و هم روزی یک‌فصل کتک بزنندمان.
اما خوب .. کارهای تحقیقاتی را کماکان پیش می‌بریم و آن یکی شرکت که به‌قول علیمان پشگل می‌سازد و پشگل‌سازی هم این‌همه حرف و بحث ندارد، کار می‌کند. علیمان البته از همه بهتر می‌داند که فروش، حتی فروش پشگل، کار سختی‌ست. :)
۲-فردا مهمان دارم. باید بروم بیرون و کمی خرید کنم. کف‌گیر پولم به‌ته دیگ خورده. سه‌ماه است که حقوقی به‌خودم نداده‌ام. هربار خواستم چک خودم را بکشم، پرداخت های واجب‌تر نگذاشت. برای همین مثل کتایون نشسته‌ام و حساب می‌کنم واجب‌ترین خریدها کدامند تا همان‌ها را بخرم. هفته دیگر ته دیگ سوراخ می‌شود چون باید پول معلم موسیقی را بدهم و فیش تلفن و قسط خانه را. اما خدا بزرگ است. به‌قول مادرم تا به‌حال بارها به مویی رسیده و پاره نشده.
۳-کتاب می‌خوانم اما به‌نظرم نمی‌آید نوشتن از آنچه این روزها باید بخوانم جذابیتی برای کسی داشته باشد یا اصلن به‌فرم کتابخانه ملکوت بخورد که ازشان بنویسم. خواندنی‌های این‌روزها درباره کشاورزی و فروش و از این حرف‌هاست. البته مجموعه بهترین داستان‌های کوتاه چخوف را هم، هم‌زمان می‌خوانم. خوب است آدم یا داستان کوتاه نخواند یا از چخوف بخواند. بعضی از نوشته‌هایش شاهکارند. بقیه را هم لابد من درست درک نکردم.
۴-بقیه زندگی عادی‌ست. خیلی عادی. رفتم دکتر تا برای خشمم چاره‌ای پیدا کند. به‌خاطر نوع شغلم مجبورم یک‌جوری رفتارهایم را کنترل کنم. هرچه کردم نشد که خودم درستش کنم و به‌ناچار رفتم سراغ دکتر افتخار. دلم برای بچه‌های شرکت سوخت. اینها تنها کسانی هستند که در این دوران عادی زندگی می‌بینم.
دکتر از افسردگی سوال کرد. گفتم نه، افسرده نیستم. ناامید چرا. اما ربطی به افسرده‌بودنم ندارد. این مدل زندگی را به‌عنوان یک واقعیت ناامید‌کننده پذیرفته‌ام و فعلا چون راهی برای درست‌کردنش ندارم، باهش کنار آمده‌ام و از دستش غمگین نیستم.
۵-می‌روم بی‌بی شیرینی بخرم برای فردا. احیانا مریم گلی کیک شکلاتی هوس نکرده‌است؟ یا حتی کیک کشمشی؟

جمعه ۲۷ دی ۸۷::January 16, 2009

بهانه‌

به‌نوشته‌های این زن فکر می‌کردم.. این نوشته را بخوانید.. صمیمیت و صداقت و تمیزی نوشته ها بی‌نقص است.. نویسنده‌ای که تو را به‌دوست‌بودن فرامی‌خواند .. بی‌هیچ توقعی بابت دوست بودنت.. انگار که داری به‌کارهایت می‌رسی و او آرام آرام روزهایش را برایت تعریف می‌کند.. و حتی ازت نمی‌خواهد به‌خاطرش غمگین شوی..
گاه و بیگاه به‌خاطرات واقعی روزهای ناشادش رنگ روشن ملایمی می‌زند و برایت تعریف می‌کند ..گوش می‌کنی و آهت تمام شود و خیال می‌کنی خوب است.. او غمگین نیست.. از داشتن این خاطره غمگین نیست.. و فکر می‌کنی که اگر خاطره مال من بود، سخت بود..

...

این روزها از برکت یا از شر گودر است که زیاد وبلاگ می‌خوانم. احتمالا خاصیتی در این خواندن‌های پراکنده باید باشد که حس نوشتن را از من می‌گیرد.
نمی‌توانم بنویسم. برای نوشتن، خوب نوشتن، باید خوب ببینم و خوب بشنوم. و این دو خاصیت به دلیلی در وجودم رسوب کرده اند.
دلیلش شاید گودرخوانی باشد.. شاید اینکه کسانی وبلاگم را می‌خوانند که نباید این قسمت مرا بدانند.. شاید بی‌انگیزه شدن و یکنواختی همه‌چیز..
اما همه‌چیز واقعا یکنواخت نیست. ممکن است تکراری باشد و من از نوشتن مکررات نگران باشم. نمی‌دانم. دلم برای آن‌طور نوشتن، که تو را سر می‌دهد و می‌لغزاند و اختیار را ازت می‌گیرد، تنگ شده.. کلن دلم برای آن‌طور زندگی کردن جاری تنگ است.

یکشنبه ۲۲ دی ۸۷::January 11, 2009

دست مريزاد منصور نصيري فوتوز

دلتان مي‌خواهد نتايج يك مسابقه زيبا را ببينيد؟
اينجا را كليك كنيد. يكي از زيباترين كارهايي‌ست كه بعد از مدتها، به‌نظر من، با كمك وبلاگ انجام شده‌است.

پنجشنبه ۱۲ دی ۸۷::January 1, 2009

به بهانه مكين خانم و شاه ميوه و دختري كه خواب مي‌ديد نويسنده است.

امروز وبلاگ‌گردی می‌کردم.. تقریبا همه وبلاگ‌هایی که خوندم افسرده‌تر از مال خودم بودن. این‌همه افسردگی و ناامیدی؟ واقعا چی‌شده؟ نکنه مال زمستون باشه با این هوای آلوده‌اش؟ دیشب خدا رو شکر کردم که بارون اومد.. امروز دوستم گفت می‌دونی هوای امروز از روزهای قبل آلوده تر بوده؟ باورنکردنی‌ست. ولی انگار به‌خاطر برودت زیاد گازهای آلاینده غلظتشون زیادتر شده.. یاد اون خانومه توی رادیو پیام افتادم که می‌گفت: تنها راه مبارزه با آلودگی هوا اینه که همه جاهایی رو که آلوده کننده‌ان تعطیل کنیم. البته منظورش کارخونه‌های صنعتی بود و نه لوله اگزوز ماشین‌ها. بدفکری هم نیست. اصلن ما رو چه به تولید؟ ما خوبه وارد‌کننده باشیم.. تولید مال از مابهترونه. همونهایی که می‌فهمن صنعت مهم‌تر است یا آلودگی. و می‌دونن سرب خون ما ساکنین تهرون عزیز بالاتر از سرب خون کارگرهاییه که توی کارخونه‌های سرب و روی کار می‌کنن. راستی اینو می‌دونستین؟
بگذریم. وبلاگ مکین رو خوندم. گاهی می‌خونم و یادم می‌ره لینکش رو اضافه کنم که مدام بخونم. نوشته امروزش جالبه. می‌خواستم بهش بگم اتفاقا من همیشه وقتی که چشمهام قادر نیستن اولین برف زمستون رو تنوع زندگی ببینن و صدای کلاغ ها برام هیجان‌انگیز نیست، می‌فهمم که دوره رکود و سطحی‌شدن مزخرفی رو دارم می‌گذرونم. شایدم درباره همه صادق نباشه. اما به‌نظر من قبل از اینکه اتفاقات بزرگ دنیا بخوان ما رو به حرکت و هیجان وادار کنن، باید بتونیم از روزمره‌های زندگی کیف کنیم و یا حتی غصه‌دار بشیم. بعدش هم خواستم بگم در مورد من هروقت مسايل عاطفی روحم یخ می‌زنن، نسبت به همه چیز دور و برم هم نابینایی می‌گیرم و لای روزهای زندگیم کاربن می‌زارن. نمی‌تونم با خودمم کنار بیام که اینا ربطی به‌هم ندارن. یعنی درباره من ربط دارن. با یک نسبت خطی مستقیم. یه وقتی این آقای قمشه‌ای توی تلوزیون می‌گفت وقتی آدم عاشق می‌شه صدای آب دوش حموم براش موسیقی می‌شه و حتی کاسه‌بشقابی توی خیابون براش عزیز می‌شه. خوب این مال منه. شاید بقیه بتونن حتی در حالت روحی خیلی پایین هم به مردم دنیا فکر کنن. اما من نمی‌تونم. این جور وقتها به هیچ‌کی نمی‌تونم فکر کنم جز خودم. و برعکسش هم صادقه. وقتهایی که عاشقم، مورچه رو هم می‌بینم و به‌حرکاتش توجه می‌کنم.
قبل از اینکه برم مشهد، تصمیم گرفته بودم وقتی برگشتم کمی رنگ به زندگیم بدم. دارم درموردش فکر می‌کنم. نمی‌تونم عشق خلق کنم. اما باید یک طوری خنده رو دوباره برگردونم توی این خونه. برای همین امشب با وجود تب، می‌رم مهمونی. می‌خوام به‌عنوان اولین قدم، پای آدمها رو دوباره به‌زندگیم باز کنم. آدمهای شاد و ساده‌ای که دوستشون دارم و مدتهاست ازشون دور شدم. می‌خوام دوباره انرژی‌م رو خرج اونها کنم.. مطمئنم سرمایه‌گذاری خوبیه.
آهای شماهایی که مثل من رفتین توی فاز یکنواختی و ملولیت زندگی.. یک نوشته رنگی بنویسین لطفا. که لااقل از خجالت نوشته های شما منم دیگه این قدر ناله نکنم.

یکشنبه ۸ دی ۸۷::December 28, 2008

این نیز گذشت.

یک هفته سرشار از ماجرا را در مشهد گذراندم.. عروسی کنسل شده برادرم با پنجاه نفر مهمان خصوصی برگذار شد .. همین که سفره عقدی انداختیم و سنتها را عمل کردیم و بزرگترها اجازه ندادند سرو سامان گرفتن این دو نه به تعویق بیافتد و نه بی مراسم بگذرد ، خوب بود.
امروزعروس و داماد را راهی سفر کردم .. فعلا حسابی خسته و گرفتارم.. بعد همه ماجراهای عقب افتاده را تعریف خواهم کرد.

سه شنبه ۲۶ آذر ۸۷::December 16, 2008

؟

آيا كسي از اهواز اينجا را مي‌خواند؟

چهارشنبه ۲۰ آذر ۸۷::December 10, 2008

استحاله ای ناجور

شوهر خواهرم بعد از شش سال مرا دیده‌است. می‌گوید جدی شده‌ام. خیلی جدی. با همه آدمها. از راننده و گارسن و مغازه‌دار بگیر تا فامیل و دوست و خودم. سوال می‌کند: چرا نمی‌خندی؟ چرا کمی لطیف‌تر با افراد برخورد نمی‌کنی؟ کمی شوخی کن. کمی لبخند بزن.
من دستپاچه می‌شوم. یک لبخند سرد مرده‌گی روی صورتم می‌سازم و تازه آن‌وقت می‌فهمم که واقعا لبخند‌زدن برایم دشوار شده. چرا؟
البته که من هیچ‌وقت آدم زیاد خندانی نبوده‌ام. اما اینکه نتوانم بخندم و به‌مردم لبخند بزنم، اتفاق بدی‌ست. نکند آرام‌آرام بمیرم و خودم نفهمم؟ آدمی که نتواند بخندد چه‌فرقی با مرده دارد؟

یکشنبه ۵ آبان ۸۷::October 26, 2008

كسي كه براي زندگي فكر مي‌كند و راه فكر كردن را بلد است.

همه نوشته هاي اين وبلاگ را دوست دارم. راحت و ساده و بي سكته مي‌نويسد. در عين حال درست و منسجم. .

سه شنبه ۳۰ مهر ۸۷::October 21, 2008

دار الشفا

بی‌بلاگ‌ رولینگ آدم حس خوبی دارد. جایش خالی‌ست اما مثل جای یک مزاحم همیشگی . کسی که اصرار دارد از دریچه او انتخاب کنی. و تو خودت هم ندانی چطور به این مزاحم عادت کرده‌ای.

دوم اینکه:
بعد از یک عمر زندگی و دوری نود و نه درصدی از تلوزیون ( به عنوان یک دستگاه نمایش‌دهنده)، توصیه ناگهانی یکی از شما دوستان عزیز کامنتی موثر واقع شد و پریروز درحالیکه در نقطه صد منفی روحی به‌سر می‌بردم، سر ساعت چهار و ربع که به‌خانه رسیدم یک فیلم خوشگل گذاشتم و بعد یکی دیگر و بعد یکی دیگر .. تا خود ساعت دوازده. دیشب هم نسبتن قضیه را تکرار کردم. و نتیجه گرفتم که فیلم‌دیدن یک مسکِن بسیار قوی و فراموشی‌آورنده است که هر‌چه این آیدا و ایرج در ایام فوق دیپرشن تجویزش می‌کردند، گوش نکردم و مجبور شدم آن دوران را بدون این داروی مسهل عالی بگذرانم.
حالا تجربه کهنه مرا بپذیرید. ای افسردگان محترمی که وبلاگ‌خوانی و کرم‌کتاب بودن را برای درمان انتخاب می‌کنید: فیلم دیدن در مقایسه با این دو، مثل خوردن یک بسته سیلاکس دربرابر یک عدد آلو برای رفع مشکلات روحی است.

چهارشنبه ۱۶ مرداد ۸۷::August 6, 2008

وه ...

خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح ..

جمعه ۱۱ مرداد ۸۷::August 1, 2008

در جا ماندن بي‌وقفه

شما کسی را می‌شناسید که بدون نیاز به‌تشویق، به‌خودی خود کاری را انجام دهد، برای مدتی طولانی، در آن پیشرفت کند و بالا برود؟


پي نوشت 1 - آيا تشويق معناي دوم انگيزه است؟


پي نوشت 2- يا شايد اميد باشد؟

دوشنبه ۲۴ تیر ۸۷::July 14, 2008

با بي‌ برقي‌هاي سه‌نوبته در تهران چهل درجه كيف مي‌كنيد؟؟

از مشهد برگشتم. سفری تاریخی به‌لحاظ الطاف همای عزیز .
پرواز رفت ساعت سه بود که هفت شب تازه وارد هواپیما شدیم و یک ساعت یا همین حدود هم توی هواپیما نشستیم. سالن ترمینال دوی مهرآباد که حالا مال پروازهای هماست، داغ و شرجی و فراموش‌نشدنی بود.. بدتر از آن داخل هواپیما که تا هنگام پرواز سیستم تهویه‌اش روشن نشد. قبلا این روشن نشدن فقط مربوط به توپولف بود و حالا لابد به‌خاطر سوخت گریبان‌گیر ایرباس‌های عزیز هم شده‌است.
پرواز برگشت از ساعت ده شب به دو و نیم بامداد منتقل شد و من که به یمن تلفن مادرجان به‌فرودگاه می‌دانستم تاخیر اساسی داریم، ساعت یازده رفتم تا شاید با پرواز ساعت ۱۲ راهی‌ شوم. از شانس آن هم حدود ساعت دو انجام شد البته بعد از کلی منت‌کشی که تورو خدا راضی نشوید یک زن تنها ساعت سه-چهار صبح ویلان و سرگردان شود! دست آخر ساعت چهار صبح گذشته‌بود که رسیدم خانه..
ولی سفر عالی بود. برای کاری رفته بودم و درکنارش استراحت اساسی کردم. خواب و خوراک مهیا .. هم‌چنین ناز و نوازش‌های صبح و عصر خانوادگی..
با نوازش خونی در حد ماکزیمم امروز رفتم سرکار تا جلسه تعطیلی کارخانه را برگذار کنیم.
به میمنت و مبارکی بلاخره کارخانه از هفته دیگر تعطیل خواهدشد. دیگر ضرر هرکیلو بیش از ۵۰۰ تومان قابل تحمل نبود. به همه مشکلاتی که از خصوصی‌سازی یک شبه و افت قیمت جهانی و فقدان ماده معدني دچارش بودیم، اضافه بفرمایید چسباندن سی درصد عوارض به‌صادرات محصول‌مان که فکر کنم حاصل تفکر کل اتاق فکر مملکت بود وگرنه این حرکت محیرالعقول از دست يك‌نفر بر‌نمي‌آمد. بنابراین یک‌مرتبه دو سوم تولید مازاد برنیاز داخل عوض صادرات وارد بازار داخل شد..
بگذریم.. فعلا دچار سوختگی درجه سه هستم و تمام اعصابم از کار افتاده‌اند.. بنابراین از سلینجر می‌نویسم ..
هفته‌ای یک‌بار آدمو نمی‌کشه را خواندم.. متاسفانه همان کتاب یادداشت‌های شخصی یک سرباز بود که با نام دیگر ترجمه شده بود.. من هم به دلیل حافظه جالبی که دارم و در ضمن امید به‌خواندن حدااقل یک داستان جدید سلینجری، تمام داستان‌ها را خواندم تا فهمیدم دقیقا همان کتاب است!
کافه‌پیانو را یک دوست خوب بهم کادو داد. در اوج درماندگی کاری روز قبل از سفر یک پیک کتاب را برایم آورد شرکت. از قسمت لذت این‌چنینی‌اش که بگذریم، باید بگویم برخلاف اکثر یادداشت‌هایی که درموردش خوانده بودم، اصلا دوستش نداشتم. بسیار پراکنده و پر از جملات اضافی که انگار مثل منِ وبلاگ‌نویس می‌خواست خدای‌نکرده حرفی نفهمیده از دید خواننده رد نشود. هیچ‌جای کتاب برداشت از موضوع را به خواننده واگذار نمی‌کرد و با چند مثال و یعنی سعی می‌کرد حتما بفهمی‌اش.
آدم های کتاب سطحی و تکراری بودند.بی‌ هیچ اتفاق خاص و به‌یاد‌ماندنی که دلت بخواهد مزه‌‌مزه‌اش کنی... می شد چند جمله را رد کنی بی‌آنکه خدشه‌ای به اثر وارد شود.
به‌نظر من یک ویراستاری خوب با مقادیر زیادی حذف، می‌توانست داستان را از این تکرار مکررات و پراکندگی و ملالت رهاکند.
..
امشب به‌جاي كتاب بايد بروم سراغ روزنامه دنياي اقتصاد كه خواندنش مثل نان شب واجب است.. لااقل كمي تا قسمتي مي‌فهمي فردا چه آشي برايت پخته‌اند.

پنجشنبه ۲۰ تیر ۸۷::July 10, 2008

کسی برای امام رضا پیغامی ندارد؟؟

موسیقی وبلاگ را برداشتم. از شنیدن یک صدای مداوم غمگین حوصله‌ام سر رفته‌بود. ولی لینکش این‌جاست. بلد هم نیستم چطور باید داون لودش کرد بنابراین راهش را خودتان پیدا کنید لطفا.
دوم این که مدتی‌ست بلگ‌رولینگ اینجا که قبلا فیلتر نمی‌شد، حالا فیلتر می‌شود. به‌نظرم قبلا آقای داریوش یک‌کار خاصی کرده بود که از فضای ملکوت استفاده می‌کرد و خلاصه فیلتر رویش اثری نداشت. چند روز قبل که لینکها به‌هم ریخته‌بود، مجددا کد را وارد کردم و انگار همان کار خاص داریوش خان در این اثنا حذف شد!
کسی می‌تواند کمکی کند؟ مخصوصا یک کسی مثل کتی یا آقای آشپزباشی که لینک‌هایشان زیاده از حد فعال است؟ ( خودتان سراغشان بروید تا منطورم روشن شود)
سوم اینکه می‌روم مشهد. یک مسافرت خیلی بی‌موقع واجب که هیچ برنامه‌ریزی برایش نداشتم.

چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۸۷::May 14, 2008

هايپ

من هرجوری که می‌خوام چیزهای منفی نگم و انرژی‌زا باشم بازم خوب نمی‌شه.
حالا درعوض یک سری لینک آشپزی پیدا کردم که وقتی می‌خوندمشون دیدم بابا مردم چقدر همین چندخطی که می‌نویسن مفیده و به‌درد بخور و درعین حال مفرح!
شما هم ببینین:
آشپزخونه
روی میز آشپزخانه
آشپزخانه
عسل و شکر
نوشته های یک مرد خوب

سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۸۷::May 13, 2008

لطفا تمركز كنيد‌!

مدت زیادی‌ست تصور می‌کنم (می‌کردم) دچار آلزایمر شده‌ام. نه که خیال کنم!! واقعا این اواخر به‌ باور رسیده بودم!
مجبور بودم همه حرفها را یادداشت کنم و بچه های شرکت خیلی وقت‌ها که چیزی را ازشان می‌خواستم، می‌گفتند قبلا گفته‌بودید فلان و بهمان و حالا یادتان نیست. کتاب‌خواندنم و یا فیلم‌دیدنم نیز از این مصیبت بی‌بهره نبودند.شبها چند صفحه می‌خواندم و فردا به‌کل یادم رفته بود موضوع از چه قرار بوده ..یا فیلم می‌دیدم و جز یک تصویر مبهم نه اسم هنرپیشه یادم می‌آمد و نه حتی گاهی نام فیلم..
خیلی بد بود ... برای کار من چیزی در مایه افتضاح .. و برای زندگی شخصی هم بدتر از آن.
راستش را بخواهید اعتیادم به جدول سوداکو از همین‌جا شروع شد که فهمیدم برای جلوگیری از آلزایمر بهترین کار جدول حل کردن است. و کم‌کم از جدول کلمات شیفت پیدا کردم روی سوداکو .. تا جایی که کتاب را رها کردم و مثل خوره چسبیدم به همین..
امروز دوباره یکی از همان گندهای حاصل از فراموشی کار دستم داد. با کسی قرار گذاشته بودم که مواد اولیه بهمان بدهد و یک‌سری برنامه‌ریزی هم کرده‌بودم. توی خیالات من قرار بود ۵۰۰ تن تحویل بگیریم و امروز که موعدش بود، طرف گفت ۵۰ تن !!! داشتم دیوانه می‌شدم. با عصبانیت تلفن کردم به مدیر عامل مهربان که دوست آن طرف است تا گله کنم و بگویم که همه برنامه‌هایم بهم ریخته.
مدیرعامل مهربان گفت : تو یادت نیست .. همان روز که حرف زدیم قرار شد برای پارت اول ۵۰ تن و بعد از چند هفته ۵۰۰ تن ماده بدهد. بازهم لابد وسط قرار و مدار افکارت پرواز کرده و مغزت نصف حرفهای آن روز را سانسور کرده!
هرچه گفتم نه ، به‌خرجش نرفت و گفت:همین حالا بهترین وقت است که اشکالت را بهت یادآوری کنم. تو وقتی با کسی حرف می‌زنی فقط دو خط اول حرفش را حواست هست و می‌شنوی.. بعد ناگهان یک کلمه خاص که آن وسط گفته‌می شود تو را یاد چیزی می‌اندازد و اصلا از باغ خارج می‌شوی و مدتی خارج می‌زنی.. دوباره که مغزت وارد بحث می‌شود چند پاراگراف این وسط‌ها حذف شده و همان‌ها کار دستت می‌دهد..
اول از شنیدن حرفش ناراحت شدم. ولی یاد چند سال قبل افتادم که گوشهایم خوب نمی‌شنید ، پیش دکتر گوش‌شناسی رفتم و کلی معاینه که کرد، گفت: خانم گوش‌هایتان کاملا سالم است، شما حواست به حرف طرف مقابل جمع نیست.
بعد از آن حواسم را که جمع کردم ، مشکل گوشم رفع شد!
حالا خوشحالم که آلزایمر ندارم و فقط حواس پرتم.قبلا میزانش کمتر بود و حالا که کارم چندبرابر و دل‌مشغولی‌هایم چندین برابرتر شده، حواس‌پرتی‌ام دارد به اختلال حواس تبدیل می‌شود!
تصمیم گرفته‌ام بعد از این خیلی خیلی خوب گوش کنم. در لحظه حضور داشته‌باشم. به‌جای جدول حل کردن، روی کتاب‌خواندنم دقت کنم ،حتی اگر مجبور شوم یک صفحه را دوبار بخوانم.
حالا که دارم اینها را می‌نویسم یادم آمد معلم موسیقی‌ هم همیشه همین ایراد را به‌من می‌گیرد که چرا خوب تمرکز نمی‌کنم تا ملودی یک موسیقی را در همان بارهای اول بدزدم.
خوب دیگر باید چکار کنم ؟ به علت مشکل کاری ندارم .. که کارم زیاد است و از بچگی به‌خوب دیدن عادت نکرده‌ام و همیشه نت برداشته‌ام و ...
همین حالا برای رفع این مشکل باید چکار کنم؟

دوشنبه ۱۶ اردیبهشت ۸۷::May 5, 2008

سم زدايي

بعد از مدتها توی صف ماندن، اینترنت خانه وصل شد. اینترنت dial up منزل، درکنار اینترنت پرسرعت شرکت وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی را ناممکن کرده بود. آنجا که امکانات بود، وقت نبود و جایی که وقت هست امکانات نبود.
حالا نشسته‌ام سرفرصت به آیداخوانی و لولیان‌پردازی و منصور نصیری را دید زدن..
بعد از سه‌ماه زندگی شبانه شروع می‌شود...
وضع کار از آن بحران شدید درآمد.. من هم خوبم .. زندگی هم به‌هم‌چنین.. مجددا روی یک خط صاف با شیبی مثبت ما نه‌چندان تند حرکت می‌کنم... کلی برنامه برای سال۸۷چیده ام که به‌سلامتی دو ماهش رو به‌پایان است..
پریروز مسموم شدم و مثل همیشه حس تنهایی و دوری از خانواده، خاص این ایام، سراغم آمد.. امشب که نه از دل‌پیچه خبری هست و نه در حسرت کسی هستم که مرا سوار ماشین کند و ببرد درمانگاه، از آن حس هم کمابیش خبری نیست..لامصب گاهی که یاد آدم می‌کند، آن‌چنان آوار می‌شود که تا مدتها حواست باشد : هی .. زن! خودت را لابلای روزمره گی فراموش نکن..

آن قدر ننوشته‌ام که جای حروف را گم می‌کنم .. بدتر از آن خود کلمات را..

هوم... این روزها یک چیز توی سرم می‌چرخد.. که آیدا روزی در آن ایام سخت زندگی گفت: زمان همه‌چیز را درمان می‌کند..
آن روز فکر می‌کردم این بار نه..
ولی این بار هم دستش درد نکند .. از دکتر بی‌رشک هم جلو زد!

یکشنبه ۱۱ فروردین ۸۷::March 30, 2008

نظرسنجی

فارغ از دوستی‌های فی‌مابین، لطفا به من بگویید :

۱) آیا خواندن وبلاگ فروغ در طول این همه سال تاثیر مثبتی بر شما داشته‌است یا خیر؟
چنانچه پاسخ شما مثبت است، توضیح دهید.

۲)به‌نظر شما کدام دسته از نوشته‌های این وبلاگ به‌درد بخور آمدند ؟
-نوشته‌های کاری
-درباره کتاب‌هایی که می‌خوانم
-شخصی
چرا؟؟

دوشنبه ۲۷ اسفند ۸۶::March 17, 2008

عيدتان مبارك

سال سخت هشتاد و شش هم گذشت.
سال گندی بود. اما هر‌چه بود عاقبت به‌خیر شد ( چشم و گوش شیطان کور و کر ! ).
خدا را شکر که امروز همه زنده و سلامتیم.

نوروز را به همه تبریک می‌گویم و امیدوارم سالی آرام و شاد در انتظار همه‌مان باشد
.

دوشنبه ۱۵ بهمن ۸۶::February 4, 2008

زواياي غريب

چرا W318 ?

همين جوري بر اساس بيماري مزمن وبلاگ‌خواني سرو كارم به آرشيو عليمان افتاد ... او نوشته‌هاي قشنگ زياد دارد ... اين هم يكي ...

سه شنبه ۹ بهمن ۸۶::January 29, 2008

مي‌خواهم محجبه شوم.. اما هي يادم مي‌رود.

در انتظار آقایی که باید مرا به‌ماموریت ببرد نشسته ام. خواب مانده. من هم خسته‌ام. راستش خیلی خسته. اصلا عادت به‌این طور کار کردن بلودزری ندارم.
اوضاع بد نیست. به‌جز طلبکارانی که هی حلقه محاصره را تنگ‌تر می‌کنند. باید کار وام‌مان طی هفته آتی درست شود. امیدوارم.
دیروز و پریروز با خودم فکر می‌کردم یکی از احمقانه ترین کارهایی که طی این سالها کردم، علاوه بر بیشتر کارهایم که احمقانه به‌نظر می‌رسند وقتی ریویوشان می‌کنم، وبلاگ نویسی بود. خیلی وقت‌ها به این نتیجه رسیده ام و این‌بار بیشتر. روحت را لخت می‌کنی روبروی پنجره‌ای که بینندگان زیادی دارد . آن وقت هرکسی بنا به‌ذائقه خودش از هیکل روحت ایراد می‌گیرد. و بعد ناراحت می‌شوی. این چه‌کاری‌ست؟ اصلا فایده این استریپتیز حماقت‌بار چیست؟
گرچه باز تند می‌روم. وبلاگ را باید جهت‌دار نوشت. با یک هدف درست. بدون استرپتیز روحی. باید دیگران را ، کار را ، جامعه را لخت کنی .. از خودت خرج کردن اصلا درست نیست. اما خوب .. وقتی داری می‌نویسی این کیبورد لعنتی گاهی سرعت تایپ کردنش با سرعت افکارت یکی می‌شود و عنان عقل به‌گردش نمی‌رسد.
این مدت از نوشتن دلزده شده ام. بارها چیزی را نوشته ام و پاک کرده ام یا به درفت سپرده‌ام. دوتا وبلاگ خصوصی را هم رها کردم. هیچ فرقی نمی‌کند.. آدم باید درباره خودش ساکت بماند. این درست‌ترین کاری‌ست که آدم‌های درست و درمان انجام می‌دهند. و من در این سی و هشت سال جزوشان نبوده ام.
....
اگر از نوشتن این نوشته پشیمان شوم فرصتی برای درفت‌کردنش نیست.. حدااقل نه ساعت اراک خواهم بود بی امکانات تکنولوژیته. بنابراین نباید پینگ کنم تا کمتر آبروریزی شود.
می‌بینید .. بازهم افکارم را با صدای بلند می‌نویسم.. احمقانه‌ است.

شنبه ۲۲ دی ۸۶::January 12, 2008

خدا را شكر كه بيضايي هنوز هست.

افرا خوب بود.. البته که در مقایسه با سایر کارهای بیضایی عالی نبود.. اما همان سیستم مونولوگ‌های طولانی که آدم اول و آخر جمله را میان حظ وافر بردن، گم می‌کند ..
و دست آخر حضور بیضایی بر صحنه ..

...

و حواشی :

۱ - دم پالتوی قرمز جادویی گرم که مرا از آن سربالایی لیز پربرف بالا کشید و به‌خانه رساند !
۲ - بسی یاد شبهای ۱۳۲۰ با مهران شرقی و ایرج و دفتر سپید و مامک و پدرام و رضا و آذر و آیدا به‌خیر .. که جزو بهترین شبهای جوانی‌ام بود.
۳ - با نهايت سپاس و امتنان از مريم بغض بي‌قرار به‌خاطر مديريت فرهنگي شايانش :)
۴ -تو رو خدا به من دیگه پیتزای مغز ندین ! احساس می‌کردم دارم کله‌پاچه می‌خورم با پنیر پیتزا !
۵ - در امتداد بند ۱ از آقای ر.ع. هم تشکر می‌شود که پشت آن ستاره حلبی قلبی از طلا دارند . :)

سه شنبه ۱۸ دی ۸۶::January 8, 2008

یک تصویر شفاف

دوست داشتن مثل بازگشت از یک حادثه بزرگ است.مثل وقتی که وجودت پر از شکوه و شکایت است و با این همه "شکر خدا که زنده ای".

جمعه ۲۵ آبان ۸۶::November 16, 2007

چشمانم را نوازش کن ...

با خودم فکر می‌کنم همه آدمها راهی برای طلب نوازش دارند..از بزرگ تا کوچک.. از بچه‌ای که نیمه‌شب برای دستان مادرش گریه می‌کند تا آقای حسابدار ما که ماهی یک‌بار می‌گوید می‌خواهد استعفا بدهد، چشمش پر اشک می‌شود و وقتی دلیلش را می‌پرسم می‌گوید فکر می‌کنم نکند باری برایتان باشم.. دلداریش می‌دهم و مطمئنش می‌کنم که بدون او خانواده‌مان کامل نیست و دوستش دارم.. تا ماه بعد ..
....
من برای طلب نوازش هیچ‌وقت استعفا نداده‌ام..یادم نمی‌آید..قهر نکرده‌ام..حس کوچکی بهم می‌دهد..حس این‌که از اعتماد دیگران به‌دروغ استفاده می‌کنم..اما درباره آقای حسابدار این‌فکر را نمی‌کنم.. فقط فکر می‌کنم نوازش خونش نیاز به محبت من دارد که بشنود مهم است و دوست‌داشتنی‌ست..
....
من هم نیاز زیادی برای طلب نوازش دارم..اما نیازم آن نیست که شما می‌خوانید..شما برای من مثل خانواده‌اید..خانواده‌ای که عصر کنارشان می‌نشینی و باهشان گپ می‌زنی..درددل می‌کنی.. غر می‌زنی..می‌خندی..و فردا همین تکرار می‌شود..بی‌آنکه کسی به حساب جلب ترحم بگذارد..نمی‌دانم شما بر اساس چه‌حسی می‌نویسید یا حتی این وبلاگ را می‌خوانید..اما یک دلیل بزرگ من برای نوشتن همین است..
...
با‌خودم فکر می‌کنم تا به‌یاد بیاورم کی طلب نوازش کرده‌ام..
چقدر کم..
انگار فقط یک‌بار .... بیمار بودم..سردرد امانم را بریده‌بود..دوستی که بسیار دوستش داشتم، خانه‌ام بود.. و برای اولین بار در عمرم از کسی خواستم به خاطر من بماند و نازم کند..حس خوب دستانش همیشه در ذهنم می‌ماند..
...
با‌خودم فکر می‌کنم شاید اگر مثل آقای حسابدار بلد بودم نیازم را به‌مردم بگویم حالا آدم خوشبختی بودم.

یکشنبه ۶ آبان ۸۶::October 28, 2007

پراکنده ها

چند مطلب برای نوشتن دارم و وقت کم. خیلی دوست دارم در رابطه با پست های حامد چیزی بنویسم اما زمان کافی می خواهد. این برای بعد باشد.

دوم این که در مورد پست چه کسی اشتباه کرد؟ :

خودم واقعا از نوشتنش و پابلیشش پشیمانم. از آن افکاری بود که باید ته ذهن آدم بمانند و اجازه صعود به لایه های بالاتر را نیابند. وقتی خواستم پاکش کنم که دیر شده بود و چند کامنت داشت.فقط کامنتش را بستم یعنی ختم کلام. خودم فهمیدم که افکار حقیرانه ای بود..و زیادی در وجودم کش پیدا کرده.. دلیل صعودش به سطح ، رفتنم به فرودگاه و زنده شدن خاطره بد شب عید بود.. که گذشت..فعلا کارهای بسیار مهم تری دارم تا این غصه خوردن های احمقانه.و این را هم بگویم که بعد از نوشتن آن ، خودم را باز جوریدم ولی غصه ای که از ته دل باشد در خودم پیدا نکردم.. آن نوشته و نوشته نفرت و یک پست قبلش از سر عصبانیت و احساسات زنانه بود وبس.

من تمامش کردم.. شما هم لطفا دیگر به رویم نیاورید.. خوب ؟

سوم این که من بعد در مورد کتاب هایی که می خوانم در همین وبلاگ می نویسم چون خواننده بیشتری دارد و شاید افراد بیشتری استفاده کنند. دو کتاب آخری که خواندم سیدارتها بود که بسیار زیبا بود و سایر کارهای هرمان هسه را به خاطرش خواهم خواند و اگر عمری باشد واقعا دلم می خواهد سفری به هند داشته باشم..و نیز کتاب آبروی از دست رفته کاترینا بلوم از هانریش بل که خوشبختانه در این ایام قحطی کتاب، از دستم در رفته  و ناخوانده مانده بود..در مورد هر دوی اینها بعد مفصل خواهم نوشت.

سه شنبه ۱ آبان ۸۶::October 23, 2007

زندگی و زمانه تکاورها

به جای ، خواندن نوشته های منفی من این پست بسیار مفید حامد را بخوانید . من که برای خودم پرینت گرفتم.
مرسی حامد جان.
باید قدر نوشته هایی از این دست را که حاصل تجربه فردی در جامعه خودی ست بدانیم. کتابهای زیادی در زمینه موفقیت و مدیریت هست.. اما تا این حد کاربردی نیستند.

شنبه ۲۸ مهر ۸۶::October 20, 2007

بالغ بیاندیشید تا پیشرفت کنید.

چند روز قبل محمود چیزی درباره کارش نوشته بود. دوست دارم درموردش حرف بزنیم.
محمود نوشته که مدتهاست می‌خواهد از کار فعلی‌اش کناره‌گیری کند و هربار که تصمیم‌ می‌گیرد و موقعیت خوبی برایش پیش می‌آید، به‌دلیل نیاز شرکت ،دچار معذوریت‌ اخلاقی می‌شود.
به‌نظر من خوب است به‌دومسئله در این‌باره دقت کنیم:
۱- گاهی خود آدم نمی‌تواند تصمیم قطعی بگیرد. بنا به‌علل مختلف که ساده ترین و رایج‌ترین آنها، ترس از جابجایی‌ست. کاملا هم قابل درک است.
کار بهتر پیدا می‌شود اما به‌شرایطی که سالها بهش عادت کرده‌ایم، وابسته‌ایم. برای امتحان کار و وضعیت جدید به حد کافی ریسک پذیر نیستیم یا اصلا آدمهای قدیم را دوست داریم و مواجهه با افراد نو برایمان سخت است.
بنابراین کار را با این بهانه که به‌ من نیاز دارند، عوض نمی‌کنیم و کم‌کم امر به‌خودمان هم مشتبه می‌شود.
باید توجه داشت که این یک بازی‌ست. بازی همه‌اش تقصیر تو بود. اگر می‌مانیم، نباید دچار حس قربانی باشیم، چه امروز و چه آینده. و باید بدانیم که با رفتن هیچ کسی حتی بهترین مدیرعامل شرکت، سیستم بیش از چند روز دچار افت نخواهدشد.
۲ - گاهی می‌مانیم و واقعا برای رفتن وجدان‌درد داریم و مطمئنیم که بازی هم نمی‌کنیم.
در این‌ صورت باید بسیار بالغانه با مدیر گفتگو کنیم. به‌او بگوییم فلان جا کاری با شرایط بهتر برایم هست. دوست دارم با شما بمانم اما آن شرایط خوب، با توجه به‌آینده من ،اقتضا می‌کند بروم.شما چه پیشنهادی دارید؟
در این حالت دقت کنید :
- مدیر را سر دوراهی نگذارید. نگویید که آن شرایط را به‌من می‌دهید یا بروم؟ اکثر مدیران در این حال باید تصمیم مدیریتی بگیرند و خواهند گفت: برو.
از موضع قدرت برخورد کنید. ولی بالغ نه والد. والد دستور می‌دهد اما بالغ راه پیشنهاد می‌کند.
- شرکت امام‌زاده نیست. هیچ علتی وجود ندارد که کسی از شما خدمات اضافی بخواهد بی‌آنکه پاداشی برایش منظور کند. اگر واقعا فکر می‌کنید لیاقت دارید، درباره‌اش با مدیر فعلی‌تان گفتگو کنید.
همه به دلیل نیاز مالی کار می‌کنیم، همه آینده بهتر را دوست داریم، همه انتظار داریم از خوش‌خدمتی‌مان تجلیل شود.
- هر فرصتی همیشه فرصت نیست. وقتی شرکت در مرحله نیاز به‌شماست و شما موقعیت محکمی هم در داخل و هم در خارج از شرکت دارید، شرایط را مطرح کنید. این یک تفاوت مهم بین آدمهایی‌ست که بالا می‌روند و آدمهایی که همیشه کارمند می‌مانند .فرصت‌ها را با تعلل و عدم قدرت تصمیم‌گیری شهید نکنید.
- این مثل ، درکار کاملا مصداق دارد که می‌گویند تا نگرید طفل ، کی نوشد لبن؟
معمولا اکثر مدیران حتی اگر کاملا به‌لیاقت شما برای دریافت اضافه حقوق یا پاداش آگاه باشند، تا وقتی خودتان حرفی نزنید، سکوت می‌کنند.
- قدر خودتان را بشناسید. نه زیادتر از آنچه هستید خودتان را بزرگ بدانید و نه حقیرانه فکر کنید.
- اگر با تمام این اوصاف ،جواب منفی شنیدید حتما مدیر فعلی شما تشخیص داده که برای میزان کار شما، و نه خود شما، همین حقوق و مزایا یا شاید کمتر از آن کفایت می‌کند. بنابراین شما یا با خیال راحت کار جدید را انتخاب می‌کنید و یا اگر هنوز می‌ترسید ، هیچ اتفاق بدی نیافتاده ، بر می‌گردید به‌نقطه اول . بدون این‌که به‌روی خودتان بیاورید،می‌مانید، و بالغانه فکر می‌کنید: من به‌خاطر خودم ماندم.

یکشنبه ۲۲ مهر ۸۶::October 14, 2007

روزانه

دیشب معلم موسیقی‌ام آمد و بسیار راحت قبول کرد که ماهی دو جلسه بیاید.
آن همه فکر و دلهره بی‌خود بود. :)
...
امیلی و پنی لوپه را اصلا دوست نداشتم. همان اول قضیه برایم لو رفت و به نیمه کتاب که رسیدم، از بس حوصله‌ام سر رفت آخر کتاب را خواندم.
وقتی یک معما رازش گشوده شود، دیگر حاشیه‌رفتن درموردش فقط موجب خستگی مفرط ست و بس.

چهارشنبه ۱۸ مهر ۸۶::October 10, 2007

وقت وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی ام را به اغما داده ام !

سرصبح است و من خسته‌ام. خیلی خسته. کارم زیاد شده و فعالیت‌های جانبی هم کماکان دارم.
دیروز برای رهایی از یکی، در نهایت شرمندگی پیاده‌روی با خانم همسایه‌ را کنسل کردم. قوز بالای قوز بود. در کنار باشگاه، ساعت شش صبح بیدار شدن و سرماخوردن و کم‌خوابی کشیدن اصلا به‌مزاقم سازگار نیامد.
می‌خواهم گیتار را به‌دو روز در ماه کاهش بدهم. با اینکه همیشه از معلم موسیقی‌ام تعریف کرده‌ام و دوستش دارم، حس می‌کنم یک‌جور بدی دارم تحمیق می‌شوم. حتی وقتی مریضم، می‌گوید برای بودن در فضای گیتار باید کلاس داشته‌باشم و اگر توان کار ندارم، فقط حرف بزنیم! جلسه‌ای سی‌هزار تومان برای من زیاد است. اگر پیشرفت زیادی داشتم و آدم بودم، می‌شد مثبت فکر کرد، اما به‌نظرم بعد از یک سال به‌قدر دو ماه پیشرفت کرده‌ام . تمام تقصیر را هم خودم به‌گردن می‌گیرم چون به‌جز من شاگردانی دارد که بعد از هشت ماه نوازندگان ماهری شده‌اند.
شنبه باید رک و راست بگویم آقا پول ندارم !! کار بسیار سختی‌ست.اما فکر نکنم سخت‌تر از این باشد که یک سال دیگر فکر کنم خیلی خر بودم که خریتم را هی ادامه دادم.
باید بار را به‌اندازه توانم بردارم. همیشه یا از این‌ور دیوار می‌افتم یا از آن‌ور. خدا رحم کرد فرانسه را ثبت‌نام نکردم. آخر یک زن کارمند، چند ساعت وقت اضافی دارد؟
ساعاتی را که قبلا در خانه به‌کمی تمرین موسیقی و کتاب و استراحت می‌گذراندم حالا با مزخرف‌ترین چیزها، سریالهای تلوزیون و تلفن، پر می‌کنم. اولی تقصیر خودم است و دومی هم ! ولی برای دومی باید مثل سابق تلفن را جواب ندهم که به‌دلیل موقعیت خاص دوستم و نیازی که دارد، دلم نمی‌آید.
نتیجه اینکه روها تا ساعت پنج کار می‌کنم.. روز در میان دو ساعت ورزش..سریال اغما را با علاقه و سریال میوه‌ممنوعه را با کنجکاوی پی می‌گیرم..لابلای اینها تلفن می‌زنم.. شام می‌پزم .. ایمیل ها را چک می‌کنم و نهایتا از خستگی روی کتاب خوابم می‌برد...

شنبه ۱۴ مهر ۸۶::October 6, 2007

افسار خشم

یکی از نقاط ضعف من این‌است که مقهور عصبانیتم می‌شوم. بسیاری از اوقات نمی‌توانم شرایط را در حال عصبانی کنترل کنم و ناگهان حرفهایی می‌زنم که مدتها خودم را به‌خاطرشان شماتت می‌کنم.
امروز به عنوان یک راه حل، در‌حالیکه بنفش بودم، سعی کردم اول کمی قربان صدقه‌خودم بروم. این کلک خیلی خوبی‌ست که به‌خودم می‌زنم. مخصوصا صبح‌های زود که اصلا دلم نمی‌خواهد تخت گرم و نرمم را به‌مقصد شرکت ترک کنم..
بعد از آن کلی از خودم خواهش کردم که به‌خاطر سلامتی، تمام سلولهای وجودم را درگیر خشم نکنم و فقط در همان لایه‌های بالایی عصبانی باشم. مثل وقتهایی که یک‌نفر جوک بی‌مزه می‌گوید و مجبورید لااقل با صورتتان بخندید..
نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به‌حرف خودم گوش کنم.
خوب .. موفق هم شدم. البته نمی‌دانم در‌آینده هم این روش جواب می‌دهد یا نه؟
نکته اساسی اینجاست که در عین عصبانی‌شدن، کل مغزم نباید غیر فعال شود. وگرنه دستورالعمل بالا یادم نمی‌ماند.
می‌دانید.. واقعا به‌آدمهایی که همیشه آرامش دارند و البته تعدادشان بسیار کم است، غبطه می‌خورم. نه‌اینکه عصبانی نشوند.. نه.. فقط بلدند احساسات مثبت و منفی خود را در دست بگیرند.

دوشنبه ۹ مهر ۸۶::October 1, 2007

روزهای خوب

دوران راه‌اندازی پروژه به‌نظرم پرکارترین و بهترین ایامی ست که یک شرکت طی می‌کند.همه‌چیز سرشار از امید و همه حرکتها روبه‌جلوست.
کاتالوگ و طرح جعبه‌ محصولمان بسیار خوشگل شده. شیک و اغوا کننده :) . مدیرعامل مهربان می‌گوید طبق سلیقه بازار درست کن نه سلیقه خودت. ولی فکر کنم حتی بازار سنتی ما هم با نوآوری موافق خواهدبود.
دو پروژه خوبمان جواب داده. یکی درآستانه تولید است و دیگری را برای شرکتی که سیستر کمپانی ماست، در فاز تحقیقات به‌انجام رسانده‌ایم و فقط بهسازی مصارف مواد و قیمت تمام‌شده باقی مانده است..
انگار خدا یک‌باره یاد ما افتاده‌است.
قراردادی که سالها برای دولت انجامش می‌دادیم و درگیر و دار اصل خصوصی‌سازی هوا شده‌بود، با مصوبه مجلس دوباره درحال انعقاد است.
با همان شدت چهارسال قبل که در دو شرکت کار می‌کردم، کار می‌کنم و خسته‌ می‌شوم.. یک خستگی خوب.
راستی.. امروز لپ‌تاپ خریدم. دفترخاطراتم را که نگاه می‌کردم، جزو خواسته‌های سه‌سال قبلم یادداشت کرده بودم. خوشگل‌ست. برای شرکت خریدم با این فرض که من و شرکت نداریم :).
...
این سریال اغما چرا یک‌مرتبه کم‌آورد؟ چرا شبیه همه سریالهای ایرانی دیگر شده؟
ولی درعوض حکایت این حاجاقای میوه ممنوعه دیدنی‌ست.
بهش بخندیم یا گریه کنیم؟
...
پنج‌ روز در هفته ورزش می‌کنم. روزهای زوج پیاده روی، روزهای فرد باشگاه . له‌شدم بابا !! هیچ‌جوری هم از دست خانم همسایه خلاصی نیست.خیلی پشتکار دارد !!
...
امروز یکی از دوستان ده سال قبلم را دیدم. باهم یک پانسیون بودیم. با دوستان قدیمی دوره دارند. همه مجرد و همه هم سن و سال خودم. فکر کنم بساط یک دوره خوب جور شد.
وقتی نیت کاری را می‌کنی، شرایط هم از آسمان می‌رسد.
...
این را هم بنویسم و بروم.
دیشب نصف تهران را برای خرید یک جفت کفش درست درمان که رویش بند بخورد و اسپرت باشد، گشتم. پیدا نشد.
درعوض طبق معمول سر از کتاب‌فروشی درآوردم. و از بس این خانم تعریف این دو کتاب را کرده بود، خریدمشان :
امیلی و پنه‌لوپه.
بیست و یک شاهکار ادبیات فرانسه. ( یا اسمی با همین مضمون )
بهم خوش بگذرد . :)

پنجشنبه ۵ مهر ۸۶::September 27, 2007

با هم حرف بزنیم؟

این متن سخنرانی رییس دانشگاه کلمبیاست.خوب است اگر می‌خواهید درباره نوشته زیر باهم حرف بزنیم، اول آن را بخوانید.
می‌دانید من آدم سیاسی نیستم. دنبال کردن مسایل سیاسی را هم در همان حدی انجام می‌دهم که استفاده‌ای برای کارم یا زندگی شخصی‌ و تصمیم‌گیری‌های آتی‌ام داشته‌باشد.
می‌گویید غلط می‌کنی تو که سیاسی نیستی و از سیاست چیزی حالیت نمی‌شود، نظریه سیاسی بدهی؟
می‌گویم نه.من به‌قدر هر آدمی در این مملکت حق دارم نظر خودم را بگویم. و می‌گویم کسی در این ارتباط به‌دلیل اینکه من سیاسی نیستم و دانش سیاسی ندارم و صرفا نظرم را می‌نویسم یا می‌گویم، نباید عصبانی شود. ما حرف می‌زنیم. و دوست دارم با حرف زدن، اگر اشتباهی در نظراتم هست، اصلاح شود. فقط همین.
البته تمام کامنتها را پابلیش کردم و هیچ‌کدام توهینی نداشت. اما متاسف شدم وقتی کامنتهای نارنج را خواندم و دیدم بیشتر آانها توهین آمیز است..شاید کمی هم تقصیر لحن تند نارنج باشد و اینکه عصبانی نوشته‌است.
و اما من می‌خواهم نظرم را بگویم.لطفا گوش کنید. و به‌من بگویید کجا درست و کجا اشتباه است.
به‌عقیده من:
- احمدی‌نژاد رییس‌جمهور ایران است.اگر دوستش نداریم، دلیل نمی‌شود وجودش را منکر شویم.
-احمدی‌نژاد از آسمان نیامده.از بین همین مردم و به‌وسیله آنها انتخاب شده.مردم یعنی همه ما. یعنی جمعیت هفتاد میلیونی ایران.
-اگر احمدی نژاد که یک شخصیت مردمی‌ست، بی‌فرهنگ است، یعنی ما مردم ،بی‌فرهنگیم و او نتیجه انتخاب آدمهایی بی‌فرهنگ است.
-به‌نظر من این کلمات یعنی توهین: یک دیکتاتور کوچک سنگدل،گستاخ و بی‌سواد.
-به‌نظر من فراخواندن احمدی‌نژاد به‌عنوان یک مهمان که نماینده یک مملکت است، و بعد توهین به‌او و در نتیجه به‌مملکتش،توسط میزبانی که خود یک شخصیت فرهنگی‌ست، شایسته اعتراض است.
-من قبول دارم که ما هر روز در این کشور بارها و بارها مورد اهانت واقع می شویم، دروغ می‌شنویم، و از بسیاری از سیاست‌های خارجی و داخلی رضایت نداریم، اما اینها مسئله داخلی ماست.
-می‌گویید ایشان رای من و شما نبود؟
-می‌گویم چرا بود. ما آن روز که انتخابات مجلس را تحریم کردیم، آن روز که از سر احساسات به‌دکتر معین رای دادیم، آن روز که از سر احساسات رفسنجانی را تحریم کردیم،در تمام آن ایام به دیگران گفتیم لطفا بیایید این مملکتتان و این هم انتخاباتتان. لطفا به جای ما هم تصمیم‌بگیرید.
چرا فکر کردیم به رای یک روستایی کمتر از رای ما بها می‌دهند؟
چرا فکر کردیم اگر رای ندهیم، انتخابات را به‌خاطرمان تعطیل می‌کنند و می‌گویند لطفا تشریف بیاورید هرجور دوست دارید، هر کاندیدایی مورد نظرتان است، به‌ما پیشنهاد کنید تا سر کار بیاید؟
چرا فکر کردیم در یک مملکت بی‌حزب و بی‌انسجام، یک دست صدا دارد؟
-چه قبول کنیم که اشتباه کرده‌ایم و چه نکنیم، به‌نظر من ربطی به‌دیگران ندارد. رییس جمهور ما بیسواد و سنگدل و زشت و حقیر هم که باشد، نماینده مملکت ماست. نماینده رای مردم ما.
أیا دموکراسی یعنی اگر کسی جز آدم مورد نظرمان، آنهم درحالیکه ما منفعل بوده‌ایم، در انتخابات پیروز شد، کشورت را رها کنی تا خاک‌برسرش کنند؟
-----
در همین ارتباط بخوانید:
ایران احمدی نژاد نیست - رادیو زمانه
هرکه با اسراییل در افتاد..، از وبلاگ افکار
آبروی کی رفت؟ از داریوش ملکوت

سه شنبه ۳ مهر ۸۶::September 25, 2007

اینجا خانه من است

- اینجا خانه "من" است. "من" بودن من اینجا معنی دارد. تمام هویتم با اینجا رشته به رشته پیوند خورده است. اینجاست که من خودم هستم و از وجود خودم راضی ام. اینجاست که نیاز ندارم که کس دیگری باشم. نیاز ندارم که آداب دیگران را رعایت کنم. اینجا نگران آن نیستم که هر حرکت خطای من باعث کوچک شدن من درنگاه دیگران شود. اینجا سرم را بالا می گیرم. اینجا من "من" هستم، نه یک خاور میانه ای مهاجر که کسی لطف کرده و مرا به کشورش راه داده است. برای بودنم اینجا مدیون کسی نیستم. اینجا خانه من است. برای ورود به آن یک لنگه پا جلوی اتاق کنسول نایستاده ام. برای گذزنامه ام هم نیازی نداشته ام که وکیل برایم مدرک دروغ جور کند.

دوشنبه ۲ مهر ۸۶::September 24, 2007

گپ بزنیم

ای بابا !! ماشاء الله شماها چقدر به آدم امید می‌دهید :) دسته جمعی می‌گویید که آدم هفتاد و پنج درصدی نصیب من نخواهد شد. نگردم که نیست. اگر باشد شانس این که عاشق من باشد کم است...
اولا که من از خدا همیشه زیاد می‌خواهم. مطمئنن دراین باره هم آدم صددرصدی می‌خواهم و خدا حداقل یک هفتاد و پنج درصدی برایم خواهد فرستاد. حالا صبر کنید تا خبرش را بدهم. :)
دوما من که اصلا نگفتم می‌گردم دنبال هفتاد و پنج درصدی یا صد در صدی !! گفتم این عقیده علیمان است. من هم با عقیده‌اش موافقم.
فرض محال که محال نیست !
خودم کامل نیستم. بنابراین درصدهای آدم ایده‌آلم را با توجه به خودم انتخاب می‌کنم. نه اوناسیس می‌خواهم، نه برد پیت، نه پروفسوری از ناسا.

آدمی که :
-قیافه‌ای نرمال داشته‌باشد،
-در حد نرمال پول در بیاورد،
-خوش اخلاق باشد،
-دروغ نگوید،
-محترم باشد،
-به من و شرایطم احترام بگذارد،
-کتاب بخواند،
-فرهنگی باشد،
-تحصیل‌کرده باشد،
-خسیس نباشد،
-به‌قول دوستم از خانواده هفت حشرات نباشد ، واقعا به‌نظر شما قابل پیدا شدن نیست؟؟؟
یعنی واقعا جمع شدن این‌ها در یک‌نفر کار شاقی‌ست؟

به‌نظر من نه !!

خودتان را نگاه کنید. همه ما تقریبا همه این خواص را یک‌جا داریم. حالا کمی بیشتر، یا کمتر. پس نسل آدم نرمال ریشه‌کن نشده.
برای خدا می‌ماند یک‌کار:
این آدم را سر راهمان بگذارد ، چشممان را باز کند تا ببینیمش و محبت‌مان را به دل هم بیاندازد. خدا هم که خداست!! می‌تواند و می‌کند. مطمئن باشید.
اینکه من یا شما تا امشب به‌این شانس بزرگ برخورد نکرده‌ایم ،دلیل نفی وجود او و یا محبت خدا نیست.
درست نگاه نکرده‌ایم، ارزش‌های اصیل و پایداری نداشته‌ایم و از طرفی طبق مشخصاتی که داریم، شاید بهترین اتفاق برایمان، همین عدم برخورد بوده است.
بگذریم..
حالا ! لطفا به‌جای اینکه ناامید شوید و مرا هم بدتر از خودتان ناامید کنید، ، انرژی مثبت بفرستید تا خدا به کارش برسد. :)

شنبه ۳۱ شهریور ۸۶::September 22, 2007

كامنت

یک نفر برایم کامنت داده که همه‌اش درحال برنامه ریزی هستی و اجرا نمی کنی.قصدم از این نوشته، توجیه نیست فقط می خواهم بگویم که:
۱) من برنامه‌ها را می‌نویسم ولی ادامه‌شان را نه. راستش یادم نمی‌آید چه برنامه هایی قبلا نوشته‌ام.
۲) می‌دانید آدم گاهی با نوشتن برنامه در واقع برای خودش دست‌آویزی جور می‌کند تا به‌آینده یا به‌امید آویزان شود. داستان مارک تواین یادتان هست؟ دخترکی که به‌امید چند برگ درخت روی دیوار زنده ماند؟
۳)به‌نظرم بهتر است آدم ده تا برنامه بنویسد و فقط دوتایش را اجرا کند تا اینکه بی‌برنامه و بی‌هدف، امروزش با دیروز یکسان باشد. نوشتن اهداف حتی در حد آرزو ، به انسجام فکر کمک می‌کند و افکار را از حالت کلی به‌حالت جزیی تغییر می‌دهد.
اصولا این شاید یکی از روشهای مهندسان است که کل را به جزء می‌شکنند تا بتوانند در ابعاد کوچک با آن کنار بیایند.
۴)چرا وقتی نظر انتقادی دارید، بی‌نام و نشان پیغام می‌گذارید؟ مگر تابه‌حال شده که من انتقاد کسی را پابلیش نکرده باشم یا در پاسخ توهین کرده باشم؟من فقط و فقط نظراتی را پابلیش نمی‌کنم که سیاسی، رکیک، یا مربوط به کسی جز خودم باشد.
لطفا برای اثر بخش بودن حرفتان، و برای احترام به‌کسی که برایش می‌نویسید ، نام و ایمیل خودتان را بگذارید.. وگرنه نظر بی‌نام و نشان مثل کار بچه‌ای ست که از فرط تخسی و بیکاری و شیطنت، وسط ظهر جمعه داغ تابستان، زنگ خانه‌ها را می‌زند و فرار می‌کند.

جمعه ۳۰ شهریور ۸۶::September 21, 2007

یک جمعه با امید

خوب شما باور می‌کنید که وبلاگ‌نویسی گاهی زندگی مرا زیرورو کرده؟ بگذریم از یک وقتهایی که زیر کرده.. ولی یک‌وقتهایی هم مثل امروز تاثیر شدیدن مثبتی داشته.
صبح بعد از خواندن کامنت سوسکی و نوشتن آن پست، با دوست نزدیکم حرف زدم. بهش گفتم : ببین.. من اگر هفته ای یک روز پیاده روی بروم، دو روز ورزش، یک‌روز فرانسه بخوانم، و روزانه یک ساعت تمرین گیتار داشته‌باشم، بعد از سه‌ماه یک آدم حسابی خواهم شد!! فقط کافی‌ست سه ماه برنامه برای زندگی داشته‌باشم. یک‌عالمه اتفاق مثبت هست که سراغشان نرفته ام و بعد برایش پیشنهاد سوسکی را تعریف کردم. گفتم می‌بینی که چقدر می‌توانم تنهایی را خوب زندگی کنم؟ سه‌ماه دیگر کلی دوست دارم، سازم را مثل آدم می‌زنم ،می توانم کمی فرانسه بفهمم و خلاصه این حرفها.
دوستم استقبال کرد و گفت لطفا با یک دست ده‌تا هندوانه برندار که خسته شوی.
من فکر نمی‌کنم این‌کارها فضای هم‌را و مخصوصا فضای مرا تنگ کنند. گرچه بارها نیت کرده ام فرانسه بخوانم و بعد از دو سه جلسه ول کرده‌ام، ولی در مجموع همه‌شان را دوست دارم. ورزش و موسیقی که فعلا هست. فقط پیاده روی و کمی فرانسه را باید اضافه‌کنم.
از صبح با‌همین افکار خوشم.
بعدازظهر به‌بهانه‌ای دم خانه خانم همسایه رفتم و گفتم شبها می‌آید پیاده روی؟ به‌شدت خوشحال شد و گفت که از تنهایی اینجا حسابی کلافه‌شده و هروقت صدایش کنم با کله می‌آید!!
بعد هم چند ایمیل و کامنت داشتم برای پای تئاتر و گردش. :)
خوب.. حالا باور کردید که وبلاگ گاهی واقعا آدم را بالا می‌برد؟

تغییر دکوراسیون فکری

هفته پیش دکور خانه را عوض کردم. هربار این‌کار را می‌کنم به‌نظرم خانه خوشگل‌تر و جادارتر و مدرن تر می‌آید..
شنبه معلم موسیقی‌ام آمد. لابلای حرفهایی که زدیم و نوشته بودم و پاکشان کردم، گفت خوب است که دکورت را عوض کرده ای. بگو ببینم، هفته‌ای چند شب مهمان داری؟
گفتم: یک شب.
گفت: چقدر کم. تو حداقل باید هفته‌ای سه شب با دوستانت اینجا بساط خوشی برقرار کنی. از شرکت بهشان زنگ بزنی و بگویی فلانی امشب بیا پیش من، یک پیک عرق بخوریم..کمی موسیقی گوش کنیم..و چرند بگوییم و بخندیم.دکورت را فقط برای خودت عوض نکن.. وگرنه کم‌کم خودت هم جزو دکور می‌شوی.
بهش نگفتم که من خیلی وقتها هفته ای یک‌شب مهمان ندارم. نگفتم که این‌روزها همه گرفتار زندگی خودشانند. یکی دو تا بچه دارد.. یکی فوق‌لیسانس می‌خواند.. دیگری افسردگی گرفته و از در خانه بیرون نمی‌رود.. آن‌یکی پسر است و تنها خانه زن مجرد نمی‌رود.. آن یکی خسته است و حوصله شب‌نشینی ندارد..
نگفتم که این روزها هرکاری می‌کنم دامنه دوستانم را به‌توصیه ایرج بازتر کنم،نمی‌شود..
اصلا قدرت‌دوست یابی ندارم.
بچه های کلاس ورزش با هم حرف می زنند و قرار می‌گذارند..بچه های یوگا..همکارانم..
و من نمی‌توانم دهانم را بازکنم و کلمه ای بگویم. این را راست می‌گویم. هیچ کلمه‌ای که مشترک باشد، پیدا نمی‌کنم.
امروز می‌خواهم دفترچه تلفنم را باز کنم. نام همه دوستان قدیم و جدید را بنویسم و از هفته دیگر هی‌دعوتشان کنم.
سوسکی نوشته که قرار پیاده روی بگذارم. با کی؟
به‌جز خانم همسایه طبقه دوم کسی یادم نمی‌آید. اصلا خارج از این خانه کسی را در این محله نمی‌شناسم.در همین خانه هم هنوز اسم همسایه‌ها را بلد نیستم.
همسایه طبقه دوم؟ اوه نه.. با او چه بگویم؟
شاید هم بد نباشد سعی کنم. می‌ترسم بروم و بعد از یکی دو شب رویم نشود بگویم خانم من از بی‌حرفی با شما دارم ذله می شوم.. و وبال گردن هم شویم.
اشکال جایی در من است. یک فرقی‌ست که من دارم وباید درستش کنم.
شاید زیادی تنبلم.
برای اتفاقات مثبت هزینه نمی کنم. حوصله ندارم. وقت نمی‌گذارم. شاید مسئله همین باشد.
باید یک فکری بکنم.. باید امروز یک فکری بکنم.

سه شنبه ۲۷ شهریور ۸۶::September 18, 2007

یک روز خوش

عجب روزی‌ست!
شب قبل ناگهان بغضم ترکید. بی‌دلیل. فقط دلم خواست با صدای بلند به‌مدت یک ساعت گریه کنم و بعد بخوابم.بغضی بود که مدتها نگهش داشته‌بودم.
صبح که بیدار شدم، یک چشمم به خاطر حساسیت یا هر مرض دیگری گشاد و دیگری به‌خاطر گریه ، پلکش ورم کرده بود. به‌معنای واقعی لوچ بودم.
رفتم سر و صورت را صفا بدهم که توالت فرنگی گرفت. نیم‌ساعتی کلنجار رفتم. فایده نکرد. آخرسر با وضعی اسف‌بار رهایش کردم و تصمیم گرفتم بی‌آژانس بروم شرکت.
دم در مرد همسایه را دیدم. همان‌که به‌خاطر سرو صدایشان دعوایمان شده‌بود. اصرار کرد که برسانمتان.با اکراه سوار شدم و تمام طول راه درباره آکوستیک کردن دیوارها حرف زد. و افزود : خوش‌به‌حال واحدهای روبرو که همسایه مجاور ندارند. می‌توانند جاز بنوازند. اصلا کنسرت برگزار کنند . که دمش گرم. کنایه‌ای قشنگی بود به به گیتار زدن من.
رفتم شرکت. مجبور شدم روی پروژه مزخرف پدرژپتو کار کنم که یک هفته‌ای کش داده‌بودم و فردا به‌خاطرش جلسه داریم. باید تمام می‌شد.
ساعت سه و نیم رفتم دکتر. و متوجه شدم وقتم را یک ساعت اشتباه کرده ام. باید تا چهار و نیم منتظر می‌شدم.
سر راه برگشت به‌خانه، یک چنته خریدم. ولی چشمتان روز بد نبیند .. :(
چه منظره‌ای بود در توالت فرنگی. هرچه کردم باز نشد. تلفن زدم به‌بابا. گفت یک چوب لباسی را چنگکی کن و تویش بچرخان. نشد. برادرم گفت آب را با فشار بزن. نشد. مامانم از آن‌ور داد می‌زد بگو لوله‌باز کن بیاید. هی می‌گویم کارگر ناوارد نیاور خانه. لابد چیزی انداخته توی چاه...
خلاصه در حالیکه یک چوب لباسی، یک سیخ‌کباب، یک برس توالت شور و یک توپوز ( نمی‌دانم تهرانی‌ها چی بهش می‌گویند) ، سرشار از گوه شده بود، به‌همراه گندی که به‌همه جا پاشیده‌بودم، چاه کمی باز شد و از شر آن کثافت خلاص شدم. اما هنوز آب رد نمی‌شد.
رفتم دو بسته دیگر چنته خریدم و وسایل کثافتی را گذاشتم توی زباله‌های دم در. وارد خانه که شدم، کلید برق را زدم، کنتور پرید. در آن بوی گند و تاریکی بگرد دنبال فیوز. باید می‌رفتم فیوز اصلی را می‌زدم.
باز دو بسته چنته.. کلی وایتکس.. کلی سی‌اکت.. نشد که نشد. لامصب.
مامانم تلفن زد و پرسید چه می‌کنی؟ گفتم هیچی ..با آب گوه بازی می‌کنم.
سرانجام تلفن کردم تاسیساتی بیاید...یک ساعت دیگر اینجاست.
فعلا همه‌جا را تمیز کرده‌ام اما دست به‌هر چه می‌زنم دلم آشوب می‌شود.
تنها اتفاق مثبت امروز این بود که دکتر موافقت کرد یک‌بار دیگر دارو را قطع کنم.
اما واقعا این جور وقتها به‌خودم می‌گویم لعنت به این زندگی که یک مرد نیست حتی چاه توالتم را باز کند..گرچه وقتی شوهر هم داشتم، باز خودم چاه باز می‌کردم..

دوشنبه ۲۶ شهریور ۸۶::September 17, 2007

بازی با کلمات

سالها قبل، وقتی نوجوان دبیرستانی بودم، وطن برایم مثل مادر بود. عزیز و مقدس..جنگ بود..و فضای مملکت ، جور دیگری بود..هنوز من بچه بودم و مرگ آدمها تاثیر زیادی برروحم می‌گذاشت..
دانشجو شدم.. و عکس هم‌کلاسی‌های شهیدم، به‌من می‌گفت وطن یعنی خاکی که برایش بمیری..بزرگتر از عشق مادر و فرزند...
درسم تمام شد..
خواستم مهاجرت کنم، به خاکی فکر ‌کردم که بویش برایم آشنا بود.. و به‌مردمی که کلامشان را می‌شناختم.. دلم خوش بود به‌جایی که اگر تنهای تنها باشم با رفتگرش سلامی خواهم‌داشت و با بقال محله‌اش نگاهی دوستانه ..
نرفتم.ترسیدم غریب شوم..
ایمان دارم که بار اول ،برای همین‌ها ماندم..
زمان گذشت....با واقعیت جامعه و خودم آشنا شدم..فهمیدم می‌شود هم محله بود و غریب..می‌شود در کوچه‌های شهر ، یا حتی کنار خانه‌ خود ناامن بود..می‌شود از همه مردان شهر ترسید..
می‌شود دوبار با تمام امید به کسی رای داد تا فردایت را بسازد.. و در عوض تاریخت را صاحب هجده تیر کند..
کم‌کم نام وطن از آن بار احساسی‌اش خالی شد..شهدای روی در و دیوار خاطره شدند...خاطره احساساتی که یک بار جوشید..
فهمیدم وطن بی‌معناست..بی‌معناست وقتی می گویی ای کاش آمریکا بیاید و وکاری بکند.. که اگر نیامد، از وطن‌پرستی من نبود، از ترس جان بود که بشوم یک عراقی آواره بدبخت..
بی‌معناست وقتی کسی ادعای عشقش را می‌کند و زمانی که ازش می‌پرسی برمی‌گردی ایران؟جواب می‌دهد: خیلی دلم می‌خواهد.. اما این ترافیک.. این وضع کار.. به اینها عادت ندارم..من به‌زندگی جور دیگری خو گرفته‌ام..
عجب !عاشق باشی و با غریبه عشق‌بازی کنی؟
فهمیدم معنا ندارد من وطن را چیزی جز یک کلمه بدانم وقتی همه تلاشم در راه تقلب و دروغ و بیراهه رفتن است..

حالا دیگر عشقی ندارم..راستش را بخواهید همه‌چیز برایم بی‌تفاوت است.
فرقی ندارد کجا زندگی کنم. و اگر مانده‌ام نه برای خاک، که از بی‌عرضگی‌ست.
و اگر بروم و برگردم، نه‌به‌خاطر خاک که در بهترین حالت از دلتنگی و از خودخواهی‌ست و و برای چیزهای دیگر هم می‌شود برگشت.. که درایران بهتر از هرجای دنیا می‌شود پول درآورد.. می‌شود هزارکار کرد که در همه دنیا تو را به خاطرش به‌سیخ داغ بکشند و در این گوشه بی‌قانون ، نه..
حالا می‌دانم وطن جایی‌ست که در آن احترام، امنیت و ارزش به حقوق خود و دیگری معنا دارد..
خاک اسمش وطن نیست. من هم‌وطن نیستم وقتی حاضرم با شیره جان تو روزگار بگذرانم.
من حق ندارم دم از وطن‌پرستی بزنم .. وطن هم حقی برگردنم ندارد...
ما برای هم جز بی‌آبرویی چه می‌کنیم؟
من ایرانی‌بودنم را در خیابانهای غریبه‌ها، پنهان می‌کنم....
وطن چطور مرا از تاریخ آیندگان پنهان کند؟
...
پی‌نوشت:
من هیچ نوشته ای را از دیگران نخواندم، به‌جز نوشته سیبستان. خواستم بی‌هیچ زمینه‌ای فقط ذهنیات شرم‌آور خودم را بنویسم.. شاید از خفتم کم شود.
روی همه این حرفها هم به‌خود فروغ است. وگرنه وجود کسانی که سیبستان ازشان نام برده یا حتما دیگران یادی ازشان کرده‌اند، در تاریخ مثل نام من خواهد‌ماند.. بادا که حقارت من بی‌وطن،لابلای روح بزرگ ایشان گم شود..
....
پي نوشت 2- شنبه ظهر:
نوشته‌هاي خيلي ها را خواندم. چه بد..دلم گرفت ..هيچ كدام باجي به ديگري نمي دهيم..
لينك همه اينجا هست. :(

چهارشنبه ۲۱ شهریور ۸۶::September 12, 2007

تعطيلي دو روز در هفته

ممنون از همگي كه براي پست قبل وقت گذاشتيد...
خوب با هم‌فكري شما به اين نتيجه رسيدم كه :
پرسنل دوست دارند پنجشنبه ها تعطيل باشند چون:

1 - هزينه اياب و ذهاب‌شان كاهش مي‌يابد.
2- زمان كمتري را در ترافيك هدر خواهند داد.
3-به امور اداري مثل بانك مي‌رسند
4 -كاملا رفع خستگي مي‌كنند.

من هم فكر مي‌كنم اين تعطيلي در نهايت به نفع شركت است چون :
1-مرخصي بين هفته كم مي‌شود.
2 - پرسنل اول هفته كاملا سرحال هستند.
3- هزينه هاي بالاسري دفتر كم مي شود.
4- اضافه‌كاري كاهش محسوسي خواهد داشت.
5- طي چهار ساعت كار پنجشنبه ، راندمان كم است .

در ضمن :
1 - با توجه به اينكه كشورهاي صنعتي دنيا دو روز تعطيلي دارند، حتما در اين باره پ‍ژوهش كافي انجام شده است.
2 - دفتر مركزي شركتهايي كه كارخانه دارند (و سيصد و شصت و پنج روزه كار مي‌كنند ) ، به منظور پشتيباني كارخانه طي پنج‌شنبه ها ، بايد فعال باشند.

سوال

کدام بهتر است و چرا؟

1- اگر کارمند باشید ترجیح می دهید روزانه یک ساعت اضافه تر کار کنید و پنجشنبه ها تعطیل باشید ؟ یا هشت ساعت کار به علاوه پنجشنبه بهتر است؟

2- اگر مدیر باشید کدام وضعیت بالا را( برای شرکت تان ) ترجیح می دهید؟

---

لطفا خودتان را در هر دو موقعیت تصور کنید و برای مورد 2 دلیل بیاورید.

یکشنبه ۱۸ شهریور ۸۶::September 9, 2007

روزی سخت

خسته ام. روز سختی بود.
با پدرژپتو دعوا کردم. دعوا که نه. حرف درشتی زد و من بلند شدم و اتاق را ترک کردم. فقط گفتم حرف قشنگی نزدید. و بعد هم در حال بیرون آمدن از اتاق گفتم : دیگر چکی برای شما امضا نمی‌کنم.
دعوا خسته‌ام می‌کند. پدر ژپتو یک عادت بد دارد که شاید تا حدی خودم هم دارم ولی نه به‌این شدت. وقتی کم می‌آورد، برای تخلیه روانی خودش سخت ترین و زننده‌ترین حرفها را به‌زبان می‌آورد. این بار اول نبود. یک‌بار بهم گفت : لابد از فلان شرکت پورسانت می‌گیری که اصرار به‌همکاری‌شان داری.
این وصله اگر به هر کسی قابل چسبیدن باشد، به‌من، لااقل تا وقتی برای سیستم مدیرعامل مهربان کار می‌کنم، نمی‌چسبد. تنها خصلتی که در مورد خودم بهش مطمئنم سلامت نفس است.
عضو هیئت مدیره اختیار دارد به عملکرد مدیرعامل معترض شود و توضیح بخواهد چون در واقع مدیرعامل ، برگزیده هیئت مدیره و عامل اجرایی تصمیمات آنهاست.و از طرفی می‌تواند اگر به چک یا سفته ای معترض باشد، امضا نکند تا رفع ابهام شود.
شرکت پدرژپتو، مدتهاست مشکل دارد و من با اینکه واقعا دلم نمی‌خواهد آزارش بدهم، اما سوال می‌کنم. هرچند این سوالات از هفته‌ای یک‌بار به دو ماه یک‌بار رسیده‌است و تقریبا دیگر بی‌خیال شده‌ام.
امروز پای شرکت ما هم در میان بود. به‌خاطر برنگرداندن پولی که بهشان قرض داده بودیم، بازپرداخت اقساط‌مان مشکل دارد و او با خودش ما را هم به‌پایین می‌کشد.
هر دو شانس آوردیم که من از اتاق خارج شدم وگرنه از آن وقت‌هایی بود که فاتحه همه چیز را می‌خواندم .

کار کردن با آدمهای پیر بسیار دشوار است. آدم هایی که تغییر زمان و شرایط را نمی‌پذیرند و بدتر از همه معنای زمان بازنشستگی را نمی‌فهمند. پدرژپتو خسته است. و با همه ناتوانی می‌خواهد ثابت کند هنوز همان آدم بیست سال قبل است.
با افتخارات گذشته نمی‌شود زمان حال را گذراند. با این اعتقاد باید توی خانه بنشینی و هی آلبوم‌های جوانی‌ را ورق بزنی . اگر اصرار به ماندن در جامعه کاری را داری ، باید پذیرای تغییرات آدم ها و قوانین و شرایط باشی و خودت را به روز کنی.
همیشه برای آدم های مسنی که با این لجاجت هم زمان حالشان را خراب می‌کنند و همان آن افتخارات را بی‌اعتبار، متاسف می‌شوم.

قضاوت سخت است.. وقتی از دور نگاه می‌کنی.معلوم نیست خودم در آن سن چه خواهم کرد؟

سوال

چند سوال از كساني كه در كار طراحي و بسته بندي هستند :

1 - قيمت تمام شده يك جعبه خوشگل و شيك مشابه جعبه هاني اسمك ( وزن يك كيلوگرم ماده داخل آن ) به‌نظر شما چقدر است؟
2- طراحي لوگوي يك كالا آيا قيمت متعارفي در بازار دارد؟
3- طراحي بروشور تا آماده سازي براي چاپ چطور؟

پنجشنبه ۸ شهریور ۸۶::August 30, 2007

?

دلم می‌خواهد تنوع خوبی در زندگی ایجاد کنم. یک تنوع عالی.
گاهی فکر می‌کنم برگردم مشهد. زندگی‌ام را منتقل کنم و حداقل یک سالی آنجا باشم تا ببینم آیا قادرم بعد از بیست سال زندگی در تهران، دوباره در شهر خودم باشم؟
برگشت به مشهد برایم محاسن زیادی دارد. فکر می‌کنم من و خانواده‌ام به‌هم نیاز داریم. نه‌تنها پدر و مادرم که خواهر و برادرم. و بعد فکر می‌کنم چه خوب می‌شود عصرها آدم جایی را داشته‌باشد برود که همیشّه از دیدنش خوشحال خواهند‌شد. یا مثلا بعداز‌ظهرها بروم دنبال مادر و پدرم و با خودم ببرمشان بیرون. یا با خواهرم برویم یوگا . با برادرم بنشینم و حرف بزنم و به‌هم کمک کنیم. یا مهمانی‌های فامیلی بروم. همیشه جایی برای رفتن هست.
مادرم می‌گوید بیا و برای خودت خانه بگیر و مستقل باش.
اما می‌ترسم. اینجا بین بدیهیاتی زندگی می‌کنم که تا نباشند، حضورشان را حس نمی‌کنی. راستش خودم هم نمی‌دانم چه بدیهیاتی؟ جالب‌ترین چیزی که تهران را همیشه برای من هیجان‌انگیز کرده، تئاتر و کنسرت است. و فکر می‌کنم تنها فقری که در مشهد حس می‌شود همین باشد. اما برای این مورد هم فکر کردم. سالی یکبار می‌آیم جشنواره و همه را می‌بینم. تازه مگر سالی چند بار کنسرت و تئاتر می‌روم؟
کارم فکر نمی‌کنم مسئله‌ای داشته باشد. دوستانم در تهران روز‌به‌روز کمتر می‌شوند. صمیمی‌ترین رفیقم زمستان مهاجرت می‌کند. بچه‌های وبلاگی را سالی سه‌چهار بار می‌بینم که آن هم در سفرهای تهرانم مقدور خواهد‌بود..
به‌نظرم بزرگ‌ترین ترسی که تابه‌حال با آن مواجه نبوده ام، برخورد مردم با نوع زندگی من است. یک زن مطلقه تنها. در اینجا گم می‌شوم لای جمعیت. گرچه همین‌جا هم هروقت کسی بخواهد نیشترت بزند، پیدایت می‌کند..اما می‌توانم قاطی فامیل نشوم. دوستانم را انتخاب کنم..در محل کارم بی مشکل باشم... در آپارتمانم هم.
ولی مشهد نمی‌شود. می‌ترسم فامیل کنایه بزنند.. حرفهای ترحم‌آمیزشان که حالا نمی‌شنوم ، آنجا مرتب تکرار خواهد‌شد. می‌ترسم منزوی شوم. و فرار کنم برگردم تهران. می‌ترسم درگیر آن حرفها و آن زندگی‌های کسالت‌بار شوم و یادم برود خودم چه می‌خواهم . می‌ترسم عادت کنم به چیزهایی که مال من نیست. شاید هم تصوراتم با واقعیت خیلی متفاوت باشد..
هیچ شناختی از مشهد ندارم. بیست‌سال است آنجا نبوده‌ام و سفرهای کوتاهم محدود به دیدن خانواده‌ام بوده و شاید خاله‌ام.
یک انتخاب دیگر هم دارم. که تهران فوق‌لیسانس بخوانم. شاید این بهتر باشد. اما چیزی را عوض نخواهد کرد. فقط شاید زمان روزمره‌گی را کمی متوقف کند..شاید هم نه..
نمی دانم..
اگر خیلی پول داشتم، بهترین زمان برای یک سفر خوب بود تا آن تنوع عالی را بدون این‌زحمات بوجود بیاورم..

چهارشنبه ۷ شهریور ۸۶::August 29, 2007

چقدر به وبلاگ معتادید؟

این لینک را در وبلاگ یک پزشک دیدم. بد نیست شما هم امتحانی بکنید. :)) آخرین سوالش از همه جالب تر است.

نتیجه من : 82 %

سه شنبه ۳۰ مرداد ۸۶::August 21, 2007

ممنونم که هستید

دوست دارم برای کسانی بنویسم که این مدت یادم بودند:
برای بابک مهربان،علیمان ،لاله ،شهره ،سالی، برادرم ، آقای ووپی و همه شماها که اینجا را می خوانید و با بودنتان دلگرمم..
دلم می خواهد بدانید که قدر بودنتان را می دانم..
وقتی بیمار باشی و تنها باشی و تمام عمر روی پای خودت ایستاده باشی ، می‌فهمی وجود آدمهایی که وجود دارندو با نقش دیوار متفاوتند، ارزشی بیش از خود زندگی دارد.
...
و برای محمد دوست گذشته های زندگی ام..قدرشناس محبت هایت هستم..هرچند بسیار رنجدیده ام.. اما در یک قلب رنجور هم جایی برای قدرشناسی هست.

یکشنبه ۲۸ مرداد ۸۶::August 19, 2007

ابرو به من کج نکن..کج کلاخان یارمه !

امروز را خانه خوابیدم و نقش یک بیمار درست و حسابی را بازی کردم. البته واقعا درد داشتم و از شدت درد به‌گریه افتاده‌‌بودم. کم پیش می‌آید که درد اشکم را در آورد و امروز یکی از آن وقت‌ها بود. نشستم و یک شکم سیر برای خودم دل سوزاندم که عجب زندگی گهی‌ست و از این حرفها. اوضاع ادامه‌داشت تا وقتی دکترم از مشهد ،در نهایت تعجبم ،زنگ زد. مادرم بهش گفته بود. کلی نازم را کشید و گفت خوب می‌شوی و همه چیز طبیعی‌ست و زمان لازم دارد. کمی حالم بهتر شده بود که یکی از بچه ها تلفن کرد. گفت : بابا فروغ !! تو که از اول سال هشتاد و شش یک‌سره نالیدی!!! گفتم خوب حالم بده. و شروع کردم دنباله ناله‌ها را آمدن. گفت: خوب یک کاری بکن. اصلا پاشو برو مشهد زندگی کن...همه اتفاقات زندگی به‌خودم آدم بستگی دارد. خودت باید قدمی برداری.
حرفهایش عین نیشگونی بود که از یک بچه بی‌ادب وسط مهمانی که دارد خراب‌کاری می‌کند، بگیری.
بلند شدم. اشکهایم را پاک کردم. سرو وضعم را مرتب کردم و نشستم خاطراتم را نوشتم و به‌فکر برنامه‌های جدید برای زندگی افتادم.
راست می‌گوید . بخش بزرگی از مایه‌های غرزدنم را خودم می‌سازم. فکر می‌کنم خیلی طفلکی هستم و کسی هم نباید این را بداند و خودم برای خودم نقش قربانی را بازی می‌کنم.
به‌خودم گفتم: خاک برسرت فروغ. پاشو مثل آدم زندگی کن. این که نشد کار که با هر مشکلی ،عزاداری راه می‌اندازی.
خلاصه . حالا فعلا که خوبم. عود روشن کرده ام و شمع . فیلمی هم برای دیدن گذاشته‌ام و می‌خواهم مثل یک خر واقعی دوباره که چه عرض کنم، صدباره لگد بزنم در کون زندگی و بروم جلو. تا ببینیم دنیا دست کیست.

چهارشنبه ۲۴ مرداد ۸۶::August 15, 2007

يادم بماند

من بلدم وقتی از کسی می‌رنجم یا عصبانی می‌شوم با یک تک جمله سخت، رنجشم را بهش منتقل کنم .
ولی بسیار آرام تر و خوشنودتر خواهم‌بود اگر در آن لحظه اساسی خودم را کنترل کنم و فقط نگاهش کنم.

در زندگی به اصولم وفادار بمانم.
رفتار من نباید واکنشی در برابر کنش دیگری باشد. باید محکم و ثابت باشم و رفتار دیگران مرا از آنچه باید بکنم، دور نکند.

اگر عکس‌العمل‌های کوتاه‌مدت خود را تحت کنترل داشته‌باشیم، در دراز‌مدت عملکرد دیگران تابع شخصیت ما خواهد‌بود

دوشنبه ۲۲ مرداد ۸۶::August 13, 2007

1

خوب است آدم وجود داشته باشد.

بودن و نبودنش با هم توفير كند.

جمعه ۱۹ مرداد ۸۶::August 10, 2007

روزهايي كه مي گذرد

هنوز مشهدم. قرار بود سفرم یک هفته‌باشد اما نشد.
برای بیماری اینجا آمدم. در آن تنهایی تهران نمی‌شد معالجه کرد و شاید یکی از عاقلانه‌ترین کارهای عمرم بود که آنجا نماندم.
اینجا پزشکان آشنایند. راه نزدیک است.. برادر و پدر و مادر و خواهر نازم را می‌کشند. فندق و پسته سرم را گرم می‌کنند و به‌سرعت رو به‌بهبود می‌روم. 

در ایام بیداری به‌چیزهای دوست‌نداشتنی زندگی‌ام فکر نمی‌کنم..می‌توانم ذهنم را کنترل کنم.. اما به‌محض اینکه خوابم می‌برد، کابوسها سراغم را می‌گیرند..با شدتی بیش از بیداری و من عین کودکی بی‌سلاح ،گیر می‌افتم ..
حوصله‌زیادی برای کتاب‌خواندن ندارم..اما همان زمان‌های کوتاه را به مرور هفت عادت مردمان موثر اختصاص داده‌ام .. کتاب سوفی را آورده‌ام ولی بیش از پنج صفحه نخواندم. و کلی مقاله کاری که هنوز درون همان پوشه و چمدان سفري ست..
کمی گیتار تمرین می‌کنم..
بی‌حوصله‌ام.

کاش کابوس‌ها كمي رهایم کنند.

یکشنبه ۳۱ تیر ۸۶::July 22, 2007

!

چرا هي به من مي گين كه غرغرو هستم؟

واقعا اين طوريم؟

شنبه ۳۰ تیر ۸۶::July 21, 2007

من شرمنده ام.

از آدمهایی که پیاده وسط برنامه‌های آدم راه می‌روند، هیچ خوشم نمی‌آید. با این سیستماتیک بودن من و نظمی که گاه برای خودم کلافه‌کننده می‌شود، فرود آمدن این‌افراد در میان سرزمین مرتبم، اخم‌هایم را شدید توی هم می‌برد.
امروز کلاس موسیقی داشتم. آقای معلم نیامد.
عصبانی‌ام.
دوشنبه‌ام گرفته‌می‌شود.لازمش داشتم.با یک عالمه کاری که برای آن روز چیده بودم.
..
الان هنوز هم عصبانی‌ام.
یک قرارداد با شرکت پدرژپتو بسته بودیم که خیلی اتفاقی ،شاید هم نه اتفاقی، به‌خاطر بی‌فکری و سهل‌انگاری خودم، با سودی کمتر ازآنچه فکرش را می‌کردم، انجام شد.
تازه پدرژپتو لطف کرد وگرنه باید با ضرر تمامش می‌کردم.
این را اعتراف می‌کنم که از دست خودم هم عصبانی‌ام.
وقتی کسی روی اعصابم راه‌برود، همه روزهای خوب را زود فراموش می‌کنم و با گیوتین گردنش را نشانه می‌روم.
این را امروز مدیرعامل مهربان گفت.
راست می‌گوید.
گفت تو مشاور آدم شناسی من هستی، به جز وقت‌هایی که درگیر احساساتت می‌شوی و بعد آن جمله بی‌رحمانه واقعی را درباره گیوتین گفت.
گفتم بزرگ شده ام و کمتر از این‌کارها می‌کنم.
گفت:معلوم نیست.
خندیدیم.
ولی من واقعا عصبانی بودم.
چون این خاصیت منفی‌ام را می‌دانم.حتی موقعی که گیوتین در دست، گردنی را نشانه رفته‌ام، کاملا آگاهم که دچار آن حس احمقانه‌ام و باید کنترلش کنم.
و نمی‌کنم.
پس هنوز بزرگ نشده‌ام.
امروز پدرژپتو لابلای حرف‌هایش گفت بخشی از سودی که در صورت مالی‌ات نشان‌می‌دهی هزینه‌هایی‌ست که می‌اندازی گردن شرکت ما. جریان هزینه بین ما همیشه یک سویه‌است.
من عصبانی بودم.
اما دیدم دیگر اوج اوج اوج حماقت است اگر انکار کنم. و گفتم درست است.
پدر ژپتو را دوست دارم.
این را وقت‌هایی می‌فهمم که نگاهش می‌کنم و می‌بینم مثل پدرم پیر شده، با این‌همه سرکار می‌آید و می‌بینم که مثل پدرم، از تغییر خودش عاجز است و برای همین مثل پدرم استعفا می‌نویسد.
مسبب استعفا نوشتنش من بودم. :(
گیوتین در دست ایستاده بودم و با خشم، از دست عوض نشدن لجوجانه‌اش، ترساندمش.
پدرژپتو دوستم بود.
و هست.
و من دوستم را با آن وضع فجیع ترساندم.
و حالا ، در این لحظه می‌دانم که دقیقا برای همین عصبانی‌ام.
معلم موسیقی برود گم شود و همه کسانی که با پای لخت وسط نظم آشغالی من راه می‌روند.
من دوستم را ترساندم.
قدرتم را، قدرت جوانی‌ام را ، به رخ  یک پیرمرد کشیدم.
گند بزنندم.
حالا اگر پدر ژپتو برود،  من بدون رنگ خاکستری ، با یک جعبه مداد رنگی ناقص چکار کنم؟:(

چهارشنبه ۲۷ تیر ۸۶::July 18, 2007

:(

دو سه هفته دیگر برای کاری باید بروم مشهد. ده روزی آنجا خواهم‌بود. سفری اجباری‌ست و تقریبا از کل سیستم زندگی‌ام جدا خواهم‌شد. برای اولین بار واقعا دلم می‌خواهد لپ‌تاپ داشته‌باشم. احساس می‌کنم بدون کامپیوتری که همه‌جا همراهم باشد، دچار افسردگی حاد خواهم شد.البته برادرم کامپیوتر دارد اما کار من در مشهد طوری‌ست که اغلب اوقات به او دسترسی ندارم. :(
یکی از بدترین پول‌هایی که در طول زندگی به‌خرج‌کردنش فکر کرده ام، همین بوده. اشتیاقی زیاد همراه با فوران خون در رگهای مشهدی‌ام.
اگر این پروژه‌های لعنتی به‌جواب رسیده‌بود می‌توانستم به‌مدیرعامل مهربان بگویم برایم جایزه بخرد. اما لعنت بر اینها که گیرداده‌اند و در همان نقطه آخر مانده‌اند.
امسال باید اپرا وینفری می‌شدم اما پنج‌ماه گذشت و پس‌انداز سال قبلم رو به‌اتمام است. :(
خدایا خیلی غمگینم. من واقعا وقتی بی‌پول و بی کامپیوتر باشم، غمگین می‌شوم.
نه ویرجیانا وولف.. نه اپرا وینفری .. نه لپ تاپ و نه حتی پس‌اندازی که بشود با آن خوش بود..
به‌نظر شما چکار کنم ؟ دسک‌تاپم را بزنم زیر بغلم و بروم مشهد؟

سه شنبه ۲۶ تیر ۸۶::July 17, 2007

پر رو

به‌بعضی آدمها رو که می‌دهی،یک‌مرتبه به‌خودت می‌آیی و می‌بینی تا جایی که شده فضای تو را اشغال کرده‌اند.چسبانده‌شدی به‌دیوار، درحالی‌که دستشان روی سینه توست، هلت می‌دهند تا فرو بروی و نگاه خیره و دریده‌شان حالت را بد می‌کند.
اینها یک‌زمانی دوست بوده‌اند. اگر باهشان به‌این نقطه رسیده‌ایم، مقصر اصلی خودما هستیم که از فضای شخصی‌مان حمایت نکردیم و صبرکردیم تا هی جلو و جلوتر بیایند تا وقتی حس خفگی کنیم. در آن لحظه یا باید با فشار از خود دورشان کنیم و یا به‌بقیه مردن‌مان ادامه بدهیم.

یکشنبه ۲۴ تیر ۸۶::July 15, 2007

باد ما را خواهد برد

اطلاعات زير را قاصدك عزيز درباره موسيقي وبلاگ برايم فرستاده:
 
le vent nous portera!
باد ما را خواهد برد
 
این جا هم اطلاعات در مورد خوانندگان را می‌توانی پیدا کنی
 
 
 
این هم کلیپ ویدیویی و ترجمه‌ی انگلیسی ترانه
 
 
مرسي قاصدك

پنجشنبه ۲۱ تیر ۸۶::July 12, 2007

ما مخلصيم :)

تا به حال بيش از بيست ايميل يا كامنت دريافت كرده ام كه از موسيقي وبلاگ تعريف كرده اند!!!!! و خواسته اند كه فايلش را برايشان بفرستم. با اينكه به نظرم يك نفر است كه اين گير را داده و دارد شوخي مي كند اما اعتراف مي كنم كم كم دارم مريض خيالي مي شوم :)

والله بالله من هيچ موسيقي نگذاشته ام. اگر هم آهنگي مي شنويد ، احتمالا مربوط به اين است كه به علت فضاي ملكوتي دومين ملكوت، بعضي ها دچار وحي مي شوند.

همين روزهاست كه خودم به داريوش ملكوت ايميل بزنم و خواهش كنم فايل آهنگي را كه روي وبلاگم گذاشته ام برايم بفرستد!

سلامت باشيد.

سه شنبه ۱۹ تیر ۸۶::July 10, 2007

خدیجه کچل سرشو می بست

قبول دارم که در ازای هرچه خدا می دهد باید هزینه ای بدهم. اما اینکه خدا گاهی به من در حد خودم می دهد و در اندازه خودش هزینه می خواهد ، چه معنی دارد؟

.....

ریزش مو ، کاری که به نتیجه نمی رسد و شرایط نامطلوب خودم، بدخلق ترین آدم ممکن را در این زمان ساخته اند.

.....

از همه بدتر ریزش مو.

 گند بزنند به این زندگی که از شانس های مردانش،  فقط افزایش هورمون ایشان همراه با کچلی دارد عایدم می شود. خدایا من از کچلی بیزارم.. :((((((((((((

خداکنه فردا این دکتره یه معجزه ای بلد باشه. :(

دوشنبه ۱۸ تیر ۸۶::July 9, 2007

خرمن کوفتن

روزگار می‌گذرد. من هم همراه روزگار..
کارمان مثل خودم بالا و پایین می‌شود. هر‌روز فکر می‌کنیم یکی از این پروژه‌های تحقیقی به‌جواب رسیده و فردا که نتایجش را از آزمایشگاه می‌گیریم، سطل آب سرد روی سرمان می‌ریزد..
گنجشک و بلبل حوصله‌شان سر رفته. رضایت داده‌اند تا طرح را از جایی بخریم. و من که دست‌کمی ازشان ندارم، باید مرتب روحیه بدهم..اصلا دلم نمی‌خواهد مجبور شوم دانش فنی را بخرم. برای یکی از پروژه‌ها بیش از پانصد آزمایش انجام داده‌ایم و هزینه زیادی شده..حس زنانه‌ام می‌گوید یک تکان کوچک، یک نگاه ظریف یا یک کلمه ما را به نتیجه خواهد‌رساند. و امیدوارم حسم درست باشد. امروز دیگر دست‌به‌دامن نذر و نذورات شدم و یک گوسفند برای قربانی نذر کردم!
فکر می‌کنم خرد الهی باید کمکم کند.
کتاب می‌خوانم. کیمیاگر را برای بار دوم می‌خوانم و این بار بعد از خواندن کلی از کتابهای پائولو کوییلو ،ازش خوشم آمده. چند سال قبل فکر می‌کردم شارلاتان است.
به جملات مثبت و یک نیروی بیرونی نیاز دارم.. خرم در گل مانده. خر خودم و خر کارم.
مدیرعامل مهربان بیش از هشت‌ماه است که به‌ایران نیامده. اولین بار است که بی‌پشتوانه فکری و روحی او برای این مدت طولانی کار می‌کنم. و تازه به‌این نتیجه رسیده‌ام که نیست و هر خاکی که هست، باید خودم برسرم بریزم تا این پروژه‌ها جواب بدهند. تقریبا روزی یک ساعت تلفنی مشاوره می‌کنیم اما آن نگاه دقیق، آن مغز بی‌نظیر و آن روح سرشار از مثبت‌اندیشی را واقعا کم دارم.
با اینکه از قبل می‌دانستم، اما در این هشت‌ماه، کاملا شیرفهم شدم که مدیریت بی‌وابستگی به آن آدم، کار بسیار سختی‌ست. مخصوصا حالا که باید منابع پولی بیافرینیم و آفرینش خلاقیت زیادی می‌طلبد.

یکشنبه ۱۰ تیر ۸۶::July 1, 2007

:)

يك لبخند.

شنبه ۹ تیر ۸۶::June 30, 2007

گزارش ايام

روزهای پر برنامه‌ای دارم.برادرم تهران است و کیف می‌کنم.

هفتم تیر، سی و هشت ساله شدم. مصادف شد با مهمانی تولد و فارغ‌التحصیلی دخترخاله‌ام و چون قرار‌بود آن روز خانه نباشم، چهارشنبه شب،سورپرایز مفصلی از طرف نیلوفرانه شدم!!
ساعت ده شب ،کیک و فشفشه و کادو و ما سه نفر . :)
پنج‌شنبه هم ، همین سه نفر، رفتیم مهمانی. خوردیم و نوشیدیم و رقصیدیم ، همراه با یک فصل تبخیر و تصعید حسابی‌ !

جمعه عصر علیمان و رضا، حسابی لطف کردند و رفتیم چپ دست جدید. با آن اردشیر چاق مزخرفش. و صد البته فضای عالی موزه سینما. جای ایرج و بقیه هم خیلی خالی..

و دیشب .. کنسرت ارکستر ملی.. کاخ نیاوران .. نم نم باران .. باد ملایم ..  صدای شفاف قربانی  ... و هجوم خاطرات..
بازهم جای همه خالی.

شرکت هم که در اوج بیکاری، بی‌نهایت کار داریم. با کف‌گیری که به ته دیگ خورده و تلاش شدید برای آفرینش پول!

شنبه ۲ تیر ۸۶::June 23, 2007

خانم شرمنده

يك‌وقتهايي كه كمتر مي‌نويسم، به جاي تمركز روي كامنتها و كنتورم، توجهم به ساير وبلاگها بيشتر مي‌شود. امروز  به‌نظرم  بيش از نيمي از وبلاگهايي كه خواندم، درباره احساس‌شان حرف زده بودند. احساساتي دروني  مبتني بر غصه و شكايت از چرخ روزگار.

درست است كه وبلاگ واقعا جايي شخصي‌ست و يك نقش بزرگش، حرف زدن با خود و تخليه‌شدن است، اما وقتي فكر مي‌كنم خودم بيشتر روزها ناخودآگاه اين الگوي نوشتن را بكار برده ام( بيان حس مبتني بر غر) از كسالتي كه براي هركدام از خواننده‌ها ايجاد كرده‌ام، شرمنده مي‌شوم.

سه شنبه ۲۹ خرداد ۸۶::June 19, 2007

بلاگر

من نه می توانم صفحه dashboard  بلاگر را باز کنم و نه برای وبلاگهای بلاگ اسپات کامنت بگذارم. کسی می داند ایراد از کجاست؟

جمعه ۱۱ خرداد ۸۶::June 1, 2007

این دو نفر

آشناها وبلاگم را می‌خوانند. برادرم و عضو هیئت مدیره مان.
سالها آدرسم را پنهان کردم. بعد فکر کردم بدنیست آدمهایی ازدنیای واقعی که مرا کاملا جور دیگری دیده اند و می‌شناسند، آن روی سکه را ببینند.  هدفم به‌نقد کشیده شدن از طرف اینها بود. مخصوصا از طرف آقای عضو. اسمش را در اینجا می‌گذارم آقای ووپی!
آقای ووپی ، بعد از رفتن مدیرعامل مهربان، دو سال در شرکت قدیمی مدیرعامل ما بود. و حالا عضو هیئت مدیره شرکتهای فعلی‌ماست.
ابتدای ورودش به شرکت قدیم، جانشین بهترین آدم زندگی‌ام شده‌بود و اصلا دوستش نداشتم.اما کم‌کم نوع رفتارش، رابطه‌کاری‌مان را به‌دوستی تبدیل کرد.
 آدم خاصی‌ست. بی‌گره و دارای ذاتی سالم ، بدون  کمترین بازی.
در این سالها چیزهای زیادی ازش آموخته‌ام. مخصوصا در رابطه با مدیریت.
مرا نقد می‌کند و نوشته هایم را. هم صلاحیتش را دارد و هم با هدف مثبت این‌کار را می‌کند و در نتیجه برایم مفید است.
برادرم ده سال کوچکتر از من است. او را دیر شناختم. وقتی ده ساله بود ، از هم جدا شدیم و من به‌تهران آمدم. سفرهای سالهای اخیرمان ،ما را به‌هم نزدیک کرد. حالا با هم حرف می‌زنیم..درباره کار و زندگی و موسیقی و تئاتر که علاقه‌های مشترک ماست.
به‌او آدرس اینجا را دادم، اول برای اینکه تشویقش کنم به نوشتن. موفق نشدم.اما بعد فکر کردم من اینجا می‌نویسم نه تنها برای دل خودم بلکه برای دیگران که اگر تجربه‌های روزانه ام کمترین سودی دارد، استفاده کنند و چرا برادرم خواننده‌ام نباشد.
اعتراف می‌کنم با پیوستن او به این جمع، گاهی چیزهایی را نمی‌نویسم. یا می‌نویسم و پاک می‌کنم. اما به‌نظرم همین خوب است. ما در دنیای روز هم برای گفتن بسیاری از حرفها، تامل می‌کنیم و زمانی صلاح می‌دانیم که نگوییم. با خودسانسوری متفاوت است.. گاه به‌دلیل احترام به شرایط خودمان و گاه احترام به موقعیت طرف مقابل است.
نمی‌خواهم هیچ‌وقت با اسم واقعی بنویسم. چون نوشته هایم شخصی‌ و درونی‌ست. و توضیح درون برای کسانی که فقط عادت به تماشای بیرون دارند، کار غیر ممکنی‌ست.
اما این دو نفر متفاوتند و بسیار راضی‌ام که می‌خوانند و نظر می‌دهند.

چهارشنبه ۹ خرداد ۸۶::May 30, 2007

عقل زندگي

زندگی نیاز به‌فکر ، استراتژی و سیاست دارد.
معنای هیچ‌کدام از این سه‌مورد، هفت‌خط بودن نیست ،عاقل‌بودن است..
اگر این را دانستی و در‌مسیر یادگیری‌اش قدم گذاشتی، آسیب‌پذیری‌ات از زندگی‌ به‌حداقل می‌رسد و در ضمن شادتر و راضی‌تر خواهی بود.
اگر ندانستی و نخواستی بدانی، اتفاقات مسیر هم‌چون سنگهای برنده،خراشت می‌دهند و تو را خواهند برید آن‌قدر که مجبور به‌آموختن شوی..و اگر بازهم نفهمیدی ،روح و جانت را خورد می کنند ..
به‌نظر من کسی که به این حد برسد، سزاوار این خورد‌شدن است.

سه شنبه ۱ خرداد ۸۶::May 22, 2007

برای کودکم .. تا شبها آرامتر بخوابد

دختر جان! تصور كن اين روانداز را يك «زن پير شمالي» (يكي از مادربزرگ‌هاي نازنينم) داده است به من، تا برسانم به تو، تا شب‌ها آرام‌تر بخوابي، تا بالش‌ات كم‌تر خيس شود..

یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۸۶::May 20, 2007

در ميان جمع

خوب .. فکر کنم نظرسنجی کافی‌ست. خواننده این وبلاگ حدود سیصد و پنجاه نفر است و از دیروز همین موقع این تعداد آمده‌اند و رفته‌اند و بعد از این، بازدید از پست نظرسنجی، تکراری خواهد بود.
 کمتر از ده درصد در آن شرکت کردند که ممنونم.
۶۸ درصد با تغییر نام مخالف،۲۲ درصد موافق و ۱۰ درصد برایشان فرقی ندارد.
بنابراین همان نام فروغ باقی‌خواهد‌ماند.
در پاسخ به‌کسانی که نوشته‌اند نام وبلاگ به سلیقه شخصی ربط دارد باید بنویسم که درست است. اما ما وبلاگ می‌نویسیم که خوانده‌شویم. و کنتور هم گذاشته‌ایم که بدانیم خوانده می‌شویم. پس انتخاب یک‌نام، علاوه بر اینکه نماد سلیقه شخصی ماست ، باید به‌نوعی قابلیت جذب خواننده یا حداقل نراندن او را داشته‌باشد.
از نظر من نام وبلاگ باید خوش لحن و گیرا، ساده از لحاظ تایپ و ماندگاری در ذهن، با معنا و بار مثبت باشد. ضمنا خیلی هم نسبت به نویسنده‌اش پرت نباشد تادر صورت دیدار حضوری ، به برقراری ارتباط کمک کند.
این تجربه شخصی من در این پنج - شش سال وبلاگ‌خوانی‌ست و اصولا به‌طور ناخودآگاه، این نظام، در نوع انتخابم تاثیرگذار بوده است. مثلا امکان ندارد اسم وبلاگی در مایه‌های مرگ و قبرستان باشد و رغبت کنم بهش سر بزنم!
 تغییر نام هم کار درستی ‌نیست. مگر اینکه نویسنده بخواهد خط مشی نوشتنش را عوض کند یا فکر خواننده‌اش را از آن سابقه ذهنی قبلی ایجاد‌شده ، منحرف سازد.

شنبه ۲۹ اردیبهشت ۸۶::May 19, 2007

احترام به مخاطب

 يك تقاضا دارم. به‌عنوان خواننده اين وبلاگ، نظرتان در مورد عوض كردن نام فروغ چيست؟

 نام ثانوي هرچه باشد، مي‌خواهم بدانم آيا برداشتن نام فروغ  برايتان مهم است؟

اگر نوشتن نظرتان در يك خط سخت است، فقط يك تك كلمه بگوييد : موافقم، مخالفم.

سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۸۶::May 15, 2007

کی قصه مرا نوشت؟

خیلی مشتاقم که در این تکلیف شاق سیبستان شرکت کنم و ممنونم از او که مثل همیشه لطف دارد و مرا یادش هست.

اما باید فکر کنم. برای من واقعا کار شاقی ست. برای آدمی که با هر کتابی که می خواند یک داستان بازی می کند و با هر نشست و برخاستی که دارد، موتورش روشن و خاموش می شود.

باید درست فکر کنم تا یادم بیاید خطوط اصلی زندگی ام از چه کسانی تاثیر گرفت.

فقط یک چیز مسلم است. متاسفانه ، حافظ و سعدی و مولانا هیچ نقشی در نوشتن سناریوی این زندگی نداشته اند.

جمعه ۲۱ اردیبهشت ۸۶::May 11, 2007

کتاب حیات

دنیا داره کجا می ره و من کجا؟

انگار در ماقبل تاریخ دارم به سر می برم.

دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۸۶::May 7, 2007

راديو پيام

امروز صبح راديو پيام قاطي اخبارش گفت كه كمترين تمركز مغزي انسان در اواخر شب و صبح زود است و بايد از تصميم‌گيري‌ها و انجام كارهايي كه نياز به دقت بالا دارد، در آن اوقات اجتناب كرد.

جالب است! من هم بدترين، شديدترين و غم‌انگيزترين افكارم درست در همين بازه زماني رخ مي دهد. با خوردن صبحانه ،انگار همه دود مي شوند و مي روند هوا.

یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۸۶::May 6, 2007

پشت صحنه

امروز بعد از مدتها به خودم مرخصی دادم و خانه ماندم.
نیمه‌شب بود که فکر کردم فردا صبح نمی‌روم شرکت. مغزم درمورد کار هنگ کرده. از وقتی قرارداد جدید با قلعه حیوانات نبسته‌ایم، و باید روی پروژه های تحقیقاتی‌مان کار کنیم، بیشتر وقتم پای اینترنت و در حال سرچ می‌گذرد. دیروز بدجوری مایوس شده بودم. تولید محصول جدید به‌جای خود، پیداکردن بازار فروش برای آن مصیبتی دیگر است. این‌جور وقتها باید هیئت‌مدیره به‌کمک مدیرعامل بیاید. و متاسفانه از هیئت مدیره ما فقط پدرژپتو ایران است که اصلا دید استراتژیک ندارد و نمی‌توانم رویش تکیه کنم.
 باید کاری بکنم.
 نقدینگی‌مان به‌سرعت در حال کاهش است. مبلغی که برای این روزهای مبادا کنار گذاشته بودم، صرف حقوق و تحقیقات می‌شود. و من کمی ترس برم داشته که اگر قرارداد نبندیم و یا بازار فروش محصول جدید را پیدا نکنیم و یا پیداکردن روش اقتصادی تولید جدید خیلی طول بکشد، چکار باید بکنم؟
امروز برای همین نرفتم. یک‌جوری خواستم فشار را از روی ذهنم بردارم تا فردا و روزهای دیگر با آمادگی بیشتری فکر کنم.
توی تختم دراز کشیدم. رمان شوخی کوندرا را خواندم. و هی‌خوابیدم و هی بیدار شدم. تلفن شرکت را از یک ساعتی به‌بعد جواب ندادم. و فقط برای یک کار فوری حاضر شدم در را روی تحصیلدارمان باز کنم.
شوخی را تمام کردم و به‌جز آن به‌چیزی فکر نکردم.
ساعت که چهار شد انگار روز اجباری من هم به‌پایان رسید.  دوباره ذهنم رفته سمت شرکت. مثل وقتی شده‌ام که سر جلسه امتحان نشسته‌ای و می‌دانی چیز زیادی بلد نیستی و اگر نهایت نیرویت را به‌کار نگیری، درس را پاس نخواهی کرد و مشروط می‌شوی.
 با مشروط شدن فاصله زیادی ندارم.
صورت مالی سال قبل تهیه شده. بازهم سود خوبی داده‌ایم، علی‌رغم همه مشکلاتی که از سر گذراندیم. اما امسال.. نمی‌دانم چه خواهد شد. همه سلولهای مغزم در حال فعالیتند تا روزنه ای پیدا شود.
من ترسیده ام.

پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۸۶::May 3, 2007

من یا نسل من ؟

صبح را با گنجشک و بلبل در آزمایشگاه گذراندم.
زیرزمین را آزمایشگاه کرده‌ایم. همان‌جایی که یک سال قبل خودم در فضای پر از سوسک و خاک آنجا همین کارهای تحقیقاتی را انجام می‌دادم. فن هم نداشت. برای خودم عود روشن می‌کردم و آزمایشی را شروع می‌کردم و در حین کار کتابی هم می‌خواندم. حالا این دو نفر را به آنجا فرستاده‌ام. یک‌جوری حس می‌کنند تبعید شده‌اند. درحالیکه خودم خیلی دلم می‌خواهد محل کارم را به‌آنجا منتقل کنم. دوست دارم به‌سلیقه خودم درستش کنم. بزرگ است و می‌شود گلدان گذاشت و تابلوهای زیادی را به دیوار آویخت. سمپاشی مفصلی کرده‌ایم و هر هفته نظافتش به موقع انجام می‌شود. فن دارد و کلی تجهیزات و امکانات که زمان من خبری از آنها نبود.
انگار نسل من به قناعت در همه چیز عادت کرده‌اند. قناعت در تفریح.. در حجاب.. در کتاب..در کار.. در حقوق.. در امکانات تحصیل..
من خوشحال می شدم اگر سالی ماهی یک کتاب خوب اجازه نشر بگیرد یا یک فیلم خوب روی پرده برود یا بگذراند جوراب سفید ساق کوتاه بپوشم..
روزهای هفته را بدون تعطیلی سرکار می رفتم چون یاد گرفته‌بودم  رییس و معلم و بزرگتر، حرفشان مهم است.و چوب استاد به ز مهر پدر است. تاخیر و مرخصی هیچ معنایی نداشت. بعد از دو ماه کار که مرخصی می‌گرفتم و می‌رفتم مشهد، مدیرم تلفن می‌زد و مرخصی‌ام را لغو می‌کرد.و حتی برای روز عروسی یک روز مرخصی بهم دادند.
آن وقتها فکر می‌کردیم چون بی‌تجربه‌ایم نباید توقع بی‌جا داشته‌باشیم. اگر پاداش یا اضافه حقوقی می‌دادند، تشکر می‌کردم و حسابی شاد می‌شدم.
نسل جدید تفاوت های اساسی با نسل من دارد.
نسل جدید متوقع و طلبکار است. ما نه. ما همیشه بدهکار بودیم. اگر خیلی آدم حساب می‌شدیم، سربه‌سر بودیم.
قبل از سال پاداش خوبی به این دو پرنده کوچک دادم. اما بلبل حتی کلمه ای تشکر نکرد. گنجشک مهربان‌تر است. شاید چون شهرستانی‌ست و هنوز کمی از تربیت قدیم ، در میان شان جاری‌ست.
ابتدای سال هم اضافه حقوق بسیار مناسبی دادم. اما بازهم به همین منوال گذشت.
یکی از چیزهایی که در کتابهای مدیریت نوشته‌شده، این است که مدیر نباید توقع تشکر نه از کارمند و نه از مدیر فرادست داشته‌باشد. اما من فکر می‌کنم در عین حال، باید به آدم بودن مدیر هم فکر کرد.
سعی می‌کنم در عمل بهشان یاد بدهم که زندگی همیشه طلبکار بودن نیست. وقتی برای عید در کنار پاداش و عیدی، کادوهایی را که خودم شخصی داده‌بودم و باز هم هیچ عکس‌العملی ندیدم، برای کتاب‌ها و فیلمی که بهم کادو دادند، به بلبل تلفن کردم و تشکر کردم. و بعد از تعطیلات بهشان گفتم از خواندن کتاب‌ها بسیار کیف کردم. اینجا بود که آنها در پاسخ گفتند کتابهای شما هم در خانواده دست‌به دست گشته‌است. و فهمیدم می‌شود  کم‌کم چیزهایی را یادشان داد.
من بیشترین آموخته های زندگی‌ام را از مدیرانم دارم. و از این بابت همیشه احساس دین  کرده ام. حتی آقا شیره که واقعا دلم می‌خواست روز معلم برایش هدیه بفرستم و وقت نشد.

شاید تفاوت شدید این دو نسل، به‌خاطر تفاوت‌های شدید فرهنگی‌ست.
نسل من ، سریالش اوشین بود و روزنامّه اش کیهان و اطلاعات و موسیقی‌اش شهرام ناظری.با پدر و مادری که حضور مدام در همه قسمتهای زندگی‌ات داشتند،  زمان فیلم دیدن، زمان کتاب‌خواندن، زمان انتخاب دوست..
نسل جدید ، نسل ماهواره و اینترنت و چت و ایمیل است. با پدر و مادرهای کم‌وقتی که اکثرا دوشغله‌اند.خیلی چیزها را قبل از وقت دانستنش می‌داند و خیلی چیزها را همان زمان که باید بداند. ما بسیاری از چیزها را وقتی زمانش گذشت، فهمیدیم. به‌جای ما همیشه بزرگتر حرف می‌زد.. اینها خودشان حرف می‌زنند. و چقدر راحت. اعتراض می‌کنندو با آنچه به مزاقشان سازگار نیست، کنار نمی آیند ..
نسل من نسل شلوار  بیست و دو سانت ‌بود و مقنعه‌ای که تا آرنج را می‌پوشاند.. نسل جدید ، نسل موهای عجیب، لباسهای غریب، آرایش‌های تماشایی ست...و در کنار همه اینها عصیان .
نسل من مثل اوشین فقط بلد است احترام بگذارد، سکوت کند، تشکر کند و بابت هر حق کوچکی که بهش می‌دهند، ممنون باشد. حقی مثل دیدن یک تئاتر با رقص و آواز.
نسل جدید بلد است حرف بزند، فریاد بزند، لباس رنگی بپوشد، سکس داشته باشد، موسیقی بنیامین گوش کند، طلبش را بگیرد. فرقی بین بزرگتر و کوچکتر نداند.
و جالب است که هیچ کدام از ما دو نسل، در حقیقت آدمهای خوشحالی نیستیم ..
یک نسل غمگین..
یک نسل عاصی..

چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۸۶::May 2, 2007

انتخابات

انتخابات برگزار شد. هفت نفر باید انتخاب می شدند. من و دو نفر دیگر برای نفر هفتم رای مساوی آوردیم و بین مان قرعه کشی کردند.

من نفر هفتم نشدم اما عضو علی البدل هیئت مدیره شدم. راستش نمی دانم وظیفه اش چیست. تا به حال در سیستمهای خودمان این عضو را نداشته ایم.

سه چیز در حاشیه انتخبابات جالب بود.

اول این که در تنفسی که برای رای گیری دادند، یک خانم مهندس آمد جلو و بهم تبریک گفت که خودم را کاندید کرده ام و بعد هم گفت اولین رای خودش و سایر خانمها را برای من گرفته و در تمام مدت تنفس هم به نفع من رای جمع کرد.

دوم این که وقتی در قرعه کشی بین سه نفر برای عضو اصلی انتخاب نشدم، اعضای هیئت رییسه جلسه مخالفت کردند!! مسن ترین عضو که اصلا نمی شناختمش، گفت درست است که نتیجه قرعه کشی این شده اما به نظرم این خانم باید انتخاب شود. بازرس وزارت کار مخالفت کرد و درست هم بود.

سوم این که در عمرم، به اندازه امروز جلوی جمع دست پاچه نشده بودم. زمان معرفی خودم پای تریبون صدایم به وضوح می لرزید و سالن که قبلش همهمه داشت، دچار سکوت وحشتناکی شده بود! من جوان ترین و کم سابقه ترین و تنها زن  کاندیدا بودم! حق داشتم دست پاچه شوم.. نفرات قبل از من بالای پنجاه سال سن و حداقل بیست و پنج سال سابقه کار داشتند.   آن قدر استرس داشتم که قبل از رفتن روی سکو هر لحظه نزدیک بود انصرافم را اعلام کنم.

آخرین باری که پای تریبون رفته بودم سال سوم دبیرستان بود که به عنوان دانش آموز ممتاز سر صف باید حرف می زدم.

خلاصه خیلی خیلی سخت گذشت.:)

چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۸۶::April 25, 2007

قدم به قدم در راه آرامش روح

امروز فکر کردم چه آدم با حالی‌ام من واقعا!! با این‌همه چیزهای جور واجور زندگی‌ام، برای خودم دو تا کتاب راه و رسم نگهداری از گلهای زینتی را خریدم. :) بس که از هر گل‌فروشی سوال کرده بودم آقاجان این لیندا و درسینا و یوکا و بنفشه آفریقایی را چطور مراقبت کنم؟ و هر کدام درست روشی برعکس دیگری را پیشنهاد کرده بود. ظهر که کتاب‌ها را آوردند، مابین یک خروار کاغذ که  روی میزم پهن بود و کلی کار، سرم رفت توی کتاب‌ها و به‌کل فراموش کردم دنیا دست کیست.
از آن خروار کاغذ که چیزی در نیامد، لااقل فهمیدم چطور گلهایم را آب بدهم و نور کدامشان زیاد باشد و کدام کم.
....
مزاح بود.
درست است که خواندن آن کتابها و سرچ اینترنت پس از آنکه نام لاتین گلها را یاد گرفتم،خیلی مزه داد، ولی کار هم کردم. این را به‌خاطر رییس هیئت مدیره‌مان می‌نویسم که اینجا را می‌خواند. :)
...
عصری  در راه برگشت سوار یک تاکسی شدم که راننده‌اش حدااقل صد و سی کیلو وزن داشت.
برای یک مسیر کوتاه مثل هر روز صدتومان دادم و خواستم پیاده‌شوم که گفت: دویست! نگاهش کردم وگفتم: این کرایه هر روز است.گفت: هر روز رو لولو برد. امروز اینه. هزارتومانی را بهش دادم و گفتم: به‌خاطر صدتومان صلاح نیست با شما دهن به دهن شد.
گفت: زنیکه اولا مثل آدم پول بده تا دهن به دهن نشی. دوما هر وقت من دهنم رو گذاشتم روی دهن تو، حرف مفت بزن!!
حال مرا تصور کنید.
تا خانه می‌لرزیدم.
حالا البته یادم می‌افتد، خنده ام می‌گیرد که چه باحال :) هم پول اضافه را  دادم، هم فحش شنیدم و هم لرزیدم.

با خودم فکر می‌کنم.. من خوشبخت ترم یا راننده تاکسی؟ من خوشحال‌تر زندگی می‌کنم یا او؟ من راضی‌ترم یا او؟
 بهتر نبود به‌جای کتاب پرورش گل، یک کتاب آموزش فال قهوه می‌خریدم یا طالع ‌بینی؟
...
چند روزی‌ست دارم کتاب راه‌کمال را می‌خوانم. نوشته دکتر بهرام الهی، پسر نورعلی الهی‌ست. لابد خیلی‌ها می‌شناسیدش.
کتاب را مریم‌گلی، در یکی از مناسبت‌های بی‌مناسبت که برایمان کادو می‌آورد، هدیه داده.
گفتم شاید کمکی باشد در راه آرامش روح.

یکشنبه ۲ اردیبهشت ۸۶::April 22, 2007

فریاد

بیکاری شرکت‌مان مزید بر بداخلاقی‌ام شده. هنوز قلعه حیوانات مناقصه‌ای برگذار نکرده. کارخانه را برای چهار ماه تعطیل کرده‌ام و فقط سه‌نفر آنجا مانده اند.
باز داریم تحقیق می‌کنیم. مطالعه و مطالعه و آزمایش و آزمایش. بیشتر وقتم در شرکت به سرچ‌کردن می‌گذرد و ترجمه. من و دو نفری که برای همین کارها استخدام کرده‌ایم و آن یکی شرکتی که پیمانکار ماست.
از شدت بدخلقی گاه از خودم شرمنده می‌شوم. وقتی بیکاری و بی پولی همزمان می‌شوند، من گیر می‌دهم به عادات افراد. به‌بوی نیمروی صبح که همیشه حالم را بهم می‌زند و حالا بدتر از همیشه. به افرادی که مدام دهانشان می جنبد بس‌که می‌خورند و با دهان باز حرف می‌زنند. به حرفهای خاله‌زنکی که رد می‌شوم و می‌شنوم. به‌بوی عرق. به‌بی نظمی بایگانی‌ها و گم شدن مدرکی که از فایلم برمی‌دارند و سرجایش نمی‌گذارند. دیروز حتی به تلفن سه‌ربعه شخصی پدرژپتو آن‌چنان گیری دادم که به‌حد داد زدن رسیده بودم. کار فوری برای خرابی  یک دستگاه داشتم و از بس حرف زد، وقت اداری تمام شد و شرکت تعمیرکارمان تعطیل کرد و رفت.
همه این اتفاقات همیشه هست. همین آدمها. همین عادات. همین دهان پری که محتویاتش وقت حرف‌زدن، باعث می‌شود نگاهم را برگردانم.. همین بی‌ملاحضگی‌ها.. ولی حساسیت من در این اندازه نیست. خودم و وضع پروژه‌هایی که انگار قرار نیست هیچ‌وقت تبدیل به‌پول شوند، دست‌به دست هم داده‌ایم و یک‌جا خشممان را سر همه خالی می‌کنیم.
دیگر حتی موسیقی هم آرامم نمی‌کند. مدتهاست می‌نشینم پشت میز آن اتاق بی روح و همهمه افراد با تلفن‌های طولانی دلم را نخ‌کش می‌کند و حرف نمی‌زنم.
تک افتاده ام. میان یک جزیره که ساکنانش با عادات من کاملا غریبه‌اند.
مشکل از من است. می‌دانم.
گاهی فکر می‌کنم تا امروز ، درست از ترس همین دلایل ابلهانه تن به ازدواج نداده ام و اگر بدهم درست به همین دلایل ابلهانه خواهم مرد.
زندگی عادی آدم‌های خوشبخت چه‌شکلی‌ست که من بلدش نیستم؟

دوشنبه ۶ فروردین ۸۶::March 26, 2007

تمام

نقطه ته خط.

...

پي نوشت:

ديشب همه چيز را پاك كردم. از من البته عجيب نيست. تصميم ندارم ننويسم. مي دانم كه نوشتن بخشي از زندگي من است. حالا بسيار بسيار خسته ام.  تا وقتي ديگر.

دوشنبه ۲۸ اسفند ۸۵::March 19, 2007

آرزوها-6

مي شه لطفا موقع سال تحويل براي من دعا كنيد؟ كه خدا در كنار همه آرزوهايي كه از بنده هاش برآورده مي كنه، يك آرزوي كوچك من رو هم يادش بمونه و سال هشتاد و شش برآورده كنه؟

شنبه ۲۶ اسفند ۸۵::March 17, 2007

آرزوها - 5- اپرا وینفری

امروز با دوست عزیزی هفت سین چیدم به‌سفارش عزیز‌ترین..دومین سالی‌ست در عمرم که برای خودم هفت‌سین می‌چینم..
سال خوبی گذشت.
سلامت بودم، خانواده‌ام به‌‌سلامتی سالی را گذران کردند. کار کردم و موفق بودم. دلم خوش بود. عاشقی کردم.
زندگی را بهتر از تمام این سی‌وهفت سال شناختم.زندگی‌اش کردم.
مثل یک زن.
آواز خواندم. گیتار زدم. کتاب‌های بسیار خواندم. تمام زییابی‌های تهران را در بهترین حال دیدم.
دوستان جدید آمدند. دوستان قدیمم سرخوش بودند و هریک تا آنجا که من می‌دانم سلامت و موفق درراه تقدیر خود می روند.
و بهترین چیزی که در این سال عایدم شد، دیدن آدمی بود که نگاهی دیگر به‌دنیا را از او آموختم.
سال هشتاد و پنج نقطه عطف زندگی‌ام بود و انگار تولدی دیگر از خدا هدیه گرفتم.
به‌پیشواز سال نو می‌روم. با دلی نو.. افکاری نو..هدفی نو..
هفت‌سین را که چیدم برای خودم و برای همه آرزوی خوب کردم. آرزو کردم خدا دست پرمهرش را بر‌شانه‌مان نگاه دارد و فراموش‌مان نکند. آرزوی سلامتی،جیبی پر پول، لبی خندان و آرامش .... که این آخری به‌نظرم بهترین است.
شاد باشید و هر روزتان نوروز باد.

Powered by
Movable Type 3.34