<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>کتاب‌خانه‌ی ملکوت</title>
      <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/</link>
      <description>پيش‌خوانِ کتابِ ملکوت

</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 15 Oct 2008 20:50:40 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>زندگي در پيش رو</title>
         <description><![CDATA[می‌خواهم از یک شاهکار زیبا برایتان بنویسم. نمی‌دانم به‌چه شبیهش کنم. فقط می‌توانم بگویم <strong>زندگی در پیش رو</strong> قشنگ‌ترین کتابی‌ست که خوانده‌ام. کتابی که در نهایت لطافت با چشمانی زیبابین به زشتی‌های زندگی نگریسته‌است و از میان زباله ها، دسته گلی چیده و نشان‌تان می‌دهد.. دسته گلی آن‌قدر معصوم و قشنگ که وقتی به‌شما می‌گویند در میان زباله‌ها روییده، دوست دارید برای یک بار هم که شده به‌‌آن زباله‌ها سربزنید و حتی لمس‌شان کنید.

راوی کتاب پسر‌بچه‌ای ده ساله‌است که نزد روسپی پیر ازکار افتاده ای زندگی می‌کند. شغل روسپی، حالا نگهداری از فرزندان بی‌پدر دیگر روسپیان است.
پسر بچه قادر است با دیدی مثبت، نقاط خوب وجود بیهوده‌ترین آدمها را کشف کند و از این‌راه به سیاهی دوروبرش و به تنهایی‌اش غلبه کند. وقتی زندگی برایش سیاه تر و سخت‌تر از آن می‌شود که دیگر بتواند چیزی در آن پیدا کند، روی آسفالت دراز می‌کشد، چشمانش را می‌بندد و رویابافی می‌کند... و به‌دست خود زندگی را نقاشی می‌کند..

داستان کتاب برای ما، بچه‌های صمد بهرنگی، آشناست.. <em>بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری</em>.
آن‌قدر کتاب زیبا بود که وقتی پسر داستانش را تمام کرد، من های های گریه می‌کردم.. درست مثل اینکه روبرویم نشسته‌باشد و یک روز کامل به‌شرح زندگی خود پرداخته‌باشد، در حالیکه بار رنجی که کشیده بود و واقعیتش را نمی‌دانست، ته دل من رسوب داده‌باشد..
رنجی زیبا .. 
دست مریزاد آقای رومن گاری... 
آدم با خودش فکر می‌کند چطور ممکن است با همان چشمانی که من دنیا را می‌بینم، او هم دنیا را ببیند ، با این همه تفاوت؟
در ضمن زیبایی کتاب تا حد بسیار زیادی وام دار ترجمه عالی خانم لیلی گلستان است.

نام کتاب: زندگی در پیش رو   La Vie devant soi
نویسنده: رومن گاری
مترجم: لیلی گلستان
نشر: بازتاب نگار
چاپ: هشتم
قیمت: ۳۰۰۰ تومان]]></description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/wednesday|2008,oct,15|20;50;40.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/wednesday|2008,oct,15|20;50;40.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">شاهكارهايي كه خوانده‌ام</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 15 Oct 2008 20:50:40 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ميراث</title>
         <description><![CDATA[میراث کتاب خوبی‌ست چون نویسنده اش <em>هانریش بل</em> است. من سبک او را دوست دارم اما این کتاب به‌قدرت<strong> آبروی از‌دست رفته کاترین بلوم</strong> و <strong>نان سالهای جوانی</strong> و از آنها مهم تر <strong>عقاید یک دلقک </strong>نیست.این هر سه، عالی‌اند با داستان‌هایی خاص برخلاف میراث که داستانی معمولی دارد و مطمئنن اگر کس دیگری نویسنده اش بود، یک روایت معمولی خسته‌کننده بیشتر نبود.

داستان <strong>میراث </strong>درباره سربازی‌ست که خاطرات بخشی از ایام سرباز بودن خود را تعریف می‌کند.. 
قهرمانی که راوی از آن سخن می‌گوید فرمانده ای‌ست که برخلاف سایر افسران که به‌فکر چاپیدن سهمیه غذای دیگران و فرار از خط اول جبهه‌اند، به انسانیت می‌اندیشد.. و در عین حال تمایلات اولیه بشری را نیز دارد.. در واقع از او یک قهرمان منحصر به‌فرد و رویایی نمی‌سازد.. یک انسان معمولی را توصیف می‌کند که در جبهه آدم مانده است و جنیه حیوانی وجودش هنوز براو غلبه نکرده‌است..

خوب است .. برای یک بار خواندن بهتر از خیلی کتاب‌های دیگر است.. 

نام کتاب:
میراث
نویسنده: هانریش بل
مترجم: سیامک گلشیری
نشر: مروارید
چاپ: دوم
قیمت: ۲۱۰۰ تومان]]></description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/wednesday|2008,oct,15|19;12;42.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/wednesday|2008,oct,15|19;12;42.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رمان خارجي</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 15 Oct 2008 19:12:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مستي عشق</title>
         <description>مستی عشق کتاب خوبی‌ست. قدرت نویسنده در ساخت و پرداخت مطلب ستودنی‌ست. کتاب نثری بسیار منسجم دارد و یک خط قوی و محکم را دنبال می‌کند. درست مثل یک سمفونی بزرگ.
نقطه ضعف کتاب به‌عقیده من تکراری بودن موضوع آن است و از آن‌بدتر معمولی‌بودن برخورد قهرمانان داستان با این موضوع تکراری.
داستان مربوط به خاطرات زن و مردی‌ست که هریک به‌طور مجزا داستان حسادت نابود‌کننده خود را شرح می‌دهند.
ابتدا مرد برای زن که همسر دوم اوست تعریف می‌کند که چطور دیوانه‌وار همسر اول خود را كه زني بسيار زيبا بوده، دوست داشته و بعد با حسادتی و بدگمانی زندگی او و خود را به‌تباهی کشیده است.
در قسمت دوم کتاب خاطرات زن را می‌خوانیم که با همین شدت مرد را دوست دارد و داستان حسادت این‌بار برعکس تکرار می‌شود.
درمجموع کتابی خواندنی‌ست. 

نام کتاب: مستی عشق
نام نویسنده: آندره موروا
مترجم: علی اصغر سعیدی
نشر:قطره
چاپ: پنجم
قیمت:۳۵۰۰ تومان

نام اصلی کتاب: Climats 
نام نویسنده: Maurois, Andre</description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,oct,03|15;36;00.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,oct,03|15;36;00.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رمان خارجي</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 03 Oct 2008 15:36:00 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>كجا ممكن است پيدايش كنم؟</title>
         <description><![CDATA[مجموعه ای از داستان‌های کوتاه بسیار قوی. تمام پنج داستانش عالی بودند. فقط حیف که داستان کوتاهند. دلم می‌خواست نویسنده از هرکدام یک کتاب پانصد صفحه‌ای می‌ساخت.
نویسنده کتاب، آقای هاروکی موراکامی، نویسنده رمان محبوب من، <strong>کافکا در کرانه</strong> است. 
نام کتاب:
کجا ممکن است پیدایش کنم؟
نویسنده: هاروکی موراکامی
نشر: چشمه
چاپ سوم
قیمت:۲۴۰۰ تومان


نام اصلی کتاب: Where I am Likely to Find it
نام نویسنده: Murakami, Haruki
]]></description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,oct,03|15;35;21.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,oct,03|15;35;21.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستان کوتاه خارجی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 03 Oct 2008 15:35:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مون پالاس</title>
         <description><![CDATA[به‌این نتیجه رسیدم که پل استر نویسنده محبوب من نیست. به‌نظرم معمولی و خسته‌کننده می‌نویسد. حرف خاصی برای گفتن ندارد. به معنای واقع کلمه داستان می‌خوانی و بس. از نظر من قوی‌ترین کتابش <a href="http://foroogh.malakut.org/ketab/thursday|2007,sep,06|21;45;11.php">اوهام</a> بود که آن‌هم تعریفی نداشت. 
مون‌پالاس از <em>شب پیشگویی </em>هم ضعیف‌تر بود. مجموعه‌ای از اتفاقات که پشت‌سر هم رخ می‌دهند.. یک خط صاف.
 داستان درباره پسری‌ست که پدر ندارد و مادرش را در کودکی از‌ دست‌داده است.  تا ابتدای جوانی با دایی نوازنده اش زندگی می‌کند و بعد از مدتی، وقتی به‌دانشگاه می‌رود، دایی را نیز دست‌می‌دهد. کتاب شرح زندگی پسر است. زندگیی که خاص نیست و هیچ هیجانی هم ندارد و هیچ آدم به‌خصوصی که رنگ یا جای‌پای منحصر‌به‌فردی هم داشته باشد، واردش نمی‌شود. آدم‌هایی در زندگی پسر می‌آیند و می‌روند که هرکدام زندگی خودشان را دارند. مثل افینگ. که همین افینگ و سرگذتش تنها نقطه قوت کتاب است اما زندگی او زندگی خود اوست و گرچه در آخر کتاب با پسر مربوط می‌شود اما اتفاقاتش مال خود اوست و در مجموع مثل یک وصله به کتاب سنجاق شده است. می‌شد افینگ هم یک آدم معمولی باشد و بازهم همین وصله ناجور باشد. منظورم این است که زندگی خاص او مال این کتاب نیست و می‌توانی جدایش کنی و بازهم داستان را تا آخر با یک خمیازه طولانی بخوانی. حتی زندگی افینگ هم معمولی‌ست. فقط کمی بهتر از بقیه سرنوشت‌های کتاب است.
به‌نظرم کتاب های معمولی با داستان‌های معمولی‌شان،  ارزش نوشته شدن و خوانده‌شدن ندارند. کتاب باید قدرت اشغال زمان و مکان فکر را داشته باشد. 
مون‌پالاس را می‌خواندم و آن‌قدر برایم بی‌هیجان بود که شب بعد برای پیگیری‌اش باید فکر می‌کردم اصل قصه چه‌بود؟ بقیه زمان‌ها که به‌کل از ذهنم می‌رفت.
در ضمن ترجمه کتاب خوب و روان است.
نام‌ کتاب: مون‌پالاس
نویسنده: پل استر
مترجم: لیلا نصیری‌ها
نشر:افق
چاپ دوم
قیمت:۵۰۰۰ تومان]]></description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,oct,03|15;28;56.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,oct,03|15;28;56.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رمان خارجي</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 03 Oct 2008 15:28:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مرگ بازي</title>
         <description><![CDATA[<strong>مرگ‌بازی</strong> کتاب خوبی‌ست، برای من که از داستان کوتاه خوشم نمی‌آید یا بهتر است بگویم با داستان کوتاه حال نمی‌کنم، و کتاب ایرانی هم نمی‌خوانم. اما مجموعه مرگ‌بازی را بیشتر از داستان‌های کوتاه دیگر دوست داشتم. بیشتر از <strong>ها کردن</strong> هوشمند‌زاده و مخصوصا بیشتر از <strong>کافه‌ پیانو</strong>. شاید مقایسه درستی نباشد. اما من منتقد نیستم و به‌عنوان یک‌ خواننده معمولی کتاب‌خوان نظر خودم را می‌گویم. 
بهترین ویژگی کتاب آن است که ذهنت را فعال نگاه می‌دارد. وادار می‌شوی برای خواندن کتاب فکر کنی. و این درست نقطه تمایزش نسبت به کافه‌پیانو ست که همه اتفاقات آن بسیار معمولی و جاری در سطح است، بی‌آنکه نویسنده هیچ زحمتی کشیده باشد ذره‌ای تخیل را چاشنی کارش کند.
بیشترین قصه‌ای که دوست داشتم <em>دفترچه‌ی کوچک خاطرات من</em> بود. نصف داستان را خوانده بودم که تازه فهمیدم قضیه از چه‌قرار است. 
اسامی داستان‌ها جالبند. نه‌فقط جالب که برای هر قصه کاملا مناسبند و در عین حال یک نام معمولی نیستند. بهترین نام از آن این قصه‌ها بود: <em>فانفار</em> و <em>یک‌روز آفتابی برای جغد</em>. 
یک داستان را هم نفهمیدم. خود داستان <em>مرگ‌بازی</em> را که باید احتمالا آس کتاب باشد و شاید به‌همین دلیل نام کتاب برگرفته از آن است. فکر کنم باید یک‌بار دیگر بخوانمش.
در کل برای نویسنده‌ای جوان آغازی فراتر از انتظار من بود - کتاب دیگری از آقای رضايي‌زاده نخوانده‌ام- و به‌نظر می‌رسد این نویسنده جوان اگر همین طور به‌پرواز تخیلش بها بدهد و فکرش را رها کند تا آزادانه به‌جاهایی سربکشد که مثل مکان‌ها و اتفاقات کافه‌پیانو عادی و روزمره و دم دست نیست، و در عوض مثل این عبارت که می‌گوید : <em>سرش را پرت می‌کند وسط خیابان</em> - و به‌من خواننده درست همین حس را منتقل می‌کند که سر آن آدم بیچاره کنده می‌شود و قل می‌خورد روی آسفالت، در عین حال دردی درونم را مچاله نمی‌کند و فقط به‌قل خوردن سر فکر می‌کنم و اینکه یک‌سر چطور به‌نظر می‌رسد وقتی قل می‌خورد- رویا پروری کند، یک نویسنده متفاوت با دیگر نویسندگان ایرانی خواهد‌بود.

نام كتاب: مرگ‌بازي
نويسنده:<a href="http://www.natoor.com/"> پدرام رضايي زاده</a>
نشر: چشمه
چاپ:اول
قيمت: 1400 تومان]]></description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/saturday|2008,sep,27|23;16;51.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/saturday|2008,sep,27|23;16;51.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستان كوتاه ايراني</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 27 Sep 2008 23:16:51 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تونل</title>
         <description><![CDATA[کتاب خوبی‌ست.. درباره مردی‌ نقاش‌ که با حسادت‌ها و بدگمانی‌های بی‌نهایت خود عشقی را به نابودی می‌کشاند. او همان اول داستان خود را قاتل معرفی می‌کند و در طول قصه‌ سعی دارد صادقانه دلایل به‌قتل رساندن تنها زنی که قادر به درک او و نقاشی‌های او بوده را مطرح کند..
به‌نظرم مخصوصا از آن‌جا که ما ایرانی‌ها خیلی خوب بلدیم با حسادت و بدگمانی زیاد عشق‌هایمان را نابود کنیم، این داستان حرف جدیدی را مطرح نمی‌کند.
نقطه قوت کتاب در پرداخت موضوع و کندوکاو افکار آدم‌هایی‌ست که از فرط عاشقی متنفر می‌شوند . بسیار روشن و واضح مسیر این عشق تا آن تنفر را به‌تصویر کشیده است..
در ضمن نویسنده کتاب یکی از معروف‌ترین نویسنده های آرژانتینی‌ست .
 آلبرکامو درباره این کتاب نوشته است: "تلخی و تندی،شور و حرارت آن را می‌ستایم. "

<em>همه‌چیز به‌کنارشاید فقط یک تونل وجود داشت، تاریک و خلوت: تونل من، تونلی که من کودکی،جوانی و همه عمرم را گذرانده‌بودم.و در یکی از قسمت‌های شفاف دیوار سنگی من این دختر را دیده‌بودم و ساده اندیشانه باور کرده‌بودم که در تونلی موازی تونل من حرکت می‌کند، درحالیکه در واقع او متعلق به‌جهان پهناور، جهان نامحدود کسانی بود که در تونل زندگی نمی‌کردند، و شاید وی از سر کنجکاوی به‌یکی از پنجره‌های شگفت‌انگیز نزدیک شده و منظره تنهایی رهایی ناپذیر مرا دیده بود، یا پیام خاموش، کلید رمز تابلوی من او را به وسوسه انداخته بود.و سپس در آن حال که من به‌راه خود در دالانم ادامه می‌دادم، او بیرون از دالان زندگی عادی‌اش را می‌کرد، زندگی هیجان‌آور کسانی که بیرون از دالان زندگی می‌کنند، آن زندگی عجیب و غریب و بی‌معنی که در آن رقص و مهمانی هست، شادی و سبکسری هست. و گاهی پیش می‌آمد که وقتی من از کنار پنجره‌هایم رد می‌شدم او ، خاموش و مضطرب در انتظار من بود( چرا در انتظار من؟ چرا خاموش و مضطرب؟)، ولی در مواقع دیگر به‌موقع نمی‌رسید یا این موجود در قفس محبوس‌شده بینوا را از یاد می‌برد...</em>

                          بخشی از کتاب صفحه ۱۶۶ و ۱۶۷

نام کتاب:تونل
نویسنده: ارنستو ساباتو
ترجمه: مصطفی مفیدی
نشر: نیلوفر

 نام اصلی کتاب: The Tunnel
نام نویسنده: Ernesto Sabato]]></description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,sep,26|21;01;09.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,sep,26|21;01;09.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رمان خارجي</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 26 Sep 2008 21:01:09 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بيگانه</title>
         <description>کتاب بسیار خوبی‌ست اگر دلتان بخواهد در میان این همه سیاهی روزمره ایران، دنیای خلوتتان را هم به‌سیاهی بکشید.
خوب .. جای حرف نیست که شاهکار است. یک تابلوی شاهکار با رنگهای تلخ و تیره که نمی‌توانی ستایشش نکنی. 
قبلا خوانده بودمش ولی از سر فراموشی دوباره خریدم و خواندم. پشیمان نیستم اما روح من به‌قدری از فضای این روزهایی که برما می‌گذرد آزرده است که ترجیح می‌دهم دیگر از آلبرکامو - فعلا - چیزی نخوانم.

داستان درباره مردی‌ست که سهوا دچار قتل عمد می‌شود. سهوا چون مسائلی که باعث قتل می‌شود درواقع هیچ ربطی به‌او ندارد و او از سر بی‌تفاوتی درباره همه‌چیز، دچار آن می‌شود. 
مرد نسبت به آنچه پیرامونش می‌گذرد بی‌تفاوت است و هیچ نظر خاصی ندارد. برای خودش و بی‌هیچ نظر خاصی درباره دنیا و مردم دنیا زندگی می‌کند و بعد از این قتل است که می فهمد اتفاقا مردمی که او هیچ زحمتی برای فکر‌کردن درموردشان به‌خود نمی‌دهد، چطور بی‌آنکه درون واقعي او را بشناسند از روي رفتار ظاهر به‌قضاوتش مي‌نشينند، متهمش می‌کنند و برچسب‌های غیرواقع بر او می‌زنند. دست‌آخر وقتی با حکم اعدام خودش روبرو می‌شود،  زندگی واقعی پیرامونش را تشخیص می‌دهد.. زندگی واقعیی که درحقیقت با واقعیت بیگانه است.. مثل خود او.

البته نتیجه گیری من حتما ناقص است و خوشحال می‌شوم اگر کسی تکمیلش کند.

نام کتاب: بیگانه
نویسنده: آلبرکامو
ترجمه: لیلی گلستان
چاپ: دوم - پیش از این نیز توسط مترجم‌های دیگر به‌چاپ رسیده‌است.
نام اصلی کتاب : L&apos;etranger</description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/wednesday|2008,sep,24|22;02;54.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/wednesday|2008,sep,24|22;02;54.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">شاهكارهايي كه خوانده‌ام</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 24 Sep 2008 22:02:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آئورا</title>
         <description>یک کتاب کلاسیک کوتاه.
داستان درباره مردی‌ست که در خانه یک زن پیر استخدام می‌شود تا خاطرات زندگی همسر فقید او را بازنویسی کند.. در خانه زنی جوان نیز به‌نام ائورا زندگی می‌کند .. زن پیر به د‌نبال جاودانگی‌ست و میل دارد در گذشته ای بی‌پایان زندگی کند.. و ادامه داستان..

شاید یکی از آن کلاسیک‌هایی‌ست که باید خواند. فقط همین. برای من چیز خاصی نداشت. 
کتاب را به پیشنهاد آقای فروشنده شهر کتاب آرین خریدم چون تصمیم داشتم کتاب دیگری را از این نویسنده را شروع کنم و او گفت ترجیحا این را اول بخوانم تا با سبک نویسنده آشنا شوم. خوب .. نتیجه این بود که کتاب دیگر را نخواهم‌خواند.
نام کتاب: آئورا
نویسنده : کارلوس فوئنتس
مترجم: عبدالله کوثری
نشر: نی
قیمت:۱۳۰۰ تومان
چاپ:دوم
</description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/wednesday|2008,sep,24|22;02;04.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/wednesday|2008,sep,24|22;02;04.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رمان کلاسیک</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 24 Sep 2008 22:02:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد</title>
         <description>کتاب متوسطی‌ست. یک مجموعه داستان کوتاه فرانسوی که به‌نظر من خوب هم پرداخت شده‌اند و  بسیاری از آنها قدرت تاثیرگذاری ناجوری دارند. مثل داستان نخ بخیه که یک‌هو در انتهای داستان بهت‌زده می‌شوی.

نام کتاب: دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد.
نویسنده: آنا گاوالدا
مترجم: الهام دارچینیان
نشر: قطره
چاپ : سوم
قیمت: ۲۴۰۰ تومان

نام فرانسوی کتاب: je voudrais que quelqu&apos;un
نام نويسنده: Anna Gavalda</description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/wednesday|2008,sep,24|21;53;57.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/wednesday|2008,sep,24|21;53;57.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستان کوتاه خارجی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 24 Sep 2008 21:53:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شب پيشگويي</title>
         <description><![CDATA[<strong>شب پیشگویی</strong> نوشته <em>پل استر</em> بد نیست. مثل بقیه نوشته‌های استر به‌یک‌بار خواندن می‌ارزد.
داستان درباره نویسنده‌ای‌ست که بعد از برخواستن از بستر بیماری کشنده‌ای با وسوسه یک دفترچه آبی رنگ دوباره نوشتن را از سر می‌گیرد. در حین نقل داستانی که در‌حال پیش‌پرداخت موضوع آن‌است، زندگی خودش را هم روایت می‌کند. و علاوه بر آن داستان زندگی سایر آدم های زندگی‌اش را و نیز داستان دیگری درباره قهرمان داستانی که دارد می‌نویسد .. در واقع سه داستان در یک داستان باهم روایت می‌شوند.
بعد از چند اتفاق به این نتیجه می‌رسد که ذهنش برای ادامه داستان جدید قفل شده، قهرمانش را درجایی نسبتا وحشت‌آور تنها می‌گذارد و به‌این نتیجه می‌رسد که کاری برای کمک به‌او از دستش ساخته نیست و بنابراین ادامه داستان را رها می‌کند..
در حین این نه روزی که از آغاز دوباره نویسندگی‌اش می‌گذرد، زندگی ساده و عاشقانه خانوادگی‌اش دچار مخاطراتی می‌شود که او از دلیل آنها بی‌خبر است .. برای منسجم‌کردن افکارش شروع به تخیل می‌کند و بخش‌های پنهان زندگی خانوادگی‌اش را که خود نیز از آنها خبری ندارد، به‌شکل داستان تصور کرده و می‌نویسد. دفترچه آبی رنگ را با این قصه جدید ادامه می‌دهد و ...

شروع کتاب بسیار سریع است..وادارت می‌کند تا با دور تند بخوانی‌اش..اما از جایی دور کند و کندتر می‌شود.. مثل پرنده ای که با شتاب زیاد اوج بگیرد و در یک ارتفاع ثابت بماند و از آنجا به‌بعد سعی کند محیط چرخشش را بسط بدهد..
کتاب فوق‌العاده ای نیست. مثل <strong>اوهام</strong>. و اینکه من اصولا از کتابی که پاورقی زیاد دارد یا داستان در داستان باشد خوشم نمی‌آید چون تمرکزم را بر لذت‌بردن از کتاب کم می‌کند.. اگر از درد بی‌کتابی عاجزید، برای دو روزی خوب است.
در ضمن ترجمه خوب و روانی هم دارد.

نام کتاب: شب پیشگویی
نویسنده: پل استر
مترجم: خجسته کیهان
نشر:افق
چاپ اول- ۱۳۸۴
قیمت:۲۸۰۰ تومان]]></description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/thursday|2008,sep,11|23;18;02.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/thursday|2008,sep,11|23;18;02.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رمان خارجي</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 11 Sep 2008 23:18:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>و نيچه گريه كرد</title>
         <description><![CDATA[<strong>و نیچه گریه کرد</strong> را خواندم. کتابی شاهکار که جزو بهترین خوانده‌هایم بود.
داستان تنهایی عمیق و هولناک مردی‌ که در نهایت غرور آن را خود‌خواسته می‌خواند و حاضر به اعتراف مکنونات خود نمی‌شود .. 
نیچه که برای درمان میگرن خود به پزشک مراجعه کرده است، حاضر نیست بپذیرد بیماری اصلی او افسردگی حاصل از بی‌اعتمادی و عدم پذیرش دوستی و همدردی دیگران است ...
  پزشک به نیچه پیشنهاد می‌کند در ازای درمان رایگان میگرنش،  با کمک‌ دروس فلسفه خود حس دلزدگی از زندگی و نیز عشق درمان‌ناپذیر دکتر را  به یکی از بیماران زن شفا دهد .. در حالیکه در نهان درصدد استفاده از روش بیان‌درمانی برای کمک به‌نیچه است.. اما کم‌کم قدرت نیچه و شخصیت قوی او باعث می‌شود  پزشک همه زندگی خود را اعتراف و به‌عنوان یک بیمار واقعی از او طلب کمک نماید.
در جریان داستان مناظراتی به‌غایت زیبا و عمیق بین این دو جاری می‌شود و  هر‌یک به‌کمک آن دیگری سعی دارد راه مشکل خود را بیابد..  سرانجام پوسته سخت غرور نیچه شکسته‌می‌شود و او درحالی‌که به شدت می‌گرید، خود را از انسان عبوس و خشک درونش آزاد می‌سازد.. در این حین موفق می‌شود اعتراف کند که مفتون زنی‌ست و وقتی دکتر او را هدایت می‌کند تا بفهمد عشقش چون عشق خود دکتر به‌آن بیمار زن توهمی بیش نیست،می‌گوید :<strong> واقعیت یک وهم است که البته بدون آن نمی‌توانیم زندگی کنیم.</strong>

کتاب بسیار عالی تمام می‌شود .. اما برای من که سرنوشتم را لابلای خطوط کتاب با نیچه سپری می‌کردم، غم‌انگیز بود.. این‌که در انتها از او بشنوم : <strong>برای اولین‌بار زندگی‌ام - تنهایی‌ام را با تمام هولناکی‌اش قبول می‌کنم...</strong>
در تمام کتاب نیچه سعی داشت دکتر را به‌این باور برساند که تنهایی‌اش باشکوه و ماورای اتفاقات عادی زندگی انسان‌هاست.. این‌که  آزاد است و به هیچ جا تعلقی ندارد.. اما دست‌آخر، شکستن آن غرور حسرت‌برانگیزش خواننده‌ را - من را - دچار یاس می‌کند..
نویسنده در بخش پی‌گفتار کتاب توضیح می‌دهد که داستان خیالی‌ست و بااینکه همه شخصیت‌ها واقعی هستند اما برخوردی بین‌شان نبوده و اتفاقات صرفا زاییده تخیلند. البته کتمان نمی‌کنم که این‌ توضیح نیز به آن یاس من از پایان کتاب اضافه کرد. 

نام کتاب: و نیچه گریه کرد.
نویسنده: اروین د.یالوم
مترجم: مهشید میر معزی
نشر: نی
چاپ: هشتم

مشخصات كتاب به زبان اصلي:
 When Nitzsche wept.
نويسنده : Yaloum, Irvin D]]></description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,sep,05|22;13;21.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,sep,05|22;13;21.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">شاهكارهايي كه خوانده‌ام</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 05 Sep 2008 22:13:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شهر كتاب آرين</title>
         <description><![CDATA[شهر کتاب آرین یک آقای کتابفروش بسیار جالب دارد. با سلیقه کاملا مشابه من در کتاب خوانی که هر وقت می‌روم با حوصله و با لذت شدید انگار واقعا درحال یادکردن از یک لذت‌بردن خیلی عمیق است، بهم کتاب معرفی می‌کند..
<em>اوهام</em>، <em>اپرای شناور</em> و <em>کافکا در کرانه</em> را تا به‌حال با توصیه او خوانده‌ام و امشب <strong>وقتی نیچه گریست</strong> را بهم داد.
امشب متوجه شدم با دیدنش دچار چند اتفاق خوشایند مطلوب طبع می‌شوم. یکی این‌که فضای شهر کتاب آرین مثل سالن چهارسوی تئاترشهر مامن آرامش است.. دوم این که وقتی حرف می‌زند کلمات را می‌رقصاند.. باور نمی‌کنید ؟ خودتان بروید ببینید! سوم اینکه حرف زدن جالبش همراه با کلی حرکات دست و چشمی‌ست که به‌آدم یک‌جور دوستی درونی را یادآوری می‌کنند. 
امشب علاوه بر آن کتاب، <strong>فرانی و زویی</strong> را برای بار سوم خریدم. چند شب پیش که قراربود برای بار دوم کتابم را هدیه بدهم، شروع کردم به بازخوانی‌اش و ناتمام ماند.. تا نامه بادی .. همان جا که برایش جان می دهم و شاهکار کتاب است.. 
امشب ادامه خواهم‌داد.. دو سال قبل در بهترین لحظات زندگی‌ام خوانده بودمش و از بس عالی بود می‌ترسیدم با بازخوانی‌اش ابهتش را برایم ازدست بدهد.. ضمن اینکه دلم نمی‌خواست به خاطرات گذشته‌ نقب بزنم.. حالا که با گذشته به صلح رسیده‌ام، می‌توانم بی‌دلتنگی بخوانم... ؟

لعنت بر آنها ...
هنوز همان ابهت باشكوه را دارند..
سلينجر و سيمور و بابي و زويي و<em> دلتنگي....دلتنگي</em>

 ]]></description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,sep,05|22;12;47.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,sep,05|22;12;47.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 05 Sep 2008 22:12:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>كافكا در كرانه</title>
         <description><![CDATA[<strong>کافکا در کرانه</strong> را دیشب دم دمای صبح بود که تمام کردم. عالی بود. آن قدر که آقای غبرایی را جا بگذاری و با نویسنده همراه شوی..
اواسط کتاب بودم که فکر کردم موضوع اصلی آن چیزی درباره جدا‌شدن روح از بدن و حضور در مکانی کاملا متفاوت است. <a href="http://www.eckankar.org/">فرضیه‌ای که خیلی‌ها آن را قبول دارند</a>. 
حالا که تمامش کرده‌ام از این بابت مطمئنم. اما خوب .. چرا نویسنده و مترجم در مقدمه کتاب هیچ اشاره‌اش بهش نکرده بودند؟ البته آقای موارکامی( نویسنده‌) در مصاحبه ای گفته است که اسطوره ادیپوس فقط یکی از نقش‌مایه‌های متعدد کتاب است و لزوما عنصر اصلی آن نیست. 
خوب شاید هم نباید از آن می‌گفت. به‌نظرم کسانی که با این قضیه جدا‌شدن روح از بدن (در‌حال زنده بودن) آشنایی ندارند، خواندن این کتاب برایشان فقط در حد یک رمان معمولی‌ست. و توضیح این مسئله هم در سرآغاز کتاب کار ساده‌ای نیست. و در ضمن همین نگفتن، به ظرافت قضیه اضافه کرده‌است.
چند نقد از کتاب را در اینترنت خواندم. لینک نمی‌دهم. قابل سرچ‌کردن است. اما هیچ یک از این عنصر اصلی حرفی نزده بودند و به‌نظر نمی‌آمد موضوع را دانسته‌باشند.
به‌هرحال بهتر است هیچ خلاصه ای از آن ننویسم تا جذابیت خواندن کتاب لطمه نبیند. اگر به آن فرضیه علاقه مندید، یا اهل مسائل کشف شهود و رویا‌بینی هستید، حتما بخوانیدش.
نویسنده آن آقای هاروکی موراکامی، نشر نیلوفر و مترجم هم آقای غبرایی‌ست. 
در ضمن به‌من توصیه شد حتما همین ترجمه ( از سه ترجمه موجود در بازار) را بخوانم. و در مجموع راضی بودم.

...

اوشیما دست دراز می‌کند و آن را با اطواری کاملا طبیعی روی زانویم می‌گذارد. " كافکا، در زندگی هرکس یک‌جا هست که از آن بازگشتی درکار نیست. و در موارد نادری نقطه‌ای است که نمی‌شود از آن پیشتر رفت. وقتی به‌آن نقطه برسیم، تنها کاری که می‌توانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بپذیریم. دلیل بقای ما همین است."

صفحه 218
پي نوشت:
<a href="http://www.qudsdaily.com/archive/1387/html/1/1387-01-31/page16.html"><strong>يك مصاحبه خوب با آقاي غبرايي درباره همين كتاب</strong></a>

--------
جهت اطلاعات بيشتر به <a href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/07/post_684.shtml#comments">كامنت‌هاي وبلاگ فروغ </a>در همين زمينه مراجعه شود.]]></description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,sep,05|22;09;19.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,sep,05|22;09;19.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">شاهكارهايي كه خوانده‌ام</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 05 Sep 2008 22:09:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چنین گفت زرتشت.</title>
         <description>در زن دیری‌ست که برده‌ای و خودکامه‌ای نهان گشته اند. از این‌رو زن را توان دوستی نیست. او عشق را می‌شناسد و بس.
عشق زن نسبت به‌هرچه خوش‌آیندش نباشد بیدادگر است و کور. در عشق هوشیارانه‌ی زن نیز هنوز در کنار روشنی همواره شبیخون است و آذرخش و شب.
زن را هنوز توان دوستی نیست. زنان هنوز گربه‌اند و پرنده، یا دست‌بالا، ماده گاو.
زن را هنوز توان دوستی نیست. اما شما مردان نیز، بگویید‌ام. کدامین‌تان را توان دوستی هست؟


چنین گفت زرتشت.

نيچه

                                                                                           </description>
         <link>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,sep,05|22;08;03.php</link>
         <guid>http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,sep,05|22;08;03.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 05 Sep 2008 22:08:03 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
