« آلبوم خاطرات | صفحه‌ی اصلی | بادبادك »

در تنگ

در تنگ را بسیار دوست داشتم. یک رمان عشقی کلاسیک.. فوق‌العاده کلاسیک!

کتاب درباره عشقی بزرگ و مهجور میان پسر و دختری‌ست که سالهای طولانی یکدیگر را دوست دارند و به‌دلیل بعد مسافت، زمان زیادی از ارتباط عاطفی‌شان میان نامه‌های طولانی و زیبا سپری می‌شود.
زن داستان، مذهب را به‌نوعی افراطی و عرفانی باور‌دارد و دراین میان عشق او نیز گرفتار همین تعابیر عرفانی می‌شود..زن ( و در اوایل کار حتی مرد) عشقی را بزرگ و شایسته می‌پندارد که با سختی و شدت به‌دست آمده باشد و از این همین رو می‌ترسد مبادا به‌وصال برسند اما عشقشان هنوز کامل و رسیده‌نباشد..
تمام داستان بر پایه این این آیه از انجیل رقم می‌خورد:
بکوشید تا از در تنگ داخل شوید، زیرا در بزرگ و راه فراخ به‌ضلال می‌رسد و بسیارند کسانی که از این دروازه می‌گذرند، اما تنگ است دری که راه به‌زندگی می برد و باریک است راهی که به سرچشمه حیات می‌رود و کم‌اند کسانی که این در و این راه را می‌یابند.

به‌نظرم اوج کتاب هم در همین آیه است.. به قدری زیبا و عمیق است که دلت می‌خواهد بارها و بارها برگردی و زمزمه‌اش کنی.
البته که از آندره‌ژید همین باید.
درضمن ترجمه کتاب نیز بسیار زیبا و روان است.

نام کتاب: در تنگ
نویسنده: آندره ژید
مترجم: عبدالله توکل-رضا سید حسینی
نشر:نیلوفر
چاپ ششم۱۳۸۶ - چاپ اول: ۱۳۲۷

Comments (4)

من یه انتقاد کوچولو هم برا خودت دارم. نوشتی : "زن داستان، مذهب را به‌نوعی افراطی و عرفانی باور‌دارد و دراین میان عشق او نیز گرفتار همین تعابیر عرفانی می‌شود.."
اگه حس الیسا برات ناشناخته است حق نداری اونو "مذهب به‌نوعی افراطی" بنامی.
اگه تو دنیای عرفان یه چرخی زده باشی واگه بین فرانی(تو فرانی و زویی) و الیسا یه مقایسه ای بکنی...- اصلا بگذار مطلبی رو که قبلا در این مورد نوشته بودم بعدامیارم اینجا. اما فقط بگم من نگاه سوزان و حزن آلود الیسا و استفهام عمیقی رو که تو نگاهش داشت دوست دارم.

فروغ:
نگاهش قشنگه .. اما خودش هم اذعان داره که این نگاه نشات گرفته از مذهب شدیده.

" اغلب چنین مینماید که عشقم نیکوترین چیزی است که در دست دارم...که همه فضائلم وابسته به آن است
که مرا برتر از خودم میگرداند !
که اگر نباشد تا حد متوسط فطرتی بسیار پیش پا افتاده فرود می آیم.
به امید وصل توست که سخت ترین کوره راهها را پیوسته نیکوترین راهها خواهم پنداشت.

این جملات را چند سال پیش در اثر درتنگ( آندره ژید) از زبان ژروم خوانده بودم و هرگاه با خود تکرار میکنم برایم احساسی بینهایت نیکو پدید می آّورد

من چند سال پیش درتنگ رو خوندم اما حالا دوباره حال و هوای غریب این روزهام منو به یاد الیسا انداخت و وادارم کرد تا با گوگل درتنگ رو جستجو کنم و این مطلب رو ببینم. من هم در تنگ رو بسیار دوست داشتم و توی همه کتابهایی که گرد زمان حتی نام روی جلد آنرا نیز از خاطرم برده درتنگ با جزئیاتش و حس غریبش هنوز گاه گاه منو به درون گرداب قدرتمند احساساتش میکشونه. پس از سالها هنوز برخی از جملات کتاب را با خودم زمزمه میکنم. و هنوز هم وقتی حال غریبی پیدا میکنم نوشتن جملاتی از اون بهم آرامش میده!

اين كتاب رو سالها پيش خوندم و ديگه هيچ كتابي اون طعم رو برام نداشت

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

درباره

اين صفحه حاوی يکی از مطالبی است که در اين وبلاگ در تاريخ زير منتشر شده است دوشنبه 8 تیر 88.

مطلب منتشره‌ شده‌ی قبلی:آلبوم خاطرات.

مطلب بعدی در اين وبلاگ:بادبادك.

ساير مطالب را می‌توان درصفحه‌ی اصلی يا از طریق صفحه‌ی بايگانی مشاهده کرد .

Powered by
Movable Type 3.34