« April 2008 | صفحه‌ی اصلی | October 2008 »

September 27, 2008

مرگ بازي

مرگ‌بازی کتاب خوبی‌ست، برای من که از داستان کوتاه خوشم نمی‌آید یا بهتر است بگویم با داستان کوتاه حال نمی‌کنم، و کتاب ایرانی هم نمی‌خوانم. اما مجموعه مرگ‌بازی را بیشتر از داستان‌های کوتاه دیگر دوست داشتم. بیشتر از ها کردن هوشمند‌زاده و مخصوصا بیشتر از کافه‌ پیانو. شاید مقایسه درستی نباشد. اما من منتقد نیستم و به‌عنوان یک‌ خواننده معمولی کتاب‌خوان نظر خودم را می‌گویم.
بهترین ویژگی کتاب آن است که ذهنت را فعال نگاه می‌دارد. وادار می‌شوی برای خواندن کتاب فکر کنی. و این درست نقطه تمایزش نسبت به کافه‌پیانو ست که همه اتفاقات آن بسیار معمولی و جاری در سطح است، بی‌آنکه نویسنده هیچ زحمتی کشیده باشد ذره‌ای تخیل را چاشنی کارش کند.
بیشترین قصه‌ای که دوست داشتم دفترچه‌ی کوچک خاطرات من بود. نصف داستان را خوانده بودم که تازه فهمیدم قضیه از چه‌قرار است.
اسامی داستان‌ها جالبند. نه‌فقط جالب که برای هر قصه کاملا مناسبند و در عین حال یک نام معمولی نیستند. بهترین نام از آن این قصه‌ها بود: فانفار و یک‌روز آفتابی برای جغد.
یک داستان را هم نفهمیدم. خود داستان مرگ‌بازی را که باید احتمالا آس کتاب باشد و شاید به‌همین دلیل نام کتاب برگرفته از آن است. فکر کنم باید یک‌بار دیگر بخوانمش.
در کل برای نویسنده‌ای جوان آغازی فراتر از انتظار من بود - کتاب دیگری از آقای رضايي‌زاده نخوانده‌ام- و به‌نظر می‌رسد این نویسنده جوان اگر همین طور به‌پرواز تخیلش بها بدهد و فکرش را رها کند تا آزادانه به‌جاهایی سربکشد که مثل مکان‌ها و اتفاقات کافه‌پیانو عادی و روزمره و دم دست نیست، و در عوض مثل این عبارت که می‌گوید : سرش را پرت می‌کند وسط خیابان - و به‌من خواننده درست همین حس را منتقل می‌کند که سر آن آدم بیچاره کنده می‌شود و قل می‌خورد روی آسفالت، در عین حال دردی درونم را مچاله نمی‌کند و فقط به‌قل خوردن سر فکر می‌کنم و اینکه یک‌سر چطور به‌نظر می‌رسد وقتی قل می‌خورد- رویا پروری کند، یک نویسنده متفاوت با دیگر نویسندگان ایرانی خواهد‌بود.

نام كتاب: مرگ‌بازي
نويسنده: پدرام رضايي زاده
نشر: چشمه
چاپ:اول
قيمت: 1400 تومان

September 26, 2008

تونل

کتاب خوبی‌ست.. درباره مردی‌ نقاش‌ که با حسادت‌ها و بدگمانی‌های بی‌نهایت خود عشقی را به نابودی می‌کشاند. او همان اول داستان خود را قاتل معرفی می‌کند و در طول قصه‌ سعی دارد صادقانه دلایل به‌قتل رساندن تنها زنی که قادر به درک او و نقاشی‌های او بوده را مطرح کند..
به‌نظرم مخصوصا از آن‌جا که ما ایرانی‌ها خیلی خوب بلدیم با حسادت و بدگمانی زیاد عشق‌هایمان را نابود کنیم، این داستان حرف جدیدی را مطرح نمی‌کند.
نقطه قوت کتاب در پرداخت موضوع و کندوکاو افکار آدم‌هایی‌ست که از فرط عاشقی متنفر می‌شوند . بسیار روشن و واضح مسیر این عشق تا آن تنفر را به‌تصویر کشیده است..
در ضمن نویسنده کتاب یکی از معروف‌ترین نویسنده های آرژانتینی‌ست .
آلبرکامو درباره این کتاب نوشته است: "تلخی و تندی،شور و حرارت آن را می‌ستایم. "

همه‌چیز به‌کنارشاید فقط یک تونل وجود داشت، تاریک و خلوت: تونل من، تونلی که من کودکی،جوانی و همه عمرم را گذرانده‌بودم.و در یکی از قسمت‌های شفاف دیوار سنگی من این دختر را دیده‌بودم و ساده اندیشانه باور کرده‌بودم که در تونلی موازی تونل من حرکت می‌کند، درحالیکه در واقع او متعلق به‌جهان پهناور، جهان نامحدود کسانی بود که در تونل زندگی نمی‌کردند، و شاید وی از سر کنجکاوی به‌یکی از پنجره‌های شگفت‌انگیز نزدیک شده و منظره تنهایی رهایی ناپذیر مرا دیده بود، یا پیام خاموش، کلید رمز تابلوی من او را به وسوسه انداخته بود.و سپس در آن حال که من به‌راه خود در دالانم ادامه می‌دادم، او بیرون از دالان زندگی عادی‌اش را می‌کرد، زندگی هیجان‌آور کسانی که بیرون از دالان زندگی می‌کنند، آن زندگی عجیب و غریب و بی‌معنی که در آن رقص و مهمانی هست، شادی و سبکسری هست. و گاهی پیش می‌آمد که وقتی من از کنار پنجره‌هایم رد می‌شدم او ، خاموش و مضطرب در انتظار من بود( چرا در انتظار من؟ چرا خاموش و مضطرب؟)، ولی در مواقع دیگر به‌موقع نمی‌رسید یا این موجود در قفس محبوس‌شده بینوا را از یاد می‌برد...

بخشی از کتاب صفحه ۱۶۶ و ۱۶۷

نام کتاب:تونل
نویسنده: ارنستو ساباتو
ترجمه: مصطفی مفیدی
نشر: نیلوفر

نام اصلی کتاب: The Tunnel
نام نویسنده: Ernesto Sabato

September 24, 2008

بيگانه

کتاب بسیار خوبی‌ست اگر دلتان بخواهد در میان این همه سیاهی روزمره ایران، دنیای خلوتتان را هم به‌سیاهی بکشید.
خوب .. جای حرف نیست که شاهکار است. یک تابلوی شاهکار با رنگهای تلخ و تیره که نمی‌توانی ستایشش نکنی.
قبلا خوانده بودمش ولی از سر فراموشی دوباره خریدم و خواندم. پشیمان نیستم اما روح من به‌قدری از فضای این روزهایی که برما می‌گذرد آزرده است که ترجیح می‌دهم دیگر از آلبرکامو - فعلا - چیزی نخوانم.

داستان درباره مردی‌ست که سهوا دچار قتل عمد می‌شود. سهوا چون مسائلی که باعث قتل می‌شود درواقع هیچ ربطی به‌او ندارد و او از سر بی‌تفاوتی درباره همه‌چیز، دچار آن می‌شود.
مرد نسبت به آنچه پیرامونش می‌گذرد بی‌تفاوت است و هیچ نظر خاصی ندارد. برای خودش و بی‌هیچ نظر خاصی درباره دنیا و مردم دنیا زندگی می‌کند و بعد از این قتل است که می فهمد اتفاقا مردمی که او هیچ زحمتی برای فکر‌کردن درموردشان به‌خود نمی‌دهد، چطور بی‌آنکه درون واقعي او را بشناسند از روي رفتار ظاهر به‌قضاوتش مي‌نشينند، متهمش می‌کنند و برچسب‌های غیرواقع بر او می‌زنند. دست‌آخر وقتی با حکم اعدام خودش روبرو می‌شود، زندگی واقعی پیرامونش را تشخیص می‌دهد.. زندگی واقعیی که درحقیقت با واقعیت بیگانه است.. مثل خود او.

البته نتیجه گیری من حتما ناقص است و خوشحال می‌شوم اگر کسی تکمیلش کند.

نام کتاب: بیگانه
نویسنده: آلبرکامو
ترجمه: لیلی گلستان
چاپ: دوم - پیش از این نیز توسط مترجم‌های دیگر به‌چاپ رسیده‌است.
نام اصلی کتاب : L'etranger

آئورا

یک کتاب کلاسیک کوتاه.
داستان درباره مردی‌ست که در خانه یک زن پیر استخدام می‌شود تا خاطرات زندگی همسر فقید او را بازنویسی کند.. در خانه زنی جوان نیز به‌نام ائورا زندگی می‌کند .. زن پیر به د‌نبال جاودانگی‌ست و میل دارد در گذشته ای بی‌پایان زندگی کند.. و ادامه داستان..

شاید یکی از آن کلاسیک‌هایی‌ست که باید خواند. فقط همین. برای من چیز خاصی نداشت.
کتاب را به پیشنهاد آقای فروشنده شهر کتاب آرین خریدم چون تصمیم داشتم کتاب دیگری را از این نویسنده را شروع کنم و او گفت ترجیحا این را اول بخوانم تا با سبک نویسنده آشنا شوم. خوب .. نتیجه این بود که کتاب دیگر را نخواهم‌خواند.
نام کتاب: آئورا
نویسنده : کارلوس فوئنتس
مترجم: عبدالله کوثری
نشر: نی
قیمت:۱۳۰۰ تومان
چاپ:دوم

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

کتاب متوسطی‌ست. یک مجموعه داستان کوتاه فرانسوی که به‌نظر من خوب هم پرداخت شده‌اند و بسیاری از آنها قدرت تاثیرگذاری ناجوری دارند. مثل داستان نخ بخیه که یک‌هو در انتهای داستان بهت‌زده می‌شوی.

نام کتاب: دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد.
نویسنده: آنا گاوالدا
مترجم: الهام دارچینیان
نشر: قطره
چاپ : سوم
قیمت: ۲۴۰۰ تومان

نام فرانسوی کتاب: je voudrais que quelqu'un
نام نويسنده: Anna Gavalda

September 11, 2008

شب پيشگويي

شب پیشگویی نوشته پل استر بد نیست. مثل بقیه نوشته‌های استر به‌یک‌بار خواندن می‌ارزد.
داستان درباره نویسنده‌ای‌ست که بعد از برخواستن از بستر بیماری کشنده‌ای با وسوسه یک دفترچه آبی رنگ دوباره نوشتن را از سر می‌گیرد. در حین نقل داستانی که در‌حال پیش‌پرداخت موضوع آن‌است، زندگی خودش را هم روایت می‌کند. و علاوه بر آن داستان زندگی سایر آدم های زندگی‌اش را و نیز داستان دیگری درباره قهرمان داستانی که دارد می‌نویسد .. در واقع سه داستان در یک داستان باهم روایت می‌شوند.
بعد از چند اتفاق به این نتیجه می‌رسد که ذهنش برای ادامه داستان جدید قفل شده، قهرمانش را درجایی نسبتا وحشت‌آور تنها می‌گذارد و به‌این نتیجه می‌رسد که کاری برای کمک به‌او از دستش ساخته نیست و بنابراین ادامه داستان را رها می‌کند..
در حین این نه روزی که از آغاز دوباره نویسندگی‌اش می‌گذرد، زندگی ساده و عاشقانه خانوادگی‌اش دچار مخاطراتی می‌شود که او از دلیل آنها بی‌خبر است .. برای منسجم‌کردن افکارش شروع به تخیل می‌کند و بخش‌های پنهان زندگی خانوادگی‌اش را که خود نیز از آنها خبری ندارد، به‌شکل داستان تصور کرده و می‌نویسد. دفترچه آبی رنگ را با این قصه جدید ادامه می‌دهد و ...

شروع کتاب بسیار سریع است..وادارت می‌کند تا با دور تند بخوانی‌اش..اما از جایی دور کند و کندتر می‌شود.. مثل پرنده ای که با شتاب زیاد اوج بگیرد و در یک ارتفاع ثابت بماند و از آنجا به‌بعد سعی کند محیط چرخشش را بسط بدهد..
کتاب فوق‌العاده ای نیست. مثل اوهام. و اینکه من اصولا از کتابی که پاورقی زیاد دارد یا داستان در داستان باشد خوشم نمی‌آید چون تمرکزم را بر لذت‌بردن از کتاب کم می‌کند.. اگر از درد بی‌کتابی عاجزید، برای دو روزی خوب است.
در ضمن ترجمه خوب و روانی هم دارد.

نام کتاب: شب پیشگویی
نویسنده: پل استر
مترجم: خجسته کیهان
نشر:افق
چاپ اول- ۱۳۸۴
قیمت:۲۸۰۰ تومان

September 5, 2008

و نيچه گريه كرد

و نیچه گریه کرد را خواندم. کتابی شاهکار که جزو بهترین خوانده‌هایم بود.
داستان تنهایی عمیق و هولناک مردی‌ که در نهایت غرور آن را خود‌خواسته می‌خواند و حاضر به اعتراف مکنونات خود نمی‌شود ..
نیچه که برای درمان میگرن خود به پزشک مراجعه کرده است، حاضر نیست بپذیرد بیماری اصلی او افسردگی حاصل از بی‌اعتمادی و عدم پذیرش دوستی و همدردی دیگران است ...
پزشک به نیچه پیشنهاد می‌کند در ازای درمان رایگان میگرنش، با کمک‌ دروس فلسفه خود حس دلزدگی از زندگی و نیز عشق درمان‌ناپذیر دکتر را به یکی از بیماران زن شفا دهد .. در حالیکه در نهان درصدد استفاده از روش بیان‌درمانی برای کمک به‌نیچه است.. اما کم‌کم قدرت نیچه و شخصیت قوی او باعث می‌شود پزشک همه زندگی خود را اعتراف و به‌عنوان یک بیمار واقعی از او طلب کمک نماید.
در جریان داستان مناظراتی به‌غایت زیبا و عمیق بین این دو جاری می‌شود و هر‌یک به‌کمک آن دیگری سعی دارد راه مشکل خود را بیابد.. سرانجام پوسته سخت غرور نیچه شکسته‌می‌شود و او درحالی‌که به شدت می‌گرید، خود را از انسان عبوس و خشک درونش آزاد می‌سازد.. در این حین موفق می‌شود اعتراف کند که مفتون زنی‌ست و وقتی دکتر او را هدایت می‌کند تا بفهمد عشقش چون عشق خود دکتر به‌آن بیمار زن توهمی بیش نیست،می‌گوید : واقعیت یک وهم است که البته بدون آن نمی‌توانیم زندگی کنیم.

کتاب بسیار عالی تمام می‌شود .. اما برای من که سرنوشتم را لابلای خطوط کتاب با نیچه سپری می‌کردم، غم‌انگیز بود.. این‌که در انتها از او بشنوم : برای اولین‌بار زندگی‌ام - تنهایی‌ام را با تمام هولناکی‌اش قبول می‌کنم...
در تمام کتاب نیچه سعی داشت دکتر را به‌این باور برساند که تنهایی‌اش باشکوه و ماورای اتفاقات عادی زندگی انسان‌هاست.. این‌که آزاد است و به هیچ جا تعلقی ندارد.. اما دست‌آخر، شکستن آن غرور حسرت‌برانگیزش خواننده‌ را - من را - دچار یاس می‌کند..
نویسنده در بخش پی‌گفتار کتاب توضیح می‌دهد که داستان خیالی‌ست و بااینکه همه شخصیت‌ها واقعی هستند اما برخوردی بین‌شان نبوده و اتفاقات صرفا زاییده تخیلند. البته کتمان نمی‌کنم که این‌ توضیح نیز به آن یاس من از پایان کتاب اضافه کرد.

نام کتاب: و نیچه گریه کرد.
نویسنده: اروین د.یالوم
مترجم: مهشید میر معزی
نشر: نی
چاپ: هشتم

مشخصات كتاب به زبان اصلي:
When Nitzsche wept.
نويسنده : Yaloum, Irvin D

شهر كتاب آرين

شهر کتاب آرین یک آقای کتابفروش بسیار جالب دارد. با سلیقه کاملا مشابه من در کتاب خوانی که هر وقت می‌روم با حوصله و با لذت شدید انگار واقعا درحال یادکردن از یک لذت‌بردن خیلی عمیق است، بهم کتاب معرفی می‌کند..
اوهام، اپرای شناور و کافکا در کرانه را تا به‌حال با توصیه او خوانده‌ام و امشب وقتی نیچه گریست را بهم داد.
امشب متوجه شدم با دیدنش دچار چند اتفاق خوشایند مطلوب طبع می‌شوم. یکی این‌که فضای شهر کتاب آرین مثل سالن چهارسوی تئاترشهر مامن آرامش است.. دوم این که وقتی حرف می‌زند کلمات را می‌رقصاند.. باور نمی‌کنید ؟ خودتان بروید ببینید! سوم اینکه حرف زدن جالبش همراه با کلی حرکات دست و چشمی‌ست که به‌آدم یک‌جور دوستی درونی را یادآوری می‌کنند.
امشب علاوه بر آن کتاب، فرانی و زویی را برای بار سوم خریدم. چند شب پیش که قراربود برای بار دوم کتابم را هدیه بدهم، شروع کردم به بازخوانی‌اش و ناتمام ماند.. تا نامه بادی .. همان جا که برایش جان می دهم و شاهکار کتاب است..
امشب ادامه خواهم‌داد.. دو سال قبل در بهترین لحظات زندگی‌ام خوانده بودمش و از بس عالی بود می‌ترسیدم با بازخوانی‌اش ابهتش را برایم ازدست بدهد.. ضمن اینکه دلم نمی‌خواست به خاطرات گذشته‌ نقب بزنم.. حالا که با گذشته به صلح رسیده‌ام، می‌توانم بی‌دلتنگی بخوانم... ؟

لعنت بر آنها ...
هنوز همان ابهت باشكوه را دارند..
سلينجر و سيمور و بابي و زويي و دلتنگي....دلتنگي

كافكا در كرانه

کافکا در کرانه را دیشب دم دمای صبح بود که تمام کردم. عالی بود. آن قدر که آقای غبرایی را جا بگذاری و با نویسنده همراه شوی..
اواسط کتاب بودم که فکر کردم موضوع اصلی آن چیزی درباره جدا‌شدن روح از بدن و حضور در مکانی کاملا متفاوت است. فرضیه‌ای که خیلی‌ها آن را قبول دارند.
حالا که تمامش کرده‌ام از این بابت مطمئنم. اما خوب .. چرا نویسنده و مترجم در مقدمه کتاب هیچ اشاره‌اش بهش نکرده بودند؟ البته آقای موارکامی( نویسنده‌) در مصاحبه ای گفته است که اسطوره ادیپوس فقط یکی از نقش‌مایه‌های متعدد کتاب است و لزوما عنصر اصلی آن نیست.
خوب شاید هم نباید از آن می‌گفت. به‌نظرم کسانی که با این قضیه جدا‌شدن روح از بدن (در‌حال زنده بودن) آشنایی ندارند، خواندن این کتاب برایشان فقط در حد یک رمان معمولی‌ست. و توضیح این مسئله هم در سرآغاز کتاب کار ساده‌ای نیست. و در ضمن همین نگفتن، به ظرافت قضیه اضافه کرده‌است.
چند نقد از کتاب را در اینترنت خواندم. لینک نمی‌دهم. قابل سرچ‌کردن است. اما هیچ یک از این عنصر اصلی حرفی نزده بودند و به‌نظر نمی‌آمد موضوع را دانسته‌باشند.
به‌هرحال بهتر است هیچ خلاصه ای از آن ننویسم تا جذابیت خواندن کتاب لطمه نبیند. اگر به آن فرضیه علاقه مندید، یا اهل مسائل کشف شهود و رویا‌بینی هستید، حتما بخوانیدش.
نویسنده آن آقای هاروکی موراکامی، نشر نیلوفر و مترجم هم آقای غبرایی‌ست.
در ضمن به‌من توصیه شد حتما همین ترجمه ( از سه ترجمه موجود در بازار) را بخوانم. و در مجموع راضی بودم.

...

اوشیما دست دراز می‌کند و آن را با اطواری کاملا طبیعی روی زانویم می‌گذارد. " كافکا، در زندگی هرکس یک‌جا هست که از آن بازگشتی درکار نیست. و در موارد نادری نقطه‌ای است که نمی‌شود از آن پیشتر رفت. وقتی به‌آن نقطه برسیم، تنها کاری که می‌توانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بپذیریم. دلیل بقای ما همین است."

صفحه 218
پي نوشت:
يك مصاحبه خوب با آقاي غبرايي درباره همين كتاب

--------
جهت اطلاعات بيشتر به كامنت‌هاي وبلاگ فروغ در همين زمينه مراجعه شود.

چنین گفت زرتشت.

در زن دیری‌ست که برده‌ای و خودکامه‌ای نهان گشته اند. از این‌رو زن را توان دوستی نیست. او عشق را می‌شناسد و بس.
عشق زن نسبت به‌هرچه خوش‌آیندش نباشد بیدادگر است و کور. در عشق هوشیارانه‌ی زن نیز هنوز در کنار روشنی همواره شبیخون است و آذرخش و شب.
زن را هنوز توان دوستی نیست. زنان هنوز گربه‌اند و پرنده، یا دست‌بالا، ماده گاو.
زن را هنوز توان دوستی نیست. اما شما مردان نیز، بگویید‌ام. کدامین‌تان را توان دوستی هست؟


چنین گفت زرتشت.

نيچه

خانم دالاوي

خانم دالاوي عالي بود.. ذره ذره خواندم و كيف كردم. نمي‌دانم درباره‌اش جز اين چه بنويسم.. همين ..

اين هم تكه‌هايي از آن :

...حالا كه به‌دوستي طولاني‌شان كه عمري سي‌ساله داشت فكر مي‌كرد، نظريه كلاريسا از اين فراتر نمي‌رفت. با اين كه ديدارهاي واقعي‌شان كوتاه ، منقطع و غالبا دردناك بود، كه با غيبت‌هاي او و ورود مزاحمين( مثلا امروز صبح كه درست وقتي صحبت او با كلاريسا گل مي‌انداخت، اليزابت مثل يك كره اسب لنگ‌دراز ، خوش ريخت و احمق وارد شده بود) جز اين نمي‌توانست باشد، تاثير آن‌ها بر زندگي‌اش بيش از حد بود. اين يك معما بود. يك دانه تيز ، سفت و سخت و ناجور به‌تو مي‌دادند، خود ديدارها كه غالبا بسيار دردناك بود ، با وجود اين در غياب او در غيرمنتظره ترين جاها غنچه مي‌داد، مي‌شكفت، عطر مي‌پراكند، مي‌گذاشت لمس كني، بچشي، بنگري، همه آن را احساس كني و پس از سالها سكون بفهمي. خاطره كلاريسا همين‌طور برايش زنده‌شده بود. بر عرشه‌ي كشتي در هماليا، و بر اثر ديدن نامربوط‌ترين چيزها. كلاريسا بيش از هركسي كه شناخته بود بر او تاثير گذاشته بود.

صفحه 193
........
مرگ خودخواسته گوياي نافرماني‌ست. مرگ كوششي است براي ارتباط، از سوي آدمهايي كه احساس مي‌كنند رسيدن به‌مركزي كه به‌طور رمزآلودي از آنها مي‌گريزد امكان ناپذير است، نزديكي‌اي كه به‌جدايي منتهي مي‌شود، شعف رنگ مي‌بازد، آدم تنها است. مرگ مانند يك آغوش است.

صفحه 229

......
نام كتاب: خانم دالاوي
نويسنده:ويرجينيا ولف
مترجم:خجسته كيهان
نشر:نگاه

صد سال تنهايي

صد سال تنهایی را برای بار سوم می‌خوانم. تقریبا اواخر کتاب است.
بازهم مثل دوبار قبل ،از این‌همه اسم سرگیجه گرفته‌ام و برایم جالب است که چطور سر رشته داستان از دستم در نمی‌رود.
اما دلیل اصلی سه‌باره خواندنم این بود که بفهمم واقعا چرا این کتاب جزو صد کتاب برتر دنیاست؟ و بازهم نفهمیدم.
موضوع داستان درباره خانواده‌ای‌ست که روستایی به‌نام ماکوندو را بنا می‌کنند و مادر خانواده طی یک قرن سرنوشت پسران و دختران و نوه و نتیجه و نبیره خود را می‌بیند.
اسامی افراد اکثرا تکراری و خصوصیات آنها نیز کاملا وراثتی به‌هم منتقل می شود. در این بین عروس‌های جدید اضافه می‌شوند و با اینکه سعی دارند دخل و تصرفی در نظام آن خانه بوجود آورند اما باز درنهایت ناموفق می‌مانند.
خانواده جنگ بزرگی را در دوران پسران ارشد خود می‌بیند و به‌واسطه این‌جنگ پسر بزرگ می‌میرد و پسر دوم که در ظاهر نرمخوتر از اولی می‌نماید، سردمدار اقلاب و در نتیجه کشتار زیادی می‌شود و مادر خانواده درصد سالگی خود می‌فهمد این پسر برخلاف ظاهرش از عشق و محبت هیچ نشانی ندارد و قادر به‌دوست‌داشتن کسی نیست.
مرگ افراد خانوداه یکی از یکی غریب‌تر اتفاق می‌افتد درحالیکه زنجیر زندگی این نسل با نوه و نتیجه و نبیره باز بافته می‌شود.

من چند کتاب دیگر از مارکز خوانده‌ام و به‌نظرم این کتاب دربرابر عشق سالهای وبا جاذبه زیادی ندارد.
اولین ترجمه این کتاب را بدون سانسور خواندم و البته نام مترجم را به‌یاد ندارم. دوبار آخر ترجمه دکتر محیط را خواندم که علاوه بر سانسور بسیار زیاد، نیاز به چندین‌بار ویراستاری دارد و اشکلات تایپی و گرامری آن اعصاب‌خوردکن است.
به‌نظرم مثل بقیه کتاب‌های بزرگ دنیا و به‌ویژه کتاب‌های مارکز، باید چندبار خوانده شود تا کاملا در ذهن بنشیند.
با اینکه برای من به‌زیبایی عشق سالهای وبا نبود، اما قدرت فوق‌العاده نویسنده در بافتن زنجیری که در عین تکراری بودن سرنوشت نهایی هر حلقه، هریک خود داستانی‌ می‌شود، بی‌آنکه قصه اولین نفر را میان آن‌همه نام مشابه فراموش کنی، قابل ستایش است.
راستی.. خبر خوش برای کتاب‌خوانها : آخرین کتاب مارکز با نام خاطره دلبرکان غمگین من به ‌بازار آمده است.

خاطره دلبركان غمگين من

موضوع کتاب عشق است. عشقی که در کهنسالی و تقریبا در پایان عمر نصیب نویسنده ای نود ساله می‌شود.
نویسنده تا آن سن مجرد زندگی می‌کندو روزهای خود را به‌نوشتن و موسیقی می‌گذراند و شبها را در روسپی‌خانه سپری می‌کند.
گذران عمر با روسپی‌ها و بی‌مسئولیتی، باعث می‌شود که تا آن زمان مفهوم واقعی تنهایی و بی‌عشقی را نفهمد و زمانی‌که به‌مناسبت نودسالگی‌اش از خانم رئیس روسپی‌خانه درخواست دخترکی باکره را می‌کند، درپی اتفاقاتی عاشق باکره چهارده‌ساله می‌شود..

در یک نگاه کتاب بسیار معمولی‌ست. داستان عاشق‌شدن پیرمرد قبل از این‌که جالب‌ باشد، غیر قابل باور و تاحدی مسخره است.
به‌نظرم اگر نام مارکز بر کتاب نبود، ارزش یک‌بار خواندن هم نداشت.
تنها نکته‌ قابل تامل در آن برای من این بود که کسی در حد مارکز، با مقبولیت و محبوبیت اجتماعیی که دارد و با توجه به‌این‌که سنی از او گذشته ، عقیده دارد مصیبتی بدتر از این نیست که آدم در تنهایی بمیرد.

نام کتاب: خاطره دلبرکان غمگین من
نویسنده:گابریل گارسیا مارکز
مترجم:کاوه میرعباسی
نشر:نیلوفر
قیمت:۱۵۰۰ تومان

يك شاخه گل سرخ براي اميلي - گرتورد

دو کتاب خوب خوانده‌ام.
یک گل سرخ برای امیلی اثر ویلیام فاکنر شامل چند داستان کوتاه است. اولین داستان که نام کتاب بر آن است، را قبلا در اینترنت خوانده بودم.
در کل کتاب خوبی‌ست. یک روال عمومی در شخصیت‌پردازی دارد. قهرمان از یک‌جایی مابین لایه‌های قصه سر می‌کشد. داستان را شروع می‌کنی و پیش می‌روی و به‌سرت می‌زند که شخص اول کیست.. به‌نیمه شاید هم اواخر می‌رسی که قهرمان پررنگ‌تر از سایرین می‌شود..تا همان‌جا هم یک حالت تعلیق بهت می‌دهد. شبیه بقیه کتاب‌ها نیست که روند مشخصی را طی ‌کنی و تکلیفت با موضوع همان اول کار روشن باشد.. موضوع شاید در همان چند سطر آخر دستگیرت شود..
تمام داستان‌هایش را دوست داشتم. مخصوصا دوسرباز را و بعد از این کتاب تصمیم گرفتم بقیه کتاب‌های نویسنده را هم بخواهم.

دومین کتاب گرترود نوشته هرمان هسه بود. نسبت به دمیان و سیذارتها معمولی‌تر است. در آن دو کتاب از آدمهایی کاملا متفاوت با آدمهای دنیای عادی سخن گفته ولی در گرترود شخصیت‌ها مشابه همه‌اند با روحی لطیف‌تر و نگاهی عمیق‌تر.
موضوع کتاب درباره زندگی موزیسینی‌ست که در ابتدای جوانی به‌دلیل سانحه‌ای معلول شده و فرآیند زندگی‌اش به‌همین دلیل زیرورو می‌شود.
نگاه خاص هسه به زندگی در تمام خطوط کتاب هست. و این نگاه را به‌قهرمان داستانش می‌بخشد. قهرمان در طول مسیر زندگی با آدمهایی آشنا می‌شود از جنس خودش که هریک دریافت جالبی از زندگی دارند.. دریافتی غیر معمول با آنچه همه آدم های معمولی دارند.. و در عین حال ما آدم های معمولی وقتی با این نگاه‌ها روبرو می‌شویم آرزو می‌کنیم کاش خودمان توانسته بودیم دنیا را از این زاویه ببینیم.
گرترود زنی‌ست که قهرمان قصه عاشق اوست و با اینکه در ایتدا می‌گوید که مهم‌ترین تاثیر را بر موفقیت او داشته، اما ما به‌عنوان خواننده برداشت دیگری خواهیم داشت.
کتاب ارزش خواندن را حتما دارد اما به‌عقیده من سیذارتها و بعد دمیان شاهکار هسه هستند.
..........
مشخصات کتاب:

۱- یک شاخه گل رز برای امیلی
نویسنده: ویلیام فاکنر
مترجم: نجف دریا بندری
چاپ : پنجم
نشر: نیلوفر
قیمت:۲۹۰۰ تومان

۲- گرترود
نویسنده: هرمان هسه
مترجم: شهلا حمزاوی
چاپ: دوم
نشر: چشمه
قیمت: ۲۰۰۰ تومان