<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>فروغ</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/" />
<modified>2008-10-15T20:36:57Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.31">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2008, froogh</copyright>
<entry>
<title>رسيده‌ام به ناكجا.. مرا به‌خانه‌ام ببر..</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/10/#015919" />
<modified>2008-10-15T20:36:57Z</modified>
<issued>2008-10-15T20:10:46Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15919</id>
<created>2008-10-15T20:10:46Z</created>
<summary type="text/plain">این روزهای بی‌همه‌چیز .. ازشان فاصله می‌گیرم.. و به‌رویاهایم پناه می‌برم.. رویاهایی که مال فردا نیست.. مال دیروزند.. مال آن وقتها که هفت‌ساله بودم و از مدرسه برمی‌گشتم.. با کیفی سنگین..با هیجانی که همیشه در ذهنم می‌ماند.. که کلمات بس...</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>افکار پیچ در پیچ</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p>این روزهای بی‌همه‌چیز .. ازشان فاصله می‌گیرم.. و به‌رویاهایم پناه می‌برم.. رویاهایی که مال فردا نیست.. مال دیروزند.. مال آن وقتها که هفت‌ساله بودم و از مدرسه برمی‌گشتم.. با کیفی سنگین..با هیجانی که همیشه در ذهنم می‌ماند.. که کلمات بس که دوستشان داشتم، فرار می‌کردند .. من قصه گل‌کاشتن‌هایم را برای مادرم می‌ساختم.. مادرم ایستاده است کنار آن چراغ نفت‌سوز خوراک پزی روي سكو.. بلند قد است.. و من کوچک..کنارش می‌پرم و جست و خیزکنان داستان‌سرایی می‌کنم... او می‌خندد تا من حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم.. دنيايم حرف زياد دارد.. حرفهاي رنگي و قشنگ.. از دوست.. از معلم.. . از شادي ..و من همه را يك‌جا برايش مي‌بافم..</p>

<p>باورنکردنی‌ست.. دوربودن این خاطرات.. من آن کودک هفت‌ساله را آن چنان واضح می‌بینم که خود امروزم را محو .. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>آینه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/10/#015899" />
<modified>2008-10-13T13:43:02Z</modified>
<issued>2008-10-13T12:17:32Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15899</id>
<created>2008-10-13T12:17:32Z</created>
<summary type="text/plain"> وقت کم است. خیلی کم. جمعه نشستم و فکر کردم با این وضع نمی‌شود ادامه‌داد. این کم‌وقتی‌ را می‌گویم. ورزش را باید مرتب کنم. نه مثل حالا - سه روز برو چهار روز نرو - تا نظم زندگی‌ام حفظ...</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>افکار پیچ در پیچ</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p> وقت کم است. خیلی کم. <br />
جمعه نشستم و فکر کردم با این وضع نمی‌شود ادامه‌داد. این کم‌وقتی‌ را می‌گویم. ورزش را باید مرتب کنم. نه مثل حالا - سه روز برو چهار روز نرو - تا نظم زندگی‌ام حفظ شود. روزهای ورزش فقط قادرم ورزش کنم، له ‌شوم و بعد از آن طاقت هیچ‌کاری جز تلفن و تماشای فیلم نداشه‌باشم. ازآن چهار روز دیگر یک روز مال آقای موسیقی‌ست و از آن سه روز باقیمانده، جمعه فقط به‌درد مهمان و مهمانی و خرید و خانه‌داری می‌خورد. <br />
خدایا !! فقط دو روز دیگر می‌ماند!! از ساعت ۵ عصر تا ده شب -  مجموعا ده ساعت وقت که تمرین موسیقی کنم، وبلاگ بنویسم، جواب تلفن بدهم، خرید احتمالی داشته‌باشم، غذاهای سخت مثل لازانیا بپزم، احیانا آرایشگاه بروم ، همین !<br />
فقط کتاب‌خوانی‌ست که ذاتا صاحب وقت است و کسی -جز عشق- قادر نیست زمانش را بگیرد. البته زمانش هم فقط قابل واگذاری به‌عشق است. کدام لازانیایی را ساعت ده تا دوازده شب می‌پزند که ارزشش را داشته باشد؟<br />
بنابراین روی دوچرخه و در ضمن ظرفشویی و در آستانه خواب‌دیدن وبلاگ‌نویسی خیالی می‌کنم، جاهایی که قلم دم دست ندارم چه رسد به‌کیبورد.<br />
مثلا دیشب صدبار با خودم تکرار کردم تا یادم بماند درباره یادگارهای ایام زندگی‌ام بنویسم. و پریشب به این فکر می‌کردم که حتما باید بنویسم : آدم‌های خوشبختی در دنیا می‌بینم که از بس خوشبختند، خیال‌کردنم را از من می‌گیرند.<br />
آخرین وبلاگ ذهنی را هم جلوی آینه رخت کن باشگاه ورزشم نوشتم. وقتی که از شدت خستگی یقه مانتو را گم کرده‌بودم و نگاهم افتاد به آینه . به‌زنان و خط چشمهای مشکی و حجم سایه‌های رنگی و آن موهای پریشان بور که شال تزیین‌شان کرده‌بود. من هم توی آینه بودم. با یک مانتوی سفید ساده و یک شلوار سفیدتر و موهای دم‌اسبی و لبهایی بی‌ماتیک و ته‌مانده ریملی از دوازده ساعت قبل.<br />
یادم ماند که بنویسم تا خود خانه به حاصل گرم و قشنگ آن آرایش‌های خوشگل فکر می کردم و به‌خودم که قراربود ساعتی بعد روی مبل دراز بکشم و باخاله‌ام تلفنی حرف بزنم.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>عاشقتم .... آقاي رومن گاري ..</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/10/#015865" />
<modified>2008-10-05T18:43:04Z</modified>
<issued>2008-10-05T18:40:32Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15865</id>
<created>2008-10-05T18:40:32Z</created>
<summary type="text/plain">زندگی در پیش رو تمام شد. به‌غایت زیبا بود. زیباترین کتابی که تا به حال خوانده‌ام. بهترین کتاب نبود .. اما به‌نظرم از این قشنگ‌تر کسی نمی‌توانست خیال کند، خیالش را رنگ بزند و آن‌ها را در قالب کلمه جاری...</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>روزهای خوش رنگ من</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p><strong>زندگی در پیش رو</strong> تمام شد. به‌غایت زیبا بود. زیباترین کتابی که تا به حال خوانده‌ام. بهترین کتاب نبود .. اما به‌نظرم از این قشنگ‌تر کسی نمی‌توانست خیال کند، خیالش را رنگ بزند و آن‌ها را در قالب کلمه جاری سازد..<br />
دیشب که تمام شد گریه می‌کردم.. از آن وقتهای معدود عمرم بود که دلم می‌خواست از فرط زیبایی چیزی بمیرم.. مثل آن روز دو سال قبل که سهراب خواندیم.. <br />
بعضی لحظات در زندگی هست که با خودت فکر می‌کنی اگر در همین نقطه جهان برایت متوقف شود، در اوج لذت و خوشبختی رفته ای..</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>اوضاع كشتي نوح در دومين سالي كه بي‌عشق مي‌گذرد.</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/10/#015858" />
<modified>2008-10-03T20:24:42Z</modified>
<issued>2008-10-03T19:55:11Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15858</id>
<created>2008-10-03T19:55:11Z</created>
<summary type="text/plain">یک کتاب جالب می‌خوانم. زندگی در پیش رو نوشته رومن گاری. خداحافظ گاری کوپر هم از او بود؟ اصلا دوستش نداشتم. با اینکه دوبار خواندم چون فکر کردم دلیل این‌همه محبوبیتش بین مردم باید یک‌چیزی باشد. اما برای من جالب...</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>افکار پیچ در پیچ</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p>یک کتاب جالب می‌خوانم. <strong>زندگی در پیش رو </strong>نوشته رومن گاری. خداحافظ گاری کوپر هم از او بود؟ اصلا دوستش نداشتم. با اینکه دوبار خواندم چون فکر کردم دلیل این‌همه محبوبیتش بین مردم باید یک‌چیزی باشد. اما برای من جالب نبود و اتفاقا این‌یکی خیلی جالب است.<br />
 از آن لیست بلندبالایی که از روی گوگل ریدز دوستانم درست‌کردم و خریدم، راضی‌ام. کتاب <em>کجا ممکن است پیدایش کنم؟ </em>نوشته هاروکی موراکامی( نویسنده کافکا در کرانه ) هم عالی بود. <br />
فکر می‌کنم به‌اینهمه باید و نبایدی که برای انتخاب در زندگی دارم. حتی برای کتاب. آقای کتاب‌فروش آرین می‌گوید این‌قدر دسته بندی نکن، وقتی بهش می‌گویم از فلان مترجم نخواهم‌خواند...<br />
در کل حق بااوست. زندگی من یک دایره بسته است. دایره‌ای که در فضای محدودش حس خوبی پیدا می‌کنم. کتاب‌هایم را از روی نویسنده‌شان و مترجم‌شان و چاپ چندمشان و انتشاراتشان انتخاب می‌کنم. کم پیش می‌آید ریسک کنم و از یک مترجم ناشناس یا انتشارات متفرقه چیزی بخوانم. مگر کسی که قبولش داشته باشم بهم توصیه کرده‌باشد. به‌همین ترتیب آدم‌های زندگی را هم انتخاب می‌کنم . و موسیقی‌ را. و رستوران را. و کفش را.<br />
بعد وقتی کسی یا چیزی از این مجموعه را ازدست می‌دهم به‌شدت دچار خلاء در آن قسمت از زندگی‌ می‌شوم. مثل وقتی که خیاطم ناغافل سکته کرد و مرد . <br />
امسال سومین سالی‌ست که خیاط ندارم.<br />
در اصل باید از هرچیزی سه‌چهار فقره در این دایره محدود پیش‌بینی کرد برای روز مبادا. دو خیاط. چهار مترجم. هفت نویسنده. سه عشق. دو رستوران. و دو کفاشی.<br />
حیف که اصل وجود بعضی چیزها را در این دایره، منحصر‌به‌فرد بودنشان می‌سازد.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>تو کجایی تا شوم من چاکرت ، چارقت دوزم کنم شانه سرت؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/09/#015838" />
<modified>2008-09-29T19:59:47Z</modified>
<issued>2008-09-29T19:57:28Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15838</id>
<created>2008-09-29T19:57:28Z</created>
<summary type="text/plain">چقدر بی‌صداست همه چیز.. سکوت همه‌جا را آغشته کرده است..برای ایرج نوشتم که جعبه مدادرنگی‌ام را گم کرده‌ام.. این بهترین بهانه ‌ا‌ست برای این روزهای بی‌ر‌نگ و ماتی که دارم.. کار می‌کنم.. مثل ماشین.. به‌هیچ‌وجه دلم نمی‌خواهد مرخصی باشم .....</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>افکار پیچ در پیچ</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p>چقدر بی‌صداست همه چیز.. سکوت همه‌جا را آغشته کرده است..برای ایرج نوشتم که جعبه مدادرنگی‌ام را گم کرده‌ام.. این بهترین بهانه ‌ا‌ست برای این روزهای بی‌ر‌نگ و ماتی که دارم.. <br />
کار می‌کنم.. مثل ماشین.. به‌هیچ‌وجه دلم نمی‌خواهد مرخصی باشم .. وقتی توی خانه‌ام کار با هیبتش خودش را نمایان می‌کند.. توی شرکت نه.. منم که به‌آن محاط می‌شوم.. کارمان چیزی در‌مایه افتضاح است.. این قانون جدید مالیات هم که عین بلای آسمانی نازل شد.. هر روز بدتر از دیروز ..از برکتش خرید و فروش مختل شده .. کسی حاضر نمی شود سه‌درصد بهای اضافی را بپردازد.. <br />
دیگر فکرش را نمی‌کنم.. تا وقتی توی شرکتم همراه با موج‌های سهمگینی که سرمان خراب می‌شود بالا و پایین می‌شوم ..  بعد می‌روم باشگاه.. سه‌ساعت ورزش کشنده مجالی برای فکر کردن به‌چیزی جز عضلاتی که زیر بار منقبض می‌شوند، نمی‌گذارد..<br />
خانه که می‌رسم کمی موسیقی و بعد شروع مراسم کتاب‌خوانی .. طوری می‌خوانم انگار قرار است در کنکور کتاب‌خوانی شرکت کنم..<br />
بین رمان‌هایی که می‌خوانم یک کتاب جا داده‌ام.. سیر حکمت در اروپا .. خیلی سال قبل یک‌بار تا یک‌جایی از فلسفه دکارتش را خواندم اما زمان خواندنش نبود.. فکرم هنوز آمادگی نداشت که فلسفه بخوانم.. این روزها که در میان همه روزمرگی‌هایم، بیشتر زمانم را به خدای گم‌کرده‌ام فکر می‌کنم، به‌سرم زد دوباره بخوانمش.. شاید فلاسفه به‌من بگویند خدایم کجاست.. <br />
خدایم هرجا که رفته‌باشد جعبه مداد‌رنگی زندگی‌ام همان‌جا با اوست..<br />
 سخت نیازمندم.. به او و به رنگ‌های درخشنده شادی‌آفرین .. می‌ترسم نکند حقیقتا خدا را کشته باشم؟ آن مدادهای نازنینم .. ؟ <br />
نمی‌دانم بی‌خدا و بی‌رنگ چطور باید زندگی کرد .. تجربه‌ای بی‌بدیل و وهم‌آور  برای منی که همیشه با لبخندش دچار رنگین‌کمان می‌شدم.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title> كتابخانه ملكوتي مرا دريابيد.</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/09/#015833" />
<modified>2008-09-27T20:14:20Z</modified>
<issued>2008-09-27T20:07:41Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15833</id>
<created>2008-09-27T20:07:41Z</created>
<summary type="text/plain">۱ - در وبلاگ کتابخانه ملکوت درباره مرگ‌بازی نوشته‌ام. ۲- خیلی وقت‌ها که در وبلاگ فروغ درباره کتابی می‌نوشتم، شما نظرتان را می‌دادید. عقایدتان را درباره کتا، اگر خوانده بودید، یا موافقت و مخالفت‌تان را با برداشت من از آن...</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>كتاب خواني</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p>۱ - در وبلاگ کتابخانه ملکوت <strong><a href="http://foroogh.malakut.org/ketab/saturday|2008,sep,27|23;16;51.php">درباره مرگ‌بازی</a></strong> نوشته‌ام. </p>

<p>۲- خیلی وقت‌ها که در وبلاگ فروغ درباره کتابی می‌نوشتم، شما نظرتان را می‌دادید. عقایدتان را درباره کتا، اگر خوانده بودید، یا موافقت و مخالفت‌تان را با برداشت من از آن و یا اگر کتاب دیگری از همان نویسنده یا نویسنده‌ای که با آن سبک می‌نویسد، می‌شناختید معرفی می‌کردید.<br />
حالا نمی‌دانم چرا وبلاگ کتابخانه مهجور افتاده‌است؟ علت خاصی دارد؟ چرا حتی اگر نظری درباره یک نوشته آنجا دارید اینجا می‌نویسید؟ <br />
دوست دارم بدانم. چون آن وبلاگ برای من یک کار جدی‌ست. دلم می‌خواهد وقتی خودم یا دیگری به کتابی در آن رجوع می‌کنیم، مجموعه‌ای از نظرات را داشته‌باشد. <br />
واقعا هم دوست دارم آن را معرفی کنید و بهش لینک بدهید. مخصوصا از طرف کسانی که کتاب‌خوان هستند. </p>

<p>۳- آخر هفته ای که گذشت با یک لیست مفصل رفتم شهر کتاب آرین. لیست را از روی Google Reads انتخاب کرده بودم. <br />
یکی دو تا از کتاب‌های مورد علاقه خودم را نشان کردم و بعد کسانی را که به آن کتاب‌ها امتیاز ۵ داده‌بودند. بعد از مدتی کنکاش و مقایسه نظرشان درباره سایر خوانده‌های مشترک‌مان، توانستم آن لیست بلند را درست کنم و تقریبا تمامش را خریدم.<br />
غرض این بود که بگویم لطفا اگر در آن سایت عضو هستید با دقت به‌کتاب‌هایتان امتیاز بدهید. سایت خوب و قابل استفاده‌ای‌ست. یکی دو خط نوشتن درباره کتاب، مخصوصا اگر نظر شخصی باشد نه خلاصه پشت جلد، برای باز‌کردن ذهن دیگر خوانندگان مفید است. خیلی وقت‌ها با خواندن برداشت دیگران، می‌شود از زوایای جالب دیگری به مقصود نویسنده رسید. <br />
برای خود من نظرات شما درباره<a href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/07/post_684.shtml#comments"> کافکا در کرانه</a> بسیار جالب‌تر ازآنی بود که فکرش می‌کنید.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>تونل</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/09/#015825" />
<modified>2008-09-27T18:49:19Z</modified>
<issued>2008-09-26T17:42:54Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15825</id>
<created>2008-09-26T17:42:54Z</created>
<summary type="text/plain">همه‌چیز به‌کنارشاید فقط یک تونل وجود داشت، تاریک و خلوت: تونل من، تونلی که من کودکی،جوانی و همه عمرم را گذرانده‌بودم.و در یکی از قسمت‌های شفاف دیوار سنگی من این دختر را دیده‌بودم و ساده اندیشانه باور کرده‌بودم که در...</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>كتاب خواني</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p>همه‌چیز به‌کنارشاید فقط یک تونل وجود داشت، تاریک و خلوت: تونل من، تونلی که من کودکی،جوانی و همه عمرم را گذرانده‌بودم.و در یکی از قسمت‌های شفاف دیوار سنگی من این دختر را دیده‌بودم و ساده اندیشانه باور کرده‌بودم که در تونلی موازی تونل من حرکت می‌کند، درحالیکه در واقع او متعلق به‌جهان پهناور، جهان نامحدود کسانی بود که در تونل زندگی نمی‌کردند، و شاید وی از سر کنجکاوی به‌یکی از پنجره‌های شگفت‌انگیز نزدیک شده و منظره تنهایی رهایی ناپذیر مرا دیده بود، یا پیام خاموش، کلید رمزتابلوی من او را به وسوسه انداخته بود.و سپس در آن حال که من به‌راه خود در دالانم ادامه می‌دادم، او بیرون از دالان زندگی عادی‌اش را می‌کرد، زندگی هیجان‌آور کسانی که بیرون از دالان زندگی می‌کنند، آن زندگی عجیب و غریب و بی‌معنی که در آن رقص و مهمانی هست، شادی و سبکسری هست. و گاهی پیش می‌آمد که وقتی من از کنار پنجره‌هایم رد می‌شدم او ، خاموش و مضطرب در انتظار من بود( چرا در انتظار من؟ چرا خاموش و مضطرب؟)، ولی در مواقع دیگر به‌موقع نمی‌رسید یا این موجود در قفس محبوس‌شده بینوا را از یاد می‌برد....<br />
<em><br />
<a href="http://foroogh.malakut.org/ketab/friday|2008,sep,26|21;01;09.php">بخشی از کتاب تونل صفحه ۱۶۶ و ۱۶7</a></em></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>كاش بگذرند..</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/09/#015821" />
<modified>2008-09-25T19:17:37Z</modified>
<issued>2008-09-25T18:15:48Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15821</id>
<created>2008-09-25T18:15:48Z</created>
<summary type="text/plain">امروز که باد پاییز پیچیده بود توی اتاق، با آن سایه روشن زود‌رس غروب ، با‌خودم فکر می‌کردم امکان ندارد تا آخر عمر، این سایه روشن و این باد بی‌‌یاد آن پاییز پرخاطره بگذرند......</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>افکار پیچ در پیچ</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p>امروز که باد پاییز پیچیده بود توی اتاق، با آن سایه روشن زود‌رس غروب ، با‌خودم فکر می‌کردم امکان ندارد تا آخر عمر، این سایه روشن و این باد بی‌‌یاد آن پاییز پرخاطره بگذرند...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>مبارزه با زماني كه سپري مي شود.</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/09/#015814" />
<modified>2008-09-24T18:53:22Z</modified>
<issued>2008-09-24T18:51:43Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15814</id>
<created>2008-09-24T18:51:43Z</created>
<summary type="text/plain">کتابخانه ملکوت را به روز کردم. به‌نظرم این تنها وبلاگی‌ست که بیشتر از آنچه بخواهم خوانده شود، به‌خاطر خودم می‌نویسمش. بارها به‌خاطر گذشت زمان و فرموشی، کتاب تکراری خریده‌ام یا یک‌وقتی یاد کتابی کرده‌ام که موضوعش را به‌یاد نداشته‌ام.. دلیل...</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>كتاب خواني</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p><a href="http://foroogh.malakut.org/ketab/">کتابخانه ملکوت</a> را به روز کردم. به‌نظرم این تنها وبلاگی‌ست که بیشتر از آنچه بخواهم خوانده شود، به‌خاطر خودم می‌نویسمش.<br />
بارها به‌خاطر گذشت زمان و فرموشی، کتاب تکراری خریده‌ام یا یک‌وقتی یاد کتابی کرده‌ام که موضوعش را به‌یاد نداشته‌ام.. <br />
دلیل سماجت برای نوشتن این وبلاگ همین است...<br />
این روزها خیلی زیاد می خوانم... به‌تدریج همه را خواهم‌نوشت.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>بیگ بنگ</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/09/#015768" />
<modified>2008-09-16T09:07:09Z</modified>
<issued>2008-09-16T09:06:02Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15768</id>
<created>2008-09-16T09:06:02Z</created>
<summary type="text/plain">اتفاقات ناخوشایندی دارد می‌افتد. من درحال تجربه حس‌هایی از زندگی‌ام که تقریبا در عمرم بی‌نظیر بوده‌اند. می‌ترسم از این حس‌ها بنویسم. از‌اینکه آدم را قضاوت کنید و به‌او برچسب متکبر و وحشی بزنید. یک‌وقتی اما احتمالا می‌نویسم. وقتی که حس‌هایم...</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>افکار پیچ در پیچ</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p>اتفاقات ناخوشایندی دارد می‌افتد. من درحال تجربه حس‌هایی از زندگی‌ام که تقریبا در عمرم بی‌نظیر بوده‌اند.<br />
می‌ترسم از این حس‌ها بنویسم. از‌اینکه آدم را قضاوت کنید و به‌او برچسب متکبر و وحشی بزنید. <br />
یک‌وقتی اما احتمالا می‌نویسم. وقتی که حس‌هایم همه‌چیز را دربر‌بگیرد. و بی‌تفاوتی در همه من جاری شود.<br />
درست متوجه نیستم چه اتفاق عمده‌ای باعث شد که به این مجموعه ناخوشایند دسترسی پیدا کنم و این حس‌های بی‌نظیر را که عین خود پلیدی‌اند، از کجای نهادم تراوش می‌کند..تا به‌حال کجا بوده اند؟<br />
شاید ناامیدی باعث همه اینها شده‌است.. و رسیدن به این که نقطه‌ای که امروز رویش ایستاده‌ام آخر جهان است. آخر جهان برای من.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>اميد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/09/#015765" />
<modified>2008-09-13T19:07:29Z</modified>
<issued>2008-09-13T18:54:33Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15765</id>
<created>2008-09-13T18:54:33Z</created>
<summary type="text/plain">امروز پروژه جدید را استارت زدیم. قرار است مایه حیات شرکت باشد. تا دو سه روز دیگر وضع دستمان خواهد‌ آمد.. ... رقیب را گوش می‌کنم. بلد نیستم لینکش را بگذارم.. از دلکش است و این‌که من گوش می‌کنم با...</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>تمرین زندگی</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p>امروز پروژه جدید را استارت زدیم. قرار است مایه حیات شرکت باشد. تا دو سه روز دیگر وضع دستمان خواهد‌ آمد..<br />
...<br />
<strong>رقیب </strong>را گوش می‌کنم. بلد نیستم لینکش را بگذارم.. از دلکش است و این‌که من گوش می‌کنم با هم‌صدایی ویگن می‌خواند.. چیزی‌ درحد شاهکار است.. اما دل من را به‌شدت می‌گیراند..<br />
 باید گوش کنم چون معلم موسیقی گفته قرار است فردا تمرینش کنیم. از آن آخرین باری که درمورد تمرین موسیقی‌ام نوشتم، پیشرفت چشمگیری کرده‌ام.. درست هم نفهمیدم چطور شد که آن حد کذایی را سرانجام رد کردم و معلم موسیقی گفت:<em> براوو .. بلاخره صدای سازت درآمد.. </em>جلسات دو هفته یک‌بار را به هفتگی تبدیل کردم و از این بابت راضی‌ام.. وقتی بلاخره موفق شدم درست بنوازم، درست مثل وقتی بود که یک‌هو در بچگی به خودمان می‌آمدیم و می‌دیدیم که سواددار شده‌ایم..<br />
این فعلا اندک مایه خوشحالی این روزهای من است..<br />
...<br />
دو روز باهش قهر کردم. اصلا حرف نزدم و در دلم گفتم باید می‌فهمیدی. باید اگر دوستم بودی می‌فهمیدی که دوستی باید دو طرفه باشد..<br />
رابطه‌مان تبدیل شده بود به‌رابطه دو هم‌خانه که یکی از آنها به قدری سرش گرم است که دیگری را نمی‌بیند.. و بدتر از آن اولی از ترس خشم او به‌این دوستی ادامه می‌دهد نه به امید لطفش.. و من در این روابط یک طرفه همیشه خسته می‌شوم.. از همیشه دهنده بودن .. بی‌هیچ امیدی به تغییر شرایط.<br />
در این دو روز با‌خودم حرف می‌زدم و می‌گفتم اگر قرار است این دوستی ما باشد، پس بهتر است تمامش کنیم.. و حتی خود دوستی برایم زیر سوال بود.. اصلا دوستم بود؟ اصلا هست؟ فکر کردم .. به‌درک.. اگر قرار‌است تا آخر دنیا به‌همین منوال بگذرد بگذار بی‌او بگذرد..<br />
اما سکوت و قهرم دو روز بیشتر ادامه نیافت.. نتوانستم.. وقتی خواستم برای شب دوم بی‌محلی کنم و وجودش را نادیده بگیرم.. دیدم بسیار تنها می‌شوم.. بسیار تنها..یاد خوبی‌های قدیمش افتادم.. وقتهایی که دستش را روی شانه ام می‌گذاشت و می‌خندید و می‌گفت: <strong>برو ..من پشتت هستم.. </strong>یادم آمد هروقت چیزی را خواستم و نداد ایمان آوردم که صلاحم این بود.. دیدم من نمی‌توانم بی‌او باشم.. نمی‌توانم وانمود كنم من هم يكي از این همه مردم که بی‌خدا و با آرامش زندگی می‌کنند.. تنها دوست من خداست.. می‌خواهم باورش داشته باشم.. می‌خواهم باور کنم که همیشه هست و همیشه می‌توانم رویش حساب کنم.. که وقت‌های ناچاری زندگی، مرا بی‌پاسخ نمی‌گذارد.. مثل همه ایامی که در اوج تنهایی و نیاز صداش می‌زدم و جواب می‌شنیدم.. حتی اگر با من دیگر حرف نمی‌زند.. حتی اگر فراموش شده‌ام.. <br />
تازه .. گیریم نباشد.. ایمان به‌نبودنش وضع مرا پیچیده‌تر از این‌که هست، خواهد کرد نه بهتر..من آدم تحمل پوچي نيستم .. و بي‌كسي مطلق مرا به‌پوچي مطلق خواهد رساند.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title> پوچی...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/09/#015748" />
<modified>2008-09-09T12:02:02Z</modified>
<issued>2008-09-09T09:51:26Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15748</id>
<created>2008-09-09T09:51:26Z</created>
<summary type="text/plain">هیچ خبر خوشی در راه نبود. دلم و ته دلم هردو اشتباه کرده بودند.. شاید زیادی ساده‌اند .. شاید هم تقصیر من بود.. به‌زور تخیل ،خبر خوب ، آدم خوب یا اتفاق خوب وارد زندگی نمی‌شود .. خدا را هم...</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>افکار پیچ در پیچ</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p>هیچ خبر خوشی در راه نبود. دلم و ته دلم هردو اشتباه کرده بودند.. شاید زیادی ساده‌اند .. شاید هم تقصیر من بود.. به‌زور تخیل ،خبر خوب ، آدم خوب یا اتفاق خوب وارد زندگی نمی‌شود .. </p>

<p>خدا را هم هنوز دارم. در حال حاضر تنها‌تر و ناامیدتر از اینم که بخواهم بگذارم برود.  گرچه دیگر هیچ امیدی به توان‌مندی‌اش ندارم... به‌یک جور پوچی بد رسیده‌ام. به این‌که باورت شود هیچ‌کسی نیست و قرار نیست باشد. <br />
به حس بد بچه‌ یتیمی که یک عمر فکر می‌کرد پدرش قرار است روزی بیاید.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>حضور رنگها وقتی همه چیز بر باد است و نیست..</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/09/#015744" />
<modified>2008-09-08T10:12:40Z</modified>
<issued>2008-09-08T10:07:26Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15744</id>
<created>2008-09-08T10:07:26Z</created>
<summary type="text/plain">توی کلاس ورزش ما یک مربی شاهکار هست به‌نام خانم ز. بهترین مربی بدن‌سازی که تا‌به حال داشته‌ام، با شخصیتی منحصر‌به‌فرد که آن را هم در زندگی خیلی خیلی کم دید‌ه‌ام. قیافه خانم ز برای من شبیه زنان سرخپوست است....</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>روزهای خوش رنگ من</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p>توی کلاس ورزش ما یک مربی شاهکار هست به‌نام خانم ز. بهترین مربی بدن‌سازی که تا‌به حال داشته‌ام، با شخصیتی منحصر‌به‌فرد که آن را هم در زندگی خیلی خیلی کم دید‌ه‌ام. <br />
قیافه خانم ز برای من شبیه زنان سرخپوست است. با موهای فر بسیار بلند مشکی که سه‌چهار رشته کلفت می‌بافد و پارچه‌های رنگیی که به‌دم این رشته ها می‌بندد، پوستی سبزه و چشمانی نه‌چندان درشت اما با نگاهی بسیار براق.<br />
لباس‌های ورزشی‌اش برخلاف مربی‌های شیک و آخرین مدل ما که بیشتر شبیه باربی‌اند تا آدم، خیلی ساده و آرام است. آرام که می‌گویم یعنی همین.. آرام لباس می‌پوشد.<br />
آرایش نمی‌کند و شاید سالی یک بار ماتیک خوش‌رنگی زده‌باشد یا نزده باشد.<br />
خانم ز در عوض همه این سادگی عجیبی که نسبت به‌هر مربی ورزشی دیگری دارد، قادر است از تمامی آن باربی‌ها بیشتر بدرخشد و گرمای حضورش را پخش کند. با آن نگاه براق و لبانی که همیشه می‌خندد یا اگر نخندد مطمئنن به اخم فشرده نیست. تو را از هر فاصله‌ای ببیند با چشمکی به‌رنگ نارنجی یا یک لبخند محکم سبز برایت اعلام دوستی می‌کند. برایش مهم هستی هرچند ساکت و توی خودت باشی و مثل خودش آرام لباس بپوشی و موهایت های‌لایت آخرین مدل نباشد و اصولا هیچ چیز قابل ذکر متمایز‌کننده‌ای نداشته‌باشی. برای او مهمی نه برای اینکه برنامه‌ ورزشت را می‌دهد و درصدی از شهریه تو مال اوست، فقط به‌این دلیل که هستی و در آن سالن جزو اثاثیه محسوب نمی‌شوی.<br />
چند روز قبل به‌شدت سرد و افسرده بودم. یادم نیست چرا. ولی خوب نبودم. روی دستگاهی که کار می‌کردم، نگاهم به‌یک جایی خیره مانده بود. ناگهان چشمان براقی را با یک لبخند محکم سبز دیدم که روبرویم ایستاده .. اصلا انتظار بودنش و از آن جالب‌تر، برخوردش را نداشتم. با همان نگاه و لبخند، دستم را گرفته‌بود توی دستانش و با کلماتی که واضح و روشن ادا می‌شد سوال کرد: خوبی؟؟ <br />
این را راست می‌گویم که در عمرم این چنین انتقال انرژی را تجربه نکرده‌بودم. به‌نظرم خالصانه‌ترین محبتی بود که، جز از مادرم، تاکنون از کسی نگرفته‌بودم. من فقط لبخندی زدم  و از این‌که دستم در دستان قوی و گرم او فشرده می‌شد لذت می‌بردم.<br />
دیروز که دوباره دیدمش و باز با‌همان دستان محکم و گرم به‌من خوشامد گفت، ناخودآگاه بهش گفتم که بسیار مهربان است، آن‌قدر مهربان که توی خانه هم فکر مهربانی‌اش را می‌کنم.. آن قدر مهربان که نمی‌فهمم چرا و چطور کسی قادر است هنوز این‌همه مهربان باشد و آن را به‌من هم بدهد ...بی آنکه توقع داشته باشد.. بی‌آنکه تعارفی بینمان باشد.. بی‌آنکه من رییس یا مرئوسش باشم.. هنوز این همه ... فقط برای این‌که آدمم؟<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/09/#015737" />
<modified>2008-09-06T18:36:01Z</modified>
<issued>2008-09-06T18:31:59Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15737</id>
<created>2008-09-06T18:31:59Z</created>
<summary type="text/plain">خدایت را از دست می‌دهی ... چه باقی‌ می‌ماند؟...</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>افکار پیچ در پیچ</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p>خدایت را از دست می‌دهی ... <br />
چه باقی‌ می‌ماند؟</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>ما</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://foroogh.malakut.org/archives/2008/09/#015713" />
<modified>2008-09-04T07:37:08Z</modified>
<issued>2008-09-04T07:36:09Z</issued>
<id>tag:foroogh.malakut.org,2008://5.15713</id>
<created>2008-09-04T07:36:09Z</created>
<summary type="text/plain">ته‌دلم به من خبر می‌دهد .. که در انتظار یک اتفاق باشم.. از این خبر فقط همین‌قدر به‌من گفته‌است .. و آن ته ته دلم یواشکی نجوا می‌کند قرار است این اتفاق خوشایند باشد.. من و ته دلم و ته‌...</summary>
<author>
<name>froogh</name>

<email>foroogh.bahari@gmail.com</email>
</author>
<dc:subject>افکار پیچ در پیچ</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://foroogh.malakut.org/">
<![CDATA[<p>ته‌دلم به من خبر می‌دهد .. که در انتظار یک اتفاق باشم.. از این خبر فقط همین‌قدر به‌من گفته‌است .. و آن ته ته دلم یواشکی نجوا می‌کند قرار است این اتفاق خوشایند باشد..<br />
من و ته دلم و ته‌ ته دلم نشسته‌ایم ... <br />
یک پرده لبخند صورتی ملایم روی لبشان می‌بینم ... نگاهشان می‌کنم ... اعتماد به‌نفس زیادی دارند ... <br />
آن صورتی ملایم و این اعتماد به نفس مرا منتظرتر می‌کند ...</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>