September 13, 2008

اميد

امروز پروژه جدید را استارت زدیم. قرار است مایه حیات شرکت باشد. تا دو سه روز دیگر وضع دستمان خواهد‌ آمد..
...
رقیب را گوش می‌کنم. بلد نیستم لینکش را بگذارم.. از دلکش است و این‌که من گوش می‌کنم با هم‌صدایی ویگن می‌خواند.. چیزی‌ درحد شاهکار است.. اما دل من را به‌شدت می‌گیراند..
باید گوش کنم چون معلم موسیقی گفته قرار است فردا تمرینش کنیم. از آن آخرین باری که درمورد تمرین موسیقی‌ام نوشتم، پیشرفت چشمگیری کرده‌ام.. درست هم نفهمیدم چطور شد که آن حد کذایی را سرانجام رد کردم و معلم موسیقی گفت: براوو .. بلاخره صدای سازت درآمد.. جلسات دو هفته یک‌بار را به هفتگی تبدیل کردم و از این بابت راضی‌ام.. وقتی بلاخره موفق شدم درست بنوازم، درست مثل وقتی بود که یک‌هو در بچگی به خودمان می‌آمدیم و می‌دیدیم که سواددار شده‌ایم..
این فعلا اندک مایه خوشحالی این روزهای من است..
...
دو روز باهش قهر کردم. اصلا حرف نزدم و در دلم گفتم باید می‌فهمیدی. باید اگر دوستم بودی می‌فهمیدی که دوستی باید دو طرفه باشد..
رابطه‌مان تبدیل شده بود به‌رابطه دو هم‌خانه که یکی از آنها به قدری سرش گرم است که دیگری را نمی‌بیند.. و بدتر از آن اولی از ترس خشم او به‌این دوستی ادامه می‌دهد نه به امید لطفش.. و من در این روابط یک طرفه همیشه خسته می‌شوم.. از همیشه دهنده بودن .. بی‌هیچ امیدی به تغییر شرایط.
در این دو روز با‌خودم حرف می‌زدم و می‌گفتم اگر قرار است این دوستی ما باشد، پس بهتر است تمامش کنیم.. و حتی خود دوستی برایم زیر سوال بود.. اصلا دوستم بود؟ اصلا هست؟ فکر کردم .. به‌درک.. اگر قرار‌است تا آخر دنیا به‌همین منوال بگذرد بگذار بی‌او بگذرد..
اما سکوت و قهرم دو روز بیشتر ادامه نیافت.. نتوانستم.. وقتی خواستم برای شب دوم بی‌محلی کنم و وجودش را نادیده بگیرم.. دیدم بسیار تنها می‌شوم.. بسیار تنها..یاد خوبی‌های قدیمش افتادم.. وقتهایی که دستش را روی شانه ام می‌گذاشت و می‌خندید و می‌گفت: برو ..من پشتت هستم.. یادم آمد هروقت چیزی را خواستم و نداد ایمان آوردم که صلاحم این بود.. دیدم من نمی‌توانم بی‌او باشم.. نمی‌توانم وانمود كنم من هم يكي از این همه مردم که بی‌خدا و با آرامش زندگی می‌کنند.. تنها دوست من خداست.. می‌خواهم باورش داشته باشم.. می‌خواهم باور کنم که همیشه هست و همیشه می‌توانم رویش حساب کنم.. که وقت‌های ناچاری زندگی، مرا بی‌پاسخ نمی‌گذارد.. مثل همه ایامی که در اوج تنهایی و نیاز صداش می‌زدم و جواب می‌شنیدم.. حتی اگر با من دیگر حرف نمی‌زند.. حتی اگر فراموش شده‌ام..
تازه .. گیریم نباشد.. ایمان به‌نبودنش وضع مرا پیچیده‌تر از این‌که هست، خواهد کرد نه بهتر..من آدم تحمل پوچي نيستم .. و بي‌كسي مطلق مرا به‌پوچي مطلق خواهد رساند.

Posted by froogh at 10:24 PM | Comments (21)

August 17, 2008

والد قوي درون

پست قبلی را حذف کردم. بعد از اینکه با‌ آقای ووپی صحبت کردم به این نتیجه رسیدم که اصلا گفتگوی هوشمندانه‌ای نبود. راستش خودم هم بعد از نوشتن ماوقع همین فکر را کردم. برای همین تیتر را این انتخاب کرده بودم : بالغ- بالغ؟ بالغ-کودک؟ یا والد -کودک؟
پست را مجددا پابلیش كردم .
به‌نظر خودم نوع گفتگوی من علی‌رغم نیت اولیه‌ام از بالغ - بالغ به والد - کودک بدل شد.من از شیوه معمول والد که ترساندن کودک و اثبات اینکه او در اشتباه است استفاده کردم. توی دلش را خالی کردم که قادر نیست موفقیت را جایی خارج از ما بیابد. و از طرفی دلسوزی‌ام در حد دلسوزی والد بود.صحبت من در لفافه مجموعه‌ای از باید و نبایدها را به‌او القا کرد.
آقای ووپی می‌گوید نباید نصیحت می‌کردم. درستش این بود که از خودش سوال کنم حالا که می‌خواهد برود چه نقشه‌ای برای آینده دارد؟ چه فکری برای مخاطرات تصمیمش کرده؟ آیا بیمه و بازنشستگی برایش اهمیت ندارند؟ و جریان گفتگو را طوری هدایت می‌کردم تا خودش نتیجه‌گیری کند. این‌که بگویم با مدرکت جایی جز تحصیلدار بهت کار نخواهند داد ،یک پیش‌بینی غلط است. ممکن است برود و اتفاقا یک‌کار عالی پیدا کند. در آن صورت حرف من بی‌اعتبار است. بهتر بود می‌گفتم با این وضع بازار کار و بیکاری شدید، بعید است بتوانی شغل خوبی پیدا کنی.

حالا هم قرار است غیر مستقیم شرح وظایفش را از طریق دوستم که منشی ماست، بهش بدهیم و بگوییم خوب اگر قرار‌باشد وظایف خدماتی و نظافت را ازت بگیریم، چه‌کاری انجام می‌دهی؟ آیا این استعفای امروزت نشانه ای نیست از اینکه چندوقت دیگر بیایی و بگویی امروز دیگر دوست ندارم فلان قسمت شرح وظایفم را انجام بدهم؟ و همزمان خودمان بررسی کنیم آیا به‌قدر کافی کار برای پرکردن هشت‌ساعتش داریم یا باید کارتراشی کنیم؟ که درصورت مورد دوم ماندنش درست نیست.
آقای ووپی، هم‌چنین معتقد است که جمع‌شدن چند وظیفه مختلف که باهم سنخیتی ندارند، در نهایت باعث همین برخوردها می‌شود. اینکه کسی هم نظافتچی و تحصیلدار و باشد، هم کار حسابداری بکند و هم یک مدرک، هرچند بي ربط به كار ما، داشته باشد، از درون فرد را به تناقض می‌کشاند و اگر آن فرد واقعا برای سیستم اهمیت دارد باید ملاحضه این مسئله را بکنیم.
فردا نتیجه مشخص می‌شود.
تعامل با آدمها کار ساده ای نیست. گاهی آدم فکر می‌کند با این‌همه کتابی که خوانده و فکری که کرده، قادر است در این موارد بالغش را فعال نگاه دارد. اما درست در لحظه حساس عمل والد درون ، بالغ را پس می زند. این به‌من می‌فهماند هنوز زمان زیادی باید وقت صرف تربیت خودم بکنم.

Posted by froogh at 1:43 PM | Comments (14)

August 14, 2008

قدمگاه

آبدارچی لیسانسه‌مان استعفا داد.. بعد از سه سال به‌این نتیجه رسید که اگر بیرون به‌نظافت منازل بپردازد، حقوق بیشتری از این ماهی چهارصدهزار تومان ما خواهد گرفت. دیشب از دستش ناراحت بودم و اینجا هم یک درفت عریض و طویل گذاشتم. در طی این سالها ،او سومین نفری‌ست که سعی کردم آدم بهتری از آنچه بود ازش بسازم و رفت.
با خودم فکر کردم آخرین بار بود که بخواهم باعث رشد کسی بشوم. دلخور بودم.
امروز با آقای ووپی صحبت کردم و گفتم که غمگینم و دیگر این اشتباه را تکرار نخواهم کرد. کلی حرف زد. گفت چرا ارزش کارت را کم می‌کنی؟ تو به‌خاطر دل خودت کرده‌ای. مگر باید توقع خدمت اضافی داشته باشی؟ گفتم : نه.. ولی انتظار وفاداری به‌سیستم را داشتم. مسئله من اصلا شخصی نیست.
گفت اگر هر انتظاری آن روز داشتی باید قرارداد می‌نوشتی و می‌گفتی من تو را رشد می‌دهم در عوض تو باید این انتظارات را برآورده کنی. کردی؟
گفتم : نه.
گفت بگذار برود. این سلیقه آدمهاست که کجا به‌چه دلیلی برایشان بهتر است.و در ضمن کاری کن که کاملا خوشحال برود. نخواه که برنده جنگ‌های کوچک باشی. تو در آن زمان تشخیص اشتباه داده بودی. آن آدم کسی نبود که به‌هر علت لیاقت آن ارتقا را داشته‌باشد.
گفتم بله. تشخیصم درست نبود. هرسه نفر را بی‌موقع و در زمانی که هنوز ظرفیت رسیدن به پله بالاتر را نداشتند، بالا بردم..
بعد از صحبت با آقای ووپی حالم خوب شد. نفس خوبی کردن برایم زیر سوال رفته‌بود. او گفت اشتباه نکن. بسیاری از آدم‌های بزرگ از همین آبدارچی‌ها و تحصیلدارها درآمده‌اند. باید درست انتخاب کنی.

آقای ووپی می‌گوید من زن قدرتمندی هستم. یا یک چیزی در همین مایه‌ها. پدرم هم همین را می‌گوید. اما خودم فکر می‌کنم این چه نقاب غلیظی‌ست که روی صورتم دارم و این‌قدر خوب بلد است آدم را قوی نشان بدهد؟ من تازگی‌ها از آینده می‌ترسم. تقریبا هیچ وقت نترسیده بودم. این ترسی بسیار جدید است. ترسی که با خودش احساس عدم امنیت شغلی، مالی ، روحی و اجتماعی را برایم دارد. زمان‌های ترسم کوتاه است. اما وقتی می‌ترسم در خلوت خودم حسابی گریه می‌کنم. این هم فرآیند جدیدی‌ست. تعداد گریستن‌های من سالها‌ست که از تعداد انگشتان یک دست کمترند.
ترس و این حس ناامنی را دوست ندارم. و شاید یک دلیلش این باشد که آدم‌هایی که انگار قرار نبود هیچ وقت دنبال زندگی خودشان بروند، دارند می روند. دوستی که اکثر زمانها را با او می‌گذرانم در آستانه مهاجرت است. و برادر کوچکم که همراه سفر و حضرم بود می‌خواهد ازدواج کند. مخصوصا برادرم. وقتی قطعی شد که ازدواج کند، من به‌شدت ترسیدم. آن‌قدر که گاهی فکر می‌کردم ناخودآگاه جلوی پایش سنگ می اندازم تا منصرف شود. این نیت را نداشتم ولی بی‌سابقه بودن ترسم این را به‌ذهنم رساند که نکند دارم برای خودم نگهش می‌دارم؟
به‌هرحال کم‌کم دارد باورم می‌شود که ترس به‌خاطر واقعیتی که باید با آن بدون تاخیر مواجه شوم، به وجود آمده. همیشه بزرگ‌ترین شکست‌هایم نتیجه دیرکرد در روبرو شدن با ترس‌هایم بوده است. انگار زمان قرار است برایم منجی بفرستد و تقریبا هیچ وقت هم نفرستاده.
حالا قدم اول را برداشته‌ام. اما اصلا نمی‌دانم جای پای قدم دومم کجا خواهد‌بود.هم‌زمان به‌ازدواج، مهاجرت و تغییر شغل فکر می‌کنم. خوشبختانه فعلا یک مسئله برایم کاملا مشخص است. که مشهد قدمگاه آتی من نیست.
اتفاقا اگر این آخری هم جزو فکرهایم بود، بسیار دردسترس تر از آن سه تای دیگر می‌شد بهش فکر کرد!

Posted by froogh at 9:49 PM | Comments (13)

July 22, 2008

عطر چای سبز

اپرای شناور را می‌خوانم. به نظرم نویسنده‌اش کسی به‌نام بارت باشد. بد نیست. بدترین کتاب خارجی در نظر من از بهترین کتاب ایرانی باز چیزی سردارد.
اپرای شناور نقطه مخالف کافه‌پیانوست. سرشار از دنیای تخیل و یک‌عالمه فکر که گاهی فکر می‌کنی عین مال تو‌اند .. و گاهی هم فکر می‌کنی کاش مال تو بودند..
خوشم نمی‌آید تمام زندگی‌ام شامل دنیای واقعی باشد . در این راستا اگر کسی وادارم کند وقتی با خودم هستم کتاب‌های خالی از خیال و رویا بخوانم، نقاشی یا عکس واقعی ببینم و با اتفاقات واقعی مدام سنجاقم کند، حالم از او و از زمانم بدتر بهم می‌خورد. برای همین هم وقتی خسرو شکیبایی مرد دلم خواست به‌جای آن‌همه واقعیت کذایی که درباره‌اش خواندم و شنیدم ، ده‌ها بار یا شاید هم بیشتر عکس وبلاگ منصور را نگاه‌کنم و آن قطعه دو خطی را بشنوم..
در این یک سال اخیر زیاده‌از حد دچار جدیت زندگی بوده‌ام.رویاهایم آن‌قدر کم‌رنگ شده‌اند که باید خیلی بگردم و از زیربار روزمرگی‌ها درشان بیاورم. انگار با وزنه‌های سنگینی به‌زمین وصل شده‌ام و آن خاصیت عجیبم را از دست رفته است.. خاصیتی که گاه و بیگاه می‌توانستم با کمکش بین زمین و هوا معلق شوم ، سبک بمانم و خالی شوم..
این خاصیت را اگر تجربه کرده باشید، می‌فهمید که از دست‌دادنش آدم را ناامید می‌کند..
این روزها سعی می‌کنم .. سعی می‌کنم زیاد بگردم و لابلای کتاب‌ها و موسیقی‌ها و شمع های روشن عطرآگینم ذرات باقیمانده آن خاصیت را جمع کنم و جایی در درونم نگهشان دارم..
دیشب چای سبز نوشیدم .. اپرای شناور خواندم و کمی هم موسیقی گوش کردم .. هنوز می‌توانستم گردی ماه را نسبتا کامل ببینم.. پرده اتاقم را باز کردم .. تا باد بپیچد و من همان طور که دراز کشیده‌ام، ماه را تماشا کنم و خوابم ببرد..
دیشب خوابم سبز بود ..

Posted by froogh at 10:04 AM | Comments (4)

June 24, 2008

حالا پز می دهم !

توکای مقدس پز می دهد . :)

Posted by froogh at 10:40 AM

June 13, 2008

حواسم به‌ مقصد باشد.

به‌نظر می‌رسد سی و هشت - نه سالگی آستانه شناخت خود باشد. برای من لااقل.
فکر می‌کنم تا پیش از آن خودم را درو می‌کردم و می‌کاویدم.. حالا تقریبا می‌دانم که هستم، علایقم کدام است، دیدم نسبت به زندگی چیست و از آن چه می‌خواهم. این به‌معنای عدم تغییر نیست.. که بی‌شک پس از این رشد تغییراتم سریع تر از قبل خواهدبود چون لااقل دست از آن حرکت زیگزاگ‌گونه سینوسی برخواهم داشت و به سمت و سوی مشخصی خواهم رفت.
حالا که خودم را هی‌ بیشتر و بیشتر می‌شناسم، می‌فهمم تغییر جهت‌دادن زندگی برای من با پیشینه خانوادگی و فکری و تحصیلی مخصوص خودم امکان‌پذیر نیست. که حتی اگر به‌خاطرش سعی بسیار کرده باشم، در نهایت به‌مسیر اصلی خودم برگشته‌ام. فقط صرف انرژی مضاعف بوده‌است.. این انرژی برای جلو رفتن خرج نشد، اما عرض زندگی‌ام را وسعت داد و مطمئنم که باید مصرف می‌شد تا به‌امروزی که هستم برسم و بفهمم رفتن راه‌هایی که راه من نیست و با طبیعتم سازگاری ندارند، مرا به‌مقصد به‌خصوصی نخواهند‌رساند.
اگر از همان ابتدا معلمی داشتم که می‌دانست راه اصلی زندگی من کدام است، مهاری در دست می‌گرفت و وادارم می‌کرد همان راه را بروم، حتما امروز در نقطه بالاتری ایستاده بودم .. با این حسرت که آن فرعی‌های پرپیچ و خم دور وبر، مسیر دلرباتری از آنچه من پیمودم ،بوده‌اند.
امروز حسرتی ندارم. دو سوم یا شاید نیمی از طول راه را رفته‌ام. من‌بعد می‌دانم مقصد همان است که قطب‌نمای وجودم به‌من می‌شناساند.برای همین نه افسوس زندگی دیگران و نه افسوس جز این که هستم را می‌خورم.
فقط باید حواسم باشد.. از امروز دیگر فرصتی برای بی‌راهه رفتن و بازیگوشی در مسیرهای دلربای دیگران نیست..

Posted by froogh at 11:57 AM | Comments (11)

June 7, 2008

كر و بيمار

بزرگ‌ترين آرزوي زندگي‌ام اين است كه بتوانم خودم و فكرم را مديريت كنم.

Posted by froogh at 9:27 PM | Comments (6)

May 23, 2008

تحويل حال و احوال

با دوست قدیمی‌ام تقریبا هفته‌ای یک یا دوبار برای متحول شدن برنامه‌ریزی می‌کنیم!
این تحول همه ارکان زندگی را شامل می‌شود .. مالی و جانی و روحی و کاری .
تا‌به‌حال شاید یک صدم این برنامه‌ها عملی نشده‌باشند.. اما ما برنامه‌ می‌ریزیم به امید اینکه اگر بشود، چه شود!!!!!

چند قلم‌شان را برایتان می‌نویسم ...

۱-مثل آدم پول خرج کنیم.
در این راه قرار است:
-من آژانس سواری را کنار بگذارم و تا قبل از رسیدن ماشین، کمی از پاهای مبارک کار بکشم.
-تلفن‌های طولانی شهرستان را به نصف برسانیم.
-برای خرید میوه خودمانی از بازار تره‌بار استفاده کنیم که امروز فقط دوقلم میوه‌اش این تفاوت‌ها را نشان‌مان داد:
خیار رسمی بازار ۳۲۰ تومان - خیار رسمی میوه‌فروشی سرکوچه ۱۴۵۰ تومان، زردآلو بازار ۱۴۰۰ تومان-زردآلو سرکوچه ۴۲۰۰ تومان !!!!
یعنی اگر از هر میوه حتی برای مهمان دو کیلو از بازار بخریم و نصفش به‌درد بخور باشد، کلی تفاوت دارد.
-لته پته به‌قول مشهدی‌ها در حد نیاز بخریم.(لباس)
-مهمانی‌هایمان متعادل باشند.
-بخشی از کارهایمان را خودمان انجام بدهیم. به‌جای استفاده از این‌همه خدمات آماده و مهیای بیرون.:((
-دست از خرید کادوهای بی‌جا برداریم.

۲-در عوض بابت خرید کرم پوست‌مان صدبار استخاره نگیریم.

۳- به‌جای چپیدن توی خانه به‌بهانه کار زیاد و خستگی، وقتی را برای معاشرت اختصاص بدهیم.

۴-يك روز وسط هفته ، یک فعالیت تفریحی مثل پیاده روی، رفتن به‌موزه و نمایشگاه و یا سینما داشته‌باشیم .

۵-به‌فکر پس‌انداز زمستان زندگی باشیم ،چه مالی و چه عاطفی.

Posted by froogh at 8:16 PM | Comments (5)

May 9, 2008

جن

خوب ... مثل همیشه از خودم نوشته بودم. بی‌فایده است. ثبت دوست‌نداشتنی‌ها فقط به‌درد ابدی‌کردن‌شان می‌خورد و بس.

می‌روم تغییری بوجود بیاورم.

امشب از این شروع می‌کنم :
دورانداختن جدول‌های سوداکو
خواندن کتاب آخر جعفر شهری
نیم ساعت یوگا

Posted by froogh at 8:52 PM | Comments (9)

April 1, 2008

عالی زندگی کن

عید بسیار خوبی را گذراندم. تجدید قوای اساسی بود. از شنبه سرکار بودیم، گرچه من هر روز با کارخانه در تماس بودم. کارخانه ما به دلیل نوع فرآیندمان سیصد و شصت و پنج روزه است به‌جز سه یا چهار روز در سال که مخصوص overhaul سیستم است.

سال هشتاد و شش سخت بود. از هر لحاظی که فکرش را بکنید. بیماری و کاری و شخصی .. اما سرانجام به‌سلامت گذشت. نمی‌خواهم دیگر درموردش فکر کنم.
با تمام آن سختی‌ها حالا احساس می‌کنم از هر سال دیگری بهترم. درست است که در آستانه سی و نه سالگی باید به‌قدر کافی بزرگ شده‌باشم، اما این یک سال طور دیگری بزرگم کرد. از همه چیز بهتر اینکه افسردگی را رها کردم. به‌معنای واقعی من دست از سرش برداشتم! یک‌هو به‌خودم آمدم و گیر دادم که دیگر باید خوب باشم.دارودرمانی و مشاوره خوب است. مخصوصا برای ایام بحران زندگی آدم‌هایی که مثل من تنها زندگی می‌کنند. اما اشکال‌شان در این‌جاست که اگر ولشان نکنی نوعی اعتیاد می‌آورند.

طی سال هشتاد و شش موفقیت کاری بزرگی داشتم. بعد از هفت‌سال که مدیرعامل شرکت کوچکی بودم، مدیریت شرکت بزرگی را گرفتم. البته عزمم را برایش جزم کرده بودم و با تمام نیروی خودآگاه و ناخودآگاه به‌سمتش حرکت می‌کردم.و بلاخره رسیدم. :) سال قبل در چنین روزهایی پستی با نام اپراوینفری نوشتم که متنش را یادم نیست.اما یادم هست که در آن لحطه با تمام وجود می خواستم پیشرفت کنم.

طی سال هشتاد و شش برای اولین بار درعمرم به همه فامیل و دوست و آشنا اعلام کردم که می‌خواهم ازدواج کنم. اوایل کسی جدی نگرفت چون همیشه فکر می‌کردم خوب است یک دوست عالی برای همه عمرم پیدا کنم و به‌طور جدی با ازدواج مخالف بودم.اما بعد از مدتی حرفم را باور کردند و از اردیبهشت تا آخر سال خواستگاران را دیدم!! و بگویم که من حتی در دهه بیست عمرم خواستگاری نداشتم، شاید دو مورد یا یکی. :)
سال هشتاد و شش به‌آخر نرسید که نتیجه گرفتم ازدواج خوب است اما زندگی خودم را بسیار بیشتر از آن دوست دارم که بخواهم با یک ازدواج متوسط طاقش بزنم. در ضمن معاشرت با آدم‌های خواستگار نقاط ضعف و قوتم را بهم نشان داد. فهمیدم که برای ازدواج باید خیلی از خواص فعلی‌ام را عوض کنم و هم‌چنین فهمیدم که اگر آدمی را واقعا دوست داشته‌باشم به‌خاطرش می‌گذرم وگرنه خیلی شدیدتر از حالت معمول خاصیتم بروز می‌کند!

سال هشتاد وشش بدترین و سخت‌ترین سال همه عمرم بود..اما امروز که این نوشته را می‌نویسم از تمام روزهای عمرم بهترم. به‌شدت از درون احساس استقلال فکری و روحی می‌کنم..فهمیده‌ام که برای عالی زندگی‌کردن باید روی آخرین پله ممکن ایستاد و بر همه چیز محاط بود..باید مجموعه کاملی از بهترین خواص شد .. بایدحسابی کتاب خواند.. موسیقی یاد گرفت.. کار عالی پیدا کرد.. خوب غذا خورد.. خوب ورزش کرد.. معاشرت‌های خوب با آدم های عالی داشت..باید به خود مسلط بود..در هرحال باید خودآگاه فعال داشت...و تمام این‌ها باعث می‌شود که حساب سپرده مفصلی برای همه عمر داشته‌باشی..حسابی که حتی در پیرترین حال ممکن باز دیگران احساس کنند از بودن با تو بهشان خوش می‌گذرد و برای همراهی‌ات لحطه‌شماری کنند..در غیر این‌صورت با وجود بچه و همسر نیز تنها خواهی‌بود.
طی سال هشتاد و هفت می‌خواهم اینها را که نوشتم تمرین کنم.

Posted by froogh at 9:32 PM | Comments (39)