September 27, 2008

كتابخانه ملكوتي مرا دريابيد.

۱ - در وبلاگ کتابخانه ملکوت درباره مرگ‌بازی نوشته‌ام.

۲- خیلی وقت‌ها که در وبلاگ فروغ درباره کتابی می‌نوشتم، شما نظرتان را می‌دادید. عقایدتان را درباره کتا، اگر خوانده بودید، یا موافقت و مخالفت‌تان را با برداشت من از آن و یا اگر کتاب دیگری از همان نویسنده یا نویسنده‌ای که با آن سبک می‌نویسد، می‌شناختید معرفی می‌کردید.
حالا نمی‌دانم چرا وبلاگ کتابخانه مهجور افتاده‌است؟ علت خاصی دارد؟ چرا حتی اگر نظری درباره یک نوشته آنجا دارید اینجا می‌نویسید؟
دوست دارم بدانم. چون آن وبلاگ برای من یک کار جدی‌ست. دلم می‌خواهد وقتی خودم یا دیگری به کتابی در آن رجوع می‌کنیم، مجموعه‌ای از نظرات را داشته‌باشد.
واقعا هم دوست دارم آن را معرفی کنید و بهش لینک بدهید. مخصوصا از طرف کسانی که کتاب‌خوان هستند.

۳- آخر هفته ای که گذشت با یک لیست مفصل رفتم شهر کتاب آرین. لیست را از روی Google Reads انتخاب کرده بودم.
یکی دو تا از کتاب‌های مورد علاقه خودم را نشان کردم و بعد کسانی را که به آن کتاب‌ها امتیاز ۵ داده‌بودند. بعد از مدتی کنکاش و مقایسه نظرشان درباره سایر خوانده‌های مشترک‌مان، توانستم آن لیست بلند را درست کنم و تقریبا تمامش را خریدم.
غرض این بود که بگویم لطفا اگر در آن سایت عضو هستید با دقت به‌کتاب‌هایتان امتیاز بدهید. سایت خوب و قابل استفاده‌ای‌ست. یکی دو خط نوشتن درباره کتاب، مخصوصا اگر نظر شخصی باشد نه خلاصه پشت جلد، برای باز‌کردن ذهن دیگر خوانندگان مفید است. خیلی وقت‌ها با خواندن برداشت دیگران، می‌شود از زوایای جالب دیگری به مقصود نویسنده رسید.
برای خود من نظرات شما درباره کافکا در کرانه بسیار جالب‌تر ازآنی بود که فکرش می‌کنید.

Posted by froogh at 11:37 PM | Comments (7)

September 26, 2008

تونل

همه‌چیز به‌کنارشاید فقط یک تونل وجود داشت، تاریک و خلوت: تونل من، تونلی که من کودکی،جوانی و همه عمرم را گذرانده‌بودم.و در یکی از قسمت‌های شفاف دیوار سنگی من این دختر را دیده‌بودم و ساده اندیشانه باور کرده‌بودم که در تونلی موازی تونل من حرکت می‌کند، درحالیکه در واقع او متعلق به‌جهان پهناور، جهان نامحدود کسانی بود که در تونل زندگی نمی‌کردند، و شاید وی از سر کنجکاوی به‌یکی از پنجره‌های شگفت‌انگیز نزدیک شده و منظره تنهایی رهایی ناپذیر مرا دیده بود، یا پیام خاموش، کلید رمزتابلوی من او را به وسوسه انداخته بود.و سپس در آن حال که من به‌راه خود در دالانم ادامه می‌دادم، او بیرون از دالان زندگی عادی‌اش را می‌کرد، زندگی هیجان‌آور کسانی که بیرون از دالان زندگی می‌کنند، آن زندگی عجیب و غریب و بی‌معنی که در آن رقص و مهمانی هست، شادی و سبکسری هست. و گاهی پیش می‌آمد که وقتی من از کنار پنجره‌هایم رد می‌شدم او ، خاموش و مضطرب در انتظار من بود( چرا در انتظار من؟ چرا خاموش و مضطرب؟)، ولی در مواقع دیگر به‌موقع نمی‌رسید یا این موجود در قفس محبوس‌شده بینوا را از یاد می‌برد....

بخشی از کتاب تونل صفحه ۱۶۶ و ۱۶7

Posted by froogh at 9:12 PM

September 24, 2008

مبارزه با زماني كه سپري مي شود.

کتابخانه ملکوت را به روز کردم. به‌نظرم این تنها وبلاگی‌ست که بیشتر از آنچه بخواهم خوانده شود، به‌خاطر خودم می‌نویسمش.
بارها به‌خاطر گذشت زمان و فرموشی، کتاب تکراری خریده‌ام یا یک‌وقتی یاد کتابی کرده‌ام که موضوعش را به‌یاد نداشته‌ام..
دلیل سماجت برای نوشتن این وبلاگ همین است...
این روزها خیلی زیاد می خوانم... به‌تدریج همه را خواهم‌نوشت.

Posted by froogh at 10:21 PM | Comments (3)

August 26, 2008

سرنوشت خود را انتخاب كن و آن را دوست بدار." نيچه"

و نیچه گریه کرد را خواندم. کتابی شاهکار که جزو بهترین خوانده‌هایم بود.
داستان تنهایی عمیق و هولناک مردی‌ که در نهایت غرور آن را خود‌خواسته می‌خواند و حاضر به اعتراف مکنونات خود نمی‌شود ..
نیچه که برای درمان میگرن خود به پزشک مراجعه کرده است، حاضر نیست بپذیرد بیماری اصلی او افسردگی حاصل از بی‌اعتمادی و عدم پذیرش دوستی و همدردی دیگران است ...
پزشک به نیچه پیشنهاد می‌کند در ازای درمان رایگان میگرنش، با کمک‌ دروس فلسفه خود حس دلزدگی از زندگی و نیز عشق درمان‌ناپذیر دکتر را به یکی از بیماران زن شفا دهد .. در حالیکه در نهان درصدد استفاده از روش بیان‌درمانی برای کمک به‌نیچه است.. اما کم‌کم قدرت نیچه و شخصیت قوی او باعث می‌شود پزشک همه زندگی خود را اعتراف و به‌عنوان یک بیمار واقعی از او طلب کمک نماید.
در جریان داستان مناظراتی به‌غایت زیبا و عمیق بین این دو جاری می‌شود و هر‌یک به‌کمک آن دیگری سعی دارد راه مشکل خود را بیابد.. سرانجام پوسته سخت غرور نیچه شکسته‌می‌شود و او درحالی‌که به شدت می‌گرید، خود را از انسان عبوس و خشک درونش آزاد می‌سازد.. در این حین موفق می‌شود اعتراف کند که مفتون زنی‌ست و وقتی دکتر او را هدایت می‌کند تا بفهمد عشقش چون عشق خود دکتر به‌آن بیمار زن توهمی بیش نیست،می‌گوید : واقعیت یک وهم است که البته بدون آن نمی‌توانیم زندگی کنیم.

کتاب بسیار عالی تمام می‌شود .. اما برای من که سرنوشتم را لابلای خطوط کتاب با نیچه سپری می‌کردم، غم‌انگیز بود.. این‌که در انتها از او بشنوم : برای اولین‌بار زندگی‌ام - تنهایی‌ام را با تمام هولناکی‌اش قبول می‌کنم...
در تمام کتاب نیچه سعی داشت دکتر را به‌این باور برساند که تنهایی‌اش باشکوه و ماورای اتفاقات عادی زندگی انسان‌هاست.. این‌که آزاد است و به هیچ جا تعلقی ندارد.. اما دست‌آخر، شکستن آن غرور حسرت‌برانگیزش خواننده‌ را - من را - دچار یاس می‌کند..
نویسنده در بخش پی‌گفتار کتاب توضیح می‌دهد که داستان خیالی‌ست و بااینکه همه شخصیت‌ها واقعی هستند اما برخوردی بین‌شان نبوده و اتفاقات صرفا زاییده تخیلند. البته کتمان نمی‌کنم که این‌ توضیح نیز به آن یاس من از پایان کتاب اضافه کرد.

نام کتاب: و نیچه گریه کرد.
نویسنده: اروین د.یالوم
مترجم: مهشید میر معزی
نشر: نی
چاپ: هشتم

مشخصات كتاب به زبان اصلي:
When Nitzsche wept.
نويسنده : Yaloum, Irvin D

Posted by froogh at 9:29 PM | Comments (15)

August 7, 2008

حقه مهر بدان مهر و نشان است كه بود ...

شهر کتاب آرین یک آقای کتابفروش بسیار جالب دارد. با سلیقه کاملا مشابه من در کتاب خوانی که هر وقت می‌روم با حوصله و با لذت شدید انگار واقعا درحال یادکردن از یک لذت‌بردن خیلی عمیق است، بهم کتاب معرفی می‌کند..
اوهام، اپرای شناور و کافکا در کرانه را تا به‌حال با توصیه او خوانده‌ام و امشب وقتی نیچه گریست را بهم داد.
امشب متوجه شدم با دیدنش دچار چند اتفاق خوشایند مطلوب طبع می‌شوم. یکی این‌که فضای شهر کتاب آرین مثل سالن چهارسوی تئاترشهر مامن آرامش است.. دوم این که وقتی حرف می‌زند کلمات را می‌رقصاند.. باور نمی‌کنید ؟ خودتان بروید ببینید! سوم اینکه حرف زدن جالبش همراه با کلی حرکات دست و چشمی‌ست که به‌آدم یک‌جور دوستی درونی را یادآوری می‌کنند.
امشب علاوه بر آن کتاب، فرانی و زویی را برای بار سوم خریدم. چند شب پیش که قراربود برای بار دوم کتابم را هدیه بدهم، شروع کردم به بازخوانی‌اش و ناتمام ماند.. تا نامه بادی .. همان جا که برایش جان می دهم و شاهکار کتاب است..
امشب ادامه خواهم‌داد.. دو سال قبل در بهترین لحظات زندگی‌ام خوانده بودمش و از بس عالی بود می‌ترسیدم با بازخوانی‌اش ابهتش را برایم ازدست بدهد.. ضمن اینکه دلم نمی‌خواست به خاطرات گذشته‌ نقب بزنم.. حالا که با گذشته به صلح رسیده‌ام، می‌توانم بی‌دلتنگی بخوانم... ؟

لعنت بر آنها ...
هنوز همان ابهت باشكوه را دارند..
سلينجر و سيمور و بابي و زويي و دلتنگي....دلتنگي

Posted by froogh at 11:26 PM | Comments (11)

July 31, 2008

كافكا در كرانه

کافکا در کرانه را دیشب دم دمای صبح بود که تمام کردم. عالی بود. آن قدر که آقای غبرایی را جا بگذاری و با نویسنده همراه شوی..
اواسط کتاب بودم که فکر کردم موضوع اصلی آن چیزی درباره جدا‌شدن روح از بدن و حضور در مکانی کاملا متفاوت است. فرضیه‌ای که خیلی‌ها آن را قبول دارند.
حالا که تمامش کرده‌ام از این بابت مطمئنم. اما خوب .. چرا نویسنده و مترجم در مقدمه کتاب هیچ اشاره‌اش بهش نکرده بودند؟ البته آقای موارکامی( نویسنده‌) در مصاحبه ای گفته است که اسطوره ادیپوس فقط یکی از نقش‌مایه‌های متعدد کتاب است و لزوما عنصر اصلی آن نیست.
خوب شاید هم نباید از آن می‌گفت. به‌نظرم کسانی که با این قضیه جدا‌شدن روح از بدن (در‌حال زنده بودن) آشنایی ندارند، خواندن این کتاب برایشان فقط در حد یک رمان معمولی‌ست. و توضیح این مسئله هم در سرآغاز کتاب کار ساده‌ای نیست. و در ضمن همین نگفتن، به ظرافت قضیه اضافه کرده‌است.
چند نقد از کتاب را در اینترنت خواندم. لینک نمی‌دهم. قابل سرچ‌کردن است. اما هیچ یک از این عنصر اصلی حرفی نزده بودند و به‌نظر نمی‌آمد موضوع را دانسته‌باشند.
به‌هرحال بهتر است هیچ خلاصه ای از آن ننویسم تا جذابیت خواندن کتاب لطمه نبیند. اگر به آن فرضیه علاقه مندید، یا اهل مسائل کشف شهود و رویا‌بینی هستید، حتما بخوانیدش.
نویسنده آن آقای هاروکی موراکامی، نشر نیلوفر و مترجم هم آقای غبرایی‌ست.
در ضمن به‌من توصیه شد حتما همین ترجمه ( از سه ترجمه موجود در بازار) را بخوانم. و در مجموع راضی بودم.

...

اوشیما دست دراز می‌کند و آن را با اطواری کاملا طبیعی روی زانویم می‌گذارد. " كافکا، در زندگی هرکس یک‌جا هست که از آن بازگشتی درکار نیست. و در موارد نادری نقطه‌ای است که نمی‌شود از آن پیشتر رفت. وقتی به‌آن نقطه برسیم، تنها کاری که می‌توانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بپذیریم. دلیل بقای ما همین است."

صفحه 218
پي نوشت:
يك مصاحبه خوب با آقاي غبرايي درباره همين كتاب

Posted by froogh at 9:23 PM | Comments (9)

July 29, 2008

مشاهده

ساعت‌هاست كه دارم كافكا در كرانه را مي‌خوانم. تا به‌حال كه شاهكار بوده.
اصلا یک رمان معمولی نیست. مقدمه‌اش را خواندم ولی به‌چیزی که توی ذهن من در موردش می‌گذرد، اشاره نشده بود.
کمی دیگر از کتاب مانده است. شاید امروز یا حداکثر فردا تمام شود. بعد در موردش می‌توانم با قطعیت نظرم را بگویم.
خوب شد آقای کتاب‌فروش شهرکتاب آرین بهم توصیه‌کرد که از بین سه‌ ترجمه فقط مال غبرایی را بخوانم. وقتی گفتم خیلی بد ترجمه می‌کند، گفت : قبول ،ولی بد بودنش می‌ارزد به‌اینکه داستان را فهمیده .
ترجمه کلمات عجیب و غریب زیاد دارد، امادر کل با آقای کتاب‌فروش موافقم .ضمن اينكه موضوع کتاب آن‌قدر برایم اهمیت دارد که درگیر آن کلمات نشوم.

Posted by froogh at 10:29 PM | Comments (2)

February 26, 2008

زن؟

در زن دیری‌ست که برده‌ای و خودکامه‌ای نهان گشته اند. از این‌رو زن را توان دوستی نیست. او عشق را می‌شناسد و بس.
عشق زن نسبت به‌هرچه خوش‌آیندش نباشد بیدادگر است و کور. در عشق هوشیارانه‌ی زن نیز هنوز در کنار روشنی همواره شبیخون است و آذرخش و شب.
زن را هنوز توان دوستی نیست. زنان هنوز گربه‌اند و پرنده، یا دست‌بالا، ماده گاو.
زن را هنوز توان دوستی نیست. اما شما مردان نیز، بگویید‌ام. کدامین‌تان را توان دوستی هست؟


چنین گفت زرتشت.

نيچه

Posted by froogh at 5:55 PM

January 19, 2008

خانم دالاوي

خانم دالاوي عالي بود.. ذره ذره خواندم و كيف كردم. نمي‌دانم درباره‌اش جز اين چه بنويسم.. همين ..

اين هم تكه‌هايي از آن :

...حالا كه به‌دوستي طولاني‌شان كه عمري سي‌ساله داشت فكر مي‌كرد، نظريه كلاريسا از اين فراتر نمي‌رفت. با اين كه ديدارهاي واقعي‌شان كوتاه ، منقطع و غالبا دردناك بود، كه با غيبت‌هاي او و ورود مزاحمين( مثلا امروز صبح كه درست وقتي صحبت او با كلاريسا گل مي‌انداخت، اليزابت مثل يك كره اسب لنگ‌دراز ، خوش ريخت و احمق وارد شده بود) جز اين نمي‌توانست باشد، تاثير آن‌ها بر زندگي‌اش بيش از حد بود. اين يك معما بود. يك دانه تيز ، سفت و سخت و ناجور به‌تو مي‌دادند، خود ديدارها كه غالبا بسيار دردناك بود ، با وجود اين در غياب او در غيرمنتظره ترين جاها غنچه مي‌داد، مي‌شكفت، عطر مي‌پراكند، مي‌گذاشت لمس كني، بچشي، بنگري، همه آن را احساس كني و پس از سالها سكون بفهمي. خاطره كلاريسا همين‌طور برايش زنده‌شده بود. بر عرشه‌ي كشتي در هماليا، و بر اثر ديدن نامربوط‌ترين چيزها. كلاريسا بيش از هركسي كه شناخته بود بر او تاثير گذاشته بود.

صفحه 193
........
مرگ خودخواسته گوياي نافرماني‌ست. مرگ كوششي است براي ارتباط، از سوي آدمهايي كه احساس مي‌كنند رسيدن به‌مركزي كه به‌طور رمزآلودي از آنها مي‌گريزد امكان ناپذير است، نزديكي‌اي كه به‌جدايي منتهي مي‌شود، شعف رنگ مي‌بازد، آدم تنها است. مرگ مانند يك آغوش است.

صفحه 229

......
نام كتاب: خانم دالاوي
نويسنده:ويرجينيا ولف
مترجم:خجسته كيهان
نشر:نگاه

Posted by froogh at 10:16 AM | Comments (4)

January 5, 2008

دو كتاب خوب

دو کتاب خوب خوانده‌ام.
یک گل سرخ برای امیلی اثر ویلیام فاکنر شامل چند داستان کوتاه است. اولین داستان که نام کتاب بر آن است، را قبلا در اینترنت خوانده بودم.
در کل کتاب خوبی‌ست. یک روال عمومی در شخصیت‌پردازی دارد. قهرمان از یک‌جایی مابین لایه‌های قصه سر می‌کشد. داستان را شروع می‌کنی و پیش می‌روی و به‌سرت می‌زند که شخص اول کیست.. به‌نیمه شاید هم اواخر می‌رسی که قهرمان پررنگ‌تر از سایرین می‌شود..تا همان‌جا هم یک حالت تعلیق بهت می‌دهد. شبیه بقیه کتاب‌ها نیست که روند مشخصی را طی ‌کنی و تکلیفت با موضوع همان اول کار روشن باشد.. موضوع شاید در همان چند سطر آخر دستگیرت شود..
تمام داستان‌هایش را دوست داشتم. مخصوصا دوسرباز را و بعد از این کتاب تصمیم گرفتم بقیه کتاب‌های نویسنده را هم بخواهم.

دومین کتاب گرترود نوشته هرمان هسه بود. نسبت به دمیان و سیذارتها معمولی‌تر است. در آن دو کتاب از آدمهایی کاملا متفاوت با آدمهای دنیای عادی سخن گفته ولی در گرترود شخصیت‌ها مشابه همه‌اند با روحی لطیف‌تر و نگاهی عمیق‌تر.
موضوع کتاب درباره زندگی موزیسینی‌ست که در ابتدای جوانی به‌دلیل سانحه‌ای معلول شده و فرآیند زندگی‌اش به‌همین دلیل زیرورو می‌شود.
نگاه خاص هسه به زندگی در تمام خطوط کتاب هست. و این نگاه را به‌قهرمان داستانش می‌بخشد. قهرمان در طول مسیر زندگی با آدمهایی آشنا می‌شود از جنس خودش که هریک دریافت جالبی از زندگی دارند.. دریافتی غیر معمول با آنچه همه آدم های معمولی دارند.. و در عین حال ما آدم های معمولی وقتی با این نگاه‌ها روبرو می‌شویم آرزو می‌کنیم کاش خودمان توانسته بودیم دنیا را از این زاویه ببینیم.
گرترود زنی‌ست که قهرمان قصه عاشق اوست و با اینکه در ایتدا می‌گوید که مهم‌ترین تاثیر را بر موفقیت او داشته، اما ما به‌عنوان خواننده برداشت دیگری خواهیم داشت.
کتاب ارزش خواندن را حتما دارد اما به‌عقیده من سیذارتها و بعد دمیان شاهکار هسه هستند.
..........
مشخصات کتاب:

۱- یک شاخه گل رز برای امیلی
نویسنده: ویلیام فاکنر
مترجم: نجف دریا بندری
چاپ : پنجم
نشر: نیلوفر
قیمت:۲۹۰۰ تومان

۲- گرترود
نویسنده: هرمان هسه
مترجم: شهلا حمزاوی
چاپ: دوم
نشر: چشمه
قیمت: ۲۰۰۰ تومان

Posted by froogh at 7:04 PM | Comments (8)

December 27, 2007

خاطره دلبركان غمگين من

موضوع کتاب عشق است. عشقی که در کهنسالی و تقریبا در پایان عمر نصیب نویسنده ای نود ساله می‌شود.
نویسنده تا آن سن مجرد زندگی می‌کندو روزهای خود را به‌نوشتن و موسیقی می‌گذراند و شبها را در روسپی‌خانه سپری می‌کند.
گذران عمر با روسپی‌ها و بی‌مسئولیتی، باعث می‌شود که تا آن زمان مفهوم واقعی تنهایی و بی‌عشقی را نفهمد و زمانی‌که به‌مناسبت نودسالگی‌اش از خانم رئیس روسپی‌خانه درخواست دخترکی باکره را می‌کند، درپی اتفاقاتی عاشق باکره چهارده‌ساله می‌شود..

در یک نگاه کتاب بسیار معمولی‌ست. داستان عاشق‌شدن پیرمرد قبل از این‌که جالب‌ باشد، غیر قابل باور و تاحدی مسخره است.
به‌نظرم اگر نام مارکز بر کتاب نبود، ارزش یک‌بار خواندن هم نداشت.
تنها نکته‌ قابل تامل در آن برای من این بود که کسی در حد مارکز، با مقبولیت و محبوبیت اجتماعیی که دارد و با توجه به‌این‌که سنی از او گذشته ، عقیده دارد مصیبتی بدتر از این نیست که آدم در تنهایی بمیرد.

نام کتاب: خاطره دلبرکان غمگین من
نویسنده:گابریل گارسیا مارکز
مترجم:کاوه میرعباسی
نشر:نیلوفر
قیمت:۱۵۰۰ تومان

Posted by froogh at 7:28 PM | Comments (11)

November 17, 2007

پنج زبان عشق مجردها

معلم موسیقی‌ام سفارش کرده‌بود کتابی به نام پنج زبان عشق مجردها را برایش بخرم.
خریدم و چون تا دوشنبه بیشتر فرصت ندارم، به سرعت باد درحال خواندنش هستم.
کتاب بسیار جالبی‌ست. به همه ،خصوصا مجردها ،خواندنش را توصیه می‌کنم. هم کاربرد شخصی و هم کاربرد اجتماعی دارد.
موضوع کتاب در باره پنج روشی‌ست که آدمها برای ارتباط با هم و بالابردن نوازش خون ( پر کردن مخزن عشق ) یکدیگر به‌کار می‌برند.
در این کتاب گفته شده که هر انسانی برای درک عشق طرف مقابل یک زبان خاص دارد و اگر طرف مقابل سخن‌گفتن با آن زبان را بیاموزد، ایجاد و ادامه رابطه بسیار ساده می‌شود.
اولین زبان به‌کار بردن کلمات تاییدآمیز است.
برای یادگیری این زبان باید به‌نقاط مثبت افراد فکر کرد.. آنها را شناخت و بعد در مکالمات بکار برد. با کلمات، لهجه تحسین‌آمیز و بخششی که در گفتار مشخص باشد.
به‌نظر کار ساده‌ای می‌آید. امابه‌عقیده من ابراز محبت ، گفتن دوستت‌دارم، بیان نقاط مثبت افراد بدون ‌آنکه به‌ظرفیت طرف مقابل فکر کنیم، شخصیت قوی و اعتماد به نفس بالایی می‌طلبد به‌طوریکه بسیاری از ما حتی قادر نیستیم از مادر خود تشکر کنیم یا کودکمان را بغل کنیم و به‌او بگوییم عاشقش هستیم.

بیشتر توضیح نمی‌دهم چون ممکن است کتاب را شهید کنم و ترجیح می‌دهم حتما بخوانید و استفاده کنید.
همین‌قدر بگویم که دیشب با اینکه خودم در پایین‌ترین سطح انرژی بودم، تصمیم‌گرفتم از آن درمورد همکارانی که زبان عشق آنها جملات تاییدی‌ست، استفاده کنم.
نتیجه بسیار‌خوبی گرفتم. درطول روز خنده را روی لب خیلی‌ها نشاندم و حتی یکی از کسانی که با‌ما کار می‌کند، تلفنی گفت خانم فروغ ترجیح می‌دهم شنبه ها را با شما شروع کنم تا این‌همه انرژی مثبت بگیرم!!
خواستم بگویم نبودی دیشب را ببینی :(
تاثیر مثبت حال خوب همکارانم، مرا هم از آن مود مزخرف رها کرد.
باید از روی کتاب فیش‌برداری کنم و دستوراتش را یکی یکی به‌کار ببندم. خداراچه دیدید؟ شاید در این راه دچار عشق هم شدم!! (قابل توجه علیمان که هی می‌خندد! )
----------
مشخصات کتاب:
نویسنده: گری چاپمن
مترجم:سیمین موحد
نشر: ویدا
چاپ اول
قیمت :2400 تومان

Posted by froogh at 7:55 PM | Comments (6)

November 11, 2007

کتاب - صد سال تنهایی

صد سال تنهایی را برای بار سوم می‌خوانم. تقریبا اواخر کتاب است.
بازهم مثل دوبار قبل ،از این‌همه اسم سرگیجه گرفته‌ام و برایم جالب است که چطور سر رشته داستان از دستم در نمی‌رود.
اما دلیل اصلی سه‌باره خواندنم این بود که بفهمم واقعا چرا این کتاب جزو صد کتاب برتر دنیاست؟ و بازهم نفهمیدم.
موضوع داستان درباره خانواده‌ای‌ست که روستایی به‌نام ماکوندو را بنا می‌کنند و مادر خانواده طی یک قرن سرنوشت پسران و دختران و نوه و نتیجه و نبیره خود را می‌بیند.
اسامی افراد اکثرا تکراری و خصوصیات آنها نیز کاملا وراثتی به‌هم منتقل می شود. در این بین عروس‌های جدید اضافه می‌شوند و با اینکه سعی دارند دخل و تصرفی در نظام آن خانه بوجود آورند اما باز درنهایت ناموفق می‌مانند.
خانواده جنگ بزرگی را در دوران پسران ارشد خود می‌بیند و به‌واسطه این‌جنگ پسر بزرگ می‌میرد و پسر دوم که در ظاهر نرمخوتر از اولی می‌نماید، سردمدار اقلاب و در نتیجه کشتار زیادی می‌شود و مادر خانواده درصد سالگی خود می‌فهمد این پسر برخلاف ظاهرش از عشق و محبت هیچ نشانی ندارد و قادر به‌دوست‌داشتن کسی نیست.
مرگ افراد خانوداه یکی از یکی غریب‌تر اتفاق می‌افتد درحالیکه زنجیر زندگی این نسل با نوه و نتیجه و نبیره باز بافته می‌شود.

من چند کتاب دیگر از مارکز خوانده‌ام و به‌نظرم این کتاب دربرابر عشق سالهای وبا جاذبه زیادی ندارد.
اولین ترجمه این کتاب را بدون سانسور خواندم و البته نام مترجم را به‌یاد ندارم. دوبار آخر ترجمه دکتر محیط را خواندم که علاوه بر سانسور بسیار زیاد، نیاز به چندین‌بار ویراستاری دارد و اشکلات تایپی و گرامری آن اعصاب‌خوردکن است.
به‌نظرم مثل بقیه کتاب‌های بزرگ دنیا و به‌ویژه کتاب‌های مارکز، باید چندبار خوانده شود تا کاملا در ذهن بنشیند.
با اینکه برای من به‌زیبایی عشق سالهای وبا نبود، اما قدرت فوق‌العاده نویسنده در بافتن زنجیری که در عین تکراری بودن سرنوشت نهایی هر حلقه، هریک خود داستانی‌ می‌شود، بی‌آنکه قصه اولین نفر را میان آن‌همه نام مشابه فراموش کنی، قابل ستایش است.
راستی.. خبر خوش برای کتاب‌خوانها : آخرین کتاب مارکز با نام خاطره دلبرکان غمگین من به ‌بازار آمده است.

Posted by froogh at 8:40 PM | Comments (14)

September 14, 2007

کتابخانه ملکوت

از آن جایی که اصلا دلم نمی خواهد گیتار تمرین کنم، بنابراین وبلاگ کتاب خانه را به روز می کنم.راستی مگر شماها ، خیلی هایتان ، نمی گفتید که کتابها را جایی جمع آوری کنم؟ پس چرا نه استقبال کردید و نه لینک بهش می دهید؟
اینجا که انگار بهتر بود!

Posted by froogh at 10:54 PM | Comments (9)

August 24, 2007

معرفی

- کتاب خانه ملکوت

سیزده اشتباه مهلک مدیران

Posted by froogh at 11:07 PM | Comments (2)

May 26, 2007

کتاب - آخرین راز شاد زیستن

کتاب آخرین راز شاد زیستن را خواندم. برخلاف نام و عکس روی جلد کتاب که بسیار بی‌سلیقه انتخاب شده، کتاب زردی نیست. اتفاقا یکی از بهترین کتابهایی‌ست که درباره روشهای ساده و اجرایی درست‌ زندگی کردن خوانده‌ام. نوشته اندرو ماتیوس و ترجمه وحید افضلی‌راد است. من چاپ دوازدهم( سال ۱۳۸۰ ) را دارم.

به‌نظر من، کتابی‌ست که از خواندنش پشیمان نخواهید‌شد.

.......................................

کدام‌یک از عقایدمان را باید دور بریزیم؟


هر اعتقادی که ما را فقیر و بیچاره نگه‌می‌دارد باید دور انداخته شود. اگر باورها و اعتقادات شما کمکی به شما نمی‌کند، آنها را کنار بگذارید.اعتراف به اشتباه بودن باورها کافی نیست.وجود این باورها مایه درد و رنج است.برای شروع کار نسبت به باورهایی که در آنها از لفظ باید استفاده‌می‌شود هشیار باشید:
مردم باید محبتها را پاسخ بدهند!
مردم باید مرا ستایش کنند!
مردم باید ملاحضه بیشتری داشته‌باشند!
مردم باید حق‌شناس باشند!
شاید به نظر برسد که این فهرست باید‌ها یک‌سری توقعات منطقی هستند. اما اگر این باورها را نداشته‌باشیم چه می‌شود؟ اگر مردم مطابق توقعات ما رفتار نکنند چه اتفاقی می‌افتد؟وقتی این بایدها را برای دیگران قایل می‌شویم ولی آنها اعتنایی به توقعات ما نمی‌کنند احساس می‌کنیم که مورد بی‌احترامی و ناسپاسی قرار گرفته‌ایم اما وقتی که این بایدها را فراموش می‌کنیم صرف‌نظر از نوع رفتارهای دیگران می‌توانیم شاد و خوشبخت زندگی کنیم.
اعتقاد به‌باید‌ها هیچ کمکی به ما نمی‌کند زیرا دنیای واقعیت‌ها باید را نمی‌شناسد. باید و نبایدی وجود ندارد. همه‌چیز همین است که هست. وقتی از واقعیت انتقاد می‌کنیم، همیشه بازنده می‌شویم.

                                                               فصل سوم-صفحه 63

Posted by froogh at 9:33 PM | Comments (10)

May 20, 2007

کتاب - نوای اسرار آمیز

نوای اسرار آمیز نوشته امانوئل اشمیت را خواندم. ترجمه ، کار خانم شهلا حائری ‌و کاملا روان است.

داستان درباره رازی‌ست که باید در انتها کشف شود. راز  یک عشق قدیمی بین نویسنده‌ای معروف( زورنکو ) و زنی معمولی که  در اوج عشق تصمیم به‌جدایی می‌گیرند و سالها رابطه عاشقانه شان با نامه نگاری حفظ می‌شود. در این بین، خبرنگاری گمنام( لارسن) تصمیم می‌گیرد با نویسنده مصاحبه‌ای داشته‌باشد.

راز  را به‌سرعت کشف خواهید کرد اگر اهل داستانهای پلیسی باشید و  از آن ساده‌تر،اگر خلاصه پشت جلد را بخوانید که به‌طرز فجیعی موضوع را لو داده‌ است.
نثر کتاب، نوعی زشتی را در ذهن می‌نشاند و حین خواندن، دچار حس هم‌نشینی با آدم بی‌ادبی می‌شوی که گرچه حرفهای جالبی دارد اما دوست نداری سخنش را ادامه دهد.
با این اوصاف مشخص است که من کتاب را دوست نداشتم و به‌نظرم معروفیتی کاذب دارد.

این هم بخشی از آن :

زورنکو : ازدواج کردید؟ ( لارسن جواب نمی‌دهد. ) . بله طبیعتا. شما ازدواج کردید و عاشق زنتون هم هستید، حداقل این طور خیال می‌کنید.
لارسن: از چی به این نتیجه رسیدید؟
زورنکو : از وجود شما یک رایحه‌ای به‌مشام می‌رسه، بوی زننده زندگی یکنواخت. بوی دمپایی ، آبگوشت، زیر سیگاری تمیز، چمن مرتب، و ملافه‌های خوشبو.. در شما نمی‌بینم که خطر کنید تا به خوشبختی متفاوتی از خوشبختی سایرین برسید. همه چیز طبق قاعده و عبوس است.
لارسن: به‌نظر شما آدم مضحکی هستم؟
زورنکو:
بدتر از اون، معمولی هستید.

Posted by froogh at 9:17 PM | Comments (13)

May 13, 2007

ژاك و اربابش

ديشب كتاب ژاك و اربابش را خواندم. نوشته كوندراست. شاهكار بود. به همه توصيه مي‌كنم بخوانند. نمايشنامه‌اي‌ست بسيار آموزنده‌ و در عين حال جذاب. از لحاظ فرم داستان‌نوسي كاملا متفاوت با ساير كتاب‌هاي كوندراست ولي جهان‌بيني او را مشخص‌تر نشان مي‌دهد.

خودم حتما يك‌بار و شايد دوبار ديگر بخوانمش.

Posted by froogh at 12:12 PM | Comments (7)

May 7, 2007

ادیت زندگی

شوخی کوندرا را خواندم. مثل همه کتابهای او عالی‌ست. 
کوندرا در همه کتابهایش حتی بار هستی، نگاهی تمسخرآمیز به‌زندگی دارد و آن را ناشی از پاره‌ای اتفاقات احمقانه می‌بیند که دست خودمان نیست. شاید شبیه نگاه خیام.
دوست دارم نام وبلاگ را به مناسبت هرکتابی که می‌خوانم و برایم تاثیرگذار بوده، عوض کنم. حالا اسمش را می‌گذارم شوخی.

..........................................

فتح کردن ذهن یک زن تابع قوانین سخت و انعطاف ناپذیر خودش است و تمام تلاشها برای به راه آوردن او با حرفهای منطقی محکوم به فناست. عاقلانه این است که تصویر بنیادی خودساخته او( اصول، آرمانها، اعتقادات اساسی ) را تعیین کنید و بعد به یاری زبان آوری، گفتارهای غیر منطقی و از این قبیل تدبیری برای ایجاد رابطه ای هماهنگ میان تصویر خود ساخته او و رفتار دلخواه او بیندیشید.

                                                                               شوخی ( صفحه 260 )

فقط دچار افسردگی شده بودم. افسردگی به دلیل درک ناگهانی این که در آنچه انجام می دادم، هیچ چیز استثنایی وجود نداشت، که ان را از سر افراط کاری یا بلهوسی یا میل شدید به شناختن و تجربه کردن همه چیز( چه والا و چه پست ) انتخاب نکرده بودم، که این فقط به قاعده زندگی ام تبدیل شده بود. حیطه امکانات و موقعیتهایم را بدرستی ترسیم می کرد، نه بیان آزادی ام( انگونه که یک سال قبل به آن نگاه می کردم ) که بیان تسلیمم ، محدودیتم، و محکومیتم بود و من می ترسیدم. ترس از این افق سرد نامرئی سرد ، از این سرنوشت. احساس می کردم روحم منقبض می شود ، پس می رود و بعد با درک این مطلب که کاملا محاصره شده و راه گریزی ندارد، در خود فرو می رود.

                                                                            شوخی ( صفحه 96 و 97 )

کتاب ترجمه فروغ پور یاوری ست و به بهترین نحو ترجمه شده. چاپ نهم از انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

Posted by froogh at 9:16 PM | Comments (9)

April 22, 2007

کتاب - و ديگران، مادام بواري ، وانهاده و خنده در تاريكي

-کتاب می‌خوانم. کمابیش.
ودیگران را خواندم. نوشته محبوبه قدیری ست و برنده جايزه بهترین کتاب سال، به‌گمانم  مهرگان.
آن شب که خواندمش، بی‌وقفه از نیمه‌شب خواندم تا چهار و نیم صبح. حقارت را درش مزه‌کردم. و سیاهی را.
به‌نظرم بسیار سطحی آمد.
با موضوعی نسبتا مشابه، کتاب وانهاده سیمون دوبوار را خوانده بودم و خنده در تاریکی که به نظرم از ناباکوف است.
در کتاب ودیگران ، راوی زنی‌ست که معشوقه مرد زن‌داری شده و درد و حقارت و تنهایی را تصویر می‌کند. فقط از همین بعد به موضوع نگاه شده و تقریبا بسط دیگری در هیچ قسمتی ندارد. مثلا آدم نمی فهمد برخورد فامیل و جامعه با این زن چیست؟ چطور امرار معاش می‌کند؟ چه خانواده‌ای دارد؟ چه تحصیلاتی؟ و از این قبیل حواشی. فقط و فقط حس زن بیان شده. اما در وانهاده و خنده در تاریکی، آن قدر پرداخت داستان قوی ست که احساس می‌کنی درون چاه عمیقی فرو رفته ای و تا مدتها از فکر موضوع رها نمی‌شوی.
دو کتاب آخر درباره زنانی‌ست که همسرشان به دلیل یک زن دیگر رهایشان می کند. حس زن را از لابلای متون باید پیدا کنی. درواقع اتفاقات و برخوردهاست که به خواننده می گوید چه تاثیری در زن برجا می‌ماند.
کتاب ایرانی مخصوصا کتاب زنان ایرانی، شاید به علت نوع تربیت و فرهنگ‌مان، احساسی‌ست. همان را می‌خوانی که خودت اگر جای طرف بودی و حس می‌کردی، و قرار بود نویسنده شوی، می‌نوشتی. و به‌نظرم تفاوت کتابهای خوب خارجی با ما در همین است. آنها چیزی را می نویسند که تو هم حس می‌کنی، می فهمی و درک می‌کنی اما نوشتنش کار تو نیست. نوعی تبحر، شاید هوش، و شاید بسط‌ یافتگی خاص ذهن را می‌طلبد.
کتاب دومی که می‌خوانم، مادام بواری اثر گوستاو فلوبر است که یکی از مهم‌ترین آثار کلاسیک دنیاست.
این کتاب را درواقع به‌توصیه ویرجیانا ولف و سیلویا پلات خواندم. بس که هر دو نفردر خاطراتشان، به‌عنوان یک مرشد از فلوبر نام برده بودند. و جالب است که سبک ولف بسیار نزدیک به این کتاب است. شرح کامل جزییات. تاحدی که گاه کسل‌کننده می‌شود واگر تدریجا بخوانی، می‌تواند تو را کاملا در آن فضا و مکان ببرد.
ترجمه آقایان محمد قاضی و عقیلی‌ست. که هر دو شادروان شده اند.
ترجمه روان است. اما سبک و گویشی قدیمی دارد. ویراستار نداشته و به همین لحاظ اشکالات جزئی در آن دیده‌می‌شود.
به نظر من، خواندن متون کلاسیک قدیمی خوب است. اما نه به‌عنوان اینکه مدام بخوانی. نوعی پیری زودرس فکری می‌آورد. البته کاملا نظر شخصی‌ست.

Posted by froogh at 12:04 AM | Comments (3)

March 10, 2007

ترزا - بار هستي

بازخوانی بار هستی را به‌اتمام رساندم. همان‌طور که قبلا نوشته ام، بار هستی جزو کتاب‌های بی‌نظیری‌ست که به‌نظرم یک انسان می‌تواند بنویسد. انسان‌هایی مثل کوندرا، انگار ذهنی بسط‌یافته‌تر از آدم های عادی دارند. و فکر می‌کنم داشتن این ذهن،  موهبتی خدادادی‌ست که شاید تربیت در شکوفا شدنش نقشی داشته باشد اما در تولدش احتمالا بی‌تاثیر است.

...........


چرا برای ترزا کلمه عشق پاک و ناب این همه اهمیت داشت؟
ما که با اساطیر عهد عتیق بزرگ شده‌ایم، می‌توانیم بگوییم که عشق پاک و ناب،خیال و تصوری‌ست که هم‌چون خاطره‌ای از بهشت در ذهن ما مانده‌است. زندگی در بهشت به‌دویدن در خط مستقیم و رفتن به‌سوی ناشناخته‌ای مجهول شباهت ندارد و یک ماجرا نیست. زندگی در بهشت، دایره‌وار میان چیزهایی‌ شناخته‌شده‌ جریان می‌یابد و یکنواختی آن کسل‌کننده و ملال‌انگیز نخواهد‌بود، بلکه مایه خوشبختی‌ست.
                                                                                     بارهستی- صفحه ۳۱۱

..........
آیدای پیاده رو برایم نوشته بود : .. برای همه آنها که می شناسم... یک نمونه در بارهستی هست..حتی خودم... بار هستی مجوعه همه است برای من..
راست می‌گوید. من در هر قسمت با هریک از چهار شخصیت، هم ذات پنداری  داشتم. اما بیش از همه شخصیت ترزا را به‌خودم نزدیک دیدم. گاه سابرینا نیز، برایم آدمی کاملا ملموس بود که انگار در من زندگی‌می‌کند. اما دوستش نداشتم.
می‌شود گفت که دوست نداشتم نه ترزا باشم، نه سابرینا، نه توما و نه فرانز.در‌حالیکه خیلی از ویژگی‌های، حداقل آن دو زن، را دارم.
دلم نمی‌خواست ترزا باشم و آن درد جانکاه روح را تحمل کنم. دلم نمی‌خو‌است سابرینا باشم و آن سبکی تحمل‌ناپذیر هستی را که خیلی خوب تجربه‌کرده ام، بپذیرم. دلم نمی‌خواست توما باشم و عشق، مرا از اصول خودم جدا کند. و دلم نمی‌خواست فرانز باشم و عشق تحقیرم کند و نفهمم.

Posted by froogh at 10:28 AM | Comments (1)

June 29, 2006

فنگ شویی

خوب! اولین روز سی و هفت ساله‌شدنم بر من مبارک!
امروز بهترم. کم‌کم دوباره خودم را جمع‌آوری می‌کنم و فروغک خوشحالی می‌شوم که از بوی عود و سبزی درختان و عطر یاس‌های کوچه لذت می‌برد.
کتاب طراحی نظم را در کنار طبل حلبی می‌خوانم. اول از طبل حلبی بنویسم که کتاب جالبی‌ست.نوشتار سنگینی دارد و الحق که مترجمش، آقای سروش حبیبی، خوب از پس آن برآمده. کتاب شیرینی نیست که حتی کمی به‌تلخی می‌زند. خاطرات آدم کوتاه قدی‌ست که رشدش در سه‌سالگی متوقف می‌شود و درحالی‌که اطرافیانش فکر می‌کرده‌اند از نظر فکری هم عقب‌مانده‌است، درک جالبی نسبت به کل محیط اطراف و رفتارهای هنجار و ناهنجار دارد. درجاهای مختلف کتاب برمی‌خوریم به رفتارهای نامتعارف اخلاقی و جنسی که مادرو دایی و پدر نویسنده دارند. از این لحاظ تحمل خواندن این بخش ها آزار‌دهنده است ولی درصد بالایی از محتوای کتاب را تشکیل می‌دهد.به نیمه رسیده‌ام و در همین حال طراحی نظم(فنگ‌شویی) را برای بار دوم شروع کردم.
کتاب ، ترجمه گیتی خوشدل است و نام نویسنده را یادم نیست. درباره مقدمات فنگ‌شویی و کمی هم درمورد اصول آن‌است. چند سال قبل که برای بار اول آن را خواندم، تاثیر بسیار زیادی بر زندگی‌ام گذاشت. رها کردن آرشیوها و تعلقات گذشته، به‌وضوح انرژی را لابلای زندگی‌ام به‌جریان انداخت و به طرز خوبی عادتم داد که دست از انبار کردن بردارم. چه انبار خاطرات و چه انبار اشیا.
از دولتی سر این کتاب، تقریبا انباری پر از خالی دارم و کمد لباس‌هایم فقط شامل آن‌چیزهایی‌ست که واقعا می‌پوشم و استفاده می‌کنم. دست از خرید کردن بی‌مورد برداشته‌ام و از این‌که وسایلم را در زمان نو بودنشان می‌بخشم، حس لذت بسیار زیادی دارم.
امروز هم سرک کشیدم به کمدهایم. چند روز قبل کفش نو خریده‌بودم و بنابراین جایگزین قدیمی‌ها کردم. وسایلی که مادرم یواشکی برای روز مبادا کنار گذاشته‌بود، پیدا کردم و آنها نیز به‌جمع فنگ‌شویی ام پیوستند.
توصیه می‌کنم کتاب را بخوانید و عمل کنید. شک نکنید که رفت‌و آمد انرژی را آن‌چنان حس خواهید کرد که مثل من خودتان را به‌این کار عادت خواهید داد.
این یک اصل است: هرچه با یک دست بدهی، با‌همان دست دریافت خواهی‌کرد. و درباره ذره‌ذره رفتارهای زندگی‌مان صدق می‌کند. کمی دقت کنید .. تا مصداقش را دور و برخودتان ببینید.
پیوست:
درباره فنگ‌شویی کتاب‌های زیادی چاپ شده.. توصیه می‌کنم اول همین کتاب طراحی نظم را بخوانید که ترجمه خانم خوشدل است.

Posted by froogh at 11:39 AM | Comments (24)