October 12, 2008

بي بلاگ رولينگ آخه چكار كنم؟ آهاي متخصصان گودري به منم يادش بدين.

مي شه يكي لطفا به من درباره بلاگ رولينگم كمك كنه؟ وقتي كه دوباره سوخت، دوباره منم رفتم كدش رو گذاشتم ولي اين‌بار مثل خيلي قبل‌ها انگار فيلتره؟!

Posted by froogh at 10:02 PM | Comments (0)

August 6, 2008

وه ...

خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح ..

Posted by froogh at 8:30 PM | Comments (3)

August 1, 2008

در جا ماندن بي‌وقفه

شما کسی را می‌شناسید که بدون نیاز به‌تشویق، به‌خودی خود کاری را انجام دهد، برای مدتی طولانی، در آن پیشرفت کند و بالا برود؟


پي نوشت 1 - آيا تشويق معناي دوم انگيزه است؟


پي نوشت 2- يا شايد اميد باشد؟

Posted by froogh at 8:06 PM | Comments (23)

July 14, 2008

با بي‌ برقي‌هاي سه‌نوبته در تهران چهل درجه كيف مي‌كنيد؟؟

از مشهد برگشتم. سفری تاریخی به‌لحاظ الطاف همای عزیز .
پرواز رفت ساعت سه بود که هفت شب تازه وارد هواپیما شدیم و یک ساعت یا همین حدود هم توی هواپیما نشستیم. سالن ترمینال دوی مهرآباد که حالا مال پروازهای هماست، داغ و شرجی و فراموش‌نشدنی بود.. بدتر از آن داخل هواپیما که تا هنگام پرواز سیستم تهویه‌اش روشن نشد. قبلا این روشن نشدن فقط مربوط به توپولف بود و حالا لابد به‌خاطر سوخت گریبان‌گیر ایرباس‌های عزیز هم شده‌است.
پرواز برگشت از ساعت ده شب به دو و نیم بامداد منتقل شد و من که به یمن تلفن مادرجان به‌فرودگاه می‌دانستم تاخیر اساسی داریم، ساعت یازده رفتم تا شاید با پرواز ساعت ۱۲ راهی‌ شوم. از شانس آن هم حدود ساعت دو انجام شد البته بعد از کلی منت‌کشی که تورو خدا راضی نشوید یک زن تنها ساعت سه-چهار صبح ویلان و سرگردان شود! دست آخر ساعت چهار صبح گذشته‌بود که رسیدم خانه..
ولی سفر عالی بود. برای کاری رفته بودم و درکنارش استراحت اساسی کردم. خواب و خوراک مهیا .. هم‌چنین ناز و نوازش‌های صبح و عصر خانوادگی..
با نوازش خونی در حد ماکزیمم امروز رفتم سرکار تا جلسه تعطیلی کارخانه را برگذار کنیم.
به میمنت و مبارکی بلاخره کارخانه از هفته دیگر تعطیل خواهدشد. دیگر ضرر هرکیلو بیش از ۵۰۰ تومان قابل تحمل نبود. به همه مشکلاتی که از خصوصی‌سازی یک شبه و افت قیمت جهانی و فقدان ماده معدني دچارش بودیم، اضافه بفرمایید چسباندن سی درصد عوارض به‌صادرات محصول‌مان که فکر کنم حاصل تفکر کل اتاق فکر مملکت بود وگرنه این حرکت محیرالعقول از دست يك‌نفر بر‌نمي‌آمد. بنابراین یک‌مرتبه دو سوم تولید مازاد برنیاز داخل عوض صادرات وارد بازار داخل شد..
بگذریم.. فعلا دچار سوختگی درجه سه هستم و تمام اعصابم از کار افتاده‌اند.. بنابراین از سلینجر می‌نویسم ..
هفته‌ای یک‌بار آدمو نمی‌کشه را خواندم.. متاسفانه همان کتاب یادداشت‌های شخصی یک سرباز بود که با نام دیگر ترجمه شده بود.. من هم به دلیل حافظه جالبی که دارم و در ضمن امید به‌خواندن حدااقل یک داستان جدید سلینجری، تمام داستان‌ها را خواندم تا فهمیدم دقیقا همان کتاب است!
کافه‌پیانو را یک دوست خوب بهم کادو داد. در اوج درماندگی کاری روز قبل از سفر یک پیک کتاب را برایم آورد شرکت. از قسمت لذت این‌چنینی‌اش که بگذریم، باید بگویم برخلاف اکثر یادداشت‌هایی که درموردش خوانده بودم، اصلا دوستش نداشتم. بسیار پراکنده و پر از جملات اضافی که انگار مثل منِ وبلاگ‌نویس می‌خواست خدای‌نکرده حرفی نفهمیده از دید خواننده رد نشود. هیچ‌جای کتاب برداشت از موضوع را به خواننده واگذار نمی‌کرد و با چند مثال و یعنی سعی می‌کرد حتما بفهمی‌اش.
آدم های کتاب سطحی و تکراری بودند.بی‌ هیچ اتفاق خاص و به‌یاد‌ماندنی که دلت بخواهد مزه‌‌مزه‌اش کنی... می شد چند جمله را رد کنی بی‌آنکه خدشه‌ای به اثر وارد شود.
به‌نظر من یک ویراستاری خوب با مقادیر زیادی حذف، می‌توانست داستان را از این تکرار مکررات و پراکندگی و ملالت رهاکند.
..
امشب به‌جاي كتاب بايد بروم سراغ روزنامه دنياي اقتصاد كه خواندنش مثل نان شب واجب است.. لااقل كمي تا قسمتي مي‌فهمي فردا چه آشي برايت پخته‌اند.

Posted by froogh at 10:42 PM | Comments (7)

July 10, 2008

کسی برای امام رضا پیغامی ندارد؟؟

موسیقی وبلاگ را برداشتم. از شنیدن یک صدای مداوم غمگین حوصله‌ام سر رفته‌بود. ولی لینکش این‌جاست. بلد هم نیستم چطور باید داون لودش کرد بنابراین راهش را خودتان پیدا کنید لطفا.
دوم این که مدتی‌ست بلگ‌رولینگ اینجا که قبلا فیلتر نمی‌شد، حالا فیلتر می‌شود. به‌نظرم قبلا آقای داریوش یک‌کار خاصی کرده بود که از فضای ملکوت استفاده می‌کرد و خلاصه فیلتر رویش اثری نداشت. چند روز قبل که لینکها به‌هم ریخته‌بود، مجددا کد را وارد کردم و انگار همان کار خاص داریوش خان در این اثنا حذف شد!
کسی می‌تواند کمکی کند؟ مخصوصا یک کسی مثل کتی یا آقای آشپزباشی که لینک‌هایشان زیاده از حد فعال است؟ ( خودتان سراغشان بروید تا منطورم روشن شود)
سوم اینکه می‌روم مشهد. یک مسافرت خیلی بی‌موقع واجب که هیچ برنامه‌ریزی برایش نداشتم.

Posted by froogh at 9:08 AM | Comments (24)

May 14, 2008

هايپ

من هرجوری که می‌خوام چیزهای منفی نگم و انرژی‌زا باشم بازم خوب نمی‌شه.
حالا درعوض یک سری لینک آشپزی پیدا کردم که وقتی می‌خوندمشون دیدم بابا مردم چقدر همین چندخطی که می‌نویسن مفیده و به‌درد بخور و درعین حال مفرح!
شما هم ببینین:
آشپزخونه
روی میز آشپزخانه
آشپزخانه
عسل و شکر
نوشته های یک مرد خوب

Posted by froogh at 9:26 PM | Comments (2)

May 13, 2008

لطفا تمركز كنيد‌!

مدت زیادی‌ست تصور می‌کنم (می‌کردم) دچار آلزایمر شده‌ام. نه که خیال کنم!! واقعا این اواخر به‌ باور رسیده بودم!
مجبور بودم همه حرفها را یادداشت کنم و بچه های شرکت خیلی وقت‌ها که چیزی را ازشان می‌خواستم، می‌گفتند قبلا گفته‌بودید فلان و بهمان و حالا یادتان نیست. کتاب‌خواندنم و یا فیلم‌دیدنم نیز از این مصیبت بی‌بهره نبودند.شبها چند صفحه می‌خواندم و فردا به‌کل یادم رفته بود موضوع از چه قرار بوده ..یا فیلم می‌دیدم و جز یک تصویر مبهم نه اسم هنرپیشه یادم می‌آمد و نه حتی گاهی نام فیلم..
خیلی بد بود ... برای کار من چیزی در مایه افتضاح .. و برای زندگی شخصی هم بدتر از آن.
راستش را بخواهید اعتیادم به جدول سوداکو از همین‌جا شروع شد که فهمیدم برای جلوگیری از آلزایمر بهترین کار جدول حل کردن است. و کم‌کم از جدول کلمات شیفت پیدا کردم روی سوداکو .. تا جایی که کتاب را رها کردم و مثل خوره چسبیدم به همین..
امروز دوباره یکی از همان گندهای حاصل از فراموشی کار دستم داد. با کسی قرار گذاشته بودم که مواد اولیه بهمان بدهد و یک‌سری برنامه‌ریزی هم کرده‌بودم. توی خیالات من قرار بود ۵۰۰ تن تحویل بگیریم و امروز که موعدش بود، طرف گفت ۵۰ تن !!! داشتم دیوانه می‌شدم. با عصبانیت تلفن کردم به مدیر عامل مهربان که دوست آن طرف است تا گله کنم و بگویم که همه برنامه‌هایم بهم ریخته.
مدیرعامل مهربان گفت : تو یادت نیست .. همان روز که حرف زدیم قرار شد برای پارت اول ۵۰ تن و بعد از چند هفته ۵۰۰ تن ماده بدهد. بازهم لابد وسط قرار و مدار افکارت پرواز کرده و مغزت نصف حرفهای آن روز را سانسور کرده!
هرچه گفتم نه ، به‌خرجش نرفت و گفت:همین حالا بهترین وقت است که اشکالت را بهت یادآوری کنم. تو وقتی با کسی حرف می‌زنی فقط دو خط اول حرفش را حواست هست و می‌شنوی.. بعد ناگهان یک کلمه خاص که آن وسط گفته‌می شود تو را یاد چیزی می‌اندازد و اصلا از باغ خارج می‌شوی و مدتی خارج می‌زنی.. دوباره که مغزت وارد بحث می‌شود چند پاراگراف این وسط‌ها حذف شده و همان‌ها کار دستت می‌دهد..
اول از شنیدن حرفش ناراحت شدم. ولی یاد چند سال قبل افتادم که گوشهایم خوب نمی‌شنید ، پیش دکتر گوش‌شناسی رفتم و کلی معاینه که کرد، گفت: خانم گوش‌هایتان کاملا سالم است، شما حواست به حرف طرف مقابل جمع نیست.
بعد از آن حواسم را که جمع کردم ، مشکل گوشم رفع شد!
حالا خوشحالم که آلزایمر ندارم و فقط حواس پرتم.قبلا میزانش کمتر بود و حالا که کارم چندبرابر و دل‌مشغولی‌هایم چندین برابرتر شده، حواس‌پرتی‌ام دارد به اختلال حواس تبدیل می‌شود!
تصمیم گرفته‌ام بعد از این خیلی خیلی خوب گوش کنم. در لحظه حضور داشته‌باشم. به‌جای جدول حل کردن، روی کتاب‌خواندنم دقت کنم ،حتی اگر مجبور شوم یک صفحه را دوبار بخوانم.
حالا که دارم اینها را می‌نویسم یادم آمد معلم موسیقی‌ هم همیشه همین ایراد را به‌من می‌گیرد که چرا خوب تمرکز نمی‌کنم تا ملودی یک موسیقی را در همان بارهای اول بدزدم.
خوب دیگر باید چکار کنم ؟ به علت مشکل کاری ندارم .. که کارم زیاد است و از بچگی به‌خوب دیدن عادت نکرده‌ام و همیشه نت برداشته‌ام و ...
همین حالا برای رفع این مشکل باید چکار کنم؟

Posted by froogh at 8:55 PM | Comments (11)

May 5, 2008

سم زدايي

بعد از مدتها توی صف ماندن، اینترنت خانه وصل شد. اینترنت dial up منزل، درکنار اینترنت پرسرعت شرکت وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی را ناممکن کرده بود. آنجا که امکانات بود، وقت نبود و جایی که وقت هست امکانات نبود.
حالا نشسته‌ام سرفرصت به آیداخوانی و لولیان‌پردازی و منصور نصیری را دید زدن..
بعد از سه‌ماه زندگی شبانه شروع می‌شود...
وضع کار از آن بحران شدید درآمد.. من هم خوبم .. زندگی هم به‌هم‌چنین.. مجددا روی یک خط صاف با شیبی مثبت ما نه‌چندان تند حرکت می‌کنم... کلی برنامه برای سال۸۷چیده ام که به‌سلامتی دو ماهش رو به‌پایان است..
پریروز مسموم شدم و مثل همیشه حس تنهایی و دوری از خانواده، خاص این ایام، سراغم آمد.. امشب که نه از دل‌پیچه خبری هست و نه در حسرت کسی هستم که مرا سوار ماشین کند و ببرد درمانگاه، از آن حس هم کمابیش خبری نیست..لامصب گاهی که یاد آدم می‌کند، آن‌چنان آوار می‌شود که تا مدتها حواست باشد : هی .. زن! خودت را لابلای روزمره گی فراموش نکن..

آن قدر ننوشته‌ام که جای حروف را گم می‌کنم .. بدتر از آن خود کلمات را..

هوم... این روزها یک چیز توی سرم می‌چرخد.. که آیدا روزی در آن ایام سخت زندگی گفت: زمان همه‌چیز را درمان می‌کند..
آن روز فکر می‌کردم این بار نه..
ولی این بار هم دستش درد نکند .. از دکتر بی‌رشک هم جلو زد!

Posted by froogh at 10:28 PM | Comments (14)

March 30, 2008

نظرسنجی

فارغ از دوستی‌های فی‌مابین، لطفا به من بگویید :

۱) آیا خواندن وبلاگ فروغ در طول این همه سال تاثیر مثبتی بر شما داشته‌است یا خیر؟
چنانچه پاسخ شما مثبت است، توضیح دهید.

۲)به‌نظر شما کدام دسته از نوشته‌های این وبلاگ به‌درد بخور آمدند ؟
-نوشته‌های کاری
-درباره کتاب‌هایی که می‌خوانم
-شخصی
چرا؟؟

Posted by froogh at 3:17 PM | Comments (28)

March 17, 2008

عيدتان مبارك

سال سخت هشتاد و شش هم گذشت.
سال گندی بود. اما هر‌چه بود عاقبت به‌خیر شد ( چشم و گوش شیطان کور و کر ! ).
خدا را شکر که امروز همه زنده و سلامتیم.

نوروز را به همه تبریک می‌گویم و امیدوارم سالی آرام و شاد در انتظار همه‌مان باشد
.

Posted by froogh at 9:10 PM | Comments (20)

February 4, 2008

زواياي غريب

چرا W318 ?

همين جوري بر اساس بيماري مزمن وبلاگ‌خواني سرو كارم به آرشيو عليمان افتاد ... او نوشته‌هاي قشنگ زياد دارد ... اين هم يكي ...

Posted by froogh at 9:14 PM

January 29, 2008

مي‌خواهم محجبه شوم.. اما هي يادم مي‌رود.

در انتظار آقایی که باید مرا به‌ماموریت ببرد نشسته ام. خواب مانده. من هم خسته‌ام. راستش خیلی خسته. اصلا عادت به‌این طور کار کردن بلودزری ندارم.
اوضاع بد نیست. به‌جز طلبکارانی که هی حلقه محاصره را تنگ‌تر می‌کنند. باید کار وام‌مان طی هفته آتی درست شود. امیدوارم.
دیروز و پریروز با خودم فکر می‌کردم یکی از احمقانه ترین کارهایی که طی این سالها کردم، علاوه بر بیشتر کارهایم که احمقانه به‌نظر می‌رسند وقتی ریویوشان می‌کنم، وبلاگ نویسی بود. خیلی وقت‌ها به این نتیجه رسیده ام و این‌بار بیشتر. روحت را لخت می‌کنی روبروی پنجره‌ای که بینندگان زیادی دارد . آن وقت هرکسی بنا به‌ذائقه خودش از هیکل روحت ایراد می‌گیرد. و بعد ناراحت می‌شوی. این چه‌کاری‌ست؟ اصلا فایده این استریپتیز حماقت‌بار چیست؟
گرچه باز تند می‌روم. وبلاگ را باید جهت‌دار نوشت. با یک هدف درست. بدون استرپتیز روحی. باید دیگران را ، کار را ، جامعه را لخت کنی .. از خودت خرج کردن اصلا درست نیست. اما خوب .. وقتی داری می‌نویسی این کیبورد لعنتی گاهی سرعت تایپ کردنش با سرعت افکارت یکی می‌شود و عنان عقل به‌گردش نمی‌رسد.
این مدت از نوشتن دلزده شده ام. بارها چیزی را نوشته ام و پاک کرده ام یا به درفت سپرده‌ام. دوتا وبلاگ خصوصی را هم رها کردم. هیچ فرقی نمی‌کند.. آدم باید درباره خودش ساکت بماند. این درست‌ترین کاری‌ست که آدم‌های درست و درمان انجام می‌دهند. و من در این سی و هشت سال جزوشان نبوده ام.
....
اگر از نوشتن این نوشته پشیمان شوم فرصتی برای درفت‌کردنش نیست.. حدااقل نه ساعت اراک خواهم بود بی امکانات تکنولوژیته. بنابراین نباید پینگ کنم تا کمتر آبروریزی شود.
می‌بینید .. بازهم افکارم را با صدای بلند می‌نویسم.. احمقانه‌ است.

Posted by froogh at 7:02 AM | Comments (41)

January 12, 2008

خدا را شكر كه بيضايي هنوز هست.

افرا خوب بود.. البته که در مقایسه با سایر کارهای بیضایی عالی نبود.. اما همان سیستم مونولوگ‌های طولانی که آدم اول و آخر جمله را میان حظ وافر بردن، گم می‌کند ..
و دست آخر حضور بیضایی بر صحنه ..

...

و حواشی :

۱ - دم پالتوی قرمز جادویی گرم که مرا از آن سربالایی لیز پربرف بالا کشید و به‌خانه رساند !
۲ - بسی یاد شبهای ۱۳۲۰ با مهران شرقی و ایرج و دفتر سپید و مامک و پدرام و رضا و آذر و آیدا به‌خیر .. که جزو بهترین شبهای جوانی‌ام بود.
۳ - با نهايت سپاس و امتنان از مريم بغض بي‌قرار به‌خاطر مديريت فرهنگي شايانش :)
۴ -تو رو خدا به من دیگه پیتزای مغز ندین ! احساس می‌کردم دارم کله‌پاچه می‌خورم با پنیر پیتزا !
۵ - در امتداد بند ۱ از آقای ر.ع. هم تشکر می‌شود که پشت آن ستاره حلبی قلبی از طلا دارند . :)

Posted by froogh at 10:41 PM | Comments (2)

January 8, 2008

یک تصویر شفاف

دوست داشتن مثل بازگشت از یک حادثه بزرگ است.مثل وقتی که وجودت پر از شکوه و شکایت است و با این همه "شکر خدا که زنده ای".

Posted by froogh at 8:31 AM | Comments (4)

November 16, 2007

چشمانم را نوازش کن ...

با خودم فکر می‌کنم همه آدمها راهی برای طلب نوازش دارند..از بزرگ تا کوچک.. از بچه‌ای که نیمه‌شب برای دستان مادرش گریه می‌کند تا آقای حسابدار ما که ماهی یک‌بار می‌گوید می‌خواهد استعفا بدهد، چشمش پر اشک می‌شود و وقتی دلیلش را می‌پرسم می‌گوید فکر می‌کنم نکند باری برایتان باشم.. دلداریش می‌دهم و مطمئنش می‌کنم که بدون او خانواده‌مان کامل نیست و دوستش دارم.. تا ماه بعد ..
....
من برای طلب نوازش هیچ‌وقت استعفا نداده‌ام..یادم نمی‌آید..قهر نکرده‌ام..حس کوچکی بهم می‌دهد..حس این‌که از اعتماد دیگران به‌دروغ استفاده می‌کنم..اما درباره آقای حسابدار این‌فکر را نمی‌کنم.. فقط فکر می‌کنم نوازش خونش نیاز به محبت من دارد که بشنود مهم است و دوست‌داشتنی‌ست..
....
من هم نیاز زیادی برای طلب نوازش دارم..اما نیازم آن نیست که شما می‌خوانید..شما برای من مثل خانواده‌اید..خانواده‌ای که عصر کنارشان می‌نشینی و باهشان گپ می‌زنی..درددل می‌کنی.. غر می‌زنی..می‌خندی..و فردا همین تکرار می‌شود..بی‌آنکه کسی به حساب جلب ترحم بگذارد..نمی‌دانم شما بر اساس چه‌حسی می‌نویسید یا حتی این وبلاگ را می‌خوانید..اما یک دلیل بزرگ من برای نوشتن همین است..
...
با‌خودم فکر می‌کنم تا به‌یاد بیاورم کی طلب نوازش کرده‌ام..
چقدر کم..
انگار فقط یک‌بار .... بیمار بودم..سردرد امانم را بریده‌بود..دوستی که بسیار دوستش داشتم، خانه‌ام بود.. و برای اولین بار در عمرم از کسی خواستم به خاطر من بماند و نازم کند..حس خوب دستانش همیشه در ذهنم می‌ماند..
...
با‌خودم فکر می‌کنم شاید اگر مثل آقای حسابدار بلد بودم نیازم را به‌مردم بگویم حالا آدم خوشبختی بودم.

Posted by froogh at 10:17 PM | Comments (24)

October 28, 2007

پراکنده ها

چند مطلب برای نوشتن دارم و وقت کم. خیلی دوست دارم در رابطه با پست های حامد چیزی بنویسم اما زمان کافی می خواهد. این برای بعد باشد.

دوم این که در مورد پست چه کسی اشتباه کرد؟ :

خودم واقعا از نوشتنش و پابلیشش پشیمانم. از آن افکاری بود که باید ته ذهن آدم بمانند و اجازه صعود به لایه های بالاتر را نیابند. وقتی خواستم پاکش کنم که دیر شده بود و چند کامنت داشت.فقط کامنتش را بستم یعنی ختم کلام. خودم فهمیدم که افکار حقیرانه ای بود..و زیادی در وجودم کش پیدا کرده.. دلیل صعودش به سطح ، رفتنم به فرودگاه و زنده شدن خاطره بد شب عید بود.. که گذشت..فعلا کارهای بسیار مهم تری دارم تا این غصه خوردن های احمقانه.و این را هم بگویم که بعد از نوشتن آن ، خودم را باز جوریدم ولی غصه ای که از ته دل باشد در خودم پیدا نکردم.. آن نوشته و نوشته نفرت و یک پست قبلش از سر عصبانیت و احساسات زنانه بود وبس.

من تمامش کردم.. شما هم لطفا دیگر به رویم نیاورید.. خوب ؟

سوم این که من بعد در مورد کتاب هایی که می خوانم در همین وبلاگ می نویسم چون خواننده بیشتری دارد و شاید افراد بیشتری استفاده کنند. دو کتاب آخری که خواندم سیدارتها بود که بسیار زیبا بود و سایر کارهای هرمان هسه را به خاطرش خواهم خواند و اگر عمری باشد واقعا دلم می خواهد سفری به هند داشته باشم..و نیز کتاب آبروی از دست رفته کاترینا بلوم از هانریش بل که خوشبختانه در این ایام قحطی کتاب، از دستم در رفته  و ناخوانده مانده بود..در مورد هر دوی اینها بعد مفصل خواهم نوشت.

Posted by froogh at 11:09 PM | Comments (12)

October 23, 2007

زندگی و زمانه تکاورها

به جای ، خواندن نوشته های منفی من این پست بسیار مفید حامد را بخوانید . من که برای خودم پرینت گرفتم.
مرسی حامد جان.
باید قدر نوشته هایی از این دست را که حاصل تجربه فردی در جامعه خودی ست بدانیم. کتابهای زیادی در زمینه موفقیت و مدیریت هست.. اما تا این حد کاربردی نیستند.

Posted by froogh at 10:13 AM | Comments (11)

October 20, 2007

بالغ بیاندیشید تا پیشرفت کنید.

چند روز قبل محمود چیزی درباره کارش نوشته بود. دوست دارم درموردش حرف بزنیم.
محمود نوشته که مدتهاست می‌خواهد از کار فعلی‌اش کناره‌گیری کند و هربار که تصمیم‌ می‌گیرد و موقعیت خوبی برایش پیش می‌آید، به‌دلیل نیاز شرکت ،دچار معذوریت‌ اخلاقی می‌شود.
به‌نظر من خوب است به‌دومسئله در این‌باره دقت کنیم:
۱- گاهی خود آدم نمی‌تواند تصمیم قطعی بگیرد. بنا به‌علل مختلف که ساده ترین و رایج‌ترین آنها، ترس از جابجایی‌ست. کاملا هم قابل درک است.
کار بهتر پیدا می‌شود اما به‌شرایطی که سالها بهش عادت کرده‌ایم، وابسته‌ایم. برای امتحان کار و وضعیت جدید به حد کافی ریسک پذیر نیستیم یا اصلا آدمهای قدیم را دوست داریم و مواجهه با افراد نو برایمان سخت است.
بنابراین کار را با این بهانه که به‌ من نیاز دارند، عوض نمی‌کنیم و کم‌کم امر به‌خودمان هم مشتبه می‌شود.
باید توجه داشت که این یک بازی‌ست. بازی همه‌اش تقصیر تو بود. اگر می‌مانیم، نباید دچار حس قربانی باشیم، چه امروز و چه آینده. و باید بدانیم که با رفتن هیچ کسی حتی بهترین مدیرعامل شرکت، سیستم بیش از چند روز دچار افت نخواهدشد.
۲ - گاهی می‌مانیم و واقعا برای رفتن وجدان‌درد داریم و مطمئنیم که بازی هم نمی‌کنیم.
در این‌ صورت باید بسیار بالغانه با مدیر گفتگو کنیم. به‌او بگوییم فلان جا کاری با شرایط بهتر برایم هست. دوست دارم با شما بمانم اما آن شرایط خوب، با توجه به‌آینده من ،اقتضا می‌کند بروم.شما چه پیشنهادی دارید؟
در این حالت دقت کنید :
- مدیر را سر دوراهی نگذارید. نگویید که آن شرایط را به‌من می‌دهید یا بروم؟ اکثر مدیران در این حال باید تصمیم مدیریتی بگیرند و خواهند گفت: برو.
از موضع قدرت برخورد کنید. ولی بالغ نه والد. والد دستور می‌دهد اما بالغ راه پیشنهاد می‌کند.
- شرکت امام‌زاده نیست. هیچ علتی وجود ندارد که کسی از شما خدمات اضافی بخواهد بی‌آنکه پاداشی برایش منظور کند. اگر واقعا فکر می‌کنید لیاقت دارید، درباره‌اش با مدیر فعلی‌تان گفتگو کنید.
همه به دلیل نیاز مالی کار می‌کنیم، همه آینده بهتر را دوست داریم، همه انتظار داریم از خوش‌خدمتی‌مان تجلیل شود.
- هر فرصتی همیشه فرصت نیست. وقتی شرکت در مرحله نیاز به‌شماست و شما موقعیت محکمی هم در داخل و هم در خارج از شرکت دارید، شرایط را مطرح کنید. این یک تفاوت مهم بین آدمهایی‌ست که بالا می‌روند و آدمهایی که همیشه کارمند می‌مانند .فرصت‌ها را با تعلل و عدم قدرت تصمیم‌گیری شهید نکنید.
- این مثل ، درکار کاملا مصداق دارد که می‌گویند تا نگرید طفل ، کی نوشد لبن؟
معمولا اکثر مدیران حتی اگر کاملا به‌لیاقت شما برای دریافت اضافه حقوق یا پاداش آگاه باشند، تا وقتی خودتان حرفی نزنید، سکوت می‌کنند.
- قدر خودتان را بشناسید. نه زیادتر از آنچه هستید خودتان را بزرگ بدانید و نه حقیرانه فکر کنید.
- اگر با تمام این اوصاف ،جواب منفی شنیدید حتما مدیر فعلی شما تشخیص داده که برای میزان کار شما، و نه خود شما، همین حقوق و مزایا یا شاید کمتر از آن کفایت می‌کند. بنابراین شما یا با خیال راحت کار جدید را انتخاب می‌کنید و یا اگر هنوز می‌ترسید ، هیچ اتفاق بدی نیافتاده ، بر می‌گردید به‌نقطه اول . بدون این‌که به‌روی خودتان بیاورید،می‌مانید، و بالغانه فکر می‌کنید: من به‌خاطر خودم ماندم.

Posted by froogh at 11:29 PM | Comments (16)

October 14, 2007

روزانه

دیشب معلم موسیقی‌ام آمد و بسیار راحت قبول کرد که ماهی دو جلسه بیاید.
آن همه فکر و دلهره بی‌خود بود. :)
...
امیلی و پنی لوپه را اصلا دوست نداشتم. همان اول قضیه برایم لو رفت و به نیمه کتاب که رسیدم، از بس حوصله‌ام سر رفت آخر کتاب را خواندم.
وقتی یک معما رازش گشوده شود، دیگر حاشیه‌رفتن درموردش فقط موجب خستگی مفرط ست و بس.

Posted by froogh at 7:56 PM | Comments (2)

October 10, 2007

وقت وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی ام را به اغما داده ام !

سرصبح است و من خسته‌ام. خیلی خسته. کارم زیاد شده و فعالیت‌های جانبی هم کماکان دارم.
دیروز برای رهایی از یکی، در نهایت شرمندگی پیاده‌روی با خانم همسایه‌ را کنسل کردم. قوز بالای قوز بود. در کنار باشگاه، ساعت شش صبح بیدار شدن و سرماخوردن و کم‌خوابی کشیدن اصلا به‌مزاقم سازگار نیامد.
می‌خواهم گیتار را به‌دو روز در ماه کاهش بدهم. با اینکه همیشه از معلم موسیقی‌ام تعریف کرده‌ام و دوستش دارم، حس می‌کنم یک‌جور بدی دارم تحمیق می‌شوم. حتی وقتی مریضم، می‌گوید برای بودن در فضای گیتار باید کلاس داشته‌باشم و اگر توان کار ندارم، فقط حرف بزنیم! جلسه‌ای سی‌هزار تومان برای من زیاد است. اگر پیشرفت زیادی داشتم و آدم بودم، می‌شد مثبت فکر کرد، اما به‌نظرم بعد از یک سال به‌قدر دو ماه پیشرفت کرده‌ام . تمام تقصیر را هم خودم به‌گردن می‌گیرم چون به‌جز من شاگردانی دارد که بعد از هشت ماه نوازندگان ماهری شده‌اند.
شنبه باید رک و راست بگویم آقا پول ندارم !! کار بسیار سختی‌ست.اما فکر نکنم سخت‌تر از این باشد که یک سال دیگر فکر کنم خیلی خر بودم که خریتم را هی ادامه دادم.
باید بار را به‌اندازه توانم بردارم. همیشه یا از این‌ور دیوار می‌افتم یا از آن‌ور. خدا رحم کرد فرانسه را ثبت‌نام نکردم. آخر یک زن کارمند، چند ساعت وقت اضافی دارد؟
ساعاتی را که قبلا در خانه به‌کمی تمرین موسیقی و کتاب و استراحت می‌گذراندم حالا با مزخرف‌ترین چیزها، سریالهای تلوزیون و تلفن، پر می‌کنم. اولی تقصیر خودم است و دومی هم ! ولی برای دومی باید مثل سابق تلفن را جواب ندهم که به‌دلیل موقعیت خاص دوستم و نیازی که دارد، دلم نمی‌آید.
نتیجه اینکه روها تا ساعت پنج کار می‌کنم.. روز در میان دو ساعت ورزش..سریال اغما را با علاقه و سریال میوه‌ممنوعه را با کنجکاوی پی می‌گیرم..لابلای اینها تلفن می‌زنم.. شام می‌پزم .. ایمیل ها را چک می‌کنم و نهایتا از خستگی روی کتاب خوابم می‌برد...

Posted by froogh at 9:46 AM | Comments (14)

October 6, 2007

افسار خشم

یکی از نقاط ضعف من این‌است که مقهور عصبانیتم می‌شوم. بسیاری از اوقات نمی‌توانم شرایط را در حال عصبانی کنترل کنم و ناگهان حرفهایی می‌زنم که مدتها خودم را به‌خاطرشان شماتت می‌کنم.
امروز به عنوان یک راه حل، در‌حالیکه بنفش بودم، سعی کردم اول کمی قربان صدقه‌خودم بروم. این کلک خیلی خوبی‌ست که به‌خودم می‌زنم. مخصوصا صبح‌های زود که اصلا دلم نمی‌خواهد تخت گرم و نرمم را به‌مقصد شرکت ترک کنم..
بعد از آن کلی از خودم خواهش کردم که به‌خاطر سلامتی، تمام سلولهای وجودم را درگیر خشم نکنم و فقط در همان لایه‌های بالایی عصبانی باشم. مثل وقتهایی که یک‌نفر جوک بی‌مزه می‌گوید و مجبورید لااقل با صورتتان بخندید..
نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به‌حرف خودم گوش کنم.
خوب .. موفق هم شدم. البته نمی‌دانم در‌آینده هم این روش جواب می‌دهد یا نه؟
نکته اساسی اینجاست که در عین عصبانی‌شدن، کل مغزم نباید غیر فعال شود. وگرنه دستورالعمل بالا یادم نمی‌ماند.
می‌دانید.. واقعا به‌آدمهایی که همیشه آرامش دارند و البته تعدادشان بسیار کم است، غبطه می‌خورم. نه‌اینکه عصبانی نشوند.. نه.. فقط بلدند احساسات مثبت و منفی خود را در دست بگیرند.

Posted by froogh at 8:04 PM | Comments (25)

October 1, 2007

روزهای خوب

دوران راه‌اندازی پروژه به‌نظرم پرکارترین و بهترین ایامی ست که یک شرکت طی می‌کند.همه‌چیز سرشار از امید و همه حرکتها روبه‌جلوست.
کاتالوگ و طرح جعبه‌ محصولمان بسیار خوشگل شده. شیک و اغوا کننده :) . مدیرعامل مهربان می‌گوید طبق سلیقه بازار درست کن نه سلیقه خودت. ولی فکر کنم حتی بازار سنتی ما هم با نوآوری موافق خواهدبود.
دو پروژه خوبمان جواب داده. یکی درآستانه تولید است و دیگری را برای شرکتی که سیستر کمپانی ماست، در فاز تحقیقات به‌انجام رسانده‌ایم و فقط بهسازی مصارف مواد و قیمت تمام‌شده باقی مانده است..
انگار خدا یک‌باره یاد ما افتاده‌است.
قراردادی که سالها برای دولت انجامش می‌دادیم و درگیر و دار اصل خصوصی‌سازی هوا شده‌بود، با مصوبه مجلس دوباره درحال انعقاد است.
با همان شدت چهارسال قبل که در دو شرکت کار می‌کردم، کار می‌کنم و خسته‌ می‌شوم.. یک خستگی خوب.
راستی.. امروز لپ‌تاپ خریدم. دفترخاطراتم را که نگاه می‌کردم، جزو خواسته‌های سه‌سال قبلم یادداشت کرده بودم. خوشگل‌ست. برای شرکت خریدم با این فرض که من و شرکت نداریم :).
...
این سریال اغما چرا یک‌مرتبه کم‌آورد؟ چرا شبیه همه سریالهای ایرانی دیگر شده؟
ولی درعوض حکایت این حاجاقای میوه ممنوعه دیدنی‌ست.
بهش بخندیم یا گریه کنیم؟
...
پنج‌ روز در هفته ورزش می‌کنم. روزهای زوج پیاده روی، روزهای فرد باشگاه . له‌شدم بابا !! هیچ‌جوری هم از دست خانم همسایه خلاصی نیست.خیلی پشتکار دارد !!
...
امروز یکی از دوستان ده سال قبلم را دیدم. باهم یک پانسیون بودیم. با دوستان قدیمی دوره دارند. همه مجرد و همه هم سن و سال خودم. فکر کنم بساط یک دوره خوب جور شد.
وقتی نیت کاری را می‌کنی، شرایط هم از آسمان می‌رسد.
...
این را هم بنویسم و بروم.
دیشب نصف تهران را برای خرید یک جفت کفش درست درمان که رویش بند بخورد و اسپرت باشد، گشتم. پیدا نشد.
درعوض طبق معمول سر از کتاب‌فروشی درآوردم. و از بس این خانم تعریف این دو کتاب را کرده بود، خریدمشان :
امیلی و پنه‌لوپه.
بیست و یک شاهکار ادبیات فرانسه. ( یا اسمی با همین مضمون )
بهم خوش بگذرد . :)

Posted by froogh at 8:59 PM | Comments (14)

September 27, 2007

با هم حرف بزنیم؟

این متن سخنرانی رییس دانشگاه کلمبیاست.خوب است اگر می‌خواهید درباره نوشته زیر باهم حرف بزنیم، اول آن را بخوانید.
می‌دانید من آدم سیاسی نیستم. دنبال کردن مسایل سیاسی را هم در همان حدی انجام می‌دهم که استفاده‌ای برای کارم یا زندگی شخصی‌ و تصمیم‌گیری‌های آتی‌ام داشته‌باشد.
می‌گویید غلط می‌کنی تو که سیاسی نیستی و از سیاست چیزی حالیت نمی‌شود، نظریه سیاسی بدهی؟
می‌گویم نه.من به‌قدر هر آدمی در این مملکت حق دارم نظر خودم را بگویم. و می‌گویم کسی در این ارتباط به‌دلیل اینکه من سیاسی نیستم و دانش سیاسی ندارم و صرفا نظرم را می‌نویسم یا می‌گویم، نباید عصبانی شود. ما حرف می‌زنیم. و دوست دارم با حرف زدن، اگر اشتباهی در نظراتم هست، اصلاح شود. فقط همین.
البته تمام کامنتها را پابلیش کردم و هیچ‌کدام توهینی نداشت. اما متاسف شدم وقتی کامنتهای نارنج را خواندم و دیدم بیشتر آانها توهین آمیز است..شاید کمی هم تقصیر لحن تند نارنج باشد و اینکه عصبانی نوشته‌است.
و اما من می‌خواهم نظرم را بگویم.لطفا گوش کنید. و به‌من بگویید کجا درست و کجا اشتباه است.
به‌عقیده من:
- احمدی‌نژاد رییس‌جمهور ایران است.اگر دوستش نداریم، دلیل نمی‌شود وجودش را منکر شویم.
-احمدی‌نژاد از آسمان نیامده.از بین همین مردم و به‌وسیله آنها انتخاب شده.مردم یعنی همه ما. یعنی جمعیت هفتاد میلیونی ایران.
-اگر احمدی نژاد که یک شخصیت مردمی‌ست، بی‌فرهنگ است، یعنی ما مردم ،بی‌فرهنگیم و او نتیجه انتخاب آدمهایی بی‌فرهنگ است.
-به‌نظر من این کلمات یعنی توهین: یک دیکتاتور کوچک سنگدل،گستاخ و بی‌سواد.
-به‌نظر من فراخواندن احمدی‌نژاد به‌عنوان یک مهمان که نماینده یک مملکت است، و بعد توهین به‌او و در نتیجه به‌مملکتش،توسط میزبانی که خود یک شخصیت فرهنگی‌ست، شایسته اعتراض است.
-من قبول دارم که ما هر روز در این کشور بارها و بارها مورد اهانت واقع می شویم، دروغ می‌شنویم، و از بسیاری از سیاست‌های خارجی و داخلی رضایت نداریم، اما اینها مسئله داخلی ماست.
-می‌گویید ایشان رای من و شما نبود؟
-می‌گویم چرا بود. ما آن روز که انتخابات مجلس را تحریم کردیم، آن روز که از سر احساسات به‌دکتر معین رای دادیم، آن روز که از سر احساسات رفسنجانی را تحریم کردیم،در تمام آن ایام به دیگران گفتیم لطفا بیایید این مملکتتان و این هم انتخاباتتان. لطفا به جای ما هم تصمیم‌بگیرید.
چرا فکر کردیم به رای یک روستایی کمتر از رای ما بها می‌دهند؟
چرا فکر کردیم اگر رای ندهیم، انتخابات را به‌خاطرمان تعطیل می‌کنند و می‌گویند لطفا تشریف بیاورید هرجور دوست دارید، هر کاندیدایی مورد نظرتان است، به‌ما پیشنهاد کنید تا سر کار بیاید؟
چرا فکر کردیم در یک مملکت بی‌حزب و بی‌انسجام، یک دست صدا دارد؟
-چه قبول کنیم که اشتباه کرده‌ایم و چه نکنیم، به‌نظر من ربطی به‌دیگران ندارد. رییس جمهور ما بیسواد و سنگدل و زشت و حقیر هم که باشد، نماینده مملکت ماست. نماینده رای مردم ما.
أیا دموکراسی یعنی اگر کسی جز آدم مورد نظرمان، آنهم درحالیکه ما منفعل بوده‌ایم، در انتخابات پیروز شد، کشورت را رها کنی تا خاک‌برسرش کنند؟
-----
در همین ارتباط بخوانید:
ایران احمدی نژاد نیست - رادیو زمانه
هرکه با اسراییل در افتاد..، از وبلاگ افکار
آبروی کی رفت؟ از داریوش ملکوت

Posted by froogh at 7:59 PM | Comments (16)

September 25, 2007

اینجا خانه من است

- اینجا خانه "من" است. "من" بودن من اینجا معنی دارد. تمام هویتم با اینجا رشته به رشته پیوند خورده است. اینجاست که من خودم هستم و از وجود خودم راضی ام. اینجاست که نیاز ندارم که کس دیگری باشم. نیاز ندارم که آداب دیگران را رعایت کنم. اینجا نگران آن نیستم که هر حرکت خطای من باعث کوچک شدن من درنگاه دیگران شود. اینجا سرم را بالا می گیرم. اینجا من "من" هستم، نه یک خاور میانه ای مهاجر که کسی لطف کرده و مرا به کشورش راه داده است. برای بودنم اینجا مدیون کسی نیستم. اینجا خانه من است. برای ورود به آن یک لنگه پا جلوی اتاق کنسول نایستاده ام. برای گذزنامه ام هم نیازی نداشته ام که وکیل برایم مدرک دروغ جور کند.

Posted by froogh at 10:25 PM | Comments (4)

September 24, 2007

گپ بزنیم

ای بابا !! ماشاء الله شماها چقدر به آدم امید می‌دهید :) دسته جمعی می‌گویید که آدم هفتاد و پنج درصدی نصیب من نخواهد شد. نگردم که نیست. اگر باشد شانس این که عاشق من باشد کم است...
اولا که من از خدا همیشه زیاد می‌خواهم. مطمئنن دراین باره هم آدم صددرصدی می‌خواهم و خدا حداقل یک هفتاد و پنج درصدی برایم خواهد فرستاد. حالا صبر کنید تا خبرش را بدهم. :)
دوما من که اصلا نگفتم می‌گردم دنبال هفتاد و پنج درصدی یا صد در صدی !! گفتم این عقیده علیمان است. من هم با عقیده‌اش موافقم.
فرض محال که محال نیست !
خودم کامل نیستم. بنابراین درصدهای آدم ایده‌آلم را با توجه به خودم انتخاب می‌کنم. نه اوناسیس می‌خواهم، نه برد پیت، نه پروفسوری از ناسا.

آدمی که :
-قیافه‌ای نرمال داشته‌باشد،
-در حد نرمال پول در بیاورد،
-خوش اخلاق باشد،
-دروغ نگوید،
-محترم باشد،
-به من و شرایطم احترام بگذارد،
-کتاب بخواند،
-فرهنگی باشد،
-تحصیل‌کرده باشد،
-خسیس نباشد،
-به‌قول دوستم از خانواده هفت حشرات نباشد ، واقعا به‌نظر شما قابل پیدا شدن نیست؟؟؟
یعنی واقعا جمع شدن این‌ها در یک‌نفر کار شاقی‌ست؟

به‌نظر من نه !!

خودتان را نگاه کنید. همه ما تقریبا همه این خواص را یک‌جا داریم. حالا کمی بیشتر، یا کمتر. پس نسل آدم نرمال ریشه‌کن نشده.
برای خدا می‌ماند یک‌کار:
این آدم را سر راهمان بگذارد ، چشممان را باز کند تا ببینیمش و محبت‌مان را به دل هم بیاندازد. خدا هم که خداست!! می‌تواند و می‌کند. مطمئن باشید.
اینکه من یا شما تا امشب به‌این شانس بزرگ برخورد نکرده‌ایم ،دلیل نفی وجود او و یا محبت خدا نیست.
درست نگاه نکرده‌ایم، ارزش‌های اصیل و پایداری نداشته‌ایم و از طرفی طبق مشخصاتی که داریم، شاید بهترین اتفاق برایمان، همین عدم برخورد بوده است.
بگذریم..
حالا ! لطفا به‌جای اینکه ناامید شوید و مرا هم بدتر از خودتان ناامید کنید، ، انرژی مثبت بفرستید تا خدا به کارش برسد. :)

Posted by froogh at 8:28 PM | Comments (27)

September 22, 2007

كامنت

یک نفر برایم کامنت داده که همه‌اش درحال برنامه ریزی هستی و اجرا نمی کنی.قصدم از این نوشته، توجیه نیست فقط می خواهم بگویم که:
۱) من برنامه‌ها را می‌نویسم ولی ادامه‌شان را نه. راستش یادم نمی‌آید چه برنامه هایی قبلا نوشته‌ام.
۲) می‌دانید آدم گاهی با نوشتن برنامه در واقع برای خودش دست‌آویزی جور می‌کند تا به‌آینده یا به‌امید آویزان شود. داستان مارک تواین یادتان هست؟ دخترکی که به‌امید چند برگ درخت روی دیوار زنده ماند؟
۳)به‌نظرم بهتر است آدم ده تا برنامه بنویسد و فقط دوتایش را اجرا کند تا اینکه بی‌برنامه و بی‌هدف، امروزش با دیروز یکسان باشد. نوشتن اهداف حتی در حد آرزو ، به انسجام فکر کمک می‌کند و افکار را از حالت کلی به‌حالت جزیی تغییر می‌دهد.
اصولا این شاید یکی از روشهای مهندسان است که کل را به جزء می‌شکنند تا بتوانند در ابعاد کوچک با آن کنار بیایند.
۴)چرا وقتی نظر انتقادی دارید، بی‌نام و نشان پیغام می‌گذارید؟ مگر تابه‌حال شده که من انتقاد کسی را پابلیش نکرده باشم یا در پاسخ توهین کرده باشم؟من فقط و فقط نظراتی را پابلیش نمی‌کنم که سیاسی، رکیک، یا مربوط به کسی جز خودم باشد.
لطفا برای اثر بخش بودن حرفتان، و برای احترام به‌کسی که برایش می‌نویسید ، نام و ایمیل خودتان را بگذارید.. وگرنه نظر بی‌نام و نشان مثل کار بچه‌ای ست که از فرط تخسی و بیکاری و شیطنت، وسط ظهر جمعه داغ تابستان، زنگ خانه‌ها را می‌زند و فرار می‌کند.

Posted by froogh at 9:42 AM | Comments (17)

September 21, 2007

یک جمعه با امید

خوب شما باور می‌کنید که وبلاگ‌نویسی گاهی زندگی مرا زیرورو کرده؟ بگذریم از یک وقتهایی که زیر کرده.. ولی یک‌وقتهایی هم مثل امروز تاثیر شدیدن مثبتی داشته.
صبح بعد از خواندن کامنت سوسکی و نوشتن آن پست، با دوست نزدیکم حرف زدم. بهش گفتم : ببین.. من اگر هفته ای یک روز پیاده روی بروم، دو روز ورزش، یک‌روز فرانسه بخوانم، و روزانه یک ساعت تمرین گیتار داشته‌باشم، بعد از سه‌ماه یک آدم حسابی خواهم شد!! فقط کافی‌ست سه ماه برنامه برای زندگی داشته‌باشم. یک‌عالمه اتفاق مثبت هست که سراغشان نرفته ام و بعد برایش پیشنهاد سوسکی را تعریف کردم. گفتم می‌بینی که چقدر می‌توانم تنهایی را خوب زندگی کنم؟ سه‌ماه دیگر کلی دوست دارم، سازم را مثل آدم می‌زنم ،می توانم کمی فرانسه بفهمم و خلاصه این حرفها.
دوستم استقبال کرد و گفت لطفا با یک دست ده‌تا هندوانه برندار که خسته شوی.
من فکر نمی‌کنم این‌کارها فضای هم‌را و مخصوصا فضای مرا تنگ کنند. گرچه بارها نیت کرده ام فرانسه بخوانم و بعد از دو سه جلسه ول کرده‌ام، ولی در مجموع همه‌شان را دوست دارم. ورزش و موسیقی که فعلا هست. فقط پیاده روی و کمی فرانسه را باید اضافه‌کنم.
از صبح با‌همین افکار خوشم.
بعدازظهر به‌بهانه‌ای دم خانه خانم همسایه رفتم و گفتم شبها می‌آید پیاده روی؟ به‌شدت خوشحال شد و گفت که از تنهایی اینجا حسابی کلافه‌شده و هروقت صدایش کنم با کله می‌آید!!
بعد هم چند ایمیل و کامنت داشتم برای پای تئاتر و گردش. :)
خوب.. حالا باور کردید که وبلاگ گاهی واقعا آدم را بالا می‌برد؟

Posted by froogh at 10:55 PM | Comments (6)

تغییر دکوراسیون فکری

هفته پیش دکور خانه را عوض کردم. هربار این‌کار را می‌کنم به‌نظرم خانه خوشگل‌تر و جادارتر و مدرن تر می‌آید..
شنبه معلم موسیقی‌ام آمد. لابلای حرفهایی که زدیم و نوشته بودم و پاکشان کردم، گفت خوب است که دکورت را عوض کرده ای. بگو ببینم، هفته‌ای چند شب مهمان داری؟
گفتم: یک شب.
گفت: چقدر کم. تو حداقل باید هفته‌ای سه شب با دوستانت اینجا بساط خوشی برقرار کنی. از شرکت بهشان زنگ بزنی و بگویی فلانی امشب بیا پیش من، یک پیک عرق بخوریم..کمی موسیقی گوش کنیم..و چرند بگوییم و بخندیم.دکورت را فقط برای خودت عوض نکن.. وگرنه کم‌کم خودت هم جزو دکور می‌شوی.
بهش نگفتم که من خیلی وقتها هفته ای یک‌شب مهمان ندارم. نگفتم که این‌روزها همه گرفتار زندگی خودشانند. یکی دو تا بچه دارد.. یکی فوق‌لیسانس می‌خواند.. دیگری افسردگی گرفته و از در خانه بیرون نمی‌رود.. آن‌یکی پسر است و تنها خانه زن مجرد نمی‌رود.. آن یکی خسته است و حوصله شب‌نشینی ندارد..
نگفتم که این روزها هرکاری می‌کنم دامنه دوستانم را به‌توصیه ایرج بازتر کنم،نمی‌شود..
اصلا قدرت‌دوست یابی ندارم.
بچه های کلاس ورزش با هم حرف می زنند و قرار می‌گذارند..بچه های یوگا..همکارانم..
و من نمی‌توانم دهانم را بازکنم و کلمه ای بگویم. این را راست می‌گویم. هیچ کلمه‌ای که مشترک باشد، پیدا نمی‌کنم.
امروز می‌خواهم دفترچه تلفنم را باز کنم. نام همه دوستان قدیم و جدید را بنویسم و از هفته دیگر هی‌دعوتشان کنم.
سوسکی نوشته که قرار پیاده روی بگذارم. با کی؟
به‌جز خانم همسایه طبقه دوم کسی یادم نمی‌آید. اصلا خارج از این خانه کسی را در این محله نمی‌شناسم.در همین خانه هم هنوز اسم همسایه‌ها را بلد نیستم.
همسایه طبقه دوم؟ اوه نه.. با او چه بگویم؟
شاید هم بد نباشد سعی کنم. می‌ترسم بروم و بعد از یکی دو شب رویم نشود بگویم خانم من از بی‌حرفی با شما دارم ذله می شوم.. و وبال گردن هم شویم.
اشکال جایی در من است. یک فرقی‌ست که من دارم وباید درستش کنم.
شاید زیادی تنبلم.
برای اتفاقات مثبت هزینه نمی کنم. حوصله ندارم. وقت نمی‌گذارم. شاید مسئله همین باشد.
باید یک فکری بکنم.. باید امروز یک فکری بکنم.

Posted by froogh at 10:52 AM | Comments (11)

September 18, 2007

یک روز خوش

عجب روزی‌ست!
شب قبل ناگهان بغضم ترکید. بی‌دلیل. فقط دلم خواست با صدای بلند به‌مدت یک ساعت گریه کنم و بعد بخوابم.بغضی بود که مدتها نگهش داشته‌بودم.
صبح که بیدار شدم، یک چشمم به خاطر حساسیت یا هر مرض دیگری گشاد و دیگری به‌خاطر گریه ، پلکش ورم کرده بود. به‌معنای واقعی لوچ بودم.
رفتم سر و صورت را صفا بدهم که توالت فرنگی گرفت. نیم‌ساعتی کلنجار رفتم. فایده نکرد. آخرسر با وضعی اسف‌بار رهایش کردم و تصمیم گرفتم بی‌آژانس بروم شرکت.
دم در مرد همسایه را دیدم. همان‌که به‌خاطر سرو صدایشان دعوایمان شده‌بود. اصرار کرد که برسانمتان.با اکراه سوار شدم و تمام طول راه درباره آکوستیک کردن دیوارها حرف زد. و افزود : خوش‌به‌حال واحدهای روبرو که همسایه مجاور ندارند. می‌توانند جاز بنوازند. اصلا کنسرت برگزار کنند . که دمش گرم. کنایه‌ای قشنگی بود به به گیتار زدن من.
رفتم شرکت. مجبور شدم روی پروژه مزخرف پدرژپتو کار کنم که یک هفته‌ای کش داده‌بودم و فردا به‌خاطرش جلسه داریم. باید تمام می‌شد.
ساعت سه و نیم رفتم دکتر. و متوجه شدم وقتم را یک ساعت اشتباه کرده ام. باید تا چهار و نیم منتظر می‌شدم.
سر راه برگشت به‌خانه، یک چنته خریدم. ولی چشمتان روز بد نبیند .. :(
چه منظره‌ای بود در توالت فرنگی. هرچه کردم باز نشد. تلفن زدم به‌بابا. گفت یک چوب لباسی را چنگکی کن و تویش بچرخان. نشد. برادرم گفت آب را با فشار بزن. نشد. مامانم از آن‌ور داد می‌زد بگو لوله‌باز کن بیاید. هی می‌گویم کارگر ناوارد نیاور خانه. لابد چیزی انداخته توی چاه...
خلاصه در حالیکه یک چوب لباسی، یک سیخ‌کباب، یک برس توالت شور و یک توپوز ( نمی‌دانم تهرانی‌ها چی بهش می‌گویند) ، سرشار از گوه شده بود، به‌همراه گندی که به‌همه جا پاشیده‌بودم، چاه کمی باز شد و از شر آن کثافت خلاص شدم. اما هنوز آب رد نمی‌شد.
رفتم دو بسته دیگر چنته خریدم و وسایل کثافتی را گذاشتم توی زباله‌های دم در. وارد خانه که شدم، کلید برق را زدم، کنتور پرید. در آن بوی گند و تاریکی بگرد دنبال فیوز. باید می‌رفتم فیوز اصلی را می‌زدم.
باز دو بسته چنته.. کلی وایتکس.. کلی سی‌اکت.. نشد که نشد. لامصب.
مامانم تلفن زد و پرسید چه می‌کنی؟ گفتم هیچی ..با آب گوه بازی می‌کنم.
سرانجام تلفن کردم تاسیساتی بیاید...یک ساعت دیگر اینجاست.
فعلا همه‌جا را تمیز کرده‌ام اما دست به‌هر چه می‌زنم دلم آشوب می‌شود.
تنها اتفاق مثبت امروز این بود که دکتر موافقت کرد یک‌بار دیگر دارو را قطع کنم.
اما واقعا این جور وقتها به‌خودم می‌گویم لعنت به این زندگی که یک مرد نیست حتی چاه توالتم را باز کند..گرچه وقتی شوهر هم داشتم، باز خودم چاه باز می‌کردم..

Posted by froogh at 8:25 PM | Comments (16)

September 17, 2007

بازی با کلمات

سالها قبل، وقتی نوجوان دبیرستانی بودم، وطن برایم مثل مادر بود. عزیز و مقدس..جنگ بود..و فضای مملکت ، جور دیگری بود..هنوز من بچه بودم و مرگ آدمها تاثیر زیادی برروحم می‌گذاشت..
دانشجو شدم.. و عکس هم‌کلاسی‌های شهیدم، به‌من می‌گفت وطن یعنی خاکی که برایش بمیری..بزرگتر از عشق مادر و فرزند...
درسم تمام شد..
خواستم مهاجرت کنم، به خاکی فکر ‌کردم که بویش برایم آشنا بود.. و به‌مردمی که کلامشان را می‌شناختم.. دلم خوش بود به‌جایی که اگر تنهای تنها باشم با رفتگرش سلامی خواهم‌داشت و با بقال محله‌اش نگاهی دوستانه ..
نرفتم.ترسیدم غریب شوم..
ایمان دارم که بار اول ،برای همین‌ها ماندم..
زمان گذشت....با واقعیت جامعه و خودم آشنا شدم..فهمیدم می‌شود هم محله بود و غریب..می‌شود در کوچه‌های شهر ، یا حتی کنار خانه‌ خود ناامن بود..می‌شود از همه مردان شهر ترسید..
می‌شود دوبار با تمام امید به کسی رای داد تا فردایت را بسازد.. و در عوض تاریخت را صاحب هجده تیر کند..
کم‌کم نام وطن از آن بار احساسی‌اش خالی شد..شهدای روی در و دیوار خاطره شدند...خاطره احساساتی که یک بار جوشید..
فهمیدم وطن بی‌معناست..بی‌معناست وقتی می گویی ای کاش آمریکا بیاید و وکاری بکند.. که اگر نیامد، از وطن‌پرستی من نبود، از ترس جان بود که بشوم یک عراقی آواره بدبخت..
بی‌معناست وقتی کسی ادعای عشقش را می‌کند و زمانی که ازش می‌پرسی برمی‌گردی ایران؟جواب می‌دهد: خیلی دلم می‌خواهد.. اما این ترافیک.. این وضع کار.. به اینها عادت ندارم..من به‌زندگی جور دیگری خو گرفته‌ام..
عجب !عاشق باشی و با غریبه عشق‌بازی کنی؟
فهمیدم معنا ندارد من وطن را چیزی جز یک کلمه بدانم وقتی همه تلاشم در راه تقلب و دروغ و بیراهه رفتن است..

حالا دیگر عشقی ندارم..راستش را بخواهید همه‌چیز برایم بی‌تفاوت است.
فرقی ندارد کجا زندگی کنم. و اگر مانده‌ام نه برای خاک، که از بی‌عرضگی‌ست.
و اگر بروم و برگردم، نه‌به‌خاطر خاک که در بهترین حالت از دلتنگی و از خودخواهی‌ست و و برای چیزهای دیگر هم می‌شود برگشت.. که درایران بهتر از هرجای دنیا می‌شود پول درآورد.. می‌شود هزارکار کرد که در همه دنیا تو را به خاطرش به‌سیخ داغ بکشند و در این گوشه بی‌قانون ، نه..
حالا می‌دانم وطن جایی‌ست که در آن احترام، امنیت و ارزش به حقوق خود و دیگری معنا دارد..
خاک اسمش وطن نیست. من هم‌وطن نیستم وقتی حاضرم با شیره جان تو روزگار بگذرانم.
من حق ندارم دم از وطن‌پرستی بزنم .. وطن هم حقی برگردنم ندارد...
ما برای هم جز بی‌آبرویی چه می‌کنیم؟
من ایرانی‌بودنم را در خیابانهای غریبه‌ها، پنهان می‌کنم....
وطن چطور مرا از تاریخ آیندگان پنهان کند؟
...
پی‌نوشت:
من هیچ نوشته ای را از دیگران نخواندم، به‌جز نوشته سیبستان. خواستم بی‌هیچ زمینه‌ای فقط ذهنیات شرم‌آور خودم را بنویسم.. شاید از خفتم کم شود.
روی همه این حرفها هم به‌خود فروغ است. وگرنه وجود کسانی که سیبستان ازشان نام برده یا حتما دیگران یادی ازشان کرده‌اند، در تاریخ مثل نام من خواهد‌ماند.. بادا که حقارت من بی‌وطن،لابلای روح بزرگ ایشان گم شود..
....
پي نوشت 2- شنبه ظهر:
نوشته‌هاي خيلي ها را خواندم. چه بد..دلم گرفت ..هيچ كدام باجي به ديگري نمي دهيم..
لينك همه اينجا هست. :(

Posted by froogh at 12:21 AM | Comments (10)

September 12, 2007

تعطيلي دو روز در هفته

ممنون از همگي كه براي پست قبل وقت گذاشتيد...
خوب با هم‌فكري شما به اين نتيجه رسيدم كه :
پرسنل دوست دارند پنجشنبه ها تعطيل باشند چون:

1 - هزينه اياب و ذهاب‌شان كاهش مي‌يابد.
2- زمان كمتري را در ترافيك هدر خواهند داد.
3-به امور اداري مثل بانك مي‌رسند
4 -كاملا رفع خستگي مي‌كنند.

من هم فكر مي‌كنم اين تعطيلي در نهايت به نفع شركت است چون :
1-مرخصي بين هفته كم مي‌شود.
2 - پرسنل اول هفته كاملا سرحال هستند.
3- هزينه هاي بالاسري دفتر كم مي شود.
4- اضافه‌كاري كاهش محسوسي خواهد داشت.
5- طي چهار ساعت كار پنجشنبه ، راندمان كم است .

در ضمن :
1 - با توجه به اينكه كشورهاي صنعتي دنيا دو روز تعطيلي دارند، حتما در اين باره پ‍ژوهش كافي انجام شده است.
2 - دفتر مركزي شركتهايي كه كارخانه دارند (و سيصد و شصت و پنج روزه كار مي‌كنند ) ، به منظور پشتيباني كارخانه طي پنج‌شنبه ها ، بايد فعال باشند.

Posted by froogh at 4:54 PM | Comments (0)

سوال

کدام بهتر است و چرا؟

1- اگر کارمند باشید ترجیح می دهید روزانه یک ساعت اضافه تر کار کنید و پنجشنبه ها تعطیل باشید ؟ یا هشت ساعت کار به علاوه پنجشنبه بهتر است؟

2- اگر مدیر باشید کدام وضعیت بالا را( برای شرکت تان ) ترجیح می دهید؟

---

لطفا خودتان را در هر دو موقعیت تصور کنید و برای مورد 2 دلیل بیاورید.

Posted by froogh at 12:03 AM | Comments (23)

September 9, 2007

روزی سخت

خسته ام. روز سختی بود.
با پدرژپتو دعوا کردم. دعوا که نه. حرف درشتی زد و من بلند شدم و اتاق را ترک کردم. فقط گفتم حرف قشنگی نزدید. و بعد هم در حال بیرون آمدن از اتاق گفتم : دیگر چکی برای شما امضا نمی‌کنم.
دعوا خسته‌ام می‌کند. پدر ژپتو یک عادت بد دارد که شاید تا حدی خودم هم دارم ولی نه به‌این شدت. وقتی کم می‌آورد، برای تخلیه روانی خودش سخت ترین و زننده‌ترین حرفها را به‌زبان می‌آورد. این بار اول نبود. یک‌بار بهم گفت : لابد از فلان شرکت پورسانت می‌گیری که اصرار به‌همکاری‌شان داری.
این وصله اگر به هر کسی قابل چسبیدن باشد، به‌من، لااقل تا وقتی برای سیستم مدیرعامل مهربان کار می‌کنم، نمی‌چسبد. تنها خصلتی که در مورد خودم بهش مطمئنم سلامت نفس است.
عضو هیئت مدیره اختیار دارد به عملکرد مدیرعامل معترض شود و توضیح بخواهد چون در واقع مدیرعامل ، برگزیده هیئت مدیره و عامل اجرایی تصمیمات آنهاست.و از طرفی می‌تواند اگر به چک یا سفته ای معترض باشد، امضا نکند تا رفع ابهام شود.
شرکت پدرژپتو، مدتهاست مشکل دارد و من با اینکه واقعا دلم نمی‌خواهد آزارش بدهم، اما سوال می‌کنم. هرچند این سوالات از هفته‌ای یک‌بار به دو ماه یک‌بار رسیده‌است و تقریبا دیگر بی‌خیال شده‌ام.
امروز پای شرکت ما هم در میان بود. به‌خاطر برنگرداندن پولی که بهشان قرض داده بودیم، بازپرداخت اقساط‌مان مشکل دارد و او با خودش ما را هم به‌پایین می‌کشد.
هر دو شانس آوردیم که من از اتاق خارج شدم وگرنه از آن وقت‌هایی بود که فاتحه همه چیز را می‌خواندم .

کار کردن با آدمهای پیر بسیار دشوار است. آدم هایی که تغییر زمان و شرایط را نمی‌پذیرند و بدتر از همه معنای زمان بازنشستگی را نمی‌فهمند. پدرژپتو خسته است. و با همه ناتوانی می‌خواهد ثابت کند هنوز همان آدم بیست سال قبل است.
با افتخارات گذشته نمی‌شود زمان حال را گذراند. با این اعتقاد باید توی خانه بنشینی و هی آلبوم‌های جوانی‌ را ورق بزنی . اگر اصرار به ماندن در جامعه کاری را داری ، باید پذیرای تغییرات آدم ها و قوانین و شرایط باشی و خودت را به روز کنی.
همیشه برای آدم های مسنی که با این لجاجت هم زمان حالشان را خراب می‌کنند و همان آن افتخارات را بی‌اعتبار، متاسف می‌شوم.

قضاوت سخت است.. وقتی از دور نگاه می‌کنی.معلوم نیست خودم در آن سن چه خواهم کرد؟

Posted by froogh at 11:28 PM | Comments (11)

سوال

چند سوال از كساني كه در كار طراحي و بسته بندي هستند :

1 - قيمت تمام شده يك جعبه خوشگل و شيك مشابه جعبه هاني اسمك ( وزن يك كيلوگرم ماده داخل آن ) به‌نظر شما چقدر است؟
2- طراحي لوگوي يك كالا آيا قيمت متعارفي در بازار دارد؟
3- طراحي بروشور تا آماده سازي براي چاپ چطور؟

Posted by froogh at 12:51 PM | Comments (12)

August 30, 2007

?

دلم می‌خواهد تنوع خوبی در زندگی ایجاد کنم. یک تنوع عالی.
گاهی فکر می‌کنم برگردم مشهد. زندگی‌ام را منتقل کنم و حداقل یک سالی آنجا باشم تا ببینم آیا قادرم بعد از بیست سال زندگی در تهران، دوباره در شهر خودم باشم؟
برگشت به مشهد برایم محاسن زیادی دارد. فکر می‌کنم من و خانواده‌ام به‌هم نیاز داریم. نه‌تنها پدر و مادرم که خواهر و برادرم. و بعد فکر می‌کنم چه خوب می‌شود عصرها آدم جایی را داشته‌باشد برود که همیشّه از دیدنش خوشحال خواهند‌شد. یا مثلا بعداز‌ظهرها بروم دنبال مادر و پدرم و با خودم ببرمشان بیرون. یا با خواهرم برویم یوگا . با برادرم بنشینم و حرف بزنم و به‌هم کمک کنیم. یا مهمانی‌های فامیلی بروم. همیشه جایی برای رفتن هست.
مادرم می‌گوید بیا و برای خودت خانه بگیر و مستقل باش.
اما می‌ترسم. اینجا بین بدیهیاتی زندگی می‌کنم که تا نباشند، حضورشان را حس نمی‌کنی. راستش خودم هم نمی‌دانم چه بدیهیاتی؟ جالب‌ترین چیزی که تهران را همیشه برای من هیجان‌انگیز کرده، تئاتر و کنسرت است. و فکر می‌کنم تنها فقری که در مشهد حس می‌شود همین باشد. اما برای این مورد هم فکر کردم. سالی یکبار می‌آیم جشنواره و همه را می‌بینم. تازه مگر سالی چند بار کنسرت و تئاتر می‌روم؟
کارم فکر نمی‌کنم مسئله‌ای داشته باشد. دوستانم در تهران روز‌به‌روز کمتر می‌شوند. صمیمی‌ترین رفیقم زمستان مهاجرت می‌کند. بچه‌های وبلاگی را سالی سه‌چهار بار می‌بینم که آن هم در سفرهای تهرانم مقدور خواهد‌بود..
به‌نظرم بزرگ‌ترین ترسی که تابه‌حال با آن مواجه نبوده ام، برخورد مردم با نوع زندگی من است. یک زن مطلقه تنها. در اینجا گم می‌شوم لای جمعیت. گرچه همین‌جا هم هروقت کسی بخواهد نیشترت بزند، پیدایت می‌کند..اما می‌توانم قاطی فامیل نشوم. دوستانم را انتخاب کنم..در محل کارم بی مشکل باشم... در آپارتمانم هم.
ولی مشهد نمی‌شود. می‌ترسم فامیل کنایه بزنند.. حرفهای ترحم‌آمیزشان که حالا نمی‌شنوم ، آنجا مرتب تکرار خواهد‌شد. می‌ترسم منزوی شوم. و فرار کنم برگردم تهران. می‌ترسم درگیر آن حرفها و آن زندگی‌های کسالت‌بار شوم و یادم برود خودم چه می‌خواهم . می‌ترسم عادت کنم به چیزهایی که مال من نیست. شاید هم تصوراتم با واقعیت خیلی متفاوت باشد..
هیچ شناختی از مشهد ندارم. بیست‌سال است آنجا نبوده‌ام و سفرهای کوتاهم محدود به دیدن خانواده‌ام بوده و شاید خاله‌ام.
یک انتخاب دیگر هم دارم. که تهران فوق‌لیسانس بخوانم. شاید این بهتر باشد. اما چیزی را عوض نخواهد کرد. فقط شاید زمان روزمره‌گی را کمی متوقف کند..شاید هم نه..
نمی دانم..
اگر خیلی پول داشتم، بهترین زمان برای یک سفر خوب بود تا آن تنوع عالی را بدون این‌زحمات بوجود بیاورم..

Posted by froogh at 9:04 PM | Comments (6)

August 29, 2007

چقدر به وبلاگ معتادید؟

این لینک را در وبلاگ یک پزشک دیدم. بد نیست شما هم امتحانی بکنید. :)) آخرین سوالش از همه جالب تر است.

نتیجه من : 82 %

Posted by froogh at 1:05 AM | Comments (8)

August 21, 2007

ممنونم که هستید

دوست دارم برای کسانی بنویسم که این مدت یادم بودند:
برای بابک مهربان،علیمان ،لاله ،شهره ،سالی، برادرم ، آقای ووپی و همه شماها که اینجا را می خوانید و با بودنتان دلگرمم..
دلم می خواهد بدانید که قدر بودنتان را می دانم..
وقتی بیمار باشی و تنها باشی و تمام عمر روی پای خودت ایستاده باشی ، می‌فهمی وجود آدمهایی که وجود دارندو با نقش دیوار متفاوتند، ارزشی بیش از خود زندگی دارد.
...
و برای محمد دوست گذشته های زندگی ام..قدرشناس محبت هایت هستم..هرچند بسیار رنجدیده ام.. اما در یک قلب رنجور هم جایی برای قدرشناسی هست.

Posted by froogh at 10:14 PM | Comments (17)

August 19, 2007

ابرو به من کج نکن..کج کلاخان یارمه !

امروز را خانه خوابیدم و نقش یک بیمار درست و حسابی را بازی کردم. البته واقعا درد داشتم و از شدت درد به‌گریه افتاده‌‌بودم. کم پیش می‌آید که درد اشکم را در آورد و امروز یکی از آن وقت‌ها بود. نشستم و یک شکم سیر برای خودم دل سوزاندم که عجب زندگی گهی‌ست و از این حرفها. اوضاع ادامه‌داشت تا وقتی دکترم از مشهد ،در نهایت تعجبم ،زنگ زد. مادرم بهش گفته بود. کلی نازم را کشید و گفت خوب می‌شوی و همه چیز طبیعی‌ست و زمان لازم دارد. کمی حالم بهتر شده بود که یکی از بچه ها تلفن کرد. گفت : بابا فروغ !! تو که از اول سال هشتاد و شش یک‌سره نالیدی!!! گفتم خوب حالم بده. و شروع کردم دنباله ناله‌ها را آمدن. گفت: خوب یک کاری بکن. اصلا پاشو برو مشهد زندگی کن...همه اتفاقات زندگی به‌خودم آدم بستگی دارد. خودت باید قدمی برداری.
حرفهایش عین نیشگونی بود که از یک بچه بی‌ادب وسط مهمانی که دارد خراب‌کاری می‌کند، بگیری.
بلند شدم. اشکهایم را پاک کردم. سرو وضعم را مرتب کردم و نشستم خاطراتم را نوشتم و به‌فکر برنامه‌های جدید برای زندگی افتادم.
راست می‌گوید . بخش بزرگی از مایه‌های غرزدنم را خودم می‌سازم. فکر می‌کنم خیلی طفلکی هستم و کسی هم نباید این را بداند و خودم برای خودم نقش قربانی را بازی می‌کنم.
به‌خودم گفتم: خاک برسرت فروغ. پاشو مثل آدم زندگی کن. این که نشد کار که با هر مشکلی ،عزاداری راه می‌اندازی.
خلاصه . حالا فعلا که خوبم. عود روشن کرده ام و شمع . فیلمی هم برای دیدن گذاشته‌ام و می‌خواهم مثل یک خر واقعی دوباره که چه عرض کنم، صدباره لگد بزنم در کون زندگی و بروم جلو. تا ببینیم دنیا دست کیست.

Posted by froogh at 7:50 PM | Comments (3)

August 15, 2007

يادم بماند

من بلدم وقتی از کسی می‌رنجم یا عصبانی می‌شوم با یک تک جمله سخت، رنجشم را بهش منتقل کنم .
ولی بسیار آرام تر و خوشنودتر خواهم‌بود اگر در آن لحظه اساسی خودم را کنترل کنم و فقط نگاهش کنم.

در زندگی به اصولم وفادار بمانم.
رفتار من نباید واکنشی در برابر کنش دیگری باشد. باید محکم و ثابت باشم و رفتار دیگران مرا از آنچه باید بکنم، دور نکند.

اگر عکس‌العمل‌های کوتاه‌مدت خود را تحت کنترل داشته‌باشیم، در دراز‌مدت عملکرد دیگران تابع شخصیت ما خواهد‌بود

Posted by froogh at 10:26 AM | Comments (7)

August 13, 2007

1

خوب است آدم وجود داشته باشد.

بودن و نبودنش با هم توفير كند.

Posted by froogh at 10:55 AM | Comments (4)

August 10, 2007

روزهايي كه مي گذرد

هنوز مشهدم. قرار بود سفرم یک هفته‌باشد اما نشد.
برای بیماری اینجا آمدم. در آن تنهایی تهران نمی‌شد معالجه کرد و شاید یکی از عاقلانه‌ترین کارهای عمرم بود که آنجا نماندم.
اینجا پزشکان آشنایند. راه نزدیک است.. برادر و پدر و مادر و خواهر نازم را می‌کشند. فندق و پسته سرم را گرم می‌کنند و به‌سرعت رو به‌بهبود می‌روم. 

در ایام بیداری به‌چیزهای دوست‌نداشتنی زندگی‌ام فکر نمی‌کنم..می‌توانم ذهنم را کنترل کنم.. اما به‌محض اینکه خوابم می‌برد، کابوسها سراغم را می‌گیرند..با شدتی بیش از بیداری و من عین کودکی بی‌سلاح ،گیر می‌افتم ..
حوصله‌زیادی برای کتاب‌خواندن ندارم..اما همان زمان‌های کوتاه را به مرور هفت عادت مردمان موثر اختصاص داده‌ام .. کتاب سوفی را آورده‌ام ولی بیش از پنج صفحه نخواندم. و کلی مقاله کاری که هنوز درون همان پوشه و چمدان سفري ست..
کمی گیتار تمرین می‌کنم..
بی‌حوصله‌ام.

کاش کابوس‌ها كمي رهایم کنند.

Posted by froogh at 10:32 AM | Comments (10)

July 22, 2007

!

چرا هي به من مي گين كه غرغرو هستم؟

واقعا اين طوريم؟

Posted by froogh at 1:16 PM | Comments (6)

July 21, 2007

من شرمنده ام.

از آدمهایی که پیاده وسط برنامه‌های آدم راه می‌روند، هیچ خوشم نمی‌آید. با این سیستماتیک بودن من و نظمی که گاه برای خودم کلافه‌کننده می‌شود، فرود آمدن این‌افراد در میان سرزمین مرتبم، اخم‌هایم را شدید توی هم می‌برد.
امروز کلاس موسیقی داشتم. آقای معلم نیامد.
عصبانی‌ام.
دوشنبه‌ام گرفته‌می‌شود.لازمش داشتم.با یک عالمه کاری که برای آن روز چیده بودم.
..
الان هنوز هم عصبانی‌ام.
یک قرارداد با شرکت پدرژپتو بسته بودیم که خیلی اتفاقی ،شاید هم نه اتفاقی، به‌خاطر بی‌فکری و سهل‌انگاری خودم، با سودی کمتر ازآنچه فکرش را می‌کردم، انجام شد.
تازه پدرژپتو لطف کرد وگرنه باید با ضرر تمامش می‌کردم.
این را اعتراف می‌کنم که از دست خودم هم عصبانی‌ام.
وقتی کسی روی اعصابم راه‌برود، همه روزهای خوب را زود فراموش می‌کنم و با گیوتین گردنش را نشانه می‌روم.
این را امروز مدیرعامل مهربان گفت.
راست می‌گوید.
گفت تو مشاور آدم شناسی من هستی، به جز وقت‌هایی که درگیر احساساتت می‌شوی و بعد آن جمله بی‌رحمانه واقعی را درباره گیوتین گفت.
گفتم بزرگ شده ام و کمتر از این‌کارها می‌کنم.
گفت:معلوم نیست.
خندیدیم.
ولی من واقعا عصبانی بودم.
چون این خاصیت منفی‌ام را می‌دانم.حتی موقعی که گیوتین در دست، گردنی را نشانه رفته‌ام، کاملا آگاهم که دچار آن حس احمقانه‌ام و باید کنترلش کنم.
و نمی‌کنم.
پس هنوز بزرگ نشده‌ام.
امروز پدرژپتو لابلای حرف‌هایش گفت بخشی از سودی که در صورت مالی‌ات نشان‌می‌دهی هزینه‌هایی‌ست که می‌اندازی گردن شرکت ما. جریان هزینه بین ما همیشه یک سویه‌است.
من عصبانی بودم.
اما دیدم دیگر اوج اوج اوج حماقت است اگر انکار کنم. و گفتم درست است.
پدر ژپتو را دوست دارم.
این را وقت‌هایی می‌فهمم که نگاهش می‌کنم و می‌بینم مثل پدرم پیر شده، با این‌همه سرکار می‌آید و می‌بینم که مثل پدرم، از تغییر خودش عاجز است و برای همین مثل پدرم استعفا می‌نویسد.
مسبب استعفا نوشتنش من بودم. :(
گیوتین در دست ایستاده بودم و با خشم، از دست عوض نشدن لجوجانه‌اش، ترساندمش.
پدرژپتو دوستم بود.
و هست.
و من دوستم را با آن وضع فجیع ترساندم.
و حالا ، در این لحظه می‌دانم که دقیقا برای همین عصبانی‌ام.
معلم موسیقی برود گم شود و همه کسانی که با پای لخت وسط نظم آشغالی من راه می‌روند.
من دوستم را ترساندم.
قدرتم را، قدرت جوانی‌ام را ، به رخ  یک پیرمرد کشیدم.
گند بزنندم.
حالا اگر پدر ژپتو برود،  من بدون رنگ خاکستری ، با یک جعبه مداد رنگی ناقص چکار کنم؟:(

Posted by froogh at 9:17 PM | Comments (3)

July 18, 2007

:(

دو سه هفته دیگر برای کاری باید بروم مشهد. ده روزی آنجا خواهم‌بود. سفری اجباری‌ست و تقریبا از کل سیستم زندگی‌ام جدا خواهم‌شد. برای اولین بار واقعا دلم می‌خواهد لپ‌تاپ داشته‌باشم. احساس می‌کنم بدون کامپیوتری که همه‌جا همراهم باشد، دچار افسردگی حاد خواهم شد.البته برادرم کامپیوتر دارد اما کار من در مشهد طوری‌ست که اغلب اوقات به او دسترسی ندارم. :(
یکی از بدترین پول‌هایی که در طول زندگی به‌خرج‌کردنش فکر کرده ام، همین بوده. اشتیاقی زیاد همراه با فوران خون در رگهای مشهدی‌ام.
اگر این پروژه‌های لعنتی به‌جواب رسیده‌بود می‌توانستم به‌مدیرعامل مهربان بگویم برایم جایزه بخرد. اما لعنت بر اینها که گیرداده‌اند و در همان نقطه آخر مانده‌اند.
امسال باید اپرا وینفری می‌شدم اما پنج‌ماه گذشت و پس‌انداز سال قبلم رو به‌اتمام است. :(
خدایا خیلی غمگینم. من واقعا وقتی بی‌پول و بی کامپیوتر باشم، غمگین می‌شوم.
نه ویرجیانا وولف.. نه اپرا وینفری .. نه لپ تاپ و نه حتی پس‌اندازی که بشود با آن خوش بود..
به‌نظر شما چکار کنم ؟ دسک‌تاپم را بزنم زیر بغلم و بروم مشهد؟

Posted by froogh at 9:45 AM | Comments (15)

July 17, 2007

پر رو

به‌بعضی آدمها رو که می‌دهی،یک‌مرتبه به‌خودت می‌آیی و می‌بینی تا جایی که شده فضای تو را اشغال کرده‌اند.چسبانده‌شدی به‌دیوار، درحالی‌که دستشان روی سینه توست، هلت می‌دهند تا فرو بروی و نگاه خیره و دریده‌شان حالت را بد می‌کند.
اینها یک‌زمانی دوست بوده‌اند. اگر باهشان به‌این نقطه رسیده‌ایم، مقصر اصلی خودما هستیم که از فضای شخصی‌مان حمایت نکردیم و صبرکردیم تا هی جلو و جلوتر بیایند تا وقتی حس خفگی کنیم. در آن لحظه یا باید با فشار از خود دورشان کنیم و یا به‌بقیه مردن‌مان ادامه بدهیم.

Posted by froogh at 2:14 PM | Comments (1)

July 15, 2007

باد ما را خواهد برد

اطلاعات زير را قاصدك عزيز درباره موسيقي وبلاگ برايم فرستاده:
 
le vent nous portera!
باد ما را خواهد برد
 
این جا هم اطلاعات در مورد خوانندگان را می‌توانی پیدا کنی
http://en.wikipedia.org/wiki/Manu_Chao
 
http://en.wikipedia.org/wiki/Noir_D%C3%A9sir
 
 
این هم کلیپ ویدیویی و ترجمه‌ی انگلیسی ترانه
 
http://www.youtube.com/watch?v=CDKoO5EwrcI
 
مرسي قاصدك

Posted by froogh at 1:25 PM | Comments (3)

July 12, 2007

ما مخلصيم :)

تا به حال بيش از بيست ايميل يا كامنت دريافت كرده ام كه از موسيقي وبلاگ تعريف كرده اند!!!!! و خواسته اند كه فايلش را برايشان بفرستم. با اينكه به نظرم يك نفر است كه اين گير را داده و دارد شوخي مي كند اما اعتراف مي كنم كم كم دارم مريض خيالي مي شوم :)

والله بالله من هيچ موسيقي نگذاشته ام. اگر هم آهنگي مي شنويد ، احتمالا مربوط به اين است كه به علت فضاي ملكوتي دومين ملكوت، بعضي ها دچار وحي مي شوند.

همين روزهاست كه خودم به داريوش ملكوت ايميل بزنم و خواهش كنم فايل آهنگي را كه روي وبلاگم گذاشته ام برايم بفرستد!

سلامت باشيد.

Posted by froogh at 10:22 AM | Comments (13)

July 10, 2007

خدیجه کچل سرشو می بست

قبول دارم که در ازای هرچه خدا می دهد باید هزینه ای بدهم. اما اینکه خدا گاهی به من در حد خودم می دهد و در اندازه خودش هزینه می خواهد ، چه معنی دارد؟

.....

ریزش مو ، کاری که به نتیجه نمی رسد و شرایط نامطلوب خودم، بدخلق ترین آدم ممکن را در این زمان ساخته اند.

.....

از همه بدتر ریزش مو.

 گند بزنند به این زندگی که از شانس های مردانش،  فقط افزایش هورمون ایشان همراه با کچلی دارد عایدم می شود. خدایا من از کچلی بیزارم.. :((((((((((((

خداکنه فردا این دکتره یه معجزه ای بلد باشه. :(

Posted by froogh at 11:12 PM | Comments (8)

July 9, 2007

خرمن کوفتن

روزگار می‌گذرد. من هم همراه روزگار..
کارمان مثل خودم بالا و پایین می‌شود. هر‌روز فکر می‌کنیم یکی از این پروژه‌های تحقیقی به‌جواب رسیده و فردا که نتایجش را از آزمایشگاه می‌گیریم، سطل آب سرد روی سرمان می‌ریزد..
گنجشک و بلبل حوصله‌شان سر رفته. رضایت داده‌اند تا طرح را از جایی بخریم. و من که دست‌کمی ازشان ندارم، باید مرتب روحیه بدهم..اصلا دلم نمی‌خواهد مجبور شوم دانش فنی را بخرم. برای یکی از پروژه‌ها بیش از پانصد آزمایش انجام داده‌ایم و هزینه زیادی شده..حس زنانه‌ام می‌گوید یک تکان کوچک، یک نگاه ظریف یا یک کلمه ما را به نتیجه خواهد‌رساند. و امیدوارم حسم درست باشد. امروز دیگر دست‌به‌دامن نذر و نذورات شدم و یک گوسفند برای قربانی نذر کردم!
فکر می‌کنم خرد الهی باید کمکم کند.
کتاب می‌خوانم. کیمیاگر را برای بار دوم می‌خوانم و این بار بعد از خواندن کلی از کتابهای پائولو کوییلو ،ازش خوشم آمده. چند سال قبل فکر می‌کردم شارلاتان است.
به جملات مثبت و یک نیروی بیرونی نیاز دارم.. خرم در گل مانده. خر خودم و خر کارم.
مدیرعامل مهربان بیش از هشت‌ماه است که به‌ایران نیامده. اولین بار است که بی‌پشتوانه فکری و روحی او برای این مدت طولانی کار می‌کنم. و تازه به‌این نتیجه رسیده‌ام که نیست و هر خاکی که هست، باید خودم برسرم بریزم تا این پروژه‌ها جواب بدهند. تقریبا روزی یک ساعت تلفنی مشاوره می‌کنیم اما آن نگاه دقیق، آن مغز بی‌نظیر و آن روح سرشار از مثبت‌اندیشی را واقعا کم دارم.
با اینکه از قبل می‌دانستم، اما در این هشت‌ماه، کاملا شیرفهم شدم که مدیریت بی‌وابستگی به آن آدم، کار بسیار سختی‌ست. مخصوصا حالا که باید منابع پولی بیافرینیم و آفرینش خلاقیت زیادی می‌طلبد.

Posted by froogh at 8:13 PM | Comments (12)

July 1, 2007

:)

يك لبخند.

Posted by froogh at 9:54 AM

June 30, 2007

گزارش ايام

روزهای پر برنامه‌ای دارم.برادرم تهران است و کیف می‌کنم.

هفتم تیر، سی و هشت ساله شدم. مصادف شد با مهمانی تولد و فارغ‌التحصیلی دخترخاله‌ام و چون قرار‌بود آن روز خانه نباشم، چهارشنبه شب،سورپرایز مفصلی از طرف نیلوفرانه شدم!!
ساعت ده شب ،کیک و فشفشه و کادو و ما سه نفر . :)
پنج‌شنبه هم ، همین سه نفر، رفتیم مهمانی. خوردیم و نوشیدیم و رقصیدیم ، همراه با یک فصل تبخیر و تصعید حسابی‌ !

جمعه عصر علیمان و رضا، حسابی لطف کردند و رفتیم چپ دست جدید. با آن اردشیر چاق مزخرفش. و صد البته فضای عالی موزه سینما. جای ایرج و بقیه هم خیلی خالی..

و دیشب .. کنسرت ارکستر ملی.. کاخ نیاوران .. نم نم باران .. باد ملایم ..  صدای شفاف قربانی  ... و هجوم خاطرات..
بازهم جای همه خالی.

شرکت هم که در اوج بیکاری، بی‌نهایت کار داریم. با کف‌گیری که به ته دیگ خورده و تلاش شدید برای آفرینش پول!

Posted by froogh at 4:48 PM | Comments (13)

June 23, 2007

خانم شرمنده

يك‌وقتهايي كه كمتر مي‌نويسم، به جاي تمركز روي كامنتها و كنتورم، توجهم به ساير وبلاگها بيشتر مي‌شود. امروز  به‌نظرم  بيش از نيمي از وبلاگهايي كه خواندم، درباره احساس‌شان حرف زده بودند. احساساتي دروني  مبتني بر غصه و شكايت از چرخ روزگار.

درست است كه وبلاگ واقعا جايي شخصي‌ست و يك نقش بزرگش، حرف زدن با خود و تخليه‌شدن است، اما وقتي فكر مي‌كنم خودم بيشتر روزها ناخودآگاه اين الگوي نوشتن را بكار برده ام( بيان حس مبتني بر غر) از كسالتي كه براي هركدام از خواننده‌ها ايجاد كرده‌ام، شرمنده مي‌شوم.

Posted by froogh at 4:03 PM | Comments (10)

June 19, 2007

بلاگر

من نه می توانم صفحه dashboard  بلاگر را باز کنم و نه برای وبلاگهای بلاگ اسپات کامنت بگذارم. کسی می داند ایراد از کجاست؟

Posted by froogh at 11:35 PM | Comments (8)

June 1, 2007

این دو نفر

آشناها وبلاگم را می‌خوانند. برادرم و عضو هیئت مدیره مان.
سالها آدرسم را پنهان کردم. بعد فکر کردم بدنیست آدمهایی ازدنیای واقعی که مرا کاملا جور دیگری دیده اند و می‌شناسند، آن روی سکه را ببینند.  هدفم به‌نقد کشیده شدن از طرف اینها بود. مخصوصا از طرف آقای عضو. اسمش را در اینجا می‌گذارم آقای ووپی!
آقای ووپی ، بعد از رفتن مدیرعامل مهربان، دو سال در شرکت قدیمی مدیرعامل ما بود. و حالا عضو هیئت مدیره شرکتهای فعلی‌ماست.
ابتدای ورودش به شرکت قدیم، جانشین بهترین آدم زندگی‌ام شده‌بود و اصلا دوستش نداشتم.اما کم‌کم نوع رفتارش، رابطه‌کاری‌مان را به‌دوستی تبدیل کرد.
 آدم خاصی‌ست. بی‌گره و دارای ذاتی سالم ، بدون  کمترین بازی.
در این سالها چیزهای زیادی ازش آموخته‌ام. مخصوصا در رابطه با مدیریت.
مرا نقد می‌کند و نوشته هایم را. هم صلاحیتش را دارد و هم با هدف مثبت این‌کار را می‌کند و در نتیجه برایم مفید است.
برادرم ده سال کوچکتر از من است. او را دیر شناختم. وقتی ده ساله بود ، از هم جدا شدیم و من به‌تهران آمدم. سفرهای سالهای اخیرمان ،ما را به‌هم نزدیک کرد. حالا با هم حرف می‌زنیم..درباره کار و زندگی و موسیقی و تئاتر که علاقه‌های مشترک ماست.
به‌او آدرس اینجا را دادم، اول برای اینکه تشویقش کنم به نوشتن. موفق نشدم.اما بعد فکر کردم من اینجا می‌نویسم نه تنها برای دل خودم بلکه برای دیگران که اگر تجربه‌های روزانه ام کمترین سودی دارد، استفاده کنند و چرا برادرم خواننده‌ام نباشد.
اعتراف می‌کنم با پیوستن او به این جمع، گاهی چیزهایی را نمی‌نویسم. یا می‌نویسم و پاک می‌کنم. اما به‌نظرم همین خوب است. ما در دنیای روز هم برای گفتن بسیاری از حرفها، تامل می‌کنیم و زمانی صلاح می‌دانیم که نگوییم. با خودسانسوری متفاوت است.. گاه به‌دلیل احترام به شرایط خودمان و گاه احترام به موقعیت طرف مقابل است.
نمی‌خواهم هیچ‌وقت با اسم واقعی بنویسم. چون نوشته هایم شخصی‌ و درونی‌ست. و توضیح درون برای کسانی که فقط عادت به تماشای بیرون دارند، کار غیر ممکنی‌ست.
اما این دو نفر متفاوتند و بسیار راضی‌ام که می‌خوانند و نظر می‌دهند.

Posted by froogh at 9:57 PM | Comments (4)

May 30, 2007

عقل زندگي

زندگی نیاز به‌فکر ، استراتژی و سیاست دارد.
معنای هیچ‌کدام از این سه‌مورد، هفت‌خط بودن نیست ،عاقل‌بودن است..
اگر این را دانستی و در‌مسیر یادگیری‌اش قدم گذاشتی، آسیب‌پذیری‌ات از زندگی‌ به‌حداقل می‌رسد و در ضمن شادتر و راضی‌تر خواهی بود.
اگر ندانستی و نخواستی بدانی، اتفاقات مسیر هم‌چون سنگهای برنده،خراشت می‌دهند و تو را خواهند برید آن‌قدر که مجبور به‌آموختن شوی..و اگر بازهم نفهمیدی ،روح و جانت را خورد می کنند ..
به‌نظر من کسی که به این حد برسد، سزاوار این خورد‌شدن است.

Posted by froogh at 11:26 AM | Comments (11)

May 22, 2007

برای کودکم .. تا شبها آرامتر بخوابد

دختر جان! تصور كن اين روانداز را يك «زن پير شمالي» (يكي از مادربزرگ‌هاي نازنينم) داده است به من، تا برسانم به تو، تا شب‌ها آرام‌تر بخوابي، تا بالش‌ات كم‌تر خيس شود..

Posted by froogh at 12:01 AM | Comments (1)

May 20, 2007

در ميان جمع

خوب .. فکر کنم نظرسنجی کافی‌ست. خواننده این وبلاگ حدود سیصد و پنجاه نفر است و از دیروز همین موقع این تعداد آمده‌اند و رفته‌اند و بعد از این، بازدید از پست نظرسنجی، تکراری خواهد بود.
 کمتر از ده درصد در آن شرکت کردند که ممنونم.
۶۸ درصد با تغییر نام مخالف،۲۲ درصد موافق و ۱۰ درصد برایشان فرقی ندارد.
بنابراین همان نام فروغ باقی‌خواهد‌ماند.
در پاسخ به‌کسانی که نوشته‌اند نام وبلاگ به سلیقه شخصی ربط دارد باید بنویسم که درست است. اما ما وبلاگ می‌نویسیم که خوانده‌شویم. و کنتور هم گذاشته‌ایم که بدانیم خوانده می‌شویم. پس انتخاب یک‌نام، علاوه بر اینکه نماد سلیقه شخصی ماست ، باید به‌نوعی قابلیت جذب خواننده یا حداقل نراندن او را داشته‌باشد.
از نظر من نام وبلاگ باید خوش لحن و گیرا، ساده از لحاظ تایپ و ماندگاری در ذهن، با معنا و بار مثبت باشد. ضمنا خیلی هم نسبت به نویسنده‌اش پرت نباشد تادر صورت دیدار حضوری ، به برقراری ارتباط کمک کند.
این تجربه شخصی من در این پنج - شش سال وبلاگ‌خوانی‌ست و اصولا به‌طور ناخودآگاه، این نظام، در نوع انتخابم تاثیرگذار بوده است. مثلا امکان ندارد اسم وبلاگی در مایه‌های مرگ و قبرستان باشد و رغبت کنم بهش سر بزنم!
 تغییر نام هم کار درستی ‌نیست. مگر اینکه نویسنده بخواهد خط مشی نوشتنش را عوض کند یا فکر خواننده‌اش را از آن سابقه ذهنی قبلی ایجاد‌شده ، منحرف سازد.

Posted by froogh at 1:48 PM | Comments (8)

May 19, 2007

احترام به مخاطب

 يك تقاضا دارم. به‌عنوان خواننده اين وبلاگ، نظرتان در مورد عوض كردن نام فروغ چيست؟

 نام ثانوي هرچه باشد، مي‌خواهم بدانم آيا برداشتن نام فروغ  برايتان مهم است؟

اگر نوشتن نظرتان در يك خط سخت است، فقط يك تك كلمه بگوييد : موافقم، مخالفم.

Posted by froogh at 11:57 AM | Comments (39)

May 15, 2007

کی قصه مرا نوشت؟

خیلی مشتاقم که در این تکلیف شاق سیبستان شرکت کنم و ممنونم از او که مثل همیشه لطف دارد و مرا یادش هست.

اما باید فکر کنم. برای من واقعا کار شاقی ست. برای آدمی که با هر کتابی که می خواند یک داستان بازی می کند و با هر نشست و برخاستی که دارد، موتورش روشن و خاموش می شود.

باید درست فکر کنم تا یادم بیاید خطوط اصلی زندگی ام از چه کسانی تاثیر گرفت.

فقط یک چیز مسلم است. متاسفانه ، حافظ و سعدی و مولانا هیچ نقشی در نوشتن سناریوی این زندگی نداشته اند.

Posted by froogh at 9:58 PM | Comments (1)

May 11, 2007

کتاب حیات

دنیا داره کجا می ره و من کجا؟

انگار در ماقبل تاریخ دارم به سر می برم.

Posted by froogh at 11:09 PM | Comments (5)

May 7, 2007

راديو پيام

امروز صبح راديو پيام قاطي اخبارش گفت كه كمترين تمركز مغزي انسان در اواخر شب و صبح زود است و بايد از تصميم‌گيري‌ها و انجام كارهايي كه نياز به دقت بالا دارد، در آن اوقات اجتناب كرد.

جالب است! من هم بدترين، شديدترين و غم‌انگيزترين افكارم درست در همين بازه زماني رخ مي دهد. با خوردن صبحانه ،انگار همه دود مي شوند و مي روند هوا.

Posted by froogh at 12:09 PM | Comments (4)

May 6, 2007

پشت صحنه

امروز بعد از مدتها به خودم مرخصی دادم و خانه ماندم.
نیمه‌شب بود که فکر کردم فردا صبح نمی‌روم شرکت. مغزم درمورد کار هنگ کرده. از وقتی قرارداد جدید با قلعه حیوانات نبسته‌ایم، و باید روی پروژه های تحقیقاتی‌مان کار کنیم، بیشتر وقتم پای اینترنت و در حال سرچ می‌گذرد. دیروز بدجوری مایوس شده بودم. تولید محصول جدید به‌جای خود، پیداکردن با