August 23, 2008
از ما حركت ... از تو هم خواهش ميكنم بركت..
خستهام. از شدت خستگی دستهایم کمی میلرزند اما واقعا خوشحالم و راضی. در این تعطیلی یک ماهه، با اینکه کار تحقیقاتی داشتیم، اما فشار آن زیاد نبود و من دقیقا فهمیدم که چقدر دلم برای خستگی جانی از کار تنگ میشود! در حرفه ما، خستهنشدن یعنی کار کافی نداشتن ... وقت برای استراحت یعنی فردا بههمان اندازه نان برای زندگی کم آوردن..
بازشدن کارخانه را پنج روز بهتعویق انداختیم. تصمیم گرفتیم بعد از تکمیل صد در صد تحقیقات، کار را شروع کنیم.
امروز بهترین نتایج آزمایشگاهی کسب شد. روز پنج شنبه خیلی اتفاقی با کسی صحبت کردم و یک اشاره کوچک او باعث شد که امروز روشمان را کمی تغییر بدهیم و این نتایج بدستبیاید.
بازشدن کارخانه علیرغم شک و تردید گروهی که باهشان کار میکنم، با پذیرش مسئولیت آن از طرف خودم و تشویق روحی و فکری آقای ووپی صورت میگیرد. همه میترسند و من هم با اینکه بهشدت میترسم اما فکر میکنم باید ریسک کنیم.. اگر برنده شویم خیلی چیزها بهدست میآید و اصلا دلم نمیخواهد بهگزینه دیگری جز برندهشدن فکر کنم. امروز برای اولین بار مدیرعامل مهربان هم از آن سوی آب زنگ زد و گفت خوب .. پس تصمیم میگیریم که باز کنیم..
این ترس آشنا را در تمام تصمیمات مهم زندگی داشتهام. یادم نیست که هربار بعد از اینکه چشمانم را بستم و خودم را بهآب زدم چه شد؟ بهنظر میرسد اتفاق خیلی بدی نیافتادهباشد وگرنه باید یادم میماند که ترسم را جدی بگیرم.
خدا هم هست. اگر قراربود باز نکنیم حتما نشانه هایی میدیدم. اما این روزها نشانهها مرا بهجلو هل میدهند. حتی نرخ فلزات غیرآهنی بعد از مدتها کمی بالا رفتهاست.
...
امروز عقد برادرم بود. من نرفتم. ما مشهدیها رسم داریم قبل از محضر، عقد بالای سر حضرت کنیم. امروز مراسم همین عقد بود و بعد هم محضر. یکی از بزرگترین آرزوهایم شرکت در این مراسم بود. اما نشد که بروم. قسمتی از نرفتنم به دلیل رسیدگی مستقیم به آزمایشات بود و اینکه مرخصی همه گروه وابسته بهآن را لغو کردهام. :)
...
آبدارچی لیسانسهمان ماند. ولی دیگر نظافت و بسته بندی نخواهدکرد.حقوق اضافهای را که بابت نظافت میگرفت، با موافقت خودش کم کردم و از امروز یک پسر افغان برای این دو کار میآید.
این پسر افغان هم داستانی دارد. از بچگی ایران بوده و پدرش کارگر ساختمان است. از قضای روزگار یکی از فامیلهای مدیرعامل مهربان زیر بال پسرک را میگیرد و از طریق یونیسف واسطه میشود تا بتواند درس بخواند. در حال حاضر فوق دیپلم شهرسازی دارد و از مهر برای لیسانس ساختمان وارد دانشگاه علمیکاربردی میشود. جزو المپیادیهای ریاضیست. قبلا برای کار خرید معرفی شدهبود اما ادارهکار و اداره اتباع بیگانه مجوز کار قراردادی بهاو و ما ندادند. حالا بهصورت روزمزد خواهدآمد.
استدلال اداره کار، همان استدلال جالبیست که خودم سالها قبل داشتم. در آن شرکت بزرگ قدیم که کار میکردم یک لیسانس زمینشناسی افغانی بود که دوبرابر ایرانیها حقوق میگرفت و همیشه این موضوع حرصم میداد که چرا بهجای او دو نفر ایرانی را استخدام نمیکنند؟ حالا که خودم درگیر قضیهام میفهمم که دلیل بزرگ بیکاری ایرانیها نبودن کار نیست، بلکه تنبلی ذاتی و بالفطره ماست. کار باید سرراست، هلو بپر توگلو و با حقوق مدیریتی باشد تا رضایت بدهیم. گرچه ما بارها آگهی استخدام دادیم و هربار بدون اینکه بهقضیه حقوق برسیم، آدم واجد شرایطی را پیدا نکردیم. بهجز دو نفر که آنها هم توسط شرکتهای رقیب دزدیدهشدند.
برای تنها آگهی که بهتعداد موهای سرمان متقاضی آمد،درخواست مدیریت عامل یکی از شرکتهای وابسته مان بود!
Posted by froogh at 6:38 PM | Comments (8)
August 16, 2008
بالغ - بالغ ؟ بالغ - كودك؟ يا والد - كودك؟
امروز یک حرکت احساسی کردم. آبدارچی لیسانسهمان را صدا زدم و باهش حرف زدم. احساس زنانهام این بود که توی رودربایستی با جمع قرار گرفته و نازی کرده و حالا به شرش درمانده.
بهش گفتم : ببین.. من استعفایت را امضا کردم، چون از بچه ها شنیدم که تصمیمت را گرفته ای و خودت هم حاضر نشدی حرفی دراینباره با من بزنی، فکر کردم حساب و کتابهایت را کردهای و میخواهی بروی.گفت: بله. گفتم: خوب.. میخواهم بدانم دقیقا چه مشکلی داشتی؟چون آن کار سنگینی که ازش شاکی بودی را سپردیم به شرکتهای خدماتی؟
گفت: من از نظافت و خدمات در شرکت ناراحتم. مدام باخودم میگویم چه آدم بدشانسی هستم که با وجود مدرک(لیسانس جغرافیای پیام نور دارد) باید هنوز تی بکشم. گفتم: با اینهمه تصمیم گرفتی با همین مدرک برای نظافت منازل بروی؟ ( در اینجا حسم میگفت که او کاملا گیج است و توی مه گیر افتاده، نیاز بهکمک کسی دارد تا چالههاي سر راهش را نشانش بدهد) گفت: خوب ... بله.
گفتم : ببین عزیزجان، من حرفی برای رفتنت ندارم، تو میروی و من یکی دیگر را میآورم، برای تو هم از صمیم قلب آرزوی موفقیت دارم، اما خودت میدانی چه میکنی؟ میگویی پسر عموی چهلساله ات با چند سال کار در منازل توانسته خانه و ماشین بخرد، درست است؟ گفت : بله. گفتم : اگر خدای نکرده همین آقا امروز از نردبان بیافتد و آسیبی ببیند،آینده اش چه میشود؟ با بدنی کاملا مستهلک و بدتر از آن آسیبدیده که دیگر این کار برایش مقدور نیست، از طرفی بیمه و از کارافتادگی هم که ندارد، پس باید کمکم هرچه درآورده بفروشد تا بعد از این زندگی کند. درست است؟ گفت: بله. گفتم : تو از اینجا می روی چون از یک ساعت نظافت روزانه که درقبالش حقوق مکفی میگیری ناراحتی، با این روحیه آیا فکر میکنی آدمی هستی که بیش از دوماه بتوانی در آن کار طاقت بیاوری؟ از نظر من که نیستی.برمیگردی دوباره دنبال کار دفتری چون به این سیستم و شرایطش خو گرفتهای. بعد چه میشود؟ ما که استخدامت نخواهیم کرد، مدرکت را دستت میگیری و میروی سراغ شرکتهای دیگر. معرفی که تو را به ما شناساند، دیگر حاضر نیست معرفت برای جایی دیگر باشد، هرجا میروی حداکثر شغل تحصیلدار بهت خواهند داد با حداقل حقوق . بعد از یکی دو سال در آنجا قابلیتهایی که فکر میکنی داری، شناخته میشود و تازه آنوقت همین حقوق امروزت را خواهی گرفت. برمیگردی نقطه صفر.از نظر من رفتنت بلامانع است و هرکمکی هم از دست شرکت بربیاید برایت انجام میدهیم که خوشحال بروی، اما واقعا میدانی با آیندهات چه میکنی؟ بدون بیمه و بازنشستگی آنهم در شغلی که بعد از چند سال کاملا فرسوده ات میکند اگر آسیب دیگری بهت نزند.
نگاه مرددش را میدیدم و گفتم : ببین، من بهخاطر حقی که برای نان و نمک با هم داشتیم باهت حرف زدم، وگرنه عادت ندارم استعفایی را که امضا کرده ام پس بگیرم، اما برو حداقل با آن آقای مهندسی که معرفت بود مشورت کن و بعد ببین تصمیمت درست است یا نه؟
رفت.
البته من واقعا احساس کردم که متوجه پیامد اقدامش نیست . درضمن متوجه بودم که بعد از اینکه استعفایش قبول شد و گذشت چند روز ، کمی از توهمش کاسته شده. از طرفی نیاز داشت بهاینکه باهش حرف بزنم تا بداند که برایم اهمیت دارد، اما زمان این صحبتکردن برای من همین امروز بود نه قبل از آن.
بقیه روز را دیدم که اخم آزاردهنده صورتش، دیگر نیست و دارد با آرامی آن وظایف کوچک حسابداری راكه بهش محول شده، انجام میدهد.
دوستم را صدا زدم و گفتم یواشکی آخر وقت باهش حرف بزن و بگو که فلانی دنبال استخدام نیروی جدید است و وقت مصاحبه میدهد، اگر تصمیمت عوض شده، برو زودتر کاری بکن.
دوستم گفته بود و او جواب دادهبود: که من اصلا دلم نمیخواهد نظافت بکنم و دیگر هم نمیخواهم برای کسی چایی ببرم.
از آنجا که ما حقوق نظافت او را بابت روی یک ساعت، ۲۵۰۰ تومان، جدا میدهیم، دوستم گفته بود : خوب آن وقت حقوق نظافتت را باید بهکس دیگری بدهند. گفتهبود اشکالی ندارد.
از یک طرف این مرد روزی که پیش ما آمد گفت دوست ندارد تا آخر عمر نظافت کند، من هم شخصا عقیده دارم آبدارچی داشتن در یک شرکت، بي معناست. و همیشه بهبچهها میگفتم چرا باید برای یک لیوان چای یا یک بشقاب شستن شخصیت کسی را تا این تحقیر کنیم؟ براي همين نه تنها اکثر اوقات خودم چای میریزم، بلکه مهمانان خودم و مدیرعامل مهربان را پذیرایی میکنم تا بقیه ببیند. مدیرعامل مهربان و آقای ووپی هم همینند.
از طرف دیگر قبلا بهمدیرعامل مهربان گفته بودم که اگر این آقا از نظافت بیزار است حقوق نظافت را بهکس دیگری بدهیم و او به کارهای دیگر برسد.
مدیرعامل مهربان گفته بود: بدترین کار این است که حقوق کسی را کم کنی. آنهم کسی که چکهای سنگین بهش میدهی. اگر بهاین فکر هستی، بهتر است اخراجش کنی تا اینکه ازش یک مار زخمی بسازی.
حالا من ماندهام. بهنظر خودم درست است که این کار را بکنم. ولی چون هر وقت تجربه مدیرعامل مهربان را نادیدهگرفتم، سخت پشیمان شدم، میترسم.
آقای ووپپپپپپپپپپپپپپیییییییییییی.. کجایید؟؟
پي نوشت:
شما گفتگوي ما را كدام مدل تيتر بالا مي دانيد؟ يا احيانا چه مدلي خارج از آن سه؟
Posted by froogh at 11:11 PM | Comments (3)
July 19, 2008
اگر مرد بودم، باز هم بغض می کردم؟
میل شدیدی به نوشتن دارم. با یک بغض سنگین که انگار یک خروار پاره آجر را چپاندهاند توی دل و حلق و روحم..
روزی صدبار خودم را لعنت میکنم...تمام تقصیر این حماقت عظیم را از اول تا آخر خودم بهگردن میگیرم و فقط آرزو میکنم یکبار دیگر بتوانیم بلند شویم.
امروز نامه اعلام تعطیلی کارخانه را بهادارجات مختلف نوشتم. نوشتن این نامهها همراه با تلفن گند پدرژپتو که و آن شعف توی صدایش که حتما خبر داشت سرانجام تعطیل کردهایم و چهخوب که خودش نیست و این بلا سر من آمد و درخواست طلبش که لابد میترسید در این هیر و ویر ملاخور شود،حالم را بههم زد.
مدام از سر صبح بهخودم میگویم اخمهایت را باز کن.. اینهمه احمق در دنیا .. تو هم یکی روی بقیه.. مراقب سلامتت باش که حالا چینهای روی صورتت تو را ده سال پیرتر از همسالانت نشان میدهد و این ضعف شدید که در روحت خیمه زدهاست..
ناراحتم.. لیست بستانکاران نفسم را میگیرد. گرچه مدیرعامل مهربان که صاحب سیستم است، مرا وا نخواهد گذاشت اما دلم نمیخواست این بلا سرمان بیاید.. اینهمه تلاش .. این همه پیگیری .. همه را برباد رفته میبینم..
با اینکه تعطیلی تقصیر هیچکدام از افراد شرکت نیست و فقط ربط به اوضاع و احوال بیرونی داردو بلاییست که تقریبا همه همصنفان ما درگیرش شدهاند، اما آن پارههای آجر خفهام کردهاند. نمیتوانم بار قضیه را از روی دوش خودم بردارم و با کسی قسمتش کنم.. هیچجوری هضم نمیشود لعنتی ...
از شرکت زدم بیرون.. مثل همه اوقاتی که اینطور خفه میشوم.. رفتم آناناس.. برای خودم یک میلکشیک سفارش دادم و صفحات همشهری را ورق زدم .. مثل آن روزهای قدیم که وقتی دچار شرایط سخت میشدم و فکر مهاجرت بهسرم می زد..
دلم خواست هرجای این کره زمین بودم ، جز همین مملکت لعنتی که دارم از ذره ذره سلولهایش بیزار میشوم..
Posted by froogh at 4:15 PM | Comments (12)
July 1, 2008
آقاي مندليف، شما خوبين؟
توی اتاقم ، در شركت، یک جدول مندلیف بزرگ روی دیوار چسباندهام. جدول مندلیف یکی از معدود چیزهاییست بهکارم وابسته است و بسیار دوستش دارم. از ابتدای استخدامم همیشه زیر شیشه میز یا روی دیوار بوده ...
امروز در آخرین ساعتی که دیگر کاری نداشتم، روبرویش ایستاده بودم و نگاهش میکردم.. با اینکه رنگ جدول سبز تیره ناشادیست، اما آرامش خیلی خوبی بهم میدهد.. اعداد اتمی چند عنصر را همینجوری از روی هوس مرور کردم.. و ناگهان از فضای خسته و دلگیر اتاق خارج شدم.. دخترک کنکوری شانزده هفده ساله درونم جدول را نگاه میکرد و با لذت فکر میکرد چهخوب که جدول را از بر دارد..
شیمی را دوست داشتم چون میفهمیدمش و ناشناس نبود. میدانستم که چیزی در آن وجود ندارد که برایم لاینحل باشد.. با آن بازی میکردم و همیشه تستهایش برایم تفریح بود.
امروز باخودم فکر میکردم چه عنصری در این جدول باعث تولید آرامش درونم میشود.. یادم آمد که خاطرات خوش مسلط بودن، سوار کار بودن و اطمینان از اینکه من راهش را بلدم...
درست از وقتی که احساس کردم چیزهایی در دنیا هست که درون مشت من جا نمیگیرند و سر میخورند بیآنکه دلم بخواهد، آرامشم هی کمتر و کمتر شد..از همان زمان دانشگاه با آن سه درس چهارواحدی انتقال جرم و عملیات واحد..
اصولا درسخوان نبودم اما اگر اراداه بهخواندن میکردم، میفهمیدم و قضیه دستم میآمد. اما این سهدرس لعنتی را با مکافات دو دنیا، که حفظ کردن هیچ جوری در رده کاریشان نبود، پاس کردم.
چیزهایی که بلدشان نمیشوم و نمیفهممشان، اعتماد به نفسم را زایل میکنند. مثل همین سهدرس. یا مثل کار الانم.
این همه سال کار کردهام و فقط در این چهار ماه آخر کارم و آدمهایش را نمیفهمم..
همیشه میدانستم چه میکنم. مطمئن بودم که کارشناس خوبی در کارم هستم. حتی وقتی مدیر آن شرکت کوچک بودم باز همین حس را داشتم. اما حالا تعداد ناشناختهها زیادتر از گنجایش مغز کوچک من است...
آدم های پر پیچ و خم، کارهای عجیبی که لاینحلند و خیلی وقتها با شیر یا خط ازشان عبور میکنم و مسائل سیاسی وابسته بهکار مرا بهمعنای واقعی میترسانند. همین ترس گاهی باعث میشود که صبحها دیر سرکار برسم و عصرها تا ساعت ۴ میشود فرار را بر قرار ترجیح بدهم...
با اینکه تعدادشان رو بهکاهش است، چون خیلیهایشان تکرار میشوند و ضمن تکرار بلاخره یک راه حل سعی و خطا یافت میشود! ، اما بهخاطر حضورشان دماغم را بهجدول مندلیف روی دیوار میچسبانم و مثل یک دوست قدیمی بویش میکنم..
حالا میفهمم چرا تازگیها بیشتر از کتابخواندن، دلم میخواهد سوداکو حل کنم...
Posted by froogh at 6:54 PM | Comments (26)
June 16, 2008
Neurobion
چشم تنگ دنيا دوست را
يا قناعت پر كند يا خاك گور
Posted by froogh at 10:46 PM | Comments (7)
June 11, 2008
dumb & dumber
از آن روزهای خاص بود. از آن ایامی که بهطرز عجیبی خنگ میشوم. از همان اول صبح که با مدیر کارخانه حرف میزدم و آنقدر چرند درباره تجهیزات گفتم که خودم اگر بهجایش بودم با خودم میگفتم خاک بر سر من با این مدیرعاملی که دارم! و بعد با مدیر مالیمان که یکچیزی را هرچه توضیح میداد متوجه نمیشدم. متوجه نه ! اصلا انگار از دنیای دیگری حرف میزد. بیچاره چند بار با روشهای مختلف گفت و دست آخر گفتم آقای ... امروز روز خنگی من است، فردا دربارهاش حرف بزنیم؟
یکجوری دلتنگ بودم. بدبودن اوضاع مالی شرکت، اخمهایم را ناخودآگاه درهم کشیده.. گرچه وقتی باخودم مینشینم و فکر میکنم، میبینم که اصولا آدم خنده رویی نیستم، وای بهروزی که اخم هم داشتهباشم..
دوست ندارم عبوس و جدی باشم .. اما انگار هستم. وقتی با آدمها حرف میزنم میفهمم که بسیار از جدیتر از آدم درونم حرف میزنم.. خیلی سعی کردم تغییر کنم ولی سرانجام خودم را همین ویژگی قبول کردم ..
وقتهایی که اخم دارم، دلم میخواهد درک شوم. در این روزهای سخت توقع بیجایی دارم که پرسنل درک کنند اوضاع در کنترل ما نیست و بار مضاعفی روی دوشم نگذارند.. میدانید حقوق اردیبهشت را تازه فردا خواهیم داد؟
وقتی مدیرعامل آن شرکت کوچک بودم، هرگز نشد که پرداخت حقوق از هفته اول ماه دیرتر شود.. حتی اگر پول نداشتیم، حساب شخصیام را خالی میکردم و حقوق میدادم. اما در این شرکت دیگر وسعم نمیرسد سی میلیون تومان حقوق را خودم بدهم:( .
در این روزهای سخت که بسیار بیجا توقع درک شدن دارم، تنهایی مثل خوره روحم را میخورد. مدیر مالی مرتبا با گزارشهای مایوسکننده تکراریاش سراغم میآید و میگوید باید تعطیل کنیم. و من بر اساس نظر جمعی هیئت مدیره ای که خود او هم یکی از آنهاست مخالفت میکنم.
وضع پروسس خوب است. راندمان تولید و کمیت آن با شیب ملایمی مثبت است و بههمین دلیل بهامید بهبود وضع ادامه میدهیم.
هربار با آمدن مدیرمالی باید داستان را یکبار از سرنو توضیح بدهم.
اینوقتهاست که اصلا حوصله غرزدن بیخود کسی یا اخم و قیافه گرفتنها را ندارم. دلم میخواهد آرامش داشتهباشم تا بتوانم فکر کنم.. برای همین بسیار احمقانه توقع دارم بچهها بفهمند فشارخارجی بهقدر کفایت هست تا دیگر از داخل اضافهاش نکنند..
اما .. گفتم که توقع بیجا، احمقانه و بیخودیست. بهنظرم خودم هم که کارمند بودم ملاحظه شرایط را نداشتم.. درست یادم نیست.. ولی باید همین باشد. این خاصیت کارمندیست و درست است. به او چه ربطی دارد یک ماه فروش نداشتهایم و مردهشور چین و آمریکا را ببرد که نرخ جهانی را نصف کرده و او حقوقش دیر شده.. مسئول او و زن و بچه و اجارهخانهاش منم ... من که این روزها اخم کردهام چون باری که میکشم سنگین است.
بههرحال امروز هم گذشت.. وقتی کاملا درک کردم که بدترین ایام خنگی را طی میکنم، رفتم سراغ آرایشگرم. دستش برایم آمد دارد. موهایم را دادم به آن دست با برکتش.. گفتم شاید افاقه کند بلکه قیمت جهانی تکانی خورد.. یا خدا در قلکش را باز کرد و طلبکاران را دستبهسر کرد ...
Posted by froogh at 8:11 PM | Comments (15)
May 28, 2008
زنان صنعتي
خوب است بنویسم که مشکلات پست قبل تقریبا حل شد. کور باشم اگر نبینم که به هر شری، یک خیر بسیار بزرگتر وصله است..
این بار هم خیلی زود متوجه خیری شدم که چسبیده بود به آزاری که از بابت کسی دیدهبودم. کسی که برایش زحمت کشیده بودم و خیلی بیخود و بیفکر استعفا داد. حوصله ندارم که بنویسم چرا و چطور.. فقط بهشدت ناراحتم کرد. در عوض یک آدمی پیدا کردیم خیلی خوب و مناسب و با حقوق کمتر .. و صد البته مطمئن به اینکه وفاداریش حتما بیش از آن نفر قبلیست.
این را هم لابلای نوشتهها بگویم که حدود یک سال قبل نوشتهبودم که با استخدام خانمها مخالفم.از این بابت کلی هم شماتت شدم. اما واقعا مخالف بودم. حالا که حوزه عملیاتیام وسیع تر شده و و تعداد آدمهایی که باهشان کار میکنم بیشتر، از لحاظ آماری به این نتیجه رسیدم که اشتباه میکردم.
خانمها چند مسئله دارند .. از جمله حساسبودن بیش از مردان و شرایط زندگی زنانه که وادارشان میکند مشکلات خانه مثل بچه و شوهر و خانهداری بر کارشان تاثیرگذار شود.
حالا فهمیدهام که اگر کمی در این موارد ملاحظه داشتهباشم، در مقایسه با مردان میتوانم از ویژگیهای مثبتترشان استفاده کنم.خصوصیاتی مثل وفاداری، پشتکار، دقت، بهنتیجه رساندن کارها تا مرحله آخر، عدم توقع نامتناسب با وظایفشان، نظم بیشتر و دست آخر احتمال بالاتر ماندگاریشان در سیستم .
این خانمی که آمدنش خیر شرکت بود، قرار است در قسمت تدارکات و خرید استخدام شود و مدام با بازار سروکار خواهد داشت. از آنجا که خودم مدتی اینکار را انجام دادهام، میدانم که در مقایسه با مردان خوب عمل کردهام.
شاید ویژگی مردسالار جامعه و خصوصا بازار ، وادارم میکرد خوب سر از ته و توی کار درآورم تا نسبت بهمردان متهم به بیکفایتی نشوم.از طرفی یک خاصیت خوب در زنان هست که درست نمیتوانم توضیحش بدهم.. اما دیدهام که زنان اغلب با دستپر برمیگردند و مردان با یک جنازه که یدککششان میکند.. اصلا هم ربطی به این ندارد که زن با استفاده از زنانگیاش وارد کارزار میشود.. این را مطمئنم. فقط فكر ميكنم احتمالا حساسيتي كه زنان درباره عدم موفقيت دارند بيشتر است..
Posted by froogh at 9:58 PM | Comments (11)
May 24, 2008
اين روزها روز من نيست.
درست مثل اولین سال کارم ،شبها هنگام خواب، تصور فردای شرکت و کار، آن چنان سنگین و پر هیبت سراغم میآید که انگار بختک است..
بهخودم میگویم فکرش را نکن.. هنوز هشت ساعت مانده ...
...
هرچه میگذرد اعتمادم کمتر و کمتر میشود. دیگر کمتر چیزی را به شرافت افراد وابسته میکنم. فرض را میگذارم بر اینکه قرار نیست دیگر از این کلمه در روابط استفاده شود .. هی قانون مینویسم .. قوانینی محکم ، سد راه بیشرفی .
به این نتیجه رسیدهام که بلاشک در من نیز رگی بالقوه از بابت بیشرفی وجود دارد ... دست آنکس که به فعلش درآورد ، درست.
...
Posted by froogh at 6:09 PM | Comments (16)
April 27, 2008
من هستم
مرسی از همه شماها که حالم را میپرسید. چه با کامنت و چه با ایمیل. من خوبم.. یعنی شکر خدا..
کارم بسیار بسیار زیاد است. هنوز نتوانستهام زندگیام را با کار جدید و کار قدیم که کماکان ادامه دارد هماهنگ کنم. حالا بسیاری از اوقات خسته ام. خستگی نه بهخاطر کار که اگر نتیجه مثبت بدهد جلای روح میشود.
از ابتدای سال جدید نرخ جهانی فلزات غیر آهنی با افت شدید روبرو شده.. ما با نرخ دلار ثابت، در ایران باید مطابق نرخ بازار جهانی بفروشیم و با یورو مواد اولیه تهیه کنیم.
تورم شدید مملکت و افزایش نرخ همه چیز بهجز جان آدم، ادامه کار را واقعا مشکل کردهاست... ما داریم ادامه میدهیم. سعی میکنیم زنده بمانیم اما دوباره بهضرر افتادهایم. شاید ضررمان بهقدر سال قبل نباشد اما آنچه مهم است این است که سود نمیدهیم.. همه پرسنل با توان بالا کار میکنند. اما بهخاطر بههم خوردن وضع بازار خرید و فروش داخل متوقف شده و پرداختهایمان با اشکال زیاد انجام میشود. داخل کارخانه دپوی شمش بیش از صد و بیست تن داریم اما بیپولیم. از طرفی اگر بازار جهانی با همین وضع کاهش نرخ را ادامه بدهد و دلار مملکت ما ثابت بماند، دیگر توجیهی برای ادامه کار نیست...
من خستهام .. چون بهشدت کار میکنم.. بهشدت استرس دارم و نتیجه همه تلاشم چیزهاییست که گفتم.
با همه اینها مدیرعامل مهربان و آقای ووپی مدام میگویند که نباید ناامید شوم.. باید به همه روحیه بدهم.. باید ادامه بدهیم تا وضع تکان بخورد..
ناامید نیستم.. اما شرایط بسیار سخت است. بیپولی و طلبکاران میلیونی و کارخانهای که عین یک بچه، نیاز به تغذیه مداوم و بیقید و شرط دارد، دیگر فرصتی برای وبلاگنویسی نمی گدارند.
Posted by froogh at 9:13 PM | Comments (12)
March 7, 2008
روزهای من ... من یک زن بی رویا
امروز رکورد تولید تاریخ شرکت جدید را شکستیم.ده در درصد مازاد بر سقف.
خوشحالم و راضی از همه زحمات این روزهای پرکار.
این هفته تقریبا تمام شبها را تا ساعت نه شرکت بودم. امروز هم .
درعوض بدهیها را دادهایم. برنامه فروش و تولید را توانستیم طبق آنچه روی کاغذ آوردهبودیم رعایت کنیم. گروهمان عالی کار میکند. همه بهیک نسبت خوشحالیم. حقوق بهمن و عیدی را دادهام و مانده حقوق اسفند که بهزودی خواهمداد. اینها حتی در مخیله پدر ژپتو هم نمیگنجید.
یکشنبه هم بهرهوری تولید خواهمداد.
تولید شرکت قدیم هم با محصول جدید راهافتاده. اداره آنجا را هم کماکان خودم انجام میدهم. بلاخره مدیر فروش استخدام کردیم. یک آقای با تجربه و صد البته بهشدت پرحرف. آدم خوبیست و با دیدن اینهمه جنب و جوش دو شرکت ما، موتورش روشن شده و با همان سرعت کار میکند.
هرشب از خدا تشکر میکنم و آرزو میکنم کمافیالسابق حمایتمان کند.
بااینکه همگی واقعا خوب کار میکنیم اما اوضاع ماورای تصور من و بقیه اعضای هیئت مدیره خوب پیش میرود! و من مطمئنم که یکجور خاصی خدا میخواهد چیزی را بهمن بفهماند. درست نمیدانم چه چیزی را؟ وسیلهاش هستم. فقط این را میدانم ...اما نمیدانم دعای کی این وسط مستجاب شده تا شرکت از مرحله ورشکستگی به روز روشن برسد.
آقای ووپی و مدیرعامل مهربان مدام درحال رساندن امدادهای غیبیاند. هرجا مشکلی از لحاظ تصمیمگیری دارم، عین فرهنگ لغت سراغشان میروم و مسئله را بسیار سادهتر از آنچه فکر کنم، حل میکنند.
بگدریم...
زندگیام ساعات مفصلش را با کار سپری میکند. تمرین موسیقیام نزدیک بهصفر است.. اما کتاب میخوانم. رگتایم را شروع کردهام که عالیست.. مخصوصا این قسمتهایی که مربوط به مورگان و فرود است. توصیه پنهان آقای ووپی بود و احتمالا خودش نمیداند!
فردا میروم شهر کتاب تا یکسری کتاب فلسفه بخرم. بهپیشنهاد مدیرعامل مهربان که گفته یک مسیر درست را برای خواندن دنبال کنم و اول راه باید افلاطون و ارسطو باشد.
بقیه چیزهای زندگی همانطور که برای شما مسکوت ماندهاند برای خودم نیز در انزوا بهسر میبرند.
نمیدانم از بابت پیدا کردن آدمی که دلخواهم باشد سرخورده شدهام یا چیز دیگری اتفاق افتاده...فکر کنم اسمش مایوس شدن باشد.
حتی سعی کردم با بسیاری از خواستههایم کنار بیایم و فکر کنم بلندپروازیست و کنارشان بگدارم.. اما بازهم نشد.
فقط یک چیز در این یک سال از بابت مسائل درونیام برایم واضح شد.. دیگر اصلا حس عشق و عاشقی ندارم.. فقط دلم آرامش و امنیت و یک آغوش مهربان میخواهد ..همین .. نه میخواهم سیندرلای کسی باشم ، نه بزرگترین و بهترین و دوستداشتنیترین دوست و عشق کسی.. دنبال هیچ شاهزاده قصهای هم نمیگردم ... فقط کسی را میخواهم که کنارش حس امن بودن بهمن دست بدهد..حس اینکه وقتی از همه دنیا خسته و نگرانی، کسی هست که بدانی آغوشش نگهبان توست ...کسی که بتوانم شادی های زندگی ام را قسمت کنم
.دلم یک واقعیت قابل لمس میخواهد...
همین.
Posted by froogh at 9:05 PM | Comments (28)
January 27, 2008
بسيار مهم ! اول براي خودم
مواردي كه نبايد با همكارانتان در ميان بگذاريد.
Posted by froogh at 6:04 PM | Comments (3)
January 24, 2008
درخواست كمك
از كساني كه اينجا را ميخوانند كسي هست كه مهندس شيمي يا سيالات باشد و بتواند يك كوره دوار ساده را در مدت يك روز طراحي كند؟
Posted by froogh at 7:18 PM | Comments (11)
January 23, 2008
كاررررررررررررررررررررر
سه بار نوشتم و پاک کردم. هر سهبار نوشتههایی مملو از غر همراه با دادو بیداد اضافه بود..حالا آرامترم و مغزم بهکار افتاده..
روز بسیار سختی را گذراندم. از آغازش که با تهمانده سردرد دیشب شروع شد بگیر تا کل روز که سردرد بین بدبختیها گم شد..
وام بانکیمان درست نمیشود. سیل تلفن طلبکاران که با تغییر مدیریت انگار مویشان را آتشزدهاند، سرازیر شده .. تولید بالا نمیرود. و از آن طرف نرخ جهانی فلزات غیرآهنی مثل موشک درحال سقوط است.
و من ..
گیر کردهام بین مندرجات فوق و پرسنلی فاقد روحیه و هیجان و احساس تعهد ..
زیاد کار دارم.
قبل از همهکار فهرست طلبکاران را ردیف کردم. بعد برنامه فروش تا پایان ماه را نوشتم و سعی کردم برای پرداخت بخشي از بدهیها تا آخر ماه وضعیتمان کاملا روشن باشد.
مواد اولیه را خریدم.
حالا باید بروم سراغ بچهها.
و باید فکر کنم که چطور از این بیانگیزگی نجاتشان بدهم. بیانگیزه، بیمسئولیت و کاملا دولتی.
از بس پدرژپتو سیستم بهره وری را گذاشت و عمل نکرد، این کار هم جواب نمیدهد.
شاید پرداخت تشویقهای موضعی کمی تکانشان بدهد.
دیروز کارخانه بودم و لابلای کثافت و شلختگی و یخ های گلآلود گم شدم!
هفتهدیگر باز میروم. و به سرپرستان گفتهام که یک لیست از شرح وظایف خودشان و شرح وظیفهای که فکر میکنند مال دیگران است، تهیه کنند. بعد میخواهم لیستها را در یک جلسه همگانی هماهنگ کنم و بهعنوان مصوبه خودشان بدهم دستشان.
یکی از مشکلات این است که هیچ کس چیزی بهگردن نمیگیرد. زمان بندی ندارند. بودجه بندی ندارند. گرچه باید همه این افعال را به نداریم تغییر بدهم!
بهنظرم اول باید مرتب بشویم.تا بعد کم و کسری مشخص شود.
Posted by froogh at 6:12 PM | Comments (10)
January 17, 2008
روزهاي چهل و هشت ساعته
بعد از یک هفته کار شدید، امروز نسبتا زود بهخانه برگشتم.. دوش گرفتم و نماز خواندم و رفتم بهسمت خواب .. حتی نای کتاب خواندن هم نداشتم..
با شنیدن صدای فریاد پریدم.. فکر کردم لابد خیلی خوابیده ام. صدا توی ساختمان پیچیدهبود.. و من فقط ده دقیقه خواب بودم..
طبق معمول خانه همسایه دعوا بود..
جالب است که موش توی کاسه آدم وسواسی میافتد.. من که با شنیدن صدای دعوای دو نفر، مسیرم را کج میکنم، حالا بهطور شبانه روزی کنسرت فریاد گوش میکنم..
....
پست جدید را تحویل گرفتم. مرتب به خودم انرژی مثبت میدهم که خوش شانسم و در کنار زحمتکشی، حتما نرخ جهانی فلزات غیرآهنی بالا خواهدرفت و من میشوم آقای احمدی نژاد خوشبخت!
به وفور کار داریم. مدت ایران بودن آقای ووپی و مدیرعامل مهربان محدود است و هردو به طور فشرده درحال کمکهای فوریاند.
در وقتهای پرت هم یا مهمان دعوت میکنند یا دستم را میگیرند و مثل عروس نو باخودشان برای معارفه میبرند تا در سایه حمایتشان پذیرفته شوم.
بااینکه کم سابقه نیستم اما تنها مدیر زن این صنعتم. صنعتی کاملا مردانه که در انحصار ملیت ترک مملکت است.( گرچه تکنولوژیاش پانزدهسال قبل توسط مدیرعامل مهربان وارد ایران شد و اولین کارخانهاش راه افتاد.)
هم برایم غرور دارد و هم میترسم. کارخانه سیصد و شصت و پنج روزه مشکلات و مسائل خاصی دارد که در کارخانههای یک شیفت و دو شیفت دیدهنمیشود. باید مدام آن کال بود و پيشبيني همه چيز را براي ايام تعطيل و شب و وقت و بي وقت كرد.
اتفاقا من درست در بدترین فصل سال کار را گرفته ام. امروز از شدت برودت هوا، بویلرهای کارخانه خاموش شده بود و اگر راه نمیافتاد، لولهکشیها و مخازن و استخرها براثر یخزدگی بهطرز وحشتناکی آسیب میدید. بگذریم از حمل و نقل که بهخاطر برف و بدبودن اوضاع جاده ها مختل شده و مواد اولیه را با فشار و انرژی شدید طی این دو روز تامین کردیم.
در دوره مدیریت پدرژپتو ، من عضو هیئت مدیره بودم و دائم نقدش میکردم. از ابتدای سال هم تقریبا قضیه را ول کردم و به مدیرعامل مهربان گفتم همهچیز بی فایده است..
حالا که خودم در سمت او هستم، اگر نتوانم موفق بشوم، افتضاح میشود! گرچه آقای ووپی میگوید که اوضاع آنقدر بد است که تو حتما از این بدترش نمی توانی بکنی!
Posted by froogh at 8:32 PM | Comments (15)
December 21, 2007
خلاء
فردا کار و زندگی به روال همیشه برمیگردد. مدیرعامل مهربان بعد از یک سال بلاخره برگشت. و من پست جدید را بهزودی تحویل خواهمگرفت.
روزهای آتی دربارهاش مينويسم..
شدت بالای کار ، کمی میترساندم.
مثل همه چیزهای ترسناک زندگی، فعلا قصد ندارم بهش فکر کنم. بماند برای زمانی که درگیرش میشوم.
درحال حاضر خوبم و خسته.
برادرم رفت.
...
توی ذهنم ملغمهای از افکار برپاشده. گاهی مثل یک بچه گربه میان کلافهای رنگی دست و پا میزنم. لذت ... و ناآگاهی ... و یکجور عدم تعلق بههیچ ...
Posted by froogh at 10:05 PM | Comments (0)
December 3, 2007
پایان قصه بلبل
خوب خوشحالم که خیلی گرفتارم و غرزدن یادم رفته !!
هفته دیگر یک سفر ده روزه با برادرم میرویم. هزینه سفر او کادوی شرکتیست که در آن کار میکند و بنده را با جیب خودم بهاصرار میبرد که تنها نباشد. اگر بهسلامتی رفتیم و برگشتیم دربارهاش مینویسم.
...
دیشب یک پست اساسی درباره بلبل و دلیل عدم موفقیتش بهزعم خودم، نوشتهبودم. اما نه حوصله ادیت داشتم و نه چیز بهدردبخوری از آب درآمد. بااینکه اصلا قصد توجیه خودم را نداشتم، قیافهاش شبیه ندامتنامه شدهبود.
فقط مهمترین نکاتی که بهنظرم در مورد بلبل و عدم موفقیتش خوب است بنویسم، اینجا میآورم:
۱- فرافکنی مشکلات.
بلبل مسئولیت اشتباه خود را بهعهده نمیگرفت. همیشه کسی یا چیزی را بهعنوان مقصر معرفی میکرد.
۲- بینظمی.
از نظر من و طبق تجربه شخصیام، بر عهدهگرفتن مسئولیت اشتباهات در هر قسمتی از زندگی باعث جلورفتن فرد میشود.
آدمهایی که همیشه درحال توجیهند، فقط وقت تلف میکنند و درحقیقت یکسری اصوات را تحویل جامعه میدهند. اصواتی پراکنده در هوا بدون هیچ اثر خاص.
مسئولیتپذیری عامل مهمی برای رشد فرد است. و بهواسطه اینرشد، خودبهخود اشتباهات کمتر و کمتر خواهند شد.
درباره آدم بینظم هم که نیازی بهتوضیح نیست. بدترین حالت در این مورد مواجه شدن کارفرمای منظم با کارمند نامنظم و یا برعکس است. هردو مایه خوردکردن اعصاب هم میشوند. بینظمی برای من درست مثل یک معصیت است. نداشتن یادداشتهای مرتب، عدم برنامهریزی زمانی، دیر آمدن و غیبتهای تکراری، مرا بیش از خود کارمند، گیج میکند و همیشه دربرابر آدمهای نامنظم احساس بلاتکلیفی دارم.
Posted by froogh at 3:13 PM | Comments (11)
December 1, 2007
اول خودم دوم تو
امروز با بلبل حرف زدم و گفتم که قراردادش را تمدید نمیکنم. انتظارش را داشت.
طبق معمول مرا بدهکار کرد. گفت که همیشه بهش گفتهام فوقلیسانس دارد تا توی سرش بزنم. گفتم که این یک امتیاز برای او بوده که استخدامش کردهایم و این را بهش یادآوری کردهام تا بداند از او توقع بالاتر از لیسانس را دارم..
خلاصه دستآخر با رنجش ازش جدا شدم.
با دلخوری بهش گفتم : ببین .. حرفم را بهعنوان دو خط که در روزنامه میخوانی، گوش کن، نه به عنوان رییس و مرئوس.. اگر لبههای تیزت را خودت سوهان نکشی، جامعه سوهانت میزند..این غرور زیادی که داری و این لجاجتت در جاهای دیگر زندگی کار دستت خواهد داد..امروز کسی مثل من روبرویت نشسته که هربار هرچه دلت خواسته بهش گفته ای..بدون هیچ ملاحضهای..زمانی کسی روبرویت مینشیند با صدای بلندتر و لحن تندتر از خودت . احترامی که زمان حرف زدن برای دیگری قائل شوی، نشانه احترامیست که برای خودت قائلی.گفت : بگذارید بهحساب عصبانیت من که وقتی عصبانی میشوم زبانم تند میشود. گفتم: اتفاقا آدمها زمان عصبانیت خود واقعیشان را بروز میدهند. ما یک سال و نیم باهم کار کردیم .فارغ از اینکه کارمند من بودی، باید حرمت دو چیز را نگاه میداشتی.. سن من و این یکسال و نیمی که گذشت. و بعد اتاق را ترک کردم.
فکر کردم باز وارد بازی شدم. من که میدانستم نباید فرصت متهمکردن بهاو بدهم، این فرصت را در اختیارش گذاشتم و ..
و فکر کردم یکچیزی در کار من اشتباه است. رفتار کاری با رفتاری که در بقیه زندگی با سایرین داری،باید فرق کند. من باید بهعنوان یک مدیر او را در حد کارمند نگهمیداشتم. باید طوری بارش میآوردم که تفاوت جایگاه را بداند و اگر روزی محبتی کردم، خوشحال شود.
اما رفتار من بدون توجه بهشخصیت او ، در عین آگاهی از کاراکتری که داشت، رفتار یک دوست بود. جوری که دلم میخواهد باخودم رفتار شود.. دوست دارم در تمام روابط زندگی، قبل از داشتن هرجایگاهی، چه همکار، چه ارباب رجوع، چه مدیر و چه همسر، یک دوست باشم.
این درست نیست.
چون بسیاری از اوقات بهم ثابتشده که اول باید جایگاه دوم را ساخت و بعد پلهای بهنام دوستی در آن بنا کرد.
باید حواسم باشد که بسیاری از خانهها فقط یک طبقه دارند.
Posted by froogh at 8:58 PM | Comments (18)
November 30, 2007
در خدمتیم :)
ماموریت بودم. کیش نمایشگاه داشتیم. برخلاف نمایشگاه اراک، کار برگزارکنندگان اینجا عالی بود.
درست تا قبل از رفتن فکر می کردم کاش با اینهمه کار شرکت نمیکردیم.و فکر میکردم اصلا بازدیدکنندهای نداشتهباشیم. درعوض برعکس تصورم، چیزی در مایههای نمایشگاه تهران ، بازدیدکننده داشتیم و همه مهم و کارساز. من یکروز زودتر برگشتم و همکارم ماند. بهتر بود تا روز آخر میماندم.
هوا عالی بود. کلا کیش برای ریلکسیشن جای خوبیست. اگر اهل بازار نباشی. روز آخر حالم از قیافه هرچه مغازه بود، بد میشد.
این پارک پرندگان و دلفینها هم جای جالبیست. در مقایسه با باغ پرندگان اصفهان، چیزی نیست اما با توجه بهشرایط کیش، زحمت زیادی کشیده شده.
بقیه چیزها خوب است.
از فردا باید بدویم. :)
ممنون برای کامنتهایی که گذاشتید. یادتان باشد وقتی از یک وبلاگنویس خبری نیست، سرش جای خوبی گرمشده. لااقل درباره من این قضیه صادق است.
بازهم از لطف همهتان متشکرم.
Posted by froogh at 5:39 PM | Comments (11)
November 10, 2007
نمی شه دخترم رو عروس نکنم؟
دیشب بهشدت عصبی و ناراحت بودم. از دست مسئولین نمایشگاه و از دست خودم که چرا آنقدر عصبانی شدم. من که عادت دارم تمام طول راه سفر را میخوابم، نهتنها بین راه بیدار بودم بلکه شب را هم بهسختی خوابیدم.هرقدر بهخودم فرمان دادم که دست از سرزنشکردن خودم بردارم، نشد. تا حدی که همه قابلیتها را زیر سوال بردم و دست آخر گفتم هیچوقت مدیر خوبی نخواهمشد.
خوب البته این پروسه رفتاری من است. قبلا که گفتهبودم. تحمل، انفجار، سرزنش کردن خود و بعد وارد فاز منطقی شدن.
امروز که با آرامش فکر کردم، متوجه شدم عصبانیتم درست بوده. قرارداد نمایشگاه را یکبار دیگر خواندم و دیدم هیچ جا اثری از این نیست که وظیفه داریم تا روز آخر حضور داشتهباشیم.بعد که با پرسنلمان که هنوز بهزور در نمایشگاه هستند، صحبت کردم، گفتند مشابه دعوای دیشب ما بازهم درمورد چند غرفهدار دیگر تکرار شده و مسئولین بهآنها هم اجازه تخلیه ندادهاند. فردا مراسم اختتامیه با حضور استاندار است و رفتن ما باعث شرمساری برگزارکنندگان خواهدشد.
این تجربه باعث شد که برای نمایشگاه کیش،حواسم را جمع کنم. در قرارداد مکتوبی که برای حضور در آن فکس کردهاند اثری از خط و نشانکشیدن نیست. فقط قربانصدقهمان رفتهاند که پول را بهچه حسابی واریز کنیم و مهلت پرداخت تا کی است و تنها درخواستشان رعایت شئونات اسلامیست اما در سایت نمایشگاه تا شده شرط و شروط گذاشتهاند. بازهم دستشان درد نکند که یکجایی حرفشان را نوشته اند. حالا حداقل برای گرفتن هتل و برنامهریزی میتوانم هماهنگ کنم.
دیروز نوشته بودم که بازدید کننده نداشتیم و بعد نوشتم که با روستاییان زیادی برخورد کردم. باید توضیح بدهم .
نمایشگاه حداکثر روزانه ده بازدیدکننده داشت. از این تعداد شاید سه نفر روستایی بودند. دو نفر مغازهدار و یکنفر مربوط بهارگانهای وابسته. بقیه هم خانوادههایی که بههوای خرید میآمدند و چون فروش درکار نبود، برمیگشتند.
برای من که تا بهحال درمورد کار با مصرف کننده اصلی-روستاییان-برخورد نداشتم، دیدن آنها جالب بود. بدون واسطه نیاز و نظرشان را میشنیدم و استفاده میکردم. اما بهنظرم برای هشتساعت، ده نفر بازدیدکننده ، کم است. این نهفقط نظر من که نظر افراد دیگری که سابقه حضور در نمایشگاههای استانی را داشتند، بود.
خلاصه گذشت. تجاربی کسب کردم. خسته هم شدم. جوش بیخود و بیجهت هم زیاد زدم. اما تازه آنجا بود که فهمیدم شرکتم را بسیار زیاد دوست دارم. من از بدو شروع بهتولید اینشرکت همراهش بودهام و حالا سپردنش بهدست دیگران عین عروسکردن دخترم میماند. بیخود نیست که میگویند شاخگاوی بدتر از داماد نیست !!
Posted by froogh at 7:02 PM | Comments (6)
November 9, 2007
پول و دیگر هیچ
همین حالا از ماموریت سهروزه برگشتم. نمایشگاه تا اینجا گذشت. تقریبا بازدیدکننده ای نداشت. شرکتی که کار برگزاری را بهعهده گرفتهبود بسیار ضعیف عملکرد و همین شب برگشتن دعوایمان شد و خستگی روی تنم ماند.
میخواستیم فردا غرفه را خالی کنیم ولی اجازه تخلیه تا یکشنبه که روز آخر است نمیدهند.و سر همین دعوا کردیم. ماندمان بهخاطر هیچ هزینه زیادی دارد. من آمدم و فردا و پسفردا کس دیگری جایم میماند.
چقدر از نمایشگاه برگزارکردن میترسیدم. فقط تجربهای شد که بفهمم ترسم بسیار بیخودی بود.
بعد از این باید حواسم را جمع کنم. بیخود نیست که ما جهانسومیم. هیچ مسئولیتی نداریم. نه درقبال پول مردم و نه در قبال زمان. همینکه پول را بگیریم، کافیست تا مشتری را بهحال خودش رها کنیم. تعداد شرکتهای موفق ایرانی بسیار کمند. آدمهایی که متعهد عمل کنند. کیفیت را تا آخر حفظ کنند و خدمات بعد از فروش را مثل آدم ارائه بدهند.
البته مردم هم عاقلند. کیفیت خیلی زود جای خود را باز میکند. بسیاری از مردم ما به جنس خارجی علاقه دارند نه برای اسم خارجی، برای اینکه میدانند با کیفیت ثابتی روبرو میشوند. بگذریم از چین که دست ما را از پشت بسته.
در این نمایشگاه با روستاییان زیادی برخورد کردم. درواقع گیرنده نهایی محصول ما روستاییان هستند. و برخلاف تصور عموم، بیاستثنا میگفتند که دیگر فهمیدهاند کیفیت قیمت را تعیین میکند. حاضرند محصولات اروپایی را با پنجبرابر قیمت ایرانی بخرند ولی مطمئن باشند که خسارتی نمیخورند. البته یکچیز را هنوز نمیدانند. ما ایرانیان کارکشته در تقلب ، بستههای اروپایی را باز میکنیم، نصفش را با جنس بیکیفیت پر میکنیم و کاملا با سلیقه همان اروپایی بیچاره بستهبندی مجدد میکنیم.
همهچیزمان بههم میآید.
...
راستی :
1- بابت دیر پابلیش شدن کامنتها ببخشید که نبودم. و ببخشید که خیلی خسته ام و نمی توانم جواب بدهم. اما یک چیز جالب است که عقیده غالب بر این است که زمان زخم را کهنه می کند و الزاما شفابخش نیست. داشتم به داروی زمان امیدوار می شدم.
2- کسی می داند از این شرکتهای مجری برگزاری نمایشگاه ها باید به چه ارگانی شکایت کرد؟ رییس شان کیست؟
Posted by froogh at 9:45 PM | Comments (6)
October 30, 2007
برو کار می کن مگو چیست کار
آنقدر کار و پروژه توی ذهنم وول میزند که نماز کار میخوانم، خواب پروژه میبینم و همه لحظاتم با متن بروشور و پوستر نمایشگاه و قرارداد فروش و خرید پرشده.
وقت برای اینجا بودن ندارم. حالا می فهمم که یکی از دلایل زیادهنویسی من بیکاری هم هست.
ورزش را فعلا کنار گذاشتهام. مچ دستم را هالترهای سنگین از کار انداخته و فکر کنم بهتر است همان یوگا را بروم که دو ساعت در هفته ریلکسیشن اجباری دارد.
کارمان زیاد است.. باید برنامهریزی دقیق داشتهباشیم وگرنه بعضی چیزها از قلم میافتد و یا خیلی از کارهای قابل واگذاری را خودم انجام خواهمداد درحالیکه از مهمترها یادم میرود.
همین حالا باید یک برنامه کلان و یک برنامه خرد بنویسم. برنامه کلان را برای مشخص کردن فعالیتهای شرکت تا پایان سال لازم دارم و برنامه خرد ، شرح امور، زمانبندی آنها، مشخص کردن مسئول هر کار و تعیین هزینه خواهد بود. البته دومی را درآغاز هر پروژه تهیه کردهام و فقط باید آپ دیت شود.
شبها طبق روال همیشه رمان میخوانم اما گاهی نیم ساعت میگذرد و متوجه میشوم اصلا خطوط را ندیدهام و فقط ورق زدهام.. در عوض دفترچه یادداشت کوچکم را برمیدارم و چیزهایی که ناگهان در مورد شرکت یادم میآید یادداشت میکنم.
من که صبحها زودتر از هفت نمیتوانستم بیدارشوم و هشت ساعت خواب جزو اصول زیستمحیطیام بود، حالا هفت ساعت میخوابم و صبح ساعت شش بیدار میشوم. خوب .. توفیقی هم شده که برای اولینبار در عمرم نماز صبح را بخوانم. :)
هفته دیگر اولین نمایشگاه عمرم را برگذار خواهیمکرد و نیمهآذر یک نمایشگاه بینالمللی داریم که بهشدت برایش دلشوره دارم.
مدیرعامل مهربان و آقای ووپی در کمال آسودگی در فرنگستان کافیشاپ میروند و با تلفن ارشادم میکنند. ولی شنیدن کیبود مانند دیدن ؟؟!!
آقای ووپی !! حواستان هست که ؟!
درضمن .. از مضرات دولت گرامی بسیار گفتیم و گفتید.. استثنائا یک حسنش را هم بگویم که اگر این دولت نبود و با تصمیمگیری قبل از موعد و غافلگیرانهاش، قراردادهای دولتی ما را با آن بازار فروش مطمئن کنسل نمیکرد، حالا حالاها مغزمان بهفکر اختراع و ابتکار نمیافتاد !
Posted by froogh at 9:48 PM | Comments (10)
October 27, 2007
زندگی و زمانه تکاورها
حامد قدوسی قسمتهای دو و سه زندگی و زمانه تکاورها را نوشته و وعده داده که قسمت چهارم را نیز به زودی پابلیش خواهد کرد. ضمن اینکه از او برای این زحمتش تشکر میکنم و واقعا خوشحالم که آدمهایی مثل حامد دانسته های خود را اینطور بیواسطه و بیدریغ در اختیار علاقهمندان قرار میدهند، لینک این دو قسمت را برای کسانی که احیانا تا بهحال در وبلاگ خود او مطالب را پیگیری نکرده اند،می گذارم.
زندگی و زمانه تکاورها - قسمت دوم
زندگی و زمانه تکاورها - قسمت سوم
پی نوشت:
زندگی و زمانه تکاورها - قسمت آخر
Posted by froogh at 11:17 PM | Comments (7)