October 3, 2008
اوضاع كشتي نوح در دومين سالي كه بيعشق ميگذرد.
یک کتاب جالب میخوانم. زندگی در پیش رو نوشته رومن گاری. خداحافظ گاری کوپر هم از او بود؟ اصلا دوستش نداشتم. با اینکه دوبار خواندم چون فکر کردم دلیل اینهمه محبوبیتش بین مردم باید یکچیزی باشد. اما برای من جالب نبود و اتفاقا اینیکی خیلی جالب است.
از آن لیست بلندبالایی که از روی گوگل ریدز دوستانم درستکردم و خریدم، راضیام. کتاب کجا ممکن است پیدایش کنم؟ نوشته هاروکی موراکامی( نویسنده کافکا در کرانه ) هم عالی بود.
فکر میکنم بهاینهمه باید و نبایدی که برای انتخاب در زندگی دارم. حتی برای کتاب. آقای کتابفروش آرین میگوید اینقدر دسته بندی نکن، وقتی بهش میگویم از فلان مترجم نخواهمخواند...
در کل حق بااوست. زندگی من یک دایره بسته است. دایرهای که در فضای محدودش حس خوبی پیدا میکنم. کتابهایم را از روی نویسندهشان و مترجمشان و چاپ چندمشان و انتشاراتشان انتخاب میکنم. کم پیش میآید ریسک کنم و از یک مترجم ناشناس یا انتشارات متفرقه چیزی بخوانم. مگر کسی که قبولش داشته باشم بهم توصیه کردهباشد. بههمین ترتیب آدمهای زندگی را هم انتخاب میکنم . و موسیقی را. و رستوران را. و کفش را.
بعد وقتی کسی یا چیزی از این مجموعه را ازدست میدهم بهشدت دچار خلاء در آن قسمت از زندگی میشوم. مثل وقتی که خیاطم ناغافل سکته کرد و مرد .
امسال سومین سالیست که خیاط ندارم.
در اصل باید از هرچیزی سهچهار فقره در این دایره محدود پیشبینی کرد برای روز مبادا. دو خیاط. چهار مترجم. هفت نویسنده. سه عشق. دو رستوران. و دو کفاشی.
حیف که اصل وجود بعضی چیزها را در این دایره، منحصربهفرد بودنشان میسازد.
Posted by froogh at 11:25 PM | Comments (16)
September 29, 2008
تو کجایی تا شوم من چاکرت ، چارقت دوزم کنم شانه سرت؟
چقدر بیصداست همه چیز.. سکوت همهجا را آغشته کرده است..برای ایرج نوشتم که جعبه مدادرنگیام را گم کردهام.. این بهترین بهانه است برای این روزهای بیرنگ و ماتی که دارم..
کار میکنم.. مثل ماشین.. بههیچوجه دلم نمیخواهد مرخصی باشم .. وقتی توی خانهام کار با هیبتش خودش را نمایان میکند.. توی شرکت نه.. منم که بهآن محاط میشوم.. کارمان چیزی درمایه افتضاح است.. این قانون جدید مالیات هم که عین بلای آسمانی نازل شد.. هر روز بدتر از دیروز ..از برکتش خرید و فروش مختل شده .. کسی حاضر نمی شود سهدرصد بهای اضافی را بپردازد..
دیگر فکرش را نمیکنم.. تا وقتی توی شرکتم همراه با موجهای سهمگینی که سرمان خراب میشود بالا و پایین میشوم .. بعد میروم باشگاه.. سهساعت ورزش کشنده مجالی برای فکر کردن بهچیزی جز عضلاتی که زیر بار منقبض میشوند، نمیگذارد..
خانه که میرسم کمی موسیقی و بعد شروع مراسم کتابخوانی .. طوری میخوانم انگار قرار است در کنکور کتابخوانی شرکت کنم..
بین رمانهایی که میخوانم یک کتاب جا دادهام.. سیر حکمت در اروپا .. خیلی سال قبل یکبار تا یکجایی از فلسفه دکارتش را خواندم اما زمان خواندنش نبود.. فکرم هنوز آمادگی نداشت که فلسفه بخوانم.. این روزها که در میان همه روزمرگیهایم، بیشتر زمانم را به خدای گمکردهام فکر میکنم، بهسرم زد دوباره بخوانمش.. شاید فلاسفه بهمن بگویند خدایم کجاست..
خدایم هرجا که رفتهباشد جعبه مدادرنگی زندگیام همانجا با اوست..
سخت نیازمندم.. به او و به رنگهای درخشنده شادیآفرین .. میترسم نکند حقیقتا خدا را کشته باشم؟ آن مدادهای نازنینم .. ؟
نمیدانم بیخدا و بیرنگ چطور باید زندگی کرد .. تجربهای بیبدیل و وهمآور برای منی که همیشه با لبخندش دچار رنگینکمان میشدم.
Posted by froogh at 11:27 PM | Comments (16)
September 25, 2008
كاش بگذرند..
امروز که باد پاییز پیچیده بود توی اتاق، با آن سایه روشن زودرس غروب ، باخودم فکر میکردم امکان ندارد تا آخر عمر، این سایه روشن و این باد بییاد آن پاییز پرخاطره بگذرند...
Posted by froogh at 9:45 PM | Comments (11)
September 16, 2008
بیگ بنگ
اتفاقات ناخوشایندی دارد میافتد. من درحال تجربه حسهایی از زندگیام که تقریبا در عمرم بینظیر بودهاند.
میترسم از این حسها بنویسم. ازاینکه آدم را قضاوت کنید و بهاو برچسب متکبر و وحشی بزنید.
یکوقتی اما احتمالا مینویسم. وقتی که حسهایم همهچیز را دربربگیرد. و بیتفاوتی در همه من جاری شود.
درست متوجه نیستم چه اتفاق عمدهای باعث شد که به این مجموعه ناخوشایند دسترسی پیدا کنم و این حسهای بینظیر را که عین خود پلیدیاند، از کجای نهادم تراوش میکند..تا بهحال کجا بوده اند؟
شاید ناامیدی باعث همه اینها شدهاست.. و رسیدن به این که نقطهای که امروز رویش ایستادهام آخر جهان است. آخر جهان برای من.
Posted by froogh at 12:36 PM
September 9, 2008
پوچی...
هیچ خبر خوشی در راه نبود. دلم و ته دلم هردو اشتباه کرده بودند.. شاید زیادی سادهاند .. شاید هم تقصیر من بود.. بهزور تخیل ،خبر خوب ، آدم خوب یا اتفاق خوب وارد زندگی نمیشود ..
خدا را هم هنوز دارم. در حال حاضر تنهاتر و ناامیدتر از اینم که بخواهم بگذارم برود. گرچه دیگر هیچ امیدی به توانمندیاش ندارم... بهیک جور پوچی بد رسیدهام. به اینکه باورت شود هیچکسی نیست و قرار نیست باشد.
به حس بد بچه یتیمی که یک عمر فکر میکرد پدرش قرار است روزی بیاید.
Posted by froogh at 1:21 PM
September 6, 2008
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ؟
خدایت را از دست میدهی ...
چه باقی میماند؟
Posted by froogh at 10:01 PM | Comments (15)
September 4, 2008
ما
تهدلم به من خبر میدهد .. که در انتظار یک اتفاق باشم.. از این خبر فقط همینقدر بهمن گفتهاست .. و آن ته ته دلم یواشکی نجوا میکند قرار است این اتفاق خوشایند باشد..
من و ته دلم و ته ته دلم نشستهایم ...
یک پرده لبخند صورتی ملایم روی لبشان میبینم ... نگاهشان میکنم ... اعتماد بهنفس زیادی دارند ...
آن صورتی ملایم و این اعتماد به نفس مرا منتظرتر میکند ...
Posted by froogh at 11:06 AM | Comments (13)
September 2, 2008
دلم گرفته است.
دو روز است که بیوقفه سردرد دارم. احساس میکنم چشم راستم بهجایی وسط پیشانیام نقل مکان کردهاست.. تمام تابستان را سردرد بودم ... آنقدر که کمکم میتوانم روزهای بیدرد را بهیاد بیاورم.. میگرن هم ندارم ... سینوسهای صورتم سالمند..
احتمالا برمیگردد بهجایی در میان قلب.. آنجایی که سینوسهای روح خانه دارند.. همانجا که شبها بهم میگوید یادت باشد اینهفته سری بهدکتر بیرشک بزنی.. و صبحها بهخودم میگویم لازم نیست .. تو میتوانی بهزندگی طور دیگری نگاه کنی.. بلند شو.. آهی میکشم و دور و برم را نگاه میکنم.. و فکر میکنم گاهی .. شاید هم همیشه .. باید وا داد.. وقتی به گرد زندگی نمیرسی.. وقتی دنیا خارج از تو میچرخد و برای نوع چرخیدنش هیچ اجازه و اظهار نظری از تو لازم ندارد.. باید وا داد..
سرم ...خیلی درد میکند...
Posted by froogh at 10:45 AM | Comments (11)
August 9, 2008
براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بيپايان
زندگي كاملا بياتفاق ميگذرد مثل يك خاكستري ممتد بيصدا و من محو. در ميان اينهمه خاكستري، ديدن و ديدهشدن ساده نيست.. و من ...خودم را نميبينم.
فراني و زويي ديشب تمام شد. خوب .. عالي بود.. مثل بار قبل.. امشب بالابلندتر از هر بلندبالايي را بازخواني ميكنم.. بين كتابهاي سلينجر اينيكي محبوبترين من است.
كار هم ميگذرد. ميخواهيم كارخانه را براي اول شهريور باز كنيم. مديرمالي بهشدت مخالف است. عقيده دارد هيچ كار مثبتي نكردهايم و هيچ بركتي هم از آسمان نازل نشده تا دليلي براي كار مجدد باشد. ظاهر حرفهايش درست است. اما تعطيلي و كار نكردن دردآور است. البته كارهايي كردهايم. يك مشت تحقيقات براي عوض كردن خوراك ورودي. اما اين نتهاي خارج بيش از آنكه گوشآزار باشند، بهطرز وحشتناكي نااميدكنندهاند. مثل اينكه بداني تنها راهت آويزان شدن بهاين طناب است و مدام كسي فرياد بزند نكن.. طناب هم كوتاه است ،هم پوسيده است و هم دستان تو ناتوانتر از آنكه نگهت دارند..
باز شبها خوابهاي نامرتب و ژوليده ميبينم. اين رنگ خاكستري دور و برم زيادتر از آناست كه با قلمموهاي باريك رنگي من، اتفاقي برايش بيافتد..
امروز آقاي ووپي يك كامنت خوب داد. درباره كار. اما تهدلم خاليست.
موسيقي تمرين ميكنم. تصميم دارم دوباره همان برنامه هفته اي يك بار را حداقل بهمدت سه ماه تكرار كنم. شايد اين بار اگر ديدم كه واقعا قرار نيست چيزي از من ساختهشود، رهايش كنم. مسلما معلمم بهترين معلم راك تهران است. گواهش شاگردان شاهكاريست كه كارشان را بهچشمم ديدهام.اشكال در من است. ديشب زويي يكجايي بهفراني ميگفت اگر كاري كه ميكني درست هماني باشد كه بايد بكني، و دليلي براي فرار از آن چه وظايف توست نباشد، ديگر وقتي براي سرگرمي پيدا نميكني. برخوردي كه من با موسيقي داشتم از همين دست بود. هزاركار براي سرگرمي پيدا ميكردم تا از تمرين شانه خالي كنم.اين بار مصرانه به موسيقي چسبيدهام. بهخاطر خودم.نه بهخاطر هيچكس ديگري يا هيچچيز ديگري. اين بار بايد بهسرانجامش برسانم وگرنه ديگر اعتمادم را بهتواناييام از دست ميدهم. مطمئنم كه فعلا هيچ ربطي به استعداد ندارد. فقط تمرين پيوسته ميخواهد.از طرفي اين يكي از چيزهاييست كه براي آن تنهايي بلاشك موعود، لازمش دارم. براي پركردن سكوت و خلوتم تا از ترس نمردن.
دلم چيزهاي زيادي ميخواهد. براي خودم. ميتوانم لااقل ازشان بنويسم. خيال كردن كه خرج ندارد. دارد؟دلم ميخواهد دوباره سراغ انگليسي بروم. و يك چيز ديگر هم ميخواهم. نميدانم چيست. يك چيزي مثل آشپزي حرفهاي يا خياطي يا كاردستي. اين را هم براي همان خالي نبودن عريضه تنهاييام ميخواهم. بايد درون زندگيام را بهدست خودم با چيزهايي پركنم كه ساخته و پرداخته خودم هستند. بهآدمها نميتوان متكي بود. اين را تجربه بهم ثابت كرد. البته اين را هم مطمئنم كه اگر درون پري داشته باشم، بينياز از حضور آدمها، خودشان جذب خواهندشد. چون خودم همين حس را نسبت به آدمهاي توپر دارم...
خسته نيستم. با اينكه زياد كار ميكنم و استرس از سرو كولم بالا ميرود. هنوز دلم عشق ميخواهد. اما نميدانم چرا اينمدت زياد بهش فكر نميكنم. بيشتر گذشته را مرور ميكنم. گذشتهاي كه با فراني و زويي آغاز شد و نميدانم كي تمام شد يا نشد. آيدا چند وقت پيش نوشته بود:
مرد قهرمان قصه وجود داره
یا بوده و رفته، حسرت بخورید
یا هست و میاد، منتظر باشید
درست گفته بود. وجود دارد. اما من نميدانم رفته يا نرفته. رابطه واقعي ما خيلي وقت پيش تمام شد.اما رابطه حقيقي را نميدانم. نميدانم چون حسرتي از تمامشدنش ندارم.. گاهي فكر ميكنم خواب ديدهام.. يك رويابيني كامل .. آن چه گذشت، شروعش، ادامهاش و تمامشدنش يك روياي كامل بود براي اينكه به حقيقت برسم. تازه علت دردي كه كشيدم را ميفهمم.. درد يك وسيله بود براي رسيدن بهچيزهايي كه لايق دانستنش بودم. انگار بايد خواب ميديدم. نوعي ديگر از زندهبودن را .. عاشق بودن واقعي را. من هيچ وقت در زندگي، هيچوقت، بهجز آنيكبار عاشق كسي نبودم. هيچوقت در هيچ رابطهاي، خودآگاهم از بين نرفت.. هميشه ميدانستم و ميدانم چه ميكنم.. اما آن يكبار همه كسي كه در من روزها و ماهها را ميگذراند يك روح بود.. يك جان خلص.. و من عين يك كالبد رويازده ناظر بودم ...و تمام دردي كه پس از آن كشيدم بهخاطر بيدارشدن از رويا بود.. كسي دستم را گرفت و برد و گفت زندگي، عشق، دوست داشتن و دوستداشته شدن يعني اين .. بدان و بهخاطر بسپار.
حالا كه فكرش را ميكنم يادم ميآيد در همان رويا بود كه بهمن گفتهشد براي آن تنهايي بلاشك موعود ،موسيقي تنها همراه وفادار من است ..
Posted by froogh at 10:21 PM | Comments (18)
July 6, 2008
من هيچ .. من نگاه
عجیب است .. هیچ روشی بلد نیستم تا تو را از زندگیام پاک کنم.. یا لااقل حضورت کمرنگ شود..خاطره ات کنم .. که نمیشوی.. عجیب است .. اولین اتفاق زندگیام هستی که هیچ لحظهای از تمام یک سال نبودنت نتوانستم بهت فکر نکنم.. این اغراق نیست.. من بیش از نود درصد زمان بیداریام را با تو بهسر میبرم.. انگار کنارم راه میروی .. توی خانه... توی اتاق .. روی مبل .. پشت کامپیوترم.. توی خیابان.. توی شرکت..
و حالا .. این روزها .. خوابهایم را گرفته ای..
توی خواب میخواهم با گوشه و کنایه بهت بگویم که .. به آدمهای مختلف خوابها پیغام میدهم که بهت برسانند ...
باورت میشود نمیدانم چه ؟
نمیدانم اگر همین حالا میدیدمت چه میگفتم.. یا ؟
تو از همان اتفاقات معدود عمرم بودی که نفهمیدمت .. که توی مشتم جا نشد.. که نتوانستم ..
دلم نمیخواهد بهاین فکر کنم که من برایت چه بودم؟ هیچوقت به این قسمت قضیه فکر نمیکنم.. دوست ندارم آن جواب سادهای که کنار صفحه ذهنم نوشته اند حقیقت داشتهباشد.. اصلا بهاین فکر نمیکنم.. باورت میشود؟ نه به اینکه زنی مثل دهها زن زندگیات بودم و نه بهاینکه برایت خاص بودم .. حتی به احساس امروزت فکر نمیکنم.. به اینهم فکر نمیکنم که راست میگفتی یا دروغ.. که جملاتت برای من و لحظاتت مثل همه جملهها و لحظات برای دیگر زنها بود یا نبود.. فکر نمیکنم که برای من بود فقط یا نبود.. و فکر نمیکنم ... بههیچ چیز از سوی تو ... ترس پنهانی وجودم وادارم میکند از این سوالات سخت بگذرم.. سوالاتی که جوابشان را شاید بدانم اما دوست ندارم که بدانم..
یادم میآید ..
برای همین بود که رفتم .. وقتی آنقدر تعداد سوالات سخت زیاد شد که نمیتوانستم نادیدهشان بگیرم..حتي وقتي ازت تقلب ميخواستم ، بهجوابهايت اعتماد نميكردم ...همین شد که برگه امتحان را سفید گذاشتم و از جلسه زدم بیرون .. و همین است که نمیتوانم فراموشت کنم.. این عشق نیست .. آن سوالات همیشه لاینحل مدام توی ذهنم میآیند و میروند.. و من با یادآوری تو و لحظههای با تو بودن، بهدنبال جواب میگردم .. جواب را میدانم.. اما دوستش ندارم.. توی خواب و بیداری بهدنبال نشانه هایی میگردم که جواب حک شده توی ذهن مرا رد کنند .. دلم میخواهد آن آدمهای توی خواب بهم بگویند .. بهمن ثابت کنند.. تو بهشان گفتهباشی بیآنکه بدانی بهمن خواهند گفت ..
و من باور کنم که عاشق بودی.
Posted by froogh at 8:11 PM | Comments (21)
June 27, 2008
ميخواهم خيال كنم.. كه در خيالت مانده ام.. .
این موسیقی وبلاگم قبل از هرچیزی دلم را میگیراند.. یک حال عجیبی دارد..که هم دوست دارم توی خلسهاش حل شوم و هم ازش فرار کنم..
امروز تولدم بود. سی و نه ساله شدم. روزهای تولدم، از ابتدای روز دلم گرفتهاست.. این عادت همه این سالهای گذشتهاست.. راستش فکر میکنم فراموش شده ام.. مهم نیستم.. این را خیلی صادقانه نوشتم.. شایدم هم پاکش کنم.. اما باشد و بماند.. حس این روز همین بود..
بعد کمکم اس ام اسها و تلفنها شروع میشوند و ایمیل بچهها ... و من به این ساعت از شب که میرسم یک لبخند جوالیا رابرتزی روی لبانم پهن شده..
خودخواهم که دلم میخواهد یادتان ماندهباشم..با آنکه خودم در نهایت بیحواسی تولدتان را فراموش میکنم..
خوب .. بهقول قاصدک دوستداشتن خوب است اما دوستداشته شدن بهتر است..
امروز عصر دو تا دوست نزدیکم دیدنم آمدند.. ش و ف.
ف برایم گل مریم هم آوردهبود.. عطر مریم تا آخر دنیا تو را یاد من میآورد..با همان بغض سنگین که در عین عشقی بینهایت، همیشه سد راه گلویم بود..
مریم بوی غلیظ عشق و درد و سرخوردگی و تنهایی را با هم دارد ...
بیتو هیچ وقت جرات نکردم برای خودم مریم بخرم..
امروز یادت بودم.. فکر میکردم اگر تا آن حد عشقت بودم که گفتهبودی، حتما یادت ماندهباشم ..
نمیدانم مانده بودم؟
یک اسام اس تبریک را با شمارهای عجیب ، گذاشتم بهحساب تو ..
دوست دارم بهحساب تو باشد..
امروز سنتوری را دیدم... دختر به پسر فریاد میزد عاشقتم... با همان تشدید ..
و امروز مرشد و مارگاریتا را هم تمام کردم.. بعد از یک سال ...
بیآنکه اشکم بریزد..
..
Posted by froogh at 9:37 PM | Comments (32)
June 21, 2008
زمستان است...
همهجای زندگیام پرشده از دستنوشتههایی که آدمبودن و آدمماندن را بهم یادآوری کنند..برای خودم کنار و گوشه صفحه دسکتاپم، تقویم کیفیام، دفترچه یادداشتهای مهمم و سررسید شرکت یادداشت میکنم بزرگ باش زن.. حقیر فکر نکن.. غیبت نکن.. اینهمه از اطراف و اطرافیان نرنج.. بهاصولت وفادار بمان...
سعی میکنم راهی را بروم که فکر میکنم و باور دارم درستترین راه است.. نسبت بهمردم مهربان باشم و وظایف آدمیتم را انجام بدهم..
عجیب است که هرچه بیشتر تلاش میکنم انگار بدتر از آنچه بودم میشوم.. خودم فکر میکنم بهترین کار را کرده ام.. اما مدام همه را میرنجانم.. نمیفهمم چرا.. شاید چون سنم بالا رفته و توقع اطرافیانم با آن رشد کرده.. یا نمیدانم .. شاید واقعا راه درست ایننیست که من میروم..
غمگین میشوم ... حس ناتوانی عمیقی دلم را پر میکند.. با اینکه میدانم افسرده نیستم، اما غمگینم..
آن حساب عاطفی سنگینی که رویش زحمت کشیده بودم، وقتی سراغش میروم، میبینم که موجودی بسیار ناچیزتری دارد از آنچه فکر میکردم میتواند دستگیر روزهای تنهاییام باشد.. و این عدم امنیت روحی، بسیار سنگینتر است از زمانی که بدانی پولی برای آینده نداری.. برای پولدرآوردن همیشه وقت هست.. ناامید نمیشوی که زمان گذشت و تو دستت خالیست.. اما حساب عاطفی را باید در زمان خودش پرکرد.. و من کمکم دارم ناامید میشوم ... که نتوانم .. نتوانستم.. نشد.. هرچه کردم .. هرچه کاشتم.. انگار در زمین بایر بود.. انگار بذرهایم گندیدهبود و من خوشخیال...
پناه میبرم بهکتاب هایم.. به سکوت.. به خودم که کسی را ندارد جز پدر و مادر و خواهر و برادر .. فکر میکنم همینها مانده اند.. فقط همینها ..
ترسیدهام..
سوز سردی تیره پشتم را میلرزاند..
Posted by froogh at 8:33 PM | Comments (26)
June 10, 2008
شاهزاده قصههاي كودكيام
هنوز هم يادت ميكنم.. گاهي كه تئاتر ميروم يا موسيقي گوش ميكنم يا حتي وقتي تكهاي نو براي خانه ميخرم..
...
ياد تو ؟
...
نميدانم.
من ياد كسي ميكنم كه شبي با يك جاروي سحرآميز از آسمان آمد...
بهاو عشق ورزيدم..
آنچنان كه نه بههيچكس ديگر در هيچ زماني از زندگيام..
ياد كسي كه نميشناختم..
و هرگز نميخواهم بدانم كه بود و از كجا آمد.
Posted by froogh at 10:36 PM | Comments (6)
June 7, 2008
ياد
-موسیقی پیشنهادی مریم یادم آورد که چقدر دلم برای شنیدن یک کنسرت کلاسیک تنگ شده ...
-یادم بماند که هی از خودم دورتر و دورتر میشوم ...
Posted by froogh at 1:44 PM | Comments (3)
May 16, 2008
زن زيادي
دو فیلم پشت سر هم دیدم. match point و زن دوم.
جالب بود. هر دو درباره یک موضوع واحد با دو تم متفاوت. و شاید نتیجه گیری یکسان.
موضوع هر دو درباره زنان دومی بود که وارد زندگی مردان متاهل میشوند.
در اولی که فیلم خارجی بود، زن دوم دوست دختر مرد متاهل بود. مردی که از دولتی سر زنش بههمه جا رسیدهبود ، عاشق زن دوم شده بود و از طرفی شرایط زندگیی که از بابت زن اول عایدش شده بود، کاملا متقاعدش کردتا به خانه و خانواده آنچنان پایبند بماند که بعد از باردار شدن زن دوم، او را بکشد.
در دومی که فیلم ایرانی بود، زن دوم زنی مطلقه بود که صیغه مرد زنداری شده بود . زن اول بدون طلاق ، کودک یک سالهاش را بهخارج برده بود و طی پنجسالی که گذشتهبود مرد با زن دوم آشنا شدهبود و عاشقانه با او زندگی میکرد. تا اینکه زن اول سرش بهسنگ خورد و برگشت و زن دوم با وجود باردار بودن مرد را رها کرد و رفت.
بهحواشی هیچکدام کاری ندارم. اصل قضیه همین بود.در اولی مرد خیانت میکرد. در دومی عاشق بود. در اولی مرد از ثروت و زندگی شاهانهاش نگذشت و در دومی مرد بهظاهر از فرزند و عرف جامعه نگذشت.در اولی زن دوم مرد. در دومی هم بهنوعی دیگر زن دوم له شد.
در هر دو برنده مرد بود و بازنده زن دوم. گرچه ظاهر دومی حکایت از این داشت که مرد بعد از گذشت دوازده سال کماکان زن دوم را عاشق بود و فراموشش نمیکرد.
برایم جالب بود که در هر دو جامعه زن دوم بازی را باخت..
پایان فیلم ایرانی کاملا غیرواقعی و استثنایی و پایان فیلم اول هم با غلظت و شدتی بیش از تصورات من ایرانی بود.
حقیقت در هر دو فیلم این بود که هیچکدام از مردان فیلم از زندگی اول خود نگذشتند و عشق در این میان یک توهم بود. که اگر حتی در دومی که ادعای عاشقی فضای فیلم را پر کردهبود، لااقل باید میگذشت.
این یک واقعیت است. زن دوم بازنده است.
یک بازی تلخ- یک بازی دردناک - یک بازی احمقانه - یک بازی در نهایت بیانصافی که یک طرف قدرت انتخاب دارد و طرف دیگر نه.. زن دوم باید واقعیت را بپذیرد و با علم باخت وارد بازی شود.زنانی که متاسفانه یا هیچوقت از این دست بازی را ندیدهاند و یا در کمال سادگی فکر میکنند که میتوانند استثنا بیافرینند، تنها دستاوردشان روحی رنجور برای تمام عمر است.. زخمی که هرگاه تازه شود نه تنها درد از دستدادن را زنده خواهدکرد بلکه در طولانیمدت که عقلشان بر احساسشان بچربد و بیطرف به قضیه نگاه کنند، درد عمیقتری از بابت حماقت خود و بازیچه هوس مرد بودن را نیز خواهند چشید.. و این دومی هیچگاه التیام نخواهد یافت.
Posted by froogh at 9:28 PM | Comments (12)
February 28, 2008
:(
مرا نميبيني..
Posted by froogh at 9:44 PM
February 27, 2008
من 1
زندگی ام سرشار از نیمه کاره هاست.
Posted by froogh at 7:04 PM
February 12, 2008
مرا عاشقی کن ...

Posted by froogh at 10:18 AM
February 9, 2008
ملولم ...
...از ديو و دد ملولم ...
Posted by froogh at 10:07 PM
خیلی دور
خیلی نزدیک ...
Posted by froogh at 8:22 AM
February 3, 2008
سنجاقک
اگر بلد بودم نقاشی بکشم ، یک دل میکشیدم با مشتی خاطرات که به آن کلیپس شدهباشد.
خاطراتی مثل خرید دمپایی لاانگشتی تجریشی ..
یا دو ساعت انتظار دم در بانک مسکن.
Posted by froogh at 9:48 AM
January 26, 2008
Wish .. Hold me closer .. and never let me go..
معلم موسيقي همين الان رفت..
Rain را كماكان تمرين ميكنيم..
و البته آهنگهاي قديم را.. مثل Five hundred Miles كه اولين آهنگم بود .. كلي خاطره را زنده ميكند و هنوز وقتي ميخوانمش انگار همان روزهاست ... همان شبها..
بيش از همه You mean everything to me را دوست دارم و شايد براي همين از همه بهتر ميخوانم و ميزنم..
امشب وقتي ميخواندم توي ذهنم تداعي ميشد كه كاش كسي بود .. كسي كه ميشد بهش گفت: So hold me Closer.. and never let me go ...
اما خوب ..
كسي نيست..
روزگار همين است..وقتي بلد نيستي بخواني ، يكي با همه عشق سرت داد ميزند: بخون دختر.. بخون.. آواز بخون.. ووقتي ميتواني، بايد فكر كني كه انگار ديوار روبرو عاشق توست تا حس خواندنت بيايد !
فقط بايد خنديد به اين زندگي كه ما را بههيچجايش حساب نميكند و هيچ كسب تكليفي براي زمان رويكرد اتفاقات احمقانهاش ندارد.
باز خوب است. اين تنهايي و آرامشش هزاربار بهتر است تا آنهمه تشويش و اضطراب و انتظار و تبديل ساعت و آپريل را با ارديبهشت جفت كردن و شمارش روزها و هفتهها و ماهها ..
اگر ميفهميدي كه من چه عذابي را از سرگذراندم ، هنگام طي طريق قلههاي رفيع و پرتشدن در درههاي عميق، امروز نميرنجيدي ..
عزيزجان .. قله اورست را هم يكبار فتح كردن، تمام عمر كفايت ميكند..
.............
اين هم موزيك :
You Mean everything to me..
Posted by froogh at 10:02 PM | Comments (7)
عجب!
فقط تو خواندي!
اي روزگار غريب!
Posted by froogh at 6:04 PM | Comments (1)
January 21, 2008
cut all.
از آن فصلهای کامپیوتری زندگیست.
پر شدت.
بیطعم. بیعطر.
بی همهچیز...
بيهمه چيز...
بيهمهچيز...
.
Posted by froogh at 7:50 PM | Comments (13)
January 13, 2008
پسا-افرا
اين خصوصيت ما ايرانيان است که همچنان خودمان با خودمان نقشه مي کشيم؛ خودمان با خودمان پيش مي رويم و پيش مي رويم تا آن بالا و وقتي جهان ما خراب شد و خلاف تصور ما درآمد، غيظ خود را سر آن کسي خراب مي کنيم که اصلاً از ماجرا خبر ندارد. دوچرخه ساز هم همين است. او جهاني را با خودش مي سازد و وقتي آنچه ساخته فرو مي ريزد، به آن آدم درنده يا انتقام جو تبديل مي شود که در نمايشنامه مي بينيم؛ کسي که معلوم نيست از چه انتقام مي گيرد. در واقع «تو» خودت اين را ساختي و خودت مسوول آن هستي ولي اين شروع مي کند از يک «تو»ي ديگري انتقام گرفتن که چرا آن طوري که او فکر مي کرده نبوده است.
لينك
فكر ميكردم فقط من با خودم نقشه ميكشم....
Posted by froogh at 10:29 PM | Comments (1)
January 1, 2008
...
این روزها باز زیاد فکر میکنم. احمقانه ست..
بسیار احمقانه که هی راهی را بروی و بیايستی و نگاه کنی و ببینی در آن انتها هیچ نيست.. جز هیچ..
و برگردی..
و زمان بگذرد..بهراه که فكر كني، خيال ميكني نه.. حتما چیزی هست.. چیزی برای من در آن آخر کنار گذاشتهاند.. و بروی تا سهمت را پیدا کنی..اینبار نزدیکتر، خیلی نزدیک تر که هستی میفهمی نه..باز هم فقط هیچ.
و من این حماقت را با نامهای مختلف مدام تکرار کردهام..در نهایت سرگشتگی ..
نمیدانم..
شاید از اینکه خودم را مطمئن کنم از اینکه همه همان هیچاست و من نگاه، غمگین میشوم..
غمگینتر از رسیدن بههیچ..
و باخودم میگویم رفتن بهتراست..و برای رفتن باید دلیل بسازم..
قصه را شروع میکنم.. بههیچ فکر میکنم.. که صاحب سهحرف است و پنج نقطه..پس لابد هیچ نیست..و راه میافتم..
...
این داستان بخشی از زندگی درونی من است..
واقعیت این است که هیچ همان هیچ است و من فقط نگاه..از هیچ نمیتوان سهمی داشت.. سهم من نبود لابد. یا شاید اگر بود پیش از من برش داشتند. و حالا من آویزانم فقط به آن سهحرف و آن پنج نقطه و سرگشتگی..
وقتی بهدنبال هیچ باشی، معلقی .. تکلیفت با خودت هم بلاتکلیف میشود..با زندگی .. با آن راههای نرفته دیگر که همیشه بهخاطر آن سه حرف و آن پنج نقطه کذایی، نرفتهای و نمیدانی .. شاید سهمت در آخر آن راههای نرفته باشد.
...
ميخواهم برگردم.
ميخواهم برگردم و با خودم خلوت كنم و تعاريفم را از زندگي بازخواني كنم.
زندگي وقتي زندگيست كه بهتو هويت بدهد.من در كنار هيچ بيهويتم.
در كنار هيچ؟
ميخواهم برگردم.
شايد وقتي ديگر .. راهي ديگر..سه حرف داشت و پنج نقطه كه هيچ نبود ..
Posted by froogh at 9:24 PM | Comments (21)
December 31, 2007
اين احمقانه نيست؟
آدمهایی که مرا بهخاطر خودم دوست میدارند بهتعداد انگشتان دودست نمیشوند. پنج نفرشان اعضای خانوادهام هستند. دو سهنفر بقیه.
من چطور؟
مطمئن نیستم از سر احساس قضاوت نکنم. اما بهنظرم اکثر کسانی را که دوست دارم، خاص وجود خودشان باشد. همیشه در آنها نقاطی کشف کردهام و به آن نقاط عشق ورزیدهام.
لابلای دوست داشتنم، آنها جذب شدهاند.. یا شاید از همان اول بهدلیلی دوستم داشتهاند.
اما این دلیل بهمن بر نمیگردد. یعنی خاص وجود من نیست. اگر دلیل را در وجود دیگری ببینند، سراغ دیگری میروند.همانطور که اگر من از قدرت دوستداشتنم کم کنم، رابطه پاره میشود.
بعد اینکه ..
یعنی من این قدر بیفروغم که حتی یک نقطه قابل کشفشدن خاص خودم ندارم؟
یا آدمهای روبرویم زیادی نورانیاند و نقاط من را نمیبینند؟
یا دنیای من شبیه دنیای کتاب کوری ساراماگوست؟
یا اصولا کشفکردن هنر است؟
یا چی؟
شاید آدمها آنقدر به خودشان فکر میکنند که یادشان میرود من هم آدمم.
Posted by froogh at 6:37 PM | Comments (10)
December 29, 2007
كارپه ديم
سرماخوردگی آمده که نرود. بیانصاف هرکاری میکنم، در همان نقطه اول درجا زده.
پریروز شرکت نرفتم. بدحال بودم. درعوض رفتم بیرون و انواع سبزیجات ویتامینزا و قرص و آنتیبیوتیک و یکدستگاه بخور خریدم و برگشتم منزل. از آن موقع بهاندازه یکسال ویتامینتراپی کرده ام. بگذریم که دیروز یعنی جمعه باید برای جلسهای شرکت میرفتم و شاید همین بدترم کرد.
این دستگاه بخور اما، در نوع خودش معجزهایست! حسابی کمک میکند.
درکنار جسم سرماخوردهام، مغزم تب کرده.
شعر آهنگ pouring rain را باید حفظ کنم که اصلا نمیشود. خیلی ناجور میخواند. ازطرفی پیشنهاد خودم بوده و باید برای این جلسه تمرین موسیقی، قسمت اولش را کاملا یاد بگیرم. صدا هم که فعلا کاملا مشابه خروس ..
هرطوری هست باید چرخخیاطی را افتتاح کنم. حتی بلد نیستم نخ تویش بیاندازم. اما نباید کار سختی باشد. همان استارت اول که بیرون آوردن از جعبه است، مهمترین قسمت کار است.خیلی تنبلم.
شش ماه است این پروژه را طول دادهام.
...
بهنظر میرسد برای زندگی کردن باید اهمیت کمتری به سایرین بدهم. فکر میکنم هنوز این را درست یاد نگرفتهام.
میدانم که اگر با دیگران ارتباطی را برقرار میکنم باید تا زمانی ادامه بدهم که رابطه بهصورت دوطرفه برنده برنده باشد. این یعنی شاد بودن هر دو طرف. اما در حال حاضر روابطی را دارم که اصلا مرا شاد نمیکند. از طرفی نمیتوانم خاتمه بدهم چون بازهم ناشادتر میشوم.
این وسط هیچ تعادلی هم بلد نیستم برقرار کنم.
معلم موسیقی و دکتر پیپی روشهایی را ارائه میدهند. اما برای انجامشان باید سن بیشتری میداشتم که کاملا به ارزش زمان برای خودم واقف میشدم. آن وقت خودم و شادی خودم را محور روابط قرار میدادم.
امروز هنوز انگار کاملا متوجه نیستم که فقط یکبار برای زندگیکردن فرصت دارم. هنوز نمیتوانم بهخودم بگویم گور بابای بقیه .. تو عشق خودت را بکن..
هنوز خیلی خرم.
نمیدانم شاید هم خیلی خودخواهم و انحصار طلب. بههرحال هرچی که هست ارزش زمان هنوز برایم کمتر از کارپهدیم است.. و خودم میدانم که دارم اشتباه میکنم.
Posted by froogh at 11:58 AM | Comments (16)
December 22, 2007
من هيچ .. من نگاه
Goodbye My Love Goodbye
Hear the wind sing a sad old song
It knows I'm leaving you today
Please don't cry or my heart will break
When I go on my way
Goodbye my love, goodbye
Goodbye and au revoir
As long as you'll remember me
I'll never be too far
Goodbye my love, goodbye
I always will be true
So hold me in your dreams
Till I come back to you
See the stars in the skies above
They'll shine wherever I may room
I will pray every lonely night
That soon they'll guide me home
Goodbye my love, goodbye
Goodbye and aurevoir
As long as you'll remember me
I'll never be too far
Goodbye my love, goodbye
I always will be true
So hold me in your dreams
Till I come back to you ....
Demis Roussos
Posted by froogh at 9:56 PM | Comments (2)
December 7, 2007
من هيچ .. ما نگاه
هیچ شده چیزی را در نهایت خشم میان دستتان له کنید؟
خوردش کنید ؟
و سپس بهباد بسپاریدش؟
و یک روزی ...
یادتان بیافتد که مهمترین اتفاق زندگی را روی آن نوشته بودید؟
و بعد همه زندگیتان را بهدنبالش بهم بریزید..
در حالیکه خودتان بهتر از هرکسی میدانید که نیافتنیست؟
هی بگردید.. و بگردید..
و از خشم گریه کنید؟
آن چيز تكهاي از من بود.
Posted by froogh at 10:17 PM | Comments (16)
پس اين زمان كي قرار است بگذرد؟
زندگی بد نیست.تقریبا همان اوضاع آرامی که همیشه دلم خواسته..اما یکچیزی که نه میدانم چیست و نه میدانم کجاست، سرجای خودش قرار ندارد.
مهم نیست.
برای همینها که دارم از خدا ممنونم.
کتاب میخوانم.بهشدت. گردش میروم بهشدت. کار میکنم به شدت. موسیقی کار میکنم، خیلی بهتر از گذشته.
و فکر میکنم..
کمتر از هر زمان دیگری.
انجمن شاعران مرده را خواندم. دوستش داشتم. یاد آیدا کردم حسابی. و ممنون از محمود برای معرفی کتاب.
قهرمانان کتاب، آدمهای رویایی منند.. همیشه در زندگی دلم خواسته آدمهای زندگی من باشند.
نه فقط عشقم .. که برادرم.. خواهرم..دوستانم..
و خودم.
هرچه کردم نتوانستم موجهای ویرجینیا ولف را بخوانم. کتابهای ولف یکدرمیان با مذاق من ناسازگارند.
اما خانم دالوی بلاخره ترجمه شد!! و خریدم. (قابل توجه آیدا)
خاطره دلبرکان را هم نخواندم. شکلات خوشمزهایست که برای یکوقت خوب نگهش داشتهام.
درعوض خاطرات شخصی یک سرباز سلینجر را خریدم. با ترجمهای بسیار بد. و سانسوری مافوق تصور.
وقتی نام سلینجر را دیدم، مثل بچه ها ذوق کردم. اما خواندنش ... خیلی بد بود. یعنی کسی حق ندارد مزه سلینجر را اینطور گند بزند. :(
خیلی بیپولیم.
اولین بار است طی این سالها که با نقدینگی صفر مواجه میشوم. میترسم. بیپولی شرکتی بهقدر بیپولی خودم بداخلاقم میکند. با این تفاوت که باید حفظ ظاهر بکنم.
دعا کنید تولیدمان باموفقیت شروع شود...
آقای ووپی دارد از سفر برمیگردد.شاید او کمکی برای تنسی تاکسیدو باشد.
Posted by froogh at 5:00 PM | Comments (5)
November 24, 2007
پازل ناتمام من
تازگیها تصمیم گرفته ام گوشهای از ذهنم مال عشق باشد نه تمامیاش..
فکر میکنم به حرف آنکس که گفت:من تمام عمر بهدنبال کسی مثل تو بودم..تمام عمر..
و فکر میکنم..راست میگفت..من هم تمام عمر بهدنبال اینچنین کسی بودم..
بگذریم که نشد بهاو برسم..یا بههم برسیم..
اما انگار قطعهای از وجودم گم شده بود.. قطعهای که سالیان سال، به قدر تمام عمرم، در گوشهای از دنیا پنهان مانده بود..وقتی که آمد، بیهیچ سختی و فشاری سر جای خودش نشست..آن قدر همه چیز کوک بود که فکر میکردم این خود من است.. وجودش را دوست میداشتم.. حسش نمیکردم..
شده بودن کسی آنقدر آرامش بهتان بدهد که حسش نکنید؟
مثل یک قطعه موسیقی زیبا..
وقتی موسیقی کلاسیک گوش میکنم، یک قطعه شاهکار، ناخودآگاه صدایش را از یاد میبرم..جزئی از زمان و مکان می شود..و فقط میفهمم که لذت میبرم..
بودن او برایم همین بود..
گفت: هرگز دیگر مثل مرا نخواهی یافت..این همه شبیه به خودت..و اینهمه هماهنگ.. گفت که او سالها گشته و نیافته..
شاید راست باشد..
شاید هم نیمه سومی از ما هست که نمیدانیم کجاست..
بههرحال باخودم فکر کردم تمام این سالها زحمت کشیدم تا خودم را ، نیازم راو علایقم را بشناسم..گرچه شاید دستآوردم به قدر زمان و زحمتی که گذاشتم، نباشد، اما همینقدر هست تا بفهمم عشقی که مال من است و سهم من از دنیاست، چه رنگ و بویی دارد..
سزاوار نیست از خیر اینهمه بگذرم..
آدم بزرگی نیستم..او هم نبود..اما گاه پازلی را میچینی ..و فقط قطعهای بهقدر یک ناخن از آن کم داری..اگر پیدا شود و سرجایش گذاشته شود، پازل تو زیباست..وگرنه مال او نباشد، زیباترین و بزرگترین قطعه دنیاباشد، دل آزار میشود..
بعضیها میگذارند..جای خالی را نمیتوانند تحمل کنند..
بی خیال دل آزاری..
خالی نماند که بگویند یک پازل بلد نبود بچیند..
بعضی دیگر آن قطعه کوچک را از سر اتفاق یافتهاند اما در تمام عمر قدرش را نمیفهمند..
که اگر نباشد چه خلاء بزرگیست ..
اصلا بودنش قابل قیاس با قد و قواره اش نیست... یعنی ربطی بههم ندارند..
من از آن گروهم که جای خالی را میبینند..و میدانند که چه قطعهای گم است..اما رضایت بههر چیزی نمیدهند..
گروه ما تا آخر عمر میگردد..گاه میان یک سمساری قطعه را مییابد..گاه میان خیابان.. گاه توی ویترین یک جواهرفروشی..
و گاه به روز آخر عمر میرسند و همچنان پازلی حل نشده برایشان میماند..
Posted by froogh at 9:10 PM | Comments (39)
November 23, 2007
...
خوشا بهحال کسی که سرگردان است و نمیداند دنبال چه میگردد.. آرمانش را نمیشناسد..مختصاتی از آن در ذهن ندارد..
میگذارد تا دنیا شگفتزده اش کند..هربار شگفتزده تر از بار قبل..
وقتی میدانی چه میخواهی، زندگی سخت میشود.
Posted by froogh at 9:55 PM | Comments (14)
November 19, 2007
@
با اینهمه تلاشی که در راه دانستن میکنم، باز فکر میکنم در نقطه آغاز هستم.
تغییر محیط آسانتر از تغییر خود است. تغییر که نه.. رفتار با محیط..من با خودم نمیتوانم طوری رفتار کنم که انگار کسی مقابلم قرار دارد..
دلم میخواهد من را بنشانم جلویم..زبان عشقی که ازش میشناسم برایش بهکار بگیرم..و با او بههمین زبان سخن بگویم. زبان اول من جملات تاییدآمیز است. هدیه دادن و گرفتن و تماس فیزیکی زبانهای بعدی منند. دلم میخواهد بهخودم بگویم که بهچه دلایلی دوستش دارم... همانطور که بسیار راحت به دیگران میگویم و نه دروغی درکار است و نه تظاهری.
فکر میکنم هرچه بیشتر میخوانم و هرچه بیشتر فکر میکنم و هرچه بیشتر حرکت میکنم، فقط آن دایره بسته زندگی را بزرگتر کردهام..همچنان سر و تهش بسته ماندهاست..دوست دارم شکافی درآن درست کنم و از بیرون بهخودم و بهدنیا نگاه کنم.
دوست دارم بزرگ شوم. دوست دارم مغزم از این حرکت دایرهوار دست بردارد و روی یک خط صاف با شیب مثبت بیاندیشد.
این فکر را نه فقط درباره زندگی شخصیام دارم که درباره هرچه بیشتر میخوانم و آزمایش میکنم، بزرگیاش و ناتوانی خودم در مقابلش برایم آشکارتر میشود..
نمیخواهم خسته شوم و منفعل عمل کنم..باید راهی برای باز کردن این دایرههای ذهنی باشد..حتما هست..
میترسم درآخرین روز زندگی بفهمم که اینهمه دست و پازدن در دنیا نتیجهای بهتر از آنانکه روی این دریا دراز میکشند و آسمان را نگاه میکنند و جریان آب عبورشان میدهد، عایدم نکرده است.
Posted by froogh at 8:05 AM | Comments (11)
November 17, 2007
من هیچ ... ما نگاه
شب می یای ..
سر شب می یای ..
دم صبح مییای..
مییای بهخوابم..
دم به دم پرپر کنی
صد باغ گل
بر رختخوابم..
Posted by froogh at 11:00 PM
November 15, 2007
بیخوابم.
فردا..
پارچه میخرم..
کرباس سفید..
چرخ خیاطی نومانده را روبراه میکنم..
تنپوش میدوزم..
یک تنپوش گرم ..
تا دیگر از رذالت مردمان نلرزم.
و سپید..
تا مردان سیاه خوابم را ندزدند.
Posted by froogh at 12:57 AM | Comments (11)
November 14, 2007
خیلی دیر اتفاق افتاد.
از دنیا اخراج شد.
و مرد.
Posted by froogh at 10:36 PM | Comments (4)
کماکان
جالبه که من اگه صد ساله هم بشم و بزرگ ترین آدم فامیل باشم و یا توی شرکت از همه یه روز مهم تر بشم و حرف اول و آخر مال من باشه بازم روم نمی شه یه سری کارهای بسیار ساده رو که ته دلم از اول عمرم دوست داشتم، انجام بدم.
همیشه فکر می کردم بزار چهل سالم بشه.. بزار مدیر شم.. بزار .. ولی همه اینها شد و من هنوز از برادر کوچکم خجالت می کشم چه برسه به آدم گنده های دیگه..
و از همه جالب تر این که من با این خاصیت شدیدم از تنها آدم بزرگی که اصلا برای هیچی خجالت نمی کشم و وقتی باهش حرف می زنم انگار توی آینه با خودمم ، مدیر عامل مهربونه !!!! فکر کنم اون البته با من رودروایسی داره خیلی :)
Posted by froogh at 2:30 PM | Comments (2)
منو با خودت ببر... لعنت بر تو
در این لحظه شرکت می تونست آخرین جایی باشه که هوس بودن توش رو داشته باشم..
دلم یک جایی رو می خواد.. یک جایی که یک آدم بسیار دوست داشتنی توش منتظرم باشه.. با یه بوی خوب.. و یک هوای کرخت ..و یک موسیقی خیلی خوب .. خیلی خوب.. دلم اصلا الان شرکت رو نمی خواد. داره گریه ام می گیره از بس نمی خوام.
Posted by froogh at 12:43 PM | Comments (7)
November 13, 2007
باران شو بر سرم ببار..
عاشقی حال و هوای عجیبی دارد.. بهقول دایی حتی قطرات آب زیر دوش مزه دیگری دارند.. هوا و برگهای پاییز و آسمان و خیابان و همهچیز..
و این بین از همه عجیبتر خود آدم است که با عاشقی خواستنی تر میشود.. مهربان میشود..با گذشت میشود..
....
بلاخره گل بنفشه آفریقایی تصمیم گرفت قهرش را بهپایان برساند.. بعد یک سال و اندی گل داد ..
بهفال نیک میگیرم..
....
بهمعلم موسیقیام درباره آقای خ میگویم..میگویم که احمق بود و منتالیتی اشکال داشت..عاشقی نمیدانست..
میگوید بس که سادهای.. او نهتنها خر نبود که آدم سالمی هم بود..یک سوزن به خودت بزن و یک جوالدوز بهدیگری.. مگر خودت عاشقی بلدی؟ خودت را نمیبینی که چقدر جدی و سرسختی؟
میگویم بله.. ولی باید یخم را ذوب کرد..
میگوید چرا همه وظیفه دارند یخ تو را ذوب کنند؟ شاهزادهای؟ تو چرا سعی نمیکنی یخ دیگران را ذوب کنی؟
میگویم آن وقت نکند پشت سرم حرف بزند؟
میگوید بهدرک..برای کی این آبرو و حیثیت را نگهداشتهای؟ هجدهساله ای که نکند بیست و دو سالت که شد کسی برایت حرف درآوردهباشد؟ خانم .. شما در آستانه چهلسالگی داری زندگی را میبازی.. برای کی؟ برای کسانی که چندغاز نمیارزند.. برو جلو.. برو یخش را آب کن.. برو کیف کن.. تا هرجا که تو دلت می خواهد..نه او.. لااقل شبهایت را از این بهتر میگذرانی..دعوتش کن .. به یک شام و یک پیک عرق و کمی موسیقی..تلاش کن..ایستاده ای تا زندگی برایت تلاش کند؟
....
میترسم بهحرف معلم موسیقیام گوش کنم..میترسم بروم جلو..میدانم که در مردم بهدنبال بهانهام برای رد کردنشان..عادت ندارم یخ کسی را ذوب کنم..عادت ندارم تلاش کنم تا کسی عاشقم شود..گرچه به این باور دارم که باید..
آخرین عاشقی مثل باران بهار بود..و من روحم را بیآنکه ارادهای داشته باشم بهدست شکوفه و باران و بهار سپردم..
کاش کسی بتواند تکرارش کند..
باران بودن سخت است.. همیشه فکر میکردم که باید باران بود.. وحالا جراتش را ندارم..
Posted by froogh at 9:32 PM | Comments (13)
November 5, 2007
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کی گفته که فروغ باید یک زن مودب و همیشه خرسند و مرتب و منظم باشد؟ ها کی گفته؟
کی گفته که حق ندارم غر بزنم به مقادیر زیاد تا دلم خالی شود؟
کی گفته که وقتی خیلی خوشحالم ننویسم مبادا بگویند خل و چل تا دیشب که می نالیدی؟
این ماسک مسخره آدم بودن را کی تعریف کرده که من مدام با خودم همراه میبرم در حالیکه اصلا نمی دانم آدم بودن چه رنگیست و با چند حرف نوشته میشود؟
چرا من باید به فکر یک وبلاگ شخصی بیافتم و فکر کنم به هیچکس آدرسش را نخواهم داد چون ممکن است پیکهای سینوسیام مربوط به یک دیوانه به نظر برسند؟
اصلا کی تعریف کرده دیوانه کیست و عاقل کی؟
من کیام وقتی خندیدن از ته دل را بلد نیستم و مثل یک کلاس اولی ترسو حتی وقتی با خودم تنهایی فیلم میبینم دست به سینه مینشینم؟
این خودی که از خودم می شناسم و هی تعریفش می کنم و وادارش میکنم لابلای فرمولهای خوانده و نخوانده بگنجد ، چیست؟ چند تومان می ارزد؟
من هیچ چیز از خودم نمی دانم.
بیش از اینکه با قالب یک خانم زندگی کنم بهتر نبود زن لکاته ای بودم که جیغ زدن بلد بود، قهقهه زدن می دانست..وقت عصبانیت فحش میداد و وقت خوشی نگاهش حرف میزد؟
این که روزها در بالماسکه مدیرعامل میشود و شبها هی ادیت میکند.. هی پاک میکند و بعد به بلاگ اسپات فیلتر شده فحش میدهد که راحت باز نمیشود تا وبلاگ شخصی بزند، مسخره نیست؟.
این من !! که حتی بلد نیست توی یک دشت خالی جیغ بزند! هیچ وقت از شدت خنده خودش را خیس نکرده. هیچ وقت هیچ کاری نکرده که کسی جرات کند او را غیر از خانم بنامد؟
این خانم بودن چی برایم آورد؟ این خوب بودن در نظرها که خودم را برایش جر میدهم ؟
اصلا به کل نمی دانم خودم چی دوست دارم.. فقط به فکر اینم که چکار کنم تا خوب باشد..چه بگویم زشت نباشد..چه بپوشم شایسته باشد..چطور بنویسم کسی بدش نیاید..
. می توانید تا دلتان می خواهد بد و بیراه بگویید. اصلا فرض کنید صاحب اینجا خل است. با فرض خل بودنش بخوانید. من می خواهم برای خودم یک کاری بکنم. یک کاری. نمی دانم چه کاری.
Posted by froogh at 10:35 PM | Comments (12)
November 4, 2007
لای روبی درونم
۱-در کتابهای مدیریتی که خواندهام، سیستم مدیریت دموکرات روشی نسبتا خوب تعریف شده با این شرط که اگر فردا کارمندت پایش را روی میز دراز کرد، جا نخوری.
بارها این را دیدهام. نه اینکه کسی پایش را روی میزم دراز کند..چیزی در همین مایهها.
بهدلیل زن بودنم و کار در یک سیستم کارگری و همچنین به خاطر روحیه ای که دارم ،از ابتدا روش کارم رعایت دموکراسی بوده. ولی جز در یک یا دو مورد ندیدهام که کسی جنبه رفتار دموکرات مدیرش را با خود داشتهباشد. آنهم یک مدیر زن. معمولا پایشان را از گلیمشان زیادتر دراز میکنند و کار بهجایی میکشد که میخواهند وارد همه تصمیمگیریها بشوند و یا احساس پسرخاله و دخترخاله بهشان دست داده و متوقع شدهاند.
امروز فکر کردم یک اشکال دیگر در کار ما که باعث میشود همه افراد احساس کنند باید در تصمیمگیری بهمن مشاوره از نوع دخالتی شدید بدهند، سیستم چیدمان دفتر است. وجود پارتیشن و نه اتاق ،حتی برای مدیر، همه را در جریان همهچیز میگذارد.
قبول دارم که خودم وظیفه دارم بالانسی بین روش دستوری و دموکراسی برقرار کنم اما ظرفیت پایین افراد و پارتیشنهای مزخرف، مطمئنا ً از من موثرترند.
....
۲-تا امروز برداشتم از خودم ، یک آدم منعطف بودهاست.آدمی که دوست دارد کاستیهای رفتاریاش را اصلاح کند و ورودیهای مسدود ندارد.
تازه متوجه شدم چقدر در اصل با این برداشت فاصله دارم!
من بهعقاید مثبت و منفی افراد در جهت بازسازی خودم توجه می کنم و حتی بخشی از آنها را اگر از درستبودنشان مطمئن شوم، بهکار میبندم اما در عوض نقاط ضعفی که از هرکسی بهتر در مورد خودم میدانم و از آن بدتر اینکه روش اصلاحشان را هم بلدم، نمیتوانم عوض کنم.کار زیادی میبرد و باید مرتب تمرین کنم و هی یادم میرود. یکی از آنها همین بند ۱.
....
۳-امروز یک کار دیگر هم کردم. خودم را بیطرفانه بررسی کردم و دیدم در زندگی فقط از چهارنفر متنفر شدهام.
در مورد دو نفرشان، نفرتم خیلی زود جایش را بهحس حقارت یا شاید چندش داد. .
درباره دونفر دیگر ... فهمیدم که من از اینها متنفر نیستم. هر دو را در زندگی بسیار دوست داشتهام و شرایط روزگار طوری بوده که ناگزیر از جدایی شدهام..بهعبارتی نشد که مال من باشند. و حالا این نفرت نیست که در دلم دارم..یک حس عجیب و غریب است..مخلوطی از دوستداشتن زیاد و ناتوانی زیاد..
یکی از اینها آقا شیره، مدیر فنی سالهای قبلم بود..هرچه کردم نتوانستم بهش بفهمانم که دوستش دارم و نسبت بهش وفادارم..و وقتی مطمئن شدم که عاجزم، این حس عجیب درونم ساختهشد..تا همین امروز فکر میکردم باید نفرت باشد.
Posted by froogh at 9:02 PM | Comments (6)
November 3, 2007
...
چند خط نوشتم. سی بار ادیت کردم و هربار تکه ای را پاک کردم..دست آخر از خیر همه اش گذشتم. تکرار مکررات بود..
اینجا برایم غریبه شده.
Posted by froogh at 7:09 PM | Comments (12)
October 26, 2007
چه کسی اشتباه کرد؟
بهسادگی از دسترفتهام فکر میکنم..و بهصداقتی که جزو اصول اولیه آدمیت فرضش میکردم..
بهاینکه نمیدانستم زندگیام را برای که در طبق اخلاص میگذارم و میگذاشتم..و با آن خلوص، خودم بیش از هرکسی کیف میکردم..
بهاینکه امروز چقدر از همه اینها پشیمانم..و برای راضی کردن خودم میگویم تو هرچه کردی برای دل خودت بود..کسی در آن عشق، در آن شعف ، در آن یکرنگی شریکت نشد..او یک وسیله بود تا تو به اوج برسی..
میدانم که سرخودم را هنوز هم کلاه میگذارم..میدانم که عمیقتر از هر زمانی در زندگی رنجیدهام..و عمیقتر از هر وقتی نفرت در تنم لانه کردهاست..
هنوز نمیفهمم که آن صداقت درست بود یا نبود؟ بلاهت بود یا صداقت؟ نمیفهمم چطور آدمی مثل من با اینهمه ادعا، توانست دچار این بلاهت شود؟
و باز نمیفهمم چطور آدمها میتوانند تا این حد سادگی را به لجن بکشند؟
من هیچکدام از اینها را نمیفهمم..
واقعا نمیفهمم..
نه میتوانم هضم کنم و نه نمیتونم بههیچ روشی بلاهت خودم و دورویی دیگری را توجیه کنم..
امروز که فرودگاه بودم، صحنهای از غمانگیزترین روزهای عمرم در ذهنم زندهشد..من بهطرزی عمیق و فجیع غصه میخورم..
نمیتوانم باور کنم..
و نمیفهمم از خودم عصبانیام یا از او؟
فقط آنقدر زخمخورده ام که دیگر راضی بهشنیدن حرف هیچ آدمی نمیشوم..تا کلمهای گفتهمیشود، کلیدی در مغزم کلیک میکند : دروغگوست..باور نکن.و این در اختیارم نیست..
از این هم رنج میبرم..دلم برای خودم تنگ میشود..دلم برای آن آدمهایی که در مقابلشان ابله بودم و هرگز از دهاتی بودنم سوء استفاده نکردند، تنگ میشود..
همه میگویند خوش شانس بودی با این خریت بیانتهایت بلایی سرت نیامد..
و من فکر میکنم اتفاقا بدشانس بودم..
مهره شانس روزهایی با من بود که خر بودم و همراه با آدمهایی مثل خودم ،ساده و بیریا و بیآلایش روزگار میگذراندم..
حالا مهرهام نیست.. وقتی که او رفت، مهره از دستم رها شد .. گمش کردم..
عمیقا رنج میکشم..و نمیتوانم بفهمم چطور کسی دلش آمد تنها دارایی یک زن دهاتی را از او بدزدد؟
Posted by froogh at 10:39 PM | Comments (9)
October 23, 2007
نفرت
چرا تعجب کردید؟ خوب .. عصبانی بودم. آن یک خط را بعد از چند نامه که توی ورد نوشتم و دست آخر پاک کردم و چند پست که هیچ کدام را پابلیش نکردم، نوشتم. خیلی هم آرامتر از آنچیزهایی بود که توی دلم وول میزد.
توضیح زیادی نمیتوانم بدهم. کسی که نوشته خطاب بهاو بود، لابد فهمیده. این را هم بگویم در تمام زندگی آرزوی مردن سهنفر را داشتهام که از خیر دو نفر اول گذشتم .. و لابد از این هم خواهمگذشت.
همیشه دروغ خط قرمز زندگیام بوده. آدمها را در دو سوی این خط میگذارم. کسانی که دروغمیگویند، بیزارم نمیکنند .. فقط حس حقارت نسبت بهشان پیدا میکنم...
اما این سهنفر .. فقط دروغشان نبود که متنفر و مشمئزم کرد...زندگیام را زیر و زبر کردند..هریک بهنوعی.. یکی کارم را.. یکی آبروی چند سالهام را .. و یکی همه احساسات و اندیشههای مثبتی در دلم بود ...
بههرحال با تمام وجود از این آدم بیزارم.. از همه زندگی و از همه گوشههای فکر و خاطراتم پاکش کردم..
بگذریم.
....
پدر و مادرم آمدهاند..خوشحالم و سعی دارم با تمام امکانات محدودم ، کاری کنم که حسابی بهشان خوش بگذرد..
....
سیدارتها از هرمان هسه را میخوانم.. جزو بهترین کتابهاییست که خواندهام. بعد مفصل درموردش مینویسم..
خواندنش در این ایام که نشانهها را فراموش کرده بودم، هدیهای از سوی خدا بود..
Posted by froogh at 9:56 AM | Comments (3)
October 22, 2007
.
دلم می خواد برم توی وبلاگش و یه فحش اساسی بهش بدم و هر چی توی دلمه بگم و بیام بیرون. بعد هم آرزو کنم بمیره.
Posted by froogh at 2:44 PM | Comments (21)
October 19, 2007
من از اون آسمون آبی می خوام...
شب از نیمه گذشته است..فردا صبح زود عازم ماموریتم..فکر کردم کسر خوابم را بین راه جبران کنم.. برنامه بازهم زندگی را از شبکه چهار دیدم..درباره بازیها و فکر کنم مشاور همراه بیژن بیرنگ ،دکتر صنعتی بود.تکرار آن جمعه عصر ساعت چهارخواهد بود.
توصیه میکنم ، اگر به روان شناسی علاقهمندید ،ببینید.
بعد از آن دکتر الهی قمشهای درباره عشق سخنرانی داشت. حرفهایش را بسیار دوست دارم..میگفت در ادبیات ما تناقض بسیار است.از طرفی میگویند عاقل باش و از طرفی میگویند تا علم و عقل بینی، بیخبر نشینی..از طرفی میگویند عاشقی اصلش مردن است و از طرفی حقیقت هستی را عشق مینامند..از طرفی میگویند: حاشا که من به موسم گل ترک می کنم، من لاف عقل میزنم این کار کی کنم.. و از طرفی میگویند کدام عاقلی می نوشد آن زمان که اگر عربده بکشد به او نسبت میدهند و اگر بخشش کند به می..
و میگفت که عشق کور است و عاشق نابینا... و هم اینکه عاشق بهکل ذرات عالم بیناست..باید عاشق باشی تا به دیگران بیاندیشی و دنیا برایت معنا پیدا کند.
عاشق که باشی غم رفتگر میخوری و به اسقاطیفروش کوچهات فکر میکنی که آیا امروز چیزی فروختهاست یا نه؟ عاشق که هستی حساس میشوی..
راست میگوید..
داییام میگفت : وقتی عاشقی، آسمان رنگ دیگری دارد، دروغ است که میگویند آسمان همه جا یکرنگ است..با عشق حتی ساده ترین فرآیند زندگی، برایت رنگی میشود..
معلم موسیقیام میگوید:عاشق باش..که برای عاشق دنیا لطیف است..و خشنترین کلمات ، دارای ملودی..
من اینها را باور دارم.. و لمس کردهام..و خوشحالم که لااقل یک بار در عمرم عاشق بودهام .. گرچه بهخطا..
سعی میکنم فقط به آن عاشقی و به آن صیقلی که بهروحم بخشید، بیاندیشم..
حالا که آرامم و خشمی ندارم.. نمیخواهم بهترین طعم دنیا را فراموش کنم.. و از صمیم قلب آرزو میکنم اگر شده یکبار، حتی برای چند روز کوتاه، آنقدر خوشبخت باشید که عشق خلص و ناب را تجربه کنید.. همان عشقی که زیر باران آدم را می رقصاند..چشم را تر میکند..و آنقدر روحت را بزرگ میکند که احساس کنی تن خاکیات طاقت نمیآورد و فکر کنی اگر همان لحظه بمیری، خوشبختترین انسان زمین بودهای ، بی هیچ آرزوی دیگری..
شاید روزی آنقدر قوی باشم که خودم سرچشمه این لذت شوم..اما بهنظرم در نهایت قدرت هم که باشی باید خلل و فرجی در وجود دیگری باشد تا بتوانی دراو جاری شوی...
و فکر میکنم نه تنها من خوشبخت بودم که آن عشق دردانه نصیبم شد ، که طرف مقابل نیز بههمان اندازه بخت یارش بود ..
شاید او هم دیگرظرفی بهاندازه مظروفش نیابد..
Posted by froogh at 2:24 AM | Comments (17)
سهم من
"بر آن شدم که جنگ هفتاد دو دو ملت را عذر بنهم و ببینم سهم خود من در این آشفتگی و گناه عمومی چیست... زیرا اگر انسان بهگناه خود معترف و به رنج خود آگاه باشد و به عوض نهادن تقصیر بر دوش دیگران ، بار گناه خود را تا بهآخر بر دوش بکشد دامن خود را از پلیدی گناه میپالاید...من در خود فرو رفتهبودم و به سرنوشت خود میاندیشیدم و گاهی احساس میکردم سرنوشت من سرنوشت همه مردم است. ستیزهجویی و امیال جنایتکارانه جهان را در خود باز مییافتم، با تمام سبکی و جبونی نهفته در آن . میبایست اول دریابم که سزاوار حرمت نیستم تا بعد عزت نفس خود را بازیابم. میبایست همچنان در این آشفتگی چشم دوخت، با این امید گاه شعلهور و گاه خاموش ، تا در ورای آن بهکنه معصومیت پی برد. هر انسان وجدان بیدار باید دست کم یکبار این کورهراه را میان بیایان طی کند، اما سخن گفتن از آن با دیگران کاری بیحاصل است."
هرمان هسه - مقدمه سیدارتها
Posted by froogh at 12:36 AM | Comments (3)
October 16, 2007
شبهای تنهایی 6
مدتیست نمینویسم..آنچه که نوشتهام، آن نیست که بهدل خودم بنشیند..حداقل در این یکی دوهفته آخر..
هیچچیز برایم هیجانی ندارد..نه کار.. نه آدمها..
همه خوبند..اما بیرنگ و بیمزهاند..حتی کتابهایی که میخوانم، حسی ایجاد نمیکنند..تنها چیزی که حس واقعی برایم ایجاد کرد همین سریال حاج یونس بود و بس..
اشکال در من است..در این ترمومتری که همچنان یخزده ..نه.. من اشکال ندارم.چیزی هم اشکال ندارد.فقط کسی قادر نیست ترمومترم را بهکار بیاندازد. و من تا وقتی در این حال بمانم، همه چیز زندگیام سرد و بیروح است..
شاید علت علاقهام به آن سریالی که خیلیها عقیده داشتند بیخود و تکراری و سطحیست، همین باشد..که برای من سطحی نبود.بعد از مدتها بوی عشق در ذهنم پیچید..بوی خلص عشق..
اصلا سریال بهانه بود.. میفهمید چه میگویم؟ بهانه.
من بهدنبال آن عطر میگردم..
بهدنبال کسی که هوای پاییز را باز برایم دونفره کند..که باز با باران برقصاندم..که باز از ته دل بهخاطرش قهقهه بزنم.. که وقتی نگاهش میکنم، از شدت دوست داشتن، اشک به چشمانم بنشاند ..که با او شعر بخوانم .. و بیدل شوم و کتاب را پرت کنم و در آغوشش از شدت عشق گریهکنم..
دلم برای اینها تنگ شده است..و هیچکس قادر نیست مرا از دلتنگی درآورد.
چقدر ناتوانند...
Posted by froogh at 10:10 PM | Comments (29)
October 5, 2007
میوه ممنوعه
اوه !!
این فیلم میوه ممنوعه شاهکاره.
کاش می شد به تعداد همه مردان ایرانی ازش کپی گرفت و بهشون داد.
آهای آقای عزیز .. نگاه می کنی که ؟!
Posted by froogh at 11:22 PM | Comments (19)
پاییز .. فصل آدمهای تنهاست.
خسته از شرکت برمیگردم..کلید را در قفل میچرخانم..سرشار از حرفم..سرشار از خشم..گرسنهام..سکوت خانه را گرفته است..
شب جایی دعوتم ..
مدتهاست برایم رفتن به اینمهمانیهای فامیلی سخت است.. همه بچههای کوچک که یکروز برایشان قصه میگفتم، جفت شدهاند..
مجبورم بروم..
و بازهمان داستان همیشگی..همان حرفهای زندگیهای دونفره.. عروس..داماد..
از من درباره مادر و پدرم میپرسند.. و کارم و شرکت..
حالم بهم میخورد..از شرکت که مثل یک دم بهمن چسبیدهاست..هرجا که میروم..
میخواهم بروم.. فضا سنگین شده..
دو نفرها سر رساندنم بهخانه بحث میکنند..
همه را قسم میدهم که دلم میخواهد خودم بروم..
حالم بهم میخورد .. که عقب ماشین دونفرها بنشینم..
تحقیر میشوم..کسی نمیفهمد.
سر راه آژانس را نگه میدارم..یک کوزه سفالی میخرم..و بهخانه برمیگردم..
همچنان سکوت است..
پیغامگیر تلفن چشمک میزند..چند وقت پیش سفارش تلفنی خریدی را بهمردک غریبهای داده بودم. وقتی که آورد، فهمید تنهایم.
پیغام را گوش میکنم..مردک غریبه است.میگوید اگر چیزی نیاز دارم، تلفن بزنم.
کثافت.
گلدان سفالی را پایه گلدان دراسینا میکنم..خوشگل شد.
یاد معلم موسیقیام میافتم..
گفت مواظب باشم خودم جزو دکوراسیون خانه نشوم.
سکوت موج میزند.
گوشی را برمیدارم. مثل هرشب بهمادرم زنگ میزنم. و بهدوستم.و میخندم. و چرند میگویم.
احساس میکنم فرقی با آن گلدان سفالی ندارم.
Posted by froogh at 12:10 AM | Comments (25)
October 2, 2007
Friendship Quote Of The Day
A friend is someone who is there for you when he'd rather be anywhere else.
- Len Wein
Posted by froogh at 7:27 PM | Comments (2)
September 29, 2007
شبهای تنهایی 5
دلم یک کلام خوب می خواهد.. حتی یک خط.. از یک کتاب خوب.. یا از یک فیلم عالی..یا از یک دوست ..
امشب دلم فقط یک کلام خوب دانشین می خواهد..فقط همین.
Posted by froogh at 11:32 PM | Comments (33)
زندگی دوگانه ورونیک
Posted by froogh at 11:02 PM | Comments (0)
September 26, 2007
به پشت سر نگاه نکن.. سنگ می شوی..
کاش برنمی گشتم ..
چه چیز عوض میشد؟
همیشه آه حسرتی بر دلم میماند که شاید اشتباه کردهباشم..
که شاید آن نبود که فکر میکردم..
اما میارزید بهاین تاسفی که میخورم از بابت حقیقتی که دانستم..
گاهی فقط باید بگذری..فقط باید بگذری..و رها کنی..
حتی اگر بهایش آهی شود بهوسعت همه روزهای آیندهات..
حالا دیگر آهی ندارم..اما دیگر رویایی هم از گذشته برایم نمانده..
Posted by froogh at 9:26 PM | Comments (3)
September 23, 2007
صد در صد از هفتاد و پنج در صد
علیمان نوشته:
برخلاف نظر باقی من میگویم کسی که همه وجودشو میده بهت (٪۱۰۰) حتی اگه آدم فوقالعادهای نباشه (٪۷۵) بهتره تا کسی که خیلی خداس (صد درصدی) ولی تمام توجهش تو نیستی...
مثلا مادر آدم هرکی که باشه مادره؛ چه فرهیخته باشه چه نباشه.. چه اجتماعی باشه چه نباشه... هر چی باشه صد درصدش با توه... چرا؟ چون مادرته
به حرفش فکر میکنم و اینکه چقدر زمانه، تجربه و قرارگرفتن در موقعیتها آدم را عوض میکند و باعث میشود قضاوتی نهاز سر احساس که از سر عقل داشتهباشی..
یک سال قبل عقیده داشتم داشتن هفتادو پنج درصد یک آدم صد در صدی بهتر است.. و حالا با تمام وجودم میگویم نه !! داشتن کسی لذتبخشتر است که همه صد در صد وجودش را بهتو میدهد.. حتی اگر هفتادو پنجدرصد هم نباشد..
Posted by froogh at 8:34 PM | Comments (19)
September 20, 2007
شبهای تنهایی 4 - شبهایی بی قصه
وقتی خانه نیستم، همهچیز روبراه است. میخندم، فکر میکنم، کار میکنم، زندگی میکنم..در خانه را که باز میکنم انگار تبدیل بهآدم دیگری میشوم..
همهچیز کمکم شروع میشود..انگار آن روح روز از زیر پوستم شروع میکند بهخزیدن..و جایش را بهدیگری میدهد..کسی که باخودش حرف میزند و همه گذشته ها را زیرو رو میکند..خاطرات را نگاه میکند.. و آدمهای گذشتهها را مینشاند در گوشههای خانه..در همه گوشههایی که روزی بودهاند..و بعد حرفهای نگفتهاش را بهرخشان میکشد.. انگار میخواهد بهشان ثابت کند که همان زمان هم میفهمیده.. گرچه سکوت میکرده.. با آنها دعوا میکند، گریه میکند، قهر میکند.. و هی میپرسد چرا؟
چرایی که جوابش را میداند. اما میداند آنچیزی که توقع شنیدنش را دارد، نیست..
حتی همان زمان هم که در لفافه میشنید، خودش را به نفهمی میزد..یا برای خودش داستانهای عجیب و غریب میساخت تا معنای آن جواب را طور دیگر بسازد.
آن کسی که روزها میخندد، همان زن قصهگوست..و من که شبها روحش را میگیرم، همانم که همیشه میدانستم قصهها دروغند..میدانستم و میفهمیدم ..
اما جرات رها کردن نداشتم..جرات روبرو شدن با دنیایی بی قصه..
Posted by froogh at 11:04 PM | Comments (6)
September 18, 2007
يادداشتهاي تنهايي 3
گاهي چقدر دلم ميخواهد يك تغيير بزرگ داشته باشم. آنقدر بزرگ كه خودم را از ياد ببرم.. چه برسد به ديگران.
Posted by froogh at 3:35 PM
September 17, 2007
يادداشت هاي تنهايي 2
عجیب است ..
هنوز پس از یک سال گیج مانده ام..بین آن قله های رفیع.. و آن دره های عمیق..
هنوز نمی توانم باور کنم که همه دره بودی و بس..
..امشب مثل همان شبهای زمستانی دلتنگ باز در قعر دره ام..
خدا تو را ببخشد ..
Posted by froogh at 11:46 PM
September 13, 2007
خشم فروخورده من
زندگی میگذرد. من هیچچیزی را در این گذر از یاد نمیبرم. تابهحال دچار فراموشی نشدهام و این شاید یکی از سخت ترین خصلت های من است..
اما آرام تر می شوم. مثل همه آدمها..
حالا دیگر سعی نمیکنم بهغصهها فکر نکنم..غصهها لج بازتر میشوند و دست از سرم بر نمیدارند..با آنها همزیستی میکنم و در کنارشان زندگی را ادامه میدهم.
خوشحالم که دیگر شب رفتن کسی را تجربه نخواهم کرد.خوشحالم که دیگر آن حال بد، بسیار بد، و وحشتناک را در تمام طول عمرم نخواهم گذراند. خوشحالم که نیستم و نیست تا دوباره مثل اسپند روی آتش بسوزم و پرپر بزنم..
همین خوشحالی کوچک در کنار همه غصههایی که دارم ،برای تحمل همزیستی کافیست..
نمی توانم حتی یک لحظه، یک لحظه، فکرش را بکنم که دوباره شبهای سیاه شهریور و دی 85را از سربگذرانم..حتی اگر خوشبختترین سیندرلا روی تمام کره زمین در ده ماه دیگر سال باشم.
نمیتوانم فکر کنم که انتظار، آن شبهای انتظار برفی، پشت پنجره، بیخوابیها، و با هر صدای ترمز ماشینی پرده را کنار زدن بهامید دیدن دوباره، چقدر سخت بود..
سال 85سختترین سالی بود که در همه این سی و هشتسال عمرم طی شد..
سالی که عشق و بیزاری در دو سوی دلم بیداد میکرد ..نمیتوانستم تصمیم بگیرم عاشقم یا متنفر..نمیتوانستم بفهمم..
خوشحالم که دیگر قرار نیست آن شب دی ماه را باشم و بهتکتک اتفاقاتی که قرار است بیافتد فکر کنم..
اینبار دیگر حتی یکمرتبه هم انتظار نکشیدم..تلفن خصوصیام را قطع کردم..با اینکه میدانستم هیچ وقت قرار نیست زنگی بزند..هیچ شبی خوابم سبک نبود و هیچ روزی چشمم به دنبال ماشین آشنایی در خیابان نچرخید.. یاد گرفتهبودم انتظار فرآیند احمقانه زنانه ایست که در تکتک لحظات ویرانکننده اش، مرد خوش میگذراند، سفر میرود، عشقبازی میکند و در کنار همه اینها با دروغهایش ویرانترت میکند.
دلخور نیستم..اما..خاطره گذشته ها عشق را بهمن برنمیگرداند..متاسفم .. فقط یاد درد سنگین روی دلم میافتم..و یاد بیاعتمادی شدید به همه..
روزی خواهد رسید که باز به محبت کسی اعتماد کنم؟ بیآنکه دنیا را روی سرم ویران کند؟
Posted by froogh at 7:59 PM | Comments (17)
September 12, 2007
من عاشق سپید بودم.. تو چرا سپید نبودی؟
هنوز هم دلتنگ میشوم..
فقط دلتنگ..
و دردهایی که کشیدهام فراموش میکنم..
بهخط قرمز زندگیام برای انتخاب آدم ها میاندیشم..
که فقط دروغ است و بس..
دلتنگ میشوم که تو همهچیز دنیا را بهمن دادی مگر صداقت را..
و من گیج ماندهبودم میان همه دنیای خوشبخت و آن خط قرمزی که برای بطلان آن همه کفایت میکرد..
و یادم میآید که سرانجام آن سرخی بزرگ، رنگ سبز و سپید همه خوشبختیام را از من گرفت..
و تو آن سرخی بودی..
کاش میشد سبز باشی..
یا سپید..
هر رنگی جز آن قرمز دلتنگ سنگین.
Posted by froogh at 9:43 PM | Comments (7)
September 11, 2007
بنويسم يا ننويسم؟
دوستی که قبولش دارم، می گوید یکی از احمقانهترین کارهای دنیا وبلاگنویسی بهسبک توست که زندگیات را روی اینترنت مینویسی.
بهش میگویم خوب این برای من نوعی تخلیهشدن است.
میگوید بنویس روی کاغذ و پاره کن.
میگویم با خودم حرف بزنم؟
میگوید حتما باید بخوانند و کامنت بگذارند؟
میگویم بله. برای من این نوعی همصحبتی با مردم است. از سکوت خانه دیوانه میشوم.
میگوید مگر اولین و آخرین آدم تنهای کره زمینی؟ همه آدمهای تنها ، پشت شیشه لخت میشوند که دلشان نگیرد؟
میگویم هرکسی مدلیست.
....
حرفهای او را دربست قبول دارم .
بدترین عکسالعمل ها را از کسانی دیدهام که روح مرا از این پشت دیدهاند یا اتفاقات بسیار شخصی زندگیام را از این طریق برایشان بازگو کردهام.
بدترین اتفاقات زندگیام وقتی افتاده که افرادی با شناخت کامل روحیات من ،بهم نزدیک شدهاند و با استفاده از نقاط ضعف لابلای نوشتههایم، تسخیرم کردهاند .و من شناخت کامل متقابل را بهروش معمول زندگی، در مرور زمان از ایشان کسب کردهام.
میدانم که نوشتههایم میتواند و توانسته وسیله خطرناکی باشد ، برای سوء استفاده از صداقت کاملی که با آن مینویسم.
....
بهنظر خودم ،اشکال از نوشتن من نیست.
اشکال از عدم سلامت جامعهایست که فرهنگش تابو زیاد دارد. تابوهایی که توسط اکثریت رد میشود اما همان اکثریت در وقت لزوم برای شکست دیگری ،ازش بهره میگیرد.و بهدلیل بیقانونی یا شاید وجود قوانینی که با همه دنیا متفاوت است، این خاصیت جزو خواص وجودی پنهان همه ماست . یکی مرتب استفاده میکند و یکی میگذارد برای وقت نیاز . بههرحال یک خاصیت بالقوه ایرانیست.
فرق درد دل وبلاگی با حضوری فقط در تعداد آدمهاییست که در حضورشان ریسک میکنی و حرف می زنی وگرنه، در اصل هیچ تفاوتی ندارد.
Posted by froogh at 10:28 AM | Comments (15)
September 8, 2007
من هنوز دوستشان دارم
براي مقابله با غم ناشي از جدايي يا شايد براي جنگيدن با آن ، يك واكنش معمول زنان اين است كه موهاي بلندشان را كوتاه كنند. مثل خود من. يا مثل اين كه لوليان نوشته است.
درست علتش را نميدانم.انگار موهايت باري بر دوش دلت ميشوند. يا انگار با از دست دادن چيزي كه نمايش زن بودن توست، يكجوري عصيان ميكني..البته عصيان بر عليه خودت و زيبايي زن بودنت..وگرنه كه آن مرد بههيچ جايش حساب نميكند.
در عوض معمولترين واكنش مردانهاي كه براي مبارزه با درد جدايي ديده ام، انتخاب سريعالسير يك دوست دختر يا معشوقه جديد است و ....
گند بزنند به اين رفتار احساسي زنانه. براي همين اين بار جلوي خودم را گرفتم تا موهايم را به باد ندهم. اما هر چه ميكنم نميتوانم آن رفتار مردانه را هضم كنم. فقط ميتوانم خنثي باشم.
Posted by froogh at 9:21 AM | Comments (16)
September 6, 2007
شبی از همین شبهای من
گلهای دم در را آب دادم. چه حس خوبی دارد. باید به آقای مدیر ساختمان بگویم بعد از این مرا هم در این فرآیند آرامش بخش شریک کند.. دو روز فقط رفته سفر..
گیتار هم تمرین کردم. کمی. فقط برای خالی نبودن عریضه..
به دوستم سر کوتاهی زدم..
برای شام یک چیز خلاصه ای درست کردم..تکه ای کوکو لای نان تست با پنیر و گوجه ..
وبلاگ کتاب خانه را هم نوشتم..شاید بعضی از پست های کتاب خوانی این وبلاگ را به آنجا منتقل کنم..
ویگن می خواند: جان من.. جان او..
حسی ندارم..هیچ حسی..
فقط دلم می خواست کسی کنارم بود که دوستش می داشتم و عشقش مال من بود.. فقط مال خودم ..و به این اطمینان داشتم..
تا با همه وجودم از این شعر کیف کنم..
او قرار جان من بود.. یار هم پیمان من بود..
ولی کسی نیست..
فرقی هم نمی کند..
بودن آدمها گاهی با نبودنشان یکی ست..
وقتی احساس کنی قسمتی از وجودت خالی ست .. همان قسمتی که دلت می خواهد پرش کند..
و نمی کند..
رهایش می کند..
رهایت می کند..
حتی این وقتها بهتر است تنها بمانی با خودت تا با دیگری احساس تنهایی کنی..
خوب بود امشب دفتر خاطراتم را می نوشتم..
عجب ویگنی ست..
مدتهاست این آلبوم را دارم و تازه دارم گوش می دهم..
و به این شاه بیت فروغ فکر می کنم.. در اظطراب دستان پر ، آرامش دستان خالی نیست..
هست؟
Posted by froogh at 11:44 PM | Comments (4)
September 3, 2007
زرورق را دور می اندازم.
از دیروز تا حالا بهاین فکر میکنم که چرا مثل یک آدم بالغ با مشکلات مواجه نمیشوم. مشکلات؟
اصلا مشکلی هم مگر دارم؟
بزرگنمایی نمیکنم؟
چرا. میکنم. مورچه های ریز را میگذارم زیر میکروسکوپ و هزار برابرشان می کنم و آن قدر بهشان فکر میکنم که فکرم زیر بار مورچهها له میشود.
فکر میکنم شاید بچه ننهام.
دوستم این را گفت. گفت آب میخوری زنگ میزنی مشهد.
خودم میدانم که مسائلم را اصلا به خانواده منتقل نمیکنم. این را میدانم.
اما بارها پیش آمده که چیزی ناراحتم کرده و زنگ زدهام به مدیرعامل مهربان.
فکر میکنم درست است من وابستهام.
مخصوصا وابسته به داروهای ضد افسردگی.
بهشدت از افسردهشدن میترسم.برای همین جرات نمیکنم دارو را قطع کنم.
با کوچکترین حادثهای سر از مطب دکتر بیرشک در میآورم و بهخودم تلقین میکنم که افسردگیام برگشته.
از دیوانهشدن میترسم. در تنهایی. خیلی ترسناک است. وقتی پانسیون بودم بهچشم خودم دیدم که یک خانم استاد دانشگاه که شب قبلش با هم حرف میزدیم، فردا روانه چهرازی شد.
از واقعیات زندگی فرار میکنم.از صفحه حوادث روزنامه، موسیقیهای دلتنگ، سریالهای تلوزیون ایران، فیلمهای اکشن که خون و مرگ دارند. و از کتابهای ایرانی که موضوعشان طلاق و مرگ و خیانت است.
از تنش فرار میکنم.وضعیت تنشزا ،آدم های تنشزا یا خط دار .
من با یک دست لباس سفید وارد خیابانی میشوم که دود و کثافت دارد و از ترس آلودهشدن، خودم را میپیچم لای زرورق و یا اصلا بیخیال خیابان میشوم.
همه اینها را باید درست کنم.
باید قدرت پیدا کنم بدون دارو و دکتر، افسرده نباشم.
مسائلم را درحد واقعی ببینم.
مشورت را تا حد وسواس نداشتهباشم. و بهخودم بگویم خودم بلدم درست فکر کنم.
باید با زندگی روزمره مواجه شوم. همهجور موسیقی و فیلم را ببینم. نترسم.
باید لباس سفیدم را با یک دست لباس قابل شستشو یا چیزی که لکها را نشان ندهد، عوض کنم.
خیلی کار دارم.
و اینکه فهمیدم ایرادم کجاست، حالم را خیلی بهتر کرده.
Posted by froogh at 10:30 PM | Comments (16)
September 1, 2007
خط های تو مرا خسته کرد
گاهی سادگی میکنم، به این ابراز سادگی نیاز دارم. از دقت کردن خسته میشوم.. از مراقبت و پاییدن مدام حوصلهام سر میرود... گاهی دلم میخواهد خر باشم..و خودم را بهنفهمی بزنم شاید روزگار ساده تر بگذرد..
از این گذشته ،آدمهای معدودی را میشناسم .
شاید ده نفر حداکثر.
زمان بودن با آنها لازم نیست در نگاهشان خیره شوم و همه حواس پنج گانه ام را بکار بگیرم.
مثل همین سهچهار نفر دوست وبلاگی مانده در ایران.
وقتی ازشان جدا میشوم ،حس سبکی دارم.. مثل اینکه روحم را حمام کردهباشم.
و فکر میکنم خدایا ...چقدر خوب است که هنوز آدمهای بدون خط در دنیا تمام نشدهاند..
Posted by froogh at 6:15 PM | Comments (7)
August 30, 2007
مرا ببر به دیار فراموشی
بزرگترین دردی که یک مرد به یک زن میتواند هدیهکند تا برای همیشه یادش بماند ،خیانت است....
چطور میتوان فراموش کرد؟
کاش سرم گرمتر شود.. و همین امشب را با تنهاییام کیف کنم..
گوگوش میخواند...غایب همیشه حاضر.. تو رو باید از کی پرسید؟
Posted by froogh at 11:16 PM | Comments (13)
August 27, 2007
من گرو گذاشتم.. خودم پس گرفتم
خیلی بهترم. خیلی خیلی. روحیهام و جسمم. روزها سه ساعت سرکار میروم و راندمان بسیار خوبی دارم.کارهای عقبافتاده را با سرعت جلو می برم و اصولا وقتی زمان کمی برای انجام دارم، بهتر کار میکنم.
کباب و ماهیچه را از لیست غذاییام حذف کردم ، درعوض چیزهایی که دوست دارم میپزم تا بتوانم غذا بخورم. اما بلاخره وزنی که خیلی برایش سعی کردهبودم باز کم شد. :(
تا مهر ،ورزش و پیادهروی برایم ممنوع ست ولی از ابتدای مهر میروم یوگا چون بازهم میترسم با ورزش بخیهها باز شوند.
تفریح اصلی این روزهایم صحبتهای تلفنی دو سه ساعته است با دوست قدیمم. و ماهواره تماشا کردن. و کمی موسیقی. کتاب هم ندارم که بخوانم. یعنی هست ولی حوصلهشان را ندارم. دنیای سوفی و مرشد و مارگاریتا و خیامنامه . هرسه برای وقتی خوبند که حسابی پر از انرژی باشی. برای همین روزنامه میخوانم.
همه فعالیتهایی که یک زمانی بهنظرم احمقانه میآمد، و بهخاطر حذف بودنشان از زندگیم ، به خودم پز میدادم، حالا مثل یک آدم بسیار معمولی انجام میدهم و ریلکس میشوم.
باخودم فکر کردم دلیلی ندارد خودم را اذیت کنم. هرکاری که بهم لذت بدهد، ازش لذت میبرم.
این مدت فکر هم نمیکنم. همچنان آن لاک سخت را دور خودم پیچیدهام. نمیخواهم فکر کنم چه بود و که بود و چه شد و چه کرد و چه میکند ؟ حدسیات بد و حالبههم زن را رها کردهام. فقط یکوقتهایی بهگذشته میروم... یکوقتهایی که دراز کشیده ام و درحال روزنامهخواندنم.. و یکمرتبه زندگی مثل فیلم با دور تند روی سقف راه میرود. و من فکر میکنم بهخاطر محبتی که حق و نیاز یک انسان در طول زنده بودن اوست، چه حماقتهایی کردم..
چطور روحم را بابت خورد ترین چیزها کرایه دادم .. و چه گرفتم در ازایش؟
روحی که وقتی مال خودم بود و با باد و باران و ماه ، پروازش میدادم..
حالا روح گرو گذاشتهام را پس گرفته ام.. و فکر نکنم نزد هیچکس دیگری در زندگی، برای هیچچیز دیگری، به هیچ بهایی، گرو بگذارمش.
دیر به ایننتیجه رسیدم که هیچ کس در دنیا لیاقت عشق مرا ندارد.. هیچ کس.
Posted by froogh at 3:40 PM | Comments (8)
August 24, 2007
سکوت یکم
روزیست برای خودش.سکوت..سکوت..سکوت...
زیر این لاک سخت، چقدر همهچیز آرام و سرد و مرطوب است..و چقدر خوب که نه صدایی میشنوم و نه اجباری برای حرف زدن دارم.
....
Posted by froogh at 10:05 PM | Comments (2)
این نیز بگذرد
دوست قدیمیام مرا برد بیرون. رفتیم سینما و شام. فیلم مزخرف قاعدهبازی را دیدیم. تنها خوبیاش اینبود که شاید چند دقیقه بین آن همه مزخرفی که میدیدی، میخندیدی. انگار همه هنرپیشههای معروف کنار هم جمع شده بودند و با هم یک قرار دسته جمعی گذاشتهبودند که گند بزنند به همه سابقه شان.
شام خوبی خوردیم. یکسال بود با هم قراری نگذاشته بودیم.. خاطرات این یک سال را برای هم گفتیم و از گندی که به زندگیمان زده بودیم و رقتهبود پیکارش. هرکسی داستان خودش را میگفت و حرف دیگری را نمیشنید..شاید خوشبختانه...
بهش گفتم بروم پیش دکتر مجد مشاوره؟ و او سوال کرد بهنظرت بروم دارو درمانی شوم؟
یکیمان دکتر است .. یکی مان مهندس..یکی مطب دارد و منشی و دم و دستگاه.. یکیمان خیرسرش مدیر چند نفر آدم است..و وجه مشترک هردویمان سادگیست و قلبهایی باور ناپذیر به بدی دنیا..
کسی نمیتواند سرزنشمان کند..هیچکس. دیگر حتی خودم هم خودم را سرزنش نمیکنم..بار اول است که حق را بهخودم میدهم..هم برای انتخابی که کردم و هم برای ادامه راهی که زود فهمیدم بهترکستان ختم میشود و هم برای برگشتی که میدانستم احمقانه تر از انتخاب و ادامه راهم است..
با اینهمه از این بازگشت کوتاه مدت دردآلود پشیمان نیستم.. برگشتم..تا بهخودم ثابت کنم اشتباه ندیدهام... اشتباه نفهمیدهام.. اشتباه نشنیدهام..
و سرانجام خط بطلان بر تمام این یک سال کشیدم...
وقتی فکرش را میکنم ، کلماتی که جلوی چشمانم رژهای پایان ناپذیر دارند، .. آه خدایا .. فکر میکنم چه صبری داشتم..
چطور توانستم زیر آنهمه درد، نقش خوشبختترین زن دنیا را بازی کنم؟
بههر حال گذشت..
حالا دیگر خاطره ای آزارم نمیدهد..انتظاری از هیچکس ندارم.. سکوت در درونم حکمفرماست..زیر لاک سرد خودم نشسته ام.. و فقط