« عاشقتم .... آقاي رومن گاري .. | Main | رسيدهام به ناكجا.. مرا بهخانهام ببر.. »
دوشنبه 22 مهر 87 :: October 13, 2008
آینه
وقت کم است. خیلی کم.
جمعه نشستم و فکر کردم با این وضع نمیشود ادامهداد. این کموقتی را میگویم. ورزش را باید مرتب کنم. نه مثل حالا - سه روز برو چهار روز نرو - تا نظم زندگیام حفظ شود. روزهای ورزش فقط قادرم ورزش کنم، له شوم و بعد از آن طاقت هیچکاری جز تلفن و تماشای فیلم نداشهباشم. ازآن چهار روز دیگر یک روز مال آقای موسیقیست و از آن سه روز باقیمانده، جمعه فقط بهدرد مهمان و مهمانی و خرید و خانهداری میخورد.
خدایا !! فقط دو روز دیگر میماند!! از ساعت ۵ عصر تا ده شب - مجموعا ده ساعت وقت که تمرین موسیقی کنم، وبلاگ بنویسم، جواب تلفن بدهم، خرید احتمالی داشتهباشم، غذاهای سخت مثل لازانیا بپزم، احیانا آرایشگاه بروم ، همین !
فقط کتابخوانیست که ذاتا صاحب وقت است و کسی -جز عشق- قادر نیست زمانش را بگیرد. البته زمانش هم فقط قابل واگذاری بهعشق است. کدام لازانیایی را ساعت ده تا دوازده شب میپزند که ارزشش را داشته باشد؟
بنابراین روی دوچرخه و در ضمن ظرفشویی و در آستانه خوابدیدن وبلاگنویسی خیالی میکنم، جاهایی که قلم دم دست ندارم چه رسد بهکیبورد.
مثلا دیشب صدبار با خودم تکرار کردم تا یادم بماند درباره یادگارهای ایام زندگیام بنویسم. و پریشب به این فکر میکردم که حتما باید بنویسم : آدمهای خوشبختی در دنیا میبینم که از بس خوشبختند، خیالکردنم را از من میگیرند.
آخرین وبلاگ ذهنی را هم جلوی آینه رخت کن باشگاه ورزشم نوشتم. وقتی که از شدت خستگی یقه مانتو را گم کردهبودم و نگاهم افتاد به آینه . بهزنان و خط چشمهای مشکی و حجم سایههای رنگی و آن موهای پریشان بور که شال تزیینشان کردهبود. من هم توی آینه بودم. با یک مانتوی سفید ساده و یک شلوار سفیدتر و موهای دماسبی و لبهایی بیماتیک و تهمانده ریملی از دوازده ساعت قبل.
یادم ماند که بنویسم تا خود خانه به حاصل گرم و قشنگ آن آرایشهای خوشگل فکر می کردم و بهخودم که قراربود ساعتی بعد روی مبل دراز بکشم و باخالهام تلفنی حرف بزنم.
Posted by froogh at October 13, 2008 3:47 PM
نظر
سلام فروغ بهاري
وقت كمه يا كار زياده؟ كار زياده يا آرزو زياده؟ كاش آرزو زياد باشه.بالاخره براش وقت پيدا مي شه. توصيه هاي كليشه اي هم در مورد برنامه ريزي و زمان بندي و اولويت بندي هم فكر مي كنم به اندازه ي كافي داري. حداقل اين مزيت رو داري كه اون دو روز براي ساعت 5 تا 10 خودت مي توني برنامه بگنجوني. زمان هاي من از قبل توسط ديگران پر شده.گاهي براي خودم چند دقيقه كش مي روم.
پيغامي ازت داشتم كه نتونستم وارد سايت بشم و دريافت كنم.ازاين كه يادم كردي ممنونم.بهاري باش هميشه.
فروغ:
نازنین جان .. تولدت رو تبریک گفته بودم. امیدوارم همیشه سلامت و سرخوش باشی. و مرسی برای اینجا سر زدنت.
Posted by: نازنين ايراندوست at October 15, 2008 1:55 PM
چقدر مزه می ده ببینی یکی داره به آب و آتیش مزنه که آرایش کنه و خودت راحت با ته آرایش بی رنگ لحظه ها رو می گذرونی!
فروغ:
.. راستش گاهي آره مزه ميده و گاهي نه.. اگر نوشته منو يك بار ديگه بخوني مي بيني اين بار از اون بارهاي خيلي بامزه اصلا نبود.
Posted by: مهستا at October 14, 2008 11:06 PM
سلام
در موردآدم های خوشبخت نوشتین خواستم بگم من خوشبخت ترین موجودی هستم که خداوند از بدو خلقت آفریده و در این شک ندارم
و ای موضوع وقت کم آوردن هم صحت نداره!سخت می گیرین شما!
فروغ:
خيلي خوبه كه خودت اين باور رو در مورد خوشبختي خودت داري. مهم ترين دليل خوشبخت بودن آدم بهنظر من همينه كه خودش از بابت زندگي اش رضايت داشته باشه.
Posted by: سازشکسته at October 14, 2008 8:01 PM
باز خوبه تو انقدر منظمی که بدونی چقدر وقت داری. من که اونشم نمیئونم
فروغ:
نمي دونم .. به نظرت خوبه؟
Posted by: آورا at October 14, 2008 5:38 PM
راستي به خاطر وقتي كه براي وبلاگ صرف ميكني
ممنون
در ضمن خانم كتايون نوشته
... بيشتر از يك سال است كه آرايشگاه نرفته ام...
چطوري آخه ؟!!!!
شوخي بوده نه ؟!!
فروغ:
از خودش داری سوال می کنی.
Posted by: شوكين at October 14, 2008 1:50 PM
من هميشه پيش خودم فكر مي كنم اين آدمهايي كه پدر يا مادرند وقت از كجا ميارن؟
فروغ: والله از اول بچگي به من ياد داده بودن كه شبانه روز براي همه مردم و در همه جاي دنيا بيست و چهارساعته . :) بنابراين احتمالا اونها براي وقتي كه براي بچه ها صرف مي كنن از وقت خودشون كم مي كنن و يا برعكس.
Posted by: آوا at October 14, 2008 1:37 PM
از كم وقتي نگو كه براي من هيچ نمانده... هي مي گويم بايد يك ورزشي را شروع كنم كه نمي كنم.مدت هاست كه هيچ مهمان جدي اي نداشته ام ... بيشتر از يك سال است كه آرايشگاه نرفته ام...و علاقه ي موسيقيايي ام در گوش سپردن به پيانو ي دخترك خلاصه شده. اينجا ي قصه يك نفس عميق مي كشم و از خودم مي پرسم : پس من روز ها را چكار مي كنم؟....
دخترك را مي برم مدرسه -عصر مي آورم-بينش مي آيم شركت وقت ها را تلف مي كنم و اسمش اينست كه ساعت كار پر مي كنم به اميد رد شدن ليست بيمه و حقوق باز نشستگي! ... نمي دانم چه زماني غذا مي پزم و كي خريد مي كنم ولي ميدانم روزي يكبار هم يك ساعتي را در خانه ي مادر مي گذرانم...باز هم نمي دانم چه زماني و كجا كتاب مي خوانم اما اين يكي را ديگر يه هيچ وجه نمي توانم نديده بگيرم
:)
فروغ:
اين نيز بگذرد دوست من ..
Posted by: كتايون at October 14, 2008 12:11 PM
سلام فرغك قصه گو ، چه خوبه كه براي نوشتن وبلاگت فكر مي كني ،بعد از اين همه سال نوشتن ، بعد اينكه من معني اين جمله رو نفهميدم :آدمهای خوشبختی در دنیا میبینم که از بس خوشبختند، خیالکردنم را از من میگیرند
فروغ:
مهدي جان شايد لطف جمله در همين باشه برداشت خودت رو ازش بكني. اگه توضيحش بدم خيلي فيلم فارسي مي شه . :)
Posted by: مهدي at October 14, 2008 10:05 AM
با قسمت ارزش لازانيايش موافق نيستم
يك غذاي خوشمزه ارزش و قدرت آن را دارد
كه حتي زمان - عشق - را هم بگيرد
فروغ:
نه اصلا . هيچ چيزي قدرت و ارزش عشق رو نداره. تجربه كهنه مرا بپذيريد.
Posted by: شوكين at October 14, 2008 8:46 AM
از اون وبلاگ نویس هایی هستی که شخصیتی عجیب و پیچیده دارن، فکر کنم اگه یه روز ببینمت در مخیله ام نگنچه که تو می تونی فروغ باشی!!!!
فروغ:
راستش كساني كه من رو ديدن مي گن شبيه نوشته هام هستم.
Posted by: محمد جواد شکری at October 14, 2008 12:41 AM
درود!
مدتیست به نوستالژی غریبی دچارید! شاید این نوستالژی زنانه و مردانه داشته باشد! ولی این حکایت کموقتی را خوب حس کردم و دیدم زنانه-مردانه نیست و خاص انسان مدرن است! به هر روی چارهای نیست و باید ساخت و اولویتبندی کرد! مثلن امروز دیگر وقت ِ دوست دیدن است و فردا... چه به روز انسان آمده است؟
شاد زی
فروغ:
نوستالژي با چي؟ من معني نوستالژي رو اين مي دونم كه يك چيزهايي در زمان حال ياد خاطرات عميقي از گذشته رو در تو زنده كنن. ولي در مورد اين پست منورت رو درك نكردم.
براي اولويت بندي هم درست مي گي و فكر مي كنم منم همين كار رو دارم مي كنم.
Posted by: محمود at October 13, 2008 9:54 PM
سلام
براي فرار از روزمرگي بايد دلو به دريا زد
Posted by: مسافر at October 13, 2008 9:29 PM
مدیتیشین رو امتحان کردی؟ خیلی جواب می ده برای تنظیم وقت.
فروغ:
ربطش رو متوجه نمي شم.
Posted by: visitor at October 13, 2008 7:01 PM