« تو کجایی تا شوم من چاکرت ، چارقت دوزم کنم شانه سرت؟ | Main | عاشقتم .... آقاي رومن گاري .. »
جمعه 12 مهر 87 :: October 3, 2008
اوضاع كشتي نوح در دومين سالي كه بيعشق ميگذرد.
یک کتاب جالب میخوانم. زندگی در پیش رو نوشته رومن گاری. خداحافظ گاری کوپر هم از او بود؟ اصلا دوستش نداشتم. با اینکه دوبار خواندم چون فکر کردم دلیل اینهمه محبوبیتش بین مردم باید یکچیزی باشد. اما برای من جالب نبود و اتفاقا اینیکی خیلی جالب است.
از آن لیست بلندبالایی که از روی گوگل ریدز دوستانم درستکردم و خریدم، راضیام. کتاب کجا ممکن است پیدایش کنم؟ نوشته هاروکی موراکامی( نویسنده کافکا در کرانه ) هم عالی بود.
فکر میکنم بهاینهمه باید و نبایدی که برای انتخاب در زندگی دارم. حتی برای کتاب. آقای کتابفروش آرین میگوید اینقدر دسته بندی نکن، وقتی بهش میگویم از فلان مترجم نخواهمخواند...
در کل حق بااوست. زندگی من یک دایره بسته است. دایرهای که در فضای محدودش حس خوبی پیدا میکنم. کتابهایم را از روی نویسندهشان و مترجمشان و چاپ چندمشان و انتشاراتشان انتخاب میکنم. کم پیش میآید ریسک کنم و از یک مترجم ناشناس یا انتشارات متفرقه چیزی بخوانم. مگر کسی که قبولش داشته باشم بهم توصیه کردهباشد. بههمین ترتیب آدمهای زندگی را هم انتخاب میکنم . و موسیقی را. و رستوران را. و کفش را.
بعد وقتی کسی یا چیزی از این مجموعه را ازدست میدهم بهشدت دچار خلاء در آن قسمت از زندگی میشوم. مثل وقتی که خیاطم ناغافل سکته کرد و مرد .
امسال سومین سالیست که خیاط ندارم.
در اصل باید از هرچیزی سهچهار فقره در این دایره محدود پیشبینی کرد برای روز مبادا. دو خیاط. چهار مترجم. هفت نویسنده. سه عشق. دو رستوران. و دو کفاشی.
حیف که اصل وجود بعضی چیزها را در این دایره، منحصربهفرد بودنشان میسازد.
Posted by froogh at October 3, 2008 11:25 PM
نظر
دستت درد نکنه!
آقای شهرکتابی گفت زندگیت مثل دایره بسته است؟
خودم کشفش کردم! به خدا (:
تازه نگفتم که به دل بگیری یا ناراحت بشی .دنیا دوروزه(راز بقایی هم وجود نداره همه بلاخره میمیرند چه شاه و چه گدا)
این متنت هم خیلی با مزه بود نشون دادی شوخطبعی خوبی داری.
Posted by: نیچه at October 5, 2008 3:27 PM
با بخش کتاب و موسیقی اش تا حد مرگ همدردی می کنم.
اما کفش خوب من یه دونه دارم کافیه. انقدی که این تن رو کشون کشون بکشونه
Posted by: مانیا at October 5, 2008 3:05 PM
خوب است كه آدمهايي هستند كه وجود دايره را تشخيص ميدهند. خيلي خوب است
Posted by: سارا پارسي at October 5, 2008 1:20 PM
سلام خواهر جان فروغ. ارادتمندیم قربان.
میخواستم در جواب یکی از کامنتها بگم که :
در عشق هیج تعهدی نیست. اصلا عشق یک وظیفه یا تعهد نیست بلکه احساس و عشق آدم یک هدیه است و این برای این هدیه پیمانه ایی برای سنجش وجود نداره . و در قبال هدیه هم هیج توقعی وجود نداره.
تصدقت:بابک
فروغ:
قربان لطفت تو.
Posted by: babak at October 5, 2008 10:48 AM
فروغ عزیز درود!
پیشنهاد میکنم هر چند وقت یکبار لیست بلندبالای گوگل ریدز را بگذار! به نظرم جالب باشد!
Posted by: محمود at October 4, 2008 10:38 PM
من در قبال زبان فارسي مسئوليت دارم جمله آخرت رو نگاه كن بچه كلاس پنجم ابتدايي اينقدر بي سرو ته نمي نويسه
Posted by: ابوالهول at October 4, 2008 6:50 PM
"حیف که اصل وجود بعضی چیزها را در این دایره، منحصربهفرد بودنشان میسازد."
دقیقا همینطوره ولی فقط منحصر به فرد بودن عشقه که اذیت میکنه. خصوصا اگه خودت رو متعهد به کسی بدونی که متوجه شدی در انتخاب اون به عنوان عشق اشتباه کردی
اون موقع ترجیح دادم بپذیرم عشق اصلا مفهمومی نداره شاید هم ساده ترین رو انتخاب کردم
Posted by: مهدی at October 4, 2008 6:03 PM
در دنیایی که همه چیز به سرعت تغییر میکند انعطاف پذیری راز بقاست. تنها چیزی که نمیتواند و نباید دچار تغییر پیاپی شود نظام باور ها و جهان بینی مان است.
فروغ:
درست ميگي. كاش بشه در عمل هم منعطف بود.ولي ميدوني .. ميخوام سعي كنم.
Posted by: فرهاد at October 4, 2008 4:44 PM
فروغ عزیز آدرس وبلاگ جدیدمو برات میذارم.وبلاگ قبلیم لواشک )حذف شد.خوشحال می شم اگه به منم سر بزنی).
http://fanusedaryaei.blogspot.com/
فروغ: حتما. مرسي كه آدرس دادي.
Posted by: فانوس دریایی at October 4, 2008 3:56 PM
این جوری زندگی خیلی سخت می شه ... انگار آدم دستی دستی خودشو توی قوطی حبس کنه ...
فروغ:
اين اتفاق آخه يه شبه نمي افته. مجموعه اي از اتفاقات و تربيت ها باعث مي شن يه هو ببيني توي قوطي رفتي و درش رو هم كنسرو كردن.
همچين جاي جالبي هم نيست اون تو.
Posted by: bITA at October 4, 2008 3:08 PM
شفقت بر خلق دارم
فروغ:لازم نکرده.
Posted by: ابوالهول at October 4, 2008 1:50 PM
واي به حالت اگر دور وبري هات از قماش همين آقا مهدي باشن كه ازت درخواست نوشتن كتاب كنن. بگو بابا من تو نوشتن يه جمله معمولي شيش تا غلط املايي و ده تا غلط انشائي دارم بابا بي خيال.
به دنيا دو كس را اگر ديدمي / به دور سر هر دو گرديدمي / يكي آنكه گويد بد من به من / دگر آنكه پرسد بد خويشتن
عزيز جان كتاب نوشتن پيشكش. سعي كن دو تا جمله بدون غلط و سكته بنويسي اون وقت يه بسته مداد رنگي برات مي خرم
فروغ:
اون وقت شما چرا این قدر کشته و مرده این نوشتن های پر غلط هستید که حتی زحمت خواندن تک تک کامنتها و بعد از آن بیشتر ، زحمت نوشتن کامنت را هم به خود می دهید؟ به نظر می آید که خیلی خیلی علاقه مندید.
Posted by: ابوالهول at October 4, 2008 12:31 PM
"زندگی در پیش رو" وحشتناک خوب است.
Posted by: Sizyphe at October 4, 2008 12:28 PM
زندگی در پیش رو یکی از دوست داشتنی ترین کتاب هایی است که تا به حال خوانده ام.نگاه فرانسوی به همه چیز(از زندگی کارگرها و ج..ده ها تا فرش ایرانی!) روایت عالی است.
فروغ:
موافقم. آن قدر عالی ست که دیشب از دستش بی خواب شدم !
Posted by: giti at October 4, 2008 11:34 AM
فروغ جان اینهمه نوشتم و جوابم را ندادی. ترابخدا بگو چطور باید با این گوگل ریدز کار کنم.
این زندگی در پیش رو را سالها پیش خواندم. عالیست. اما خداحافظ گری کوپر را هنوز نخوانده ام.
فروغ:
برای گوگل ریدز باید یکی دعوتت کنه فکر کنم. به این آدرس من ایمیل بزن و بعد برو دعوت رو قبول کن و توش ثبت نام کن:
foroogh.bahari@gmail.com
بقیه کارهاش رو خودت یاد می گیری . از چت کردن سخت تر نیست. :)
Posted by: لیلی at October 4, 2008 3:05 AM
ممنون بابت معرفي كتاب فروغ جان ...نميدونم چرا فكر ميكنم كه تو ميتوني يكي از اون هفت نويسنده دايره محدود من باشي ، ممكنه بخواي يه روز كتاب بنويسي !؟
فروغ:
اگر یه روز فکر کنم حرف تازه ای برای گفتن دارم ، شاید .
Posted by: مهدي at October 4, 2008 2:14 AM