« September 2008 | Main | November 2008 »

October 29, 2008

حقيقت كذب محض است.

چه روزهایی در حال گذرند. عجیب است که هنگام سختی‌ها آدم با خودش فکر می‌کند بدترین لحظه را می‌گذراند، اما باز .. زمان‌های سخت تر در راهند.. بدبختی هم مثل خوشبختی انتها ندارد..
هیچ کدام از این اتفاقات دور و بر آن قدر ناراحتم نمی‌کند که بداخلاقی‌های خودم ... هرشب خودم را شماتت می‌کنم که چرا بد بودم.. چرا داد زدم.. چرا سخت گیری کردم.. چرا فشاری که باید خودم تحمل کنم، به‌زیر‌دست منتقل کردم.. چرا سر یک قران و دوزار این‌همه بی‌سعه‌صدر شده‌ام.. حقیر شده‌ام.. بر روحم پوستی نازک مانده‌است.. و هرروز به‌خاطر کمترین چیزها، ترک می‌خورد و خون‌چکان می‌شود..
هیچ‌وقت .. هیچ وقت در زندگی این‌همه حس ناتوانی در برابر خودم را نداشتم..

Posted by froogh at 7:34 PM | Comments (15)

October 26, 2008

كسي كه براي زندگي فكر مي‌كند و راه فكر كردن را بلد است.

همه نوشته هاي اين وبلاگ را دوست دارم. راحت و ساده و بي سكته مي‌نويسد. در عين حال درست و منسجم. .

Posted by froogh at 11:42 PM

...


Love is not finding someone to live with; it's finding someone you can't live without. . .

Posted by froogh at 11:04 PM | Comments (10)

October 25, 2008

من هستم. خاطرات خوب گذشته‌ هست. و آينده. كه شايد با يك وقفه، اما بهتر از گذشته مي‌سازمش.

از نوشته دیروزم بیزارم. از ماندن در گذشته. از اینکه هی برگردم و ببینم دلم برای ازدست دادن چیزهایی می‌سوزد. درحالی که وقتی درست فکر می‌کنم و آدمم، می‌بینم روزهای خوبی را گذرانده‌ام. هرقدر می‌شد از بودن کسانی که دوستشان داری، حظ ببری، من حظ بردم. چرا مثل بدبخت‌ها هر از گاهی می‌زند به‌سرم و افسوس می‌خورم؟ برای کسانیکه بودن الان‌شان را دوست دارند و خوشند؟ چرا من توی گل گیر می‌کنم؟
باید جلو بروم. مخصوصا این روزها که در کمال بدی اوضاع اجتماعی‌ام، درونم خوب است.
این را برای بار هزارم به‌خودم می‌گویم که خوشحال باش دختر. کسی بیشتر از تو رفیق خوب نداشته‌است. بیشتر و عمیق‌تر از تو عاشقی نکرده است. و اوضاعی که تا به‌حال چنین گذشته، بازهم - بلکه هم بهتر - خواهدگذشت.

Posted by froogh at 10:33 PM | Comments (4)

October 24, 2008

فقط من مانده‌ام . و بس.

دیروز .. عصر رفتم کافه سنایی. یک ماه قبل هم سرزده بودم . بسته‌بود. همسایه‌اش گفت دارد تعمیرات می‌کند..
دیروز اما باز بود. با این تفاوت که دیگر کافه سنایی من نبود. کلبه کوچک دوست‌داشتنی‌ام.. فکر می‌کردم اگر همه خاطرات خوش دوستان از‌دست‌داده‌ام را از من بگیرند، باز جایی هست که بروم و برای خودم - با یادشان - در تنهایی خلوت کنم..
همه‌چیزش را تغییر داده‌اند. دیگر نه موسیقی دارد، نه آقای سی‌دی فروش و نه آن چهارپایه‌های لق ناراحتش را.. و نه مجتبی و نه سیگار برگ و نه آن ویترین پر از شکلات و سیگارش. در آنجا هم سیگار را ممنوع کرده اند... و یک موسیقی بی‌کلام غمگین به‌جای هایده و دلکش و گیتی آواز می‌خواند.
راستش .. امروز که این را می‌نویسم از آن وقتهای نوشتنم نیست. یعنی کلمات خوب جفت و جور نمی‌شوند و حال نمی‌دهند.. اما فکر کردم مهم نیست. خواستم فقط بنویسم.
که رفتم کافه سنایی بی‌دوست. بی عشق. تنها. و کسی نبود.و من فقطجاي همه نشسته بودم. به یاد ایرج. مامک . علیمان. پدرام. علی پ. آذر. موتوتی. سیگار برگ. سی‌دی کمرون. هات‌چاکلت. موکا و بوسه. و فهمیدم که گاه تنهایی بسیار بزرگ تر از غصه خودش می‌شود.

Posted by froogh at 4:42 PM | Comments (10)

October 21, 2008

دار الشفا

بی‌بلاگ‌ رولینگ آدم حس خوبی دارد. جایش خالی‌ست اما مثل جای یک مزاحم همیشگی . کسی که اصرار دارد از دریچه او انتخاب کنی. و تو خودت هم ندانی چطور به این مزاحم عادت کرده‌ای.

دوم اینکه:
بعد از یک عمر زندگی و دوری نود و نه درصدی از تلوزیون ( به عنوان یک دستگاه نمایش‌دهنده)، توصیه ناگهانی یکی از شما دوستان عزیز کامنتی موثر واقع شد و پریروز درحالیکه در نقطه صد منفی روحی به‌سر می‌بردم، سر ساعت چهار و ربع که به‌خانه رسیدم یک فیلم خوشگل گذاشتم و بعد یکی دیگر و بعد یکی دیگر .. تا خود ساعت دوازده. دیشب هم نسبتن قضیه را تکرار کردم. و نتیجه گرفتم که فیلم‌دیدن یک مسکِن بسیار قوی و فراموشی‌آورنده است که هر‌چه این آیدا و ایرج در ایام فوق دیپرشن تجویزش می‌کردند، گوش نکردم و مجبور شدم آن دوران را بدون این داروی مسهل عالی بگذرانم.
حالا تجربه کهنه مرا بپذیرید. ای افسردگان محترمی که وبلاگ‌خوانی و کرم‌کتاب بودن را برای درمان انتخاب می‌کنید: فیلم دیدن در مقایسه با این دو، مثل خوردن یک بسته سیلاکس دربرابر یک عدد آلو برای رفع مشکلات روحی است.

Posted by froogh at 2:21 PM | Comments (17)

October 17, 2008

بر گيسويت اي جان كمتر زن شانه.. چون در چين و شكنش دارد دل من كاشانه..

بعد از مدتها دو روز تعطیل را مثل روزهای قدیم زندگی گذراندم. دیشب با یک دوست آقا رفتم بیرون. فقط دوست‌بودن و بیرون رفتن با مرد را کمتر تجربه کرده‌ام. هیچ خیال بیرون‌رفتن نداشتم. برای خودم مشروب کوچکی نوشیده بودم تا شب پنجشنبه‌ام متفاوت باشد و موسیقی تمرین کنم. شاید اثر همان بود که رها بودم. و شاید اثر ساعتها حرف‌زدن با معلم موسیقی‌ام که می‌گفت تو باید یاد بگیری که با مرد می‌شود فقط دوست‌بود و این دوستی را بلد باشی حفظ کنی.
کتاب‌خوانی زیاد و چای ناهنگام، بی‌خوابم کرده بود. کمی سایت‌های کاریابی را گشتم.بی‌آنکه واقعا بدانم دنبال کار جدید هستم یا نه.چهار صبح خوابیدم.

نهار قرار‌بود با کسی بیرون بروم. قبل از آن رفتم برای خودم پارچه خریدم. مدتها بود یک خرید حسابی زنانه نکرده بودم. و بعد قرار نهار را کنسل کردم و آمدم خانه. عصر رفتم همان‌جا که نهار باید می‌رفتم. یک ساعت گپ زدن و خندیدن در آرامش. و بعد که به‌خانه برگشتم مثل آن بود که مشروب دیشب حالا اثر کرده باشد. گیتار را برداشتم و برای خودم زدم و خواندم. سیمها به‌نرمی تحت فرمانم بودند و من گرم بودم. رقیب را بلدم خیلی خوب بزنم. اما هنوز شهامت این را ندارم که کنار دیگران چیزی بنوازم. این هفته قرار‌است برای اولین بار با آقای موسیقی دو نفره تمرین کنیم. و بعد به‌زودی با یکی دیگر از دوستانش همراه خواهیم‌شد و شاید کمتر از پانزده‌روز دیگر باید در جمع شاگردان گیتاریست او بزنم. خداکند موفق شوم. نواختن در جمع برایم یک آرزوست. درست مثل زمان سخنرانی جلوی تریبون، می‌ترسم و حتی فکرکردن بهش تمرکزم را بهم می‌زند.

یک کتاب خوانده‌ام به‌نام پیشگویی آسمانی که مال جیمز ردلفیلد است. از آن نوع انرژی شدید دو سال قبلم سخن گفته. توانایی وصل‌شدن به طبیعت و دیدن شهود که مدتهاست نتوانسته‌ام تجربه‌اش را تکرار کنم.
یک دلیل از بین رفتن این انرژی معتاد شدن و وابستگی به یک شخص خاص است که باعث می‌شود آن انرژی را صرف او کنی و تخلیه شوی. و یک دلیل دیگر می‌تواند ترس و استرس باشد. من در این دوسال هردو را داشته‌ام و امیدوارم حالا کم‌کم دوباره موفق به‌تکرار آن تجربه رویایی شوم.

Posted by froogh at 11:17 PM | Comments (11)

October 15, 2008

رسيده‌ام به ناكجا.. مرا به‌خانه‌ام ببر..

این روزهای بی‌همه‌چیز .. ازشان فاصله می‌گیرم.. و به‌رویاهایم پناه می‌برم.. رویاهایی که مال فردا نیست.. مال دیروزند.. مال آن وقتها که هفت‌ساله بودم و از مدرسه برمی‌گشتم.. با کیفی سنگین..با هیجانی که همیشه در ذهنم می‌ماند.. که کلمات بس که دوستشان داشتم، فرار می‌کردند .. من قصه گل‌کاشتن‌هایم را برای مادرم می‌ساختم.. مادرم ایستاده است کنار آن چراغ نفت‌سوز خوراک پزی روي سكو.. بلند قد است.. و من کوچک..کنارش می‌پرم و جست و خیزکنان داستان‌سرایی می‌کنم... او می‌خندد تا من حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم.. دنيايم حرف زياد دارد.. حرفهاي رنگي و قشنگ.. از دوست.. از معلم.. . از شادي ..و من همه را يك‌جا برايش مي‌بافم..

باورنکردنی‌ست.. دوربودن این خاطرات.. من آن کودک هفت‌ساله را آن چنان واضح می‌بینم که خود امروزم را محو ..

Posted by froogh at 11:40 PM | Comments (10)

October 13, 2008

آینه

وقت کم است. خیلی کم.
جمعه نشستم و فکر کردم با این وضع نمی‌شود ادامه‌داد. این کم‌وقتی‌ را می‌گویم. ورزش را باید مرتب کنم. نه مثل حالا - سه روز برو چهار روز نرو - تا نظم زندگی‌ام حفظ شود. روزهای ورزش فقط قادرم ورزش کنم، له ‌شوم و بعد از آن طاقت هیچ‌کاری جز تلفن و تماشای فیلم نداشه‌باشم. ازآن چهار روز دیگر یک روز مال آقای موسیقی‌ست و از آن سه روز باقیمانده، جمعه فقط به‌درد مهمان و مهمانی و خرید و خانه‌داری می‌خورد.
خدایا !! فقط دو روز دیگر می‌ماند!! از ساعت ۵ عصر تا ده شب - مجموعا ده ساعت وقت که تمرین موسیقی کنم، وبلاگ بنویسم، جواب تلفن بدهم، خرید احتمالی داشته‌باشم، غذاهای سخت مثل لازانیا بپزم، احیانا آرایشگاه بروم ، همین !
فقط کتاب‌خوانی‌ست که ذاتا صاحب وقت است و کسی -جز عشق- قادر نیست زمانش را بگیرد. البته زمانش هم فقط قابل واگذاری به‌عشق است. کدام لازانیایی را ساعت ده تا دوازده شب می‌پزند که ارزشش را داشته باشد؟
بنابراین روی دوچرخه و در ضمن ظرفشویی و در آستانه خواب‌دیدن وبلاگ‌نویسی خیالی می‌کنم، جاهایی که قلم دم دست ندارم چه رسد به‌کیبورد.
مثلا دیشب صدبار با خودم تکرار کردم تا یادم بماند درباره یادگارهای ایام زندگی‌ام بنویسم. و پریشب به این فکر می‌کردم که حتما باید بنویسم : آدم‌های خوشبختی در دنیا می‌بینم که از بس خوشبختند، خیال‌کردنم را از من می‌گیرند.
آخرین وبلاگ ذهنی را هم جلوی آینه رخت کن باشگاه ورزشم نوشتم. وقتی که از شدت خستگی یقه مانتو را گم کرده‌بودم و نگاهم افتاد به آینه . به‌زنان و خط چشمهای مشکی و حجم سایه‌های رنگی و آن موهای پریشان بور که شال تزیین‌شان کرده‌بود. من هم توی آینه بودم. با یک مانتوی سفید ساده و یک شلوار سفیدتر و موهای دم‌اسبی و لبهایی بی‌ماتیک و ته‌مانده ریملی از دوازده ساعت قبل.
یادم ماند که بنویسم تا خود خانه به حاصل گرم و قشنگ آن آرایش‌های خوشگل فکر می کردم و به‌خودم که قراربود ساعتی بعد روی مبل دراز بکشم و باخاله‌ام تلفنی حرف بزنم.

Posted by froogh at 3:47 PM | Comments (13)

October 5, 2008

عاشقتم .... آقاي رومن گاري ..

زندگی در پیش رو تمام شد. به‌غایت زیبا بود. زیباترین کتابی که تا به حال خوانده‌ام. بهترین کتاب نبود .. اما به‌نظرم از این قشنگ‌تر کسی نمی‌توانست خیال کند، خیالش را رنگ بزند و آن‌ها را در قالب کلمه جاری سازد..
دیشب که تمام شد گریه می‌کردم.. از آن وقتهای معدود عمرم بود که دلم می‌خواست از فرط زیبایی چیزی بمیرم.. مثل آن روز دو سال قبل که سهراب خواندیم..
بعضی لحظات در زندگی هست که با خودت فکر می‌کنی اگر در همین نقطه جهان برایت متوقف شود، در اوج لذت و خوشبختی رفته ای..

Posted by froogh at 10:10 PM | Comments (22)

October 3, 2008

اوضاع كشتي نوح در دومين سالي كه بي‌عشق مي‌گذرد.

یک کتاب جالب می‌خوانم. زندگی در پیش رو نوشته رومن گاری. خداحافظ گاری کوپر هم از او بود؟ اصلا دوستش نداشتم. با اینکه دوبار خواندم چون فکر کردم دلیل این‌همه محبوبیتش بین مردم باید یک‌چیزی باشد. اما برای من جالب نبود و اتفاقا این‌یکی خیلی جالب است.
از آن لیست بلندبالایی که از روی گوگل ریدز دوستانم درست‌کردم و خریدم، راضی‌ام. کتاب کجا ممکن است پیدایش کنم؟ نوشته هاروکی موراکامی( نویسنده کافکا در کرانه ) هم عالی بود.
فکر می‌کنم به‌اینهمه باید و نبایدی که برای انتخاب در زندگی دارم. حتی برای کتاب. آقای کتاب‌فروش آرین می‌گوید این‌قدر دسته بندی نکن، وقتی بهش می‌گویم از فلان مترجم نخواهم‌خواند...
در کل حق بااوست. زندگی من یک دایره بسته است. دایره‌ای که در فضای محدودش حس خوبی پیدا می‌کنم. کتاب‌هایم را از روی نویسنده‌شان و مترجم‌شان و چاپ چندمشان و انتشاراتشان انتخاب می‌کنم. کم پیش می‌آید ریسک کنم و از یک مترجم ناشناس یا انتشارات متفرقه چیزی بخوانم. مگر کسی که قبولش داشته باشم بهم توصیه کرده‌باشد. به‌همین ترتیب آدم‌های زندگی را هم انتخاب می‌کنم . و موسیقی‌ را. و رستوران را. و کفش را.
بعد وقتی کسی یا چیزی از این مجموعه را ازدست می‌دهم به‌شدت دچار خلاء در آن قسمت از زندگی‌ می‌شوم. مثل وقتی که خیاطم ناغافل سکته کرد و مرد .
امسال سومین سالی‌ست که خیاط ندارم.
در اصل باید از هرچیزی سه‌چهار فقره در این دایره محدود پیش‌بینی کرد برای روز مبادا. دو خیاط. چهار مترجم. هفت نویسنده. سه عشق. دو رستوران. و دو کفاشی.
حیف که اصل وجود بعضی چیزها را در این دایره، منحصر‌به‌فرد بودنشان می‌سازد.

Posted by froogh at 11:25 PM | Comments (16)