« مبارزه با زماني كه سپري مي شود. | Main | تونل »

پنجشنبه 4 مهر 87 :: September 25, 2008 

كاش بگذرند..

امروز که باد پاییز پیچیده بود توی اتاق، با آن سایه روشن زود‌رس غروب ، با‌خودم فکر می‌کردم امکان ندارد تا آخر عمر، این سایه روشن و این باد بی‌‌یاد آن پاییز پرخاطره بگذرند...

Posted by froogh at September 25, 2008 9:45 PM

نظر

من و من( يعني من و خواهرم) هر از گاهي ميايم اينجا و مي خونيم در واقع از روز تولدت . يه كوچولو بهت حسوديمون ميشه كه اين قدر روون و راحت احساساتت رو مكتوب ميكني خيلي وقتا كاملن ميشه حسي رو كه داري درك كرد در واقع هر وقت كه شاد يا غمگيني كاملا ميشه از طريق نوشته هات باهات هم ذات پنداري كرد
مطمئن باش هر وقت خوشحال يا ناراحتي دو نفر ديگه هم زير اين آسمون تو احساساتت شريكن

Posted by: من و من at September 27, 2008 2:25 AM

سلام
با حال و هوای جادویی باد و بوی پاییزی من هم موافقم.
ولی نثر و حال و هوای فروغ هم به بازیابی آن حس پنهان ما کم کمک نمی کنه.
این فروغ چه حالی داره ؟
من از وقتی مدیر یه شرکت تبلیغاتی شدم دیگه یادم رفت چطور از حال و هوام برای بقیه بنویسم

Posted by: mohsen at September 27, 2008 12:39 AM

اول اینکه چه وبلاگ خوبیه این کتابخانه ملکوت ... من ندیده بودمش. ...
خیلی عالیه...
دوم اینکه نمی دانم چه سحر و جادویی توی این باد پاییز هست که این همه خاطره را با خودش می آورد...

Posted by: کتایون at September 26, 2008 9:03 PM

ولی داره!

Posted by: محمد جواد شکری at September 26, 2008 5:23 PM

درود بر فروغ عزیز

گفتم شاید به مسافرتی بلند یا اصلن این‌جا را بی‌خبر تعطیل کرده‌اید! از این‌که خوب هستید خوش‌حالم! خوب بودن لزومن به روح نیست و گاهی به جسم است! جسم را ما گاهی از یاد می‌بریم

شاد زی

Posted by: محمود at September 26, 2008 11:52 AM

migzare vali dobare miyad(karisham nemishe kard)

Posted by: نیچه at September 26, 2008 9:54 AM

من خيلي اسم ها رو خوندم ولی خوندن یه فروغ دیگه حال خوبی داره !
مخصوصا اینکه نوشته هاش به مد نرفته !

Posted by: فروغ at September 26, 2008 7:23 AM

داخل شدن در سكوت يا در صدايي ديگر..
با تكه هايي از بكت چند مقاله و چند داستان كوتاه از جمله فروغ منتظرم

Posted by: ْgodo54 at September 26, 2008 3:07 AM

امان از اين پاييزهاي پر خاطره

Posted by: مهدي at September 26, 2008 2:00 AM

من هی میام اینجا تشکر کنم از کامنتی بنفشه یی تون اما نمی دونم چرا سرم گرم خوندن که می شه یادم میره
:(
ممنون خانوم جان گل داد و منم برگاش و شستم و کلی حالش خوبه الان :***
فروغ:
خواهش مي كنم. هم تو هم گلت پاينده باشين. :*

Posted by: مریم at September 26, 2008 1:56 AM

انگار ما در طول زمان زندگی نمی کنیم. زندگی ما روی هم خم می شود. یک پاییز زنده بوده ایم. بقیه اش به سمت آن پاییز ، مثل برگ به سمت نور ، خم شده ایم.

Posted by: خانم ثابتی at September 26, 2008 12:51 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟