« پوچی... | Main | بیگ بنگ »

شنبه 23 شهریور 87 :: September 13, 2008 

اميد

امروز پروژه جدید را استارت زدیم. قرار است مایه حیات شرکت باشد. تا دو سه روز دیگر وضع دستمان خواهد‌ آمد..
...
رقیب را گوش می‌کنم. بلد نیستم لینکش را بگذارم.. از دلکش است و این‌که من گوش می‌کنم با هم‌صدایی ویگن می‌خواند.. چیزی‌ درحد شاهکار است.. اما دل من را به‌شدت می‌گیراند..
باید گوش کنم چون معلم موسیقی گفته قرار است فردا تمرینش کنیم. از آن آخرین باری که درمورد تمرین موسیقی‌ام نوشتم، پیشرفت چشمگیری کرده‌ام.. درست هم نفهمیدم چطور شد که آن حد کذایی را سرانجام رد کردم و معلم موسیقی گفت: براوو .. بلاخره صدای سازت درآمد.. جلسات دو هفته یک‌بار را به هفتگی تبدیل کردم و از این بابت راضی‌ام.. وقتی بلاخره موفق شدم درست بنوازم، درست مثل وقتی بود که یک‌هو در بچگی به خودمان می‌آمدیم و می‌دیدیم که سواددار شده‌ایم..
این فعلا اندک مایه خوشحالی این روزهای من است..
...
دو روز باهش قهر کردم. اصلا حرف نزدم و در دلم گفتم باید می‌فهمیدی. باید اگر دوستم بودی می‌فهمیدی که دوستی باید دو طرفه باشد..
رابطه‌مان تبدیل شده بود به‌رابطه دو هم‌خانه که یکی از آنها به قدری سرش گرم است که دیگری را نمی‌بیند.. و بدتر از آن اولی از ترس خشم او به‌این دوستی ادامه می‌دهد نه به امید لطفش.. و من در این روابط یک طرفه همیشه خسته می‌شوم.. از همیشه دهنده بودن .. بی‌هیچ امیدی به تغییر شرایط.
در این دو روز با‌خودم حرف می‌زدم و می‌گفتم اگر قرار است این دوستی ما باشد، پس بهتر است تمامش کنیم.. و حتی خود دوستی برایم زیر سوال بود.. اصلا دوستم بود؟ اصلا هست؟ فکر کردم .. به‌درک.. اگر قرار‌است تا آخر دنیا به‌همین منوال بگذرد بگذار بی‌او بگذرد..
اما سکوت و قهرم دو روز بیشتر ادامه نیافت.. نتوانستم.. وقتی خواستم برای شب دوم بی‌محلی کنم و وجودش را نادیده بگیرم.. دیدم بسیار تنها می‌شوم.. بسیار تنها..یاد خوبی‌های قدیمش افتادم.. وقتهایی که دستش را روی شانه ام می‌گذاشت و می‌خندید و می‌گفت: برو ..من پشتت هستم.. یادم آمد هروقت چیزی را خواستم و نداد ایمان آوردم که صلاحم این بود.. دیدم من نمی‌توانم بی‌او باشم.. نمی‌توانم وانمود كنم من هم يكي از این همه مردم که بی‌خدا و با آرامش زندگی می‌کنند.. تنها دوست من خداست.. می‌خواهم باورش داشته باشم.. می‌خواهم باور کنم که همیشه هست و همیشه می‌توانم رویش حساب کنم.. که وقت‌های ناچاری زندگی، مرا بی‌پاسخ نمی‌گذارد.. مثل همه ایامی که در اوج تنهایی و نیاز صداش می‌زدم و جواب می‌شنیدم.. حتی اگر با من دیگر حرف نمی‌زند.. حتی اگر فراموش شده‌ام..
تازه .. گیریم نباشد.. ایمان به‌نبودنش وضع مرا پیچیده‌تر از این‌که هست، خواهد کرد نه بهتر..من آدم تحمل پوچي نيستم .. و بي‌كسي مطلق مرا به‌پوچي مطلق خواهد رساند.

Posted by froogh at September 13, 2008 10:24 PM

نظر

فروغ جان! اینها از عوارض نیچه خواندن است. به خصوص که با احساساتی زنانه منتظر خدایی باشی و جوابی نیامده باشد. اما به نظر من همان‌طور که خودت فهمیدی شما از جنسی نیستی که بی‌خدا بتوانی زندگی کنی، خدا را آن ته‌مه‌ها نگهدار! اما همه چیز زندگیت را به آن مرتبط نکن. انقدر هم به خودت ظلم نکن! آینده را بی‌خیال شو و از کسی انتظار معجزه نداشته باش و الان را زندگی کن، روزمرگی کن. اتفاق خودش می‌افتد و ارتباطی با چیزهایی که شما در درون می‌پرورانی ندارد. شاد زی.

Posted by: هادی at September 24, 2008 1:22 PM

اتفاق بدي ...
كه نيافتاده ؟!!
فروغ:
من خوبم. :)و مرسی که یادم کردی.

Posted by: شوكين at September 23, 2008 1:38 PM

من

Posted by: ! شايد يه دوست at September 21, 2008 9:53 PM

در مورد اون حس ، من می دونم چیه. می شناسم اش. این خیلی خوبه. منظورم تجربه اش هست.

Posted by: خانم ثابتی at September 18, 2008 11:59 PM

سلام فروغ جان خوبی؟
من هرچی به مطب دکتر بیرشک زنگ میزنم انگار روی فاکس هست شماره دیگه ای ازش نداری یا آدرس دقیقشو؟
ممنون عزیزم
فروغ:
باید عصرها بعد از ساعت 3 زنگ بزنی. در ضمن یک روزهایی رو هم در هفته مطب نیست.
آذرسش خیابان ولی عصر. طفر. روبروی پارک کاج. به نطرم پلاک 354/1 باشه. روی زنگش خیلی ریز نوشته بهروز بیرشک. از اینترنت هم شاید پیدا کنی

Posted by: golpar at September 17, 2008 6:40 PM

سلام دوست عزیز میخواستم واسه افطار به وبلاگم دعوتتون کنم اگه افتخار بدین با خانواده و دوستان میتونین تشریف بیارین
حتما بیایین
منتظرم
موفق باشین

Posted by: دریا at September 17, 2008 5:48 PM

به خودت تلقين كن كه اخرش ختم به خير مي شه و هميشه همه چيز خوب مي شه

Posted by: مهدي at September 17, 2008 9:26 AM

فروغ عزیز
ماندن در جایی که به نظر آخر جهان می رسد الزاما برای دیگری انتها نیست

چینی ها مثلی دارند با این مضمون: زیادی که به شرق بری به غرب می رسی. آخر جهانِ دایره ای، بذری از معنای آغاز و ابتدا را هم در خودش دارد
اصلا قصد موعظهً بی مورد و از این دست حرفها را ندارم. تو نگاهی متفاوت داری، پس از من ِخواننده، حداقل به سهم یک مخاطب، معنای ایستادنت حتی در جایی که آن راآخر جهان می دانی ایستادن "فروغ" است در جایی از جهان

نمیدانم چقدر در این مختصر توان بیان را داشتم. بگذار با حکایتی حرفم را تمام کنم. روزی امام فخر رازی که از متکلمین به نام جهان اسلام است و به امام الشکاکین ملقب شده، از بس که در هر مسئله ای شک وارد می کرده تا دلیل بهتری پیداکند، با یکی از عرفای معروف زمان خودش یعنی نجم الدین کبری دیدار می کنه و برای اینکه نشان بده که چقدر از او حکیم تره از عارف می پرسه:تو چند دلیل برای اثبات وجود خدا داری و از چند راه او را شناختی؟
نجم الدین میگه: از یک راه. امام فخر سریع میگه ولی من از هزار راه. عارف هم می گه چون در دلت هزار و یک شک بهش روا داشتی

بستگی داره نقطه ایستادنت را چطور بخواهی که تفسیر کنی. در اوج ایمان به هر چیز می توان شک کرد و در شک مطلق می توان ایمان آورد

ببخشید بجای کامنت خودش یک پست شد
اما امیدوارم گوهر حرفم را رسانده باشم
اساسا از نظر من ماندن در جایی حتی در آخر جهان، ماندن است
شاید خودخواهانه می نویسم
اما ماندن تو حتی در آخر جهان برای من خواننده "فروغ" هم ماندن و درک کردن نقطه ای است در جهان

Posted by: آنتی تز at September 17, 2008 3:36 AM

درود!

کاشکی فروغ جان بیت اول «رقیب» را می‌نوشتی عزیز! پست جدیدتون منو نگران نکرد! چرا که این احساس‌ها فروغ عزیز مختص شما نیست! همه دارند و چشم بصیرت ندارند! یا گرفتار روزمره‌گی‌اند!

Posted by: محمود at September 16, 2008 10:11 PM

فروغ عزیز
بسیاری از نوشته هایت را خوانده ام و با آنها طربناک و غمین شده ام. از رویاهایت لذت برده ام و ناراحت شده ام

این نوشته کوتاه درواقع حرفی است راجع به آخرین نوشته ات. ایستادن در آخر جهان

ایستادن در آخر جهان هم ایستادن در جایی است. هومر گفت: "بیچاره آن کس که جایی در جهان ندارد". ایستادن در آخر جهان تلخ است اما آخر جهان هم جایی است که می توان با نگاه یکه و نابهنگامی که داری، برای خودت و ما یگانه اش کنی

پر گفتم و شاید بیهوده! ببخش اما بمان

فروغ:
كجا بمانم؟ در آخر جهان؟

Posted by: آنتی تز at September 16, 2008 5:18 PM

این قسمت قهر و آشتی دلمو یه جوری کرد...

Posted by: کتایون at September 15, 2008 5:45 PM

سلام عزيزم
نظر من اينه كه تو داري اشتباه ميكني
خدا فقط يكيست و اونهم وجود خارجي دارد و به همه چيز قادر.خيالي نيست شخصي نيست و زاييده تخيلات نيست.
پس به خدا ايمان بيار(واقعاً) تا از اندوه و سردرگمي رها بشي كه خداهاي ساختگي بيشتر آدم رو نااميد ميكنن.اينم بگم كه انسان هر لحظه در معرض لغزش (همه آدما)پس لحظه هاي خوبي رو براي همه جويندگان حقيقت آرزو ميكنم.

Posted by: نيچه at September 15, 2008 4:04 PM

ایمان به‌نبودنش وضع مرا پیچیده‌تر از این‌که هست، خواهد کرد..........................................
این است داستان "چگونه خدا آفریده مِیشود". خالقی که توسط مخلوقش خلق میشود.

Posted by: mohem nist at September 15, 2008 2:06 PM

با درود به شما نویسنده ی گرامی
انتشارات اشک در بخش ویژه ی داستان های کوتاه خود، اقدام به چاپ کتاب از آثار برجسته ی نویسندگان نموده است. نحوه ی انتخاب داستان ها از طریق بازخوانی و بررسی آثار، توسط هیات تحریریه می باشد. انتشارات اشک در بخش « داستان های کوتاه »، صمیمانه از شما دعوت به عمل می آورد تا با ارسال آثار خود، ما را همراهی نمایید. بدیهی است که داستان های منتخب از آثار شما در این مجموعه به چاپ خواهد رسید.
جهت دریافت اطلاعات بیش تر می توانید:
به نشانی الکترونیکی ما Ashkstory@yahoo.com در این بخش ( داستان های کوتاه ): پیام فرستاده و یا
از طریق تماس با شماره همراه 09127165773 (مژگان پارسامقام؛ مسوول بخش مربوطه ) و یا
شماره تلفن دفتر نشر اشک ( بخش داستان های کوتاه ) 88801274 و صحبت با مسوول آن، آمادگی خود را اعلام نمایید.
توجه ! خواهشمند است در این مورد فقط با خانم پارسامقام صحبت فرمایید چون سایر همکاران در بخش های دیگر مسوولیت دارند و نمی توانند جوابگوی شما باشند.
در صورتی که مایل هستید لطفا با ما تماس بگیرید تا فرم « شناسنامه ی نویسنده و داستان » برای شما ارسال گردد و با تکمیل و ارسال مجدد این فرم به دفتر انتشارات اشک، بخش داستان های کوتاه می توانید به جمع نویسندگان ما بپیوندید و داستانهای ارسالی شما مورد بررسی برای چاپ در مجموعه کتابهای ما قرار گیرد.
با نهایت سپاس
پارسامقام


Posted by: Nashr-e ASHK - parsamagham at September 15, 2008 1:06 PM

bahbah mobarake, key gharare consert bezari? ma ham miyaym. ma yani man va shikamam.

Posted by: vangrizz at September 15, 2008 7:33 AM

سلام. دوستت را دوست بدار. او همه تو است.

Posted by: سارا پارسي at September 14, 2008 3:04 PM

تنهاتر شدم شاید دیروز این فکر رو نمیکردم نمی دونم چی شد اما حالا خیلی تنهام. فرار کردن از پوچی برام خیلی گرون تمام شد دیگه نمی خوام فرار کنم نمی دونم باید باور کنم که باید هرطوری شده باید رفت

Posted by: احسان at September 14, 2008 3:00 PM

خوشحالم كه خودت همه چيز را فهميدي
دوستي ما هميشه دو طرفه و البته قهر يك طرفه است
چون من هيچگاه با انسانهاي خوب قهر نميكنم
حتي گاهي كه بدقلقي ميكنند
حق با توست ، سرم شلوغ است
اما هيچگاه فراموشت نكردم
در ضمن از صداي سازت هم خيلي لذت بردم

(از طرف خداوند)

Posted by: شوكين at September 14, 2008 7:47 AM

فروغ عزیز.
دیشب پست قبلی ات را خوانده بودم و تمام امروز ناخودآگاه نگرانت بودم.
امشب بااین نوشته هایت یک نفس عمیق نسیبم کردی.
خوشحالم که خوبی وهنوز با همه مشکلات امیدواری.
یک نفس عمیق دیگه ؛ ((

Posted by: مریم at September 14, 2008 3:10 AM

خیلی عجیب است. من خیلی شبیه به شما فکر می‌کنم. انگار که بخش دوم این پست را من نوشته‌ام. جدی می‌گم. نه می‌توان بی‌خدا بود، نه می‌توان تضادهای زندگی را جمع بست. به نظر می‌رسد «رشد» و «بزرگ شدن» یعنی همین: دست و پنجه نرم‌ کردن با این دست‌اندازهای زندگی و رنگ بخشیدن به آنها. چاره‌ای جز این هست آيا؟

Posted by: سعید at September 14, 2008 2:17 AM

چه خوب ... چه دوست خوبي داري ...حضورش رو ميشه توي نوشته هات حس كرد فروغك قصه گو !1

Posted by: مهدي at September 14, 2008 12:58 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟