« به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ؟ | Main | پوچی... »
دوشنبه 18 شهریور 87 :: September 8, 2008
حضور رنگها وقتی همه چیز بر باد است و نیست..
توی کلاس ورزش ما یک مربی شاهکار هست بهنام خانم ز. بهترین مربی بدنسازی که تابه حال داشتهام، با شخصیتی منحصربهفرد که آن را هم در زندگی خیلی خیلی کم دیدهام.
قیافه خانم ز برای من شبیه زنان سرخپوست است. با موهای فر بسیار بلند مشکی که سهچهار رشته کلفت میبافد و پارچههای رنگیی که بهدم این رشته ها میبندد، پوستی سبزه و چشمانی نهچندان درشت اما با نگاهی بسیار براق.
لباسهای ورزشیاش برخلاف مربیهای شیک و آخرین مدل ما که بیشتر شبیه باربیاند تا آدم، خیلی ساده و آرام است. آرام که میگویم یعنی همین.. آرام لباس میپوشد.
آرایش نمیکند و شاید سالی یک بار ماتیک خوشرنگی زدهباشد یا نزده باشد.
خانم ز در عوض همه این سادگی عجیبی که نسبت بههر مربی ورزشی دیگری دارد، قادر است از تمامی آن باربیها بیشتر بدرخشد و گرمای حضورش را پخش کند. با آن نگاه براق و لبانی که همیشه میخندد یا اگر نخندد مطمئنن به اخم فشرده نیست. تو را از هر فاصلهای ببیند با چشمکی بهرنگ نارنجی یا یک لبخند محکم سبز برایت اعلام دوستی میکند. برایش مهم هستی هرچند ساکت و توی خودت باشی و مثل خودش آرام لباس بپوشی و موهایت هایلایت آخرین مدل نباشد و اصولا هیچ چیز قابل ذکر متمایزکنندهای نداشتهباشی. برای او مهمی نه برای اینکه برنامه ورزشت را میدهد و درصدی از شهریه تو مال اوست، فقط بهاین دلیل که هستی و در آن سالن جزو اثاثیه محسوب نمیشوی.
چند روز قبل بهشدت سرد و افسرده بودم. یادم نیست چرا. ولی خوب نبودم. روی دستگاهی که کار میکردم، نگاهم بهیک جایی خیره مانده بود. ناگهان چشمان براقی را با یک لبخند محکم سبز دیدم که روبرویم ایستاده .. اصلا انتظار بودنش و از آن جالبتر، برخوردش را نداشتم. با همان نگاه و لبخند، دستم را گرفتهبود توی دستانش و با کلماتی که واضح و روشن ادا میشد سوال کرد: خوبی؟؟
این را راست میگویم که در عمرم این چنین انتقال انرژی را تجربه نکردهبودم. بهنظرم خالصانهترین محبتی بود که، جز از مادرم، تاکنون از کسی نگرفتهبودم. من فقط لبخندی زدم و از اینکه دستم در دستان قوی و گرم او فشرده میشد لذت میبردم.
دیروز که دوباره دیدمش و باز باهمان دستان محکم و گرم بهمن خوشامد گفت، ناخودآگاه بهش گفتم که بسیار مهربان است، آنقدر مهربان که توی خانه هم فکر مهربانیاش را میکنم.. آن قدر مهربان که نمیفهمم چرا و چطور کسی قادر است هنوز اینهمه مهربان باشد و آن را بهمن هم بدهد ...بی آنکه توقع داشته باشد.. بیآنکه تعارفی بینمان باشد.. بیآنکه من رییس یا مرئوسش باشم.. هنوز این همه ... فقط برای اینکه آدمم؟
Posted by froogh at September 8, 2008 1:37 PM
نظر
سالهاست همچین کسی رو میشناسم
اسمش رو گذاشته بودم فرشته مهربون
میدونی فروغ این آدم سرشار از مهربونی بودبا خلق خدا هیچوقت هم براش بد و خوبشون فرقی نمی کرد.
از پیر و جوان و پولدارو بی پول برا همه دل می سوزوند
اما افسوس که تقریبا هیچکس قدرشو ندونست و همه فقط سعی داشتن ازش بهره ببرن
چقدر خوبه که شما از اون تکخالهای روزگاری که محبت رو میفهمند و بها میدند
توی روزگاری که از کور عصا می دزدند و خوب و بد خوب و بدشون فقط پوله چقدر خوبه که به هم دیگه محبت کنیم چون طرفمون یک آدمه نه بیشتر نه کمتر نه زیبا نه زشت نه باربی نه گلابی
راستش من فکر میکنم یه جورایی این بنده های خدا در اطراف ما مخصوصا اگر به نحوی زیر دست ما هم باشن امانت خدان و حداقل وظیفه امانتداری ما اینه که باهاشون نامهربون نباشیم
مطلبت خیلی قشنگ بود و منو برد به عالمی که مدتها ازش دور بودم
موفق باشی
Posted by: یه بنده خدا at September 18, 2008 12:40 PM
سلام
و امروز روز خداست... چون روزهاي پيش روز ديگران بود
----------------------
ارغوان
با مقاله
.:: مرگ خدا ::.
به روز شد
Posted by: vahid at September 13, 2008 10:22 PM
فروغ عزيز لطفا بهم سر بزن وبه سوالام جواب بده ممنونآدرسمhttp://farimah1986.persianblog.ir
Posted by: farimah at September 13, 2008 9:18 PM
برای رسیدن به پوچی همیشه حداقل یک ساعت دیگر وقت هست.
من با خودم میگویم تا وقتی کتاب هست و هوای ابری و مزه ی تند و تلخ و بچه ای که از قصه های شفاهی ام غرق لذت می شود ، یک روز دیگر برای زندگی کردن امید هست.
فروغ عزیز خیلی قدرتمند نباش.گاهی مثل همین حالا گله کن. نرم باش و دلگیر. احتمالا تو در این حالت آرزوی بر آورده ی کسی دیگری هستی که مقابلت قرار بگیرد و گرما و انرژی دست هایا کلمه هایش را به تو منتقل کند. تو شاید همان کسی هستی که پوچی من و آن خانم مربی را بواسطه ی وجودت یک روزدیگر به تعویق می اندازی.
Posted by: خانم ثابتی at September 13, 2008 9:07 AM
I need your advice. Can u plz leave me IM/ or send me your email address?
فروغ:
foroogh.bahari@gmail.com
Posted by: بانوی ایرانی at September 12, 2008 12:44 AM
لعنت به اين ....پوچي
:(
از كجا اومد يهو؟!!!
Posted by: شوكين at September 10, 2008 12:58 PM
شما هم اين مربي مهربان را از طرف ما ببوس
:)
Posted by: شوكين at September 9, 2008 3:37 PM
سلام.خیلی قشنگ بود.کتاب (زهیر)را خوندید؟راجع به همین روابط پر از عشق.راجع به اینکه همه ما انسان ها ماموریت داریم انرزی عشق را در زمین پخش کنیم به او اجازه دهیم تا از روحمان عبور کند.
Posted by: aseman at September 9, 2008 2:33 PM
من شک دارم که باشد و چیزی بد تر از شکی که هرگز نتواند به یقین تبدیل شود نیست.
.
این کامنت به این پست مربوط نبود.
Posted by: کتایون at September 9, 2008 1:45 PM
زندگی مرا بتی رقم زد که دیگرانش می پرستیدند
که دیگرانش میپرستیدند
Posted by: علی at September 9, 2008 1:41 PM
سلام به فروغ
انسانيت هنوز زنده است و مهرباني وجود دارد
Posted by: آقاي حسين at September 9, 2008 10:55 AM
عاشق این تیپ آدمهام
آدمهای خالص و روشن
Posted by: سحر at September 9, 2008 10:29 AM
.اینجور وقت ها آدم گریه اش می گیرد
Posted by: میخک at September 9, 2008 3:47 AM
با مردم آنچنان معاشرت کنید که اگر بمیرید بر مرگ شما اشک ریزند و اگر زنده بمانید به شما عشق ورزند.امام علی(ع
Posted by: هميشه تنهاي زمين at September 9, 2008 12:11 AM
چقدر عالی
محبتی بی چشمداشت و غیر منتظره
Posted by: الهام at September 8, 2008 7:00 PM
اتفاقا من هم كلاس يوكا مي روم ومربي ام همين حالت را داردوبه همين دليل من عاشق كلاسش هستم
Posted by: يك دوست at September 8, 2008 6:43 PM
خدا را اگر در دست داشته باشی هم چیزی نداری
خدا نباشد چیزی را از دست ندادی هیچ چیزی را
منو لینگ کنید
Posted by: ابوذر آذران at September 8, 2008 5:13 PM
Na baba,
Posted by: vangrizz at September 8, 2008 2:02 PM