« ما | Main | حضور رنگها وقتی همه چیز بر باد است و نیست.. »

شنبه 16 شهریور 87 :: September 6, 2008 

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ؟

خدایت را از دست می‌دهی ...
چه باقی‌ می‌ماند؟

Posted by froogh at September 6, 2008 10:01 PM

نظر

این چه خدایی است كه در موقع نیاز آدمی، یا سكوت
می‌كند و یا تشریف حضور ندارد
(به من سر بزن )

Posted by: یاغی at September 10, 2008 6:28 PM

خودت و این کم نیست. کم کم یاد میگیری بدون کمک خدای ساخته نیازهایت به خودت متکی باشی و این تجربه فوق العاده است فقط باید قوی باشی. من هم وقتی خدا یم را از دست دادم یک پست نوشته بودم با همین عنوان. حالا دیگر دور شده ام از روزهای بی امنی و سرگردانی بی خدایی و همه چیزهایی که فکر می کردم از دست داده ام را دوباره به دست آورم. قوی باش

Posted by: رهنورد at September 8, 2008 3:16 PM

بستگی داره که به خدا نیاز داری یا نه. اگر نیاز داری، یکی دیگه پیدا می کنی. اگر نه به خودت و نیروی نهفته در درون انسان ایمان میاری . یاد میگیری بدون خدا زندگی کنی. اولش سخته... البته

Posted by: میترا at September 8, 2008 12:34 PM

امکان انجام هر کاری به آدم داده میشه واقعا هر کاری . و بعد اون تنها عواملی مثل قانون یا عرف یااعتقادات شخصی محدودیت رفتار رو تعیین میکنه.الان درصد بالایی از مردم دارن این طور زندگی میکنن

Posted by: مونپارناس at September 8, 2008 9:07 AM

آره مطمئنم ولي يك مسئله اي هست و اون هم اينكه خدا به اين آسوني دست از سرت بر نمي داره ! يعني از دستش نميشه داد ! نگران نباش

فروغ:
نطر جالبی ست.

Posted by: مهدي at September 8, 2008 1:06 AM

خدا از دست دادنی نيست. باور کن ،ولی اين دل ماست که گاهی دور می شود و او همچنان بر جای خود مهربان تر از قبل با قيست... کافيست صدايش کنی،

Posted by: سايه at September 7, 2008 7:17 PM

برای بعضی آپها مخصوصا بعضی آپهای خیلی شخصی و یا مینی مالیستی باز گذاشتن در نظرات نوعی سرکار گذاشتن نیست؟
نمیدونم این مساله برای این آپ صادقه یا نه
به هر حال اگه دوطرف(نویسنده و نظر دهنده) راضی به این بازی باشن عیبی نیست
فروغ:
این پست شخصی نیست. من سوال کردم از همه اونهایی که می خونن . می خواستم بدونم .

Posted by: فرهاد at September 7, 2008 3:07 PM

خدایم را چندین بار از دست داده ام و دوباره دوان دوان به دنبالش بودم ولی هر بار پیدایش کردم فرق کرده بود با دفعه قبل؛ بهتر شده بود و بخشی از توانایی هایش را از او گرفته بودم و بعضی خصلت هایش را نیز

Posted by: مهدی at September 7, 2008 11:16 AM

باز می اید به دست انچه که در ته وجود توست جانم
صبوری کن

Posted by: Niloufar at September 7, 2008 10:54 AM

خدايت را كه از دست بدهي
خداي جديدي انتخاب مي كني
بزرگتر مهربانتر زيباتر قويتر بخشنده تر

Posted by: شوكين at September 7, 2008 10:43 AM

حرفي به من بزن
آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد
جز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد ؟
حرفي بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم

Posted by: آقاي حسين at September 7, 2008 10:33 AM

ديگر چه باقي مي ماند ؟ هيچ

فروغ:
مطمئنی؟

Posted by: مهدي at September 7, 2008 2:47 AM

خدا که برود دیگر چیزی نخواهد ماند
خدا که برود تو نیز دلیل ماندن نداری
مگر چندروزی تا آخر عمرت..
خداکند که خدا نرود

Posted by: محسن at September 7, 2008 12:01 AM

خودت را که از دست نداده ای
قدر خودت را میدانی؟
فروغ:
نمی دونم ..

Posted by: از زندگی at September 6, 2008 11:06 PM

کدام خدا؟آفریننده ی تو؟ یا خدای آفریده شده به دست تو ؟
فروغ:
خدا .. خدایی که قراره من مخلوقش باشم.

Posted by: ... at September 6, 2008 10:40 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟