« August 2008 | Main | October 2008 »
September 29, 2008
تو کجایی تا شوم من چاکرت ، چارقت دوزم کنم شانه سرت؟
چقدر بیصداست همه چیز.. سکوت همهجا را آغشته کرده است..برای ایرج نوشتم که جعبه مدادرنگیام را گم کردهام.. این بهترین بهانه است برای این روزهای بیرنگ و ماتی که دارم..
کار میکنم.. مثل ماشین.. بههیچوجه دلم نمیخواهد مرخصی باشم .. وقتی توی خانهام کار با هیبتش خودش را نمایان میکند.. توی شرکت نه.. منم که بهآن محاط میشوم.. کارمان چیزی درمایه افتضاح است.. این قانون جدید مالیات هم که عین بلای آسمانی نازل شد.. هر روز بدتر از دیروز ..از برکتش خرید و فروش مختل شده .. کسی حاضر نمی شود سهدرصد بهای اضافی را بپردازد..
دیگر فکرش را نمیکنم.. تا وقتی توی شرکتم همراه با موجهای سهمگینی که سرمان خراب میشود بالا و پایین میشوم .. بعد میروم باشگاه.. سهساعت ورزش کشنده مجالی برای فکر کردن بهچیزی جز عضلاتی که زیر بار منقبض میشوند، نمیگذارد..
خانه که میرسم کمی موسیقی و بعد شروع مراسم کتابخوانی .. طوری میخوانم انگار قرار است در کنکور کتابخوانی شرکت کنم..
بین رمانهایی که میخوانم یک کتاب جا دادهام.. سیر حکمت در اروپا .. خیلی سال قبل یکبار تا یکجایی از فلسفه دکارتش را خواندم اما زمان خواندنش نبود.. فکرم هنوز آمادگی نداشت که فلسفه بخوانم.. این روزها که در میان همه روزمرگیهایم، بیشتر زمانم را به خدای گمکردهام فکر میکنم، بهسرم زد دوباره بخوانمش.. شاید فلاسفه بهمن بگویند خدایم کجاست..
خدایم هرجا که رفتهباشد جعبه مدادرنگی زندگیام همانجا با اوست..
سخت نیازمندم.. به او و به رنگهای درخشنده شادیآفرین .. میترسم نکند حقیقتا خدا را کشته باشم؟ آن مدادهای نازنینم .. ؟
نمیدانم بیخدا و بیرنگ چطور باید زندگی کرد .. تجربهای بیبدیل و وهمآور برای منی که همیشه با لبخندش دچار رنگینکمان میشدم.
Posted by froogh at 11:27 PM | Comments (17)
September 27, 2008
كتابخانه ملكوتي مرا دريابيد.
۱ - در وبلاگ کتابخانه ملکوت درباره مرگبازی نوشتهام.
۲- خیلی وقتها که در وبلاگ فروغ درباره کتابی مینوشتم، شما نظرتان را میدادید. عقایدتان را درباره کتا، اگر خوانده بودید، یا موافقت و مخالفتتان را با برداشت من از آن و یا اگر کتاب دیگری از همان نویسنده یا نویسندهای که با آن سبک مینویسد، میشناختید معرفی میکردید.
حالا نمیدانم چرا وبلاگ کتابخانه مهجور افتادهاست؟ علت خاصی دارد؟ چرا حتی اگر نظری درباره یک نوشته آنجا دارید اینجا مینویسید؟
دوست دارم بدانم. چون آن وبلاگ برای من یک کار جدیست. دلم میخواهد وقتی خودم یا دیگری به کتابی در آن رجوع میکنیم، مجموعهای از نظرات را داشتهباشد.
واقعا هم دوست دارم آن را معرفی کنید و بهش لینک بدهید. مخصوصا از طرف کسانی که کتابخوان هستند.
۳- آخر هفته ای که گذشت با یک لیست مفصل رفتم شهر کتاب آرین. لیست را از روی Google Reads انتخاب کرده بودم.
یکی دو تا از کتابهای مورد علاقه خودم را نشان کردم و بعد کسانی را که به آن کتابها امتیاز ۵ دادهبودند. بعد از مدتی کنکاش و مقایسه نظرشان درباره سایر خواندههای مشترکمان، توانستم آن لیست بلند را درست کنم و تقریبا تمامش را خریدم.
غرض این بود که بگویم لطفا اگر در آن سایت عضو هستید با دقت بهکتابهایتان امتیاز بدهید. سایت خوب و قابل استفادهایست. یکی دو خط نوشتن درباره کتاب، مخصوصا اگر نظر شخصی باشد نه خلاصه پشت جلد، برای بازکردن ذهن دیگر خوانندگان مفید است. خیلی وقتها با خواندن برداشت دیگران، میشود از زوایای جالب دیگری به مقصود نویسنده رسید.
برای خود من نظرات شما درباره کافکا در کرانه بسیار جالبتر ازآنی بود که فکرش میکنید.
Posted by froogh at 11:37 PM | Comments (7)
September 26, 2008
تونل
همهچیز بهکنارشاید فقط یک تونل وجود داشت، تاریک و خلوت: تونل من، تونلی که من کودکی،جوانی و همه عمرم را گذراندهبودم.و در یکی از قسمتهای شفاف دیوار سنگی من این دختر را دیدهبودم و ساده اندیشانه باور کردهبودم که در تونلی موازی تونل من حرکت میکند، درحالیکه در واقع او متعلق بهجهان پهناور، جهان نامحدود کسانی بود که در تونل زندگی نمیکردند، و شاید وی از سر کنجکاوی بهیکی از پنجرههای شگفتانگیز نزدیک شده و منظره تنهایی رهایی ناپذیر مرا دیده بود، یا پیام خاموش، کلید رمزتابلوی من او را به وسوسه انداخته بود.و سپس در آن حال که من بهراه خود در دالانم ادامه میدادم، او بیرون از دالان زندگی عادیاش را میکرد، زندگی هیجانآور کسانی که بیرون از دالان زندگی میکنند، آن زندگی عجیب و غریب و بیمعنی که در آن رقص و مهمانی هست، شادی و سبکسری هست. و گاهی پیش میآمد که وقتی من از کنار پنجرههایم رد میشدم او ، خاموش و مضطرب در انتظار من بود( چرا در انتظار من؟ چرا خاموش و مضطرب؟)، ولی در مواقع دیگر بهموقع نمیرسید یا این موجود در قفس محبوسشده بینوا را از یاد میبرد....
بخشی از کتاب تونل صفحه ۱۶۶ و ۱۶7
Posted by froogh at 9:12 PM
September 25, 2008
كاش بگذرند..
امروز که باد پاییز پیچیده بود توی اتاق، با آن سایه روشن زودرس غروب ، باخودم فکر میکردم امکان ندارد تا آخر عمر، این سایه روشن و این باد بییاد آن پاییز پرخاطره بگذرند...
Posted by froogh at 9:45 PM | Comments (11)
September 24, 2008
مبارزه با زماني كه سپري مي شود.
کتابخانه ملکوت را به روز کردم. بهنظرم این تنها وبلاگیست که بیشتر از آنچه بخواهم خوانده شود، بهخاطر خودم مینویسمش.
بارها بهخاطر گذشت زمان و فرموشی، کتاب تکراری خریدهام یا یکوقتی یاد کتابی کردهام که موضوعش را بهیاد نداشتهام..
دلیل سماجت برای نوشتن این وبلاگ همین است...
این روزها خیلی زیاد می خوانم... بهتدریج همه را خواهمنوشت.
Posted by froogh at 10:21 PM | Comments (4)
September 16, 2008
بیگ بنگ
اتفاقات ناخوشایندی دارد میافتد. من درحال تجربه حسهایی از زندگیام که تقریبا در عمرم بینظیر بودهاند.
میترسم از این حسها بنویسم. ازاینکه آدم را قضاوت کنید و بهاو برچسب متکبر و وحشی بزنید.
یکوقتی اما احتمالا مینویسم. وقتی که حسهایم همهچیز را دربربگیرد. و بیتفاوتی در همه من جاری شود.
درست متوجه نیستم چه اتفاق عمدهای باعث شد که به این مجموعه ناخوشایند دسترسی پیدا کنم و این حسهای بینظیر را که عین خود پلیدیاند، از کجای نهادم تراوش میکند..تا بهحال کجا بوده اند؟
شاید ناامیدی باعث همه اینها شدهاست.. و رسیدن به این که نقطهای که امروز رویش ایستادهام آخر جهان است. آخر جهان برای من.
Posted by froogh at 12:36 PM
September 13, 2008
اميد
امروز پروژه جدید را استارت زدیم. قرار است مایه حیات شرکت باشد. تا دو سه روز دیگر وضع دستمان خواهد آمد..
...
رقیب را گوش میکنم. بلد نیستم لینکش را بگذارم.. از دلکش است و اینکه من گوش میکنم با همصدایی ویگن میخواند.. چیزی درحد شاهکار است.. اما دل من را بهشدت میگیراند..
باید گوش کنم چون معلم موسیقی گفته قرار است فردا تمرینش کنیم. از آن آخرین باری که درمورد تمرین موسیقیام نوشتم، پیشرفت چشمگیری کردهام.. درست هم نفهمیدم چطور شد که آن حد کذایی را سرانجام رد کردم و معلم موسیقی گفت: براوو .. بلاخره صدای سازت درآمد.. جلسات دو هفته یکبار را به هفتگی تبدیل کردم و از این بابت راضیام.. وقتی بلاخره موفق شدم درست بنوازم، درست مثل وقتی بود که یکهو در بچگی به خودمان میآمدیم و میدیدیم که سواددار شدهایم..
این فعلا اندک مایه خوشحالی این روزهای من است..
...
دو روز باهش قهر کردم. اصلا حرف نزدم و در دلم گفتم باید میفهمیدی. باید اگر دوستم بودی میفهمیدی که دوستی باید دو طرفه باشد..
رابطهمان تبدیل شده بود بهرابطه دو همخانه که یکی از آنها به قدری سرش گرم است که دیگری را نمیبیند.. و بدتر از آن اولی از ترس خشم او بهاین دوستی ادامه میدهد نه به امید لطفش.. و من در این روابط یک طرفه همیشه خسته میشوم.. از همیشه دهنده بودن .. بیهیچ امیدی به تغییر شرایط.
در این دو روز باخودم حرف میزدم و میگفتم اگر قرار است این دوستی ما باشد، پس بهتر است تمامش کنیم.. و حتی خود دوستی برایم زیر سوال بود.. اصلا دوستم بود؟ اصلا هست؟ فکر کردم .. بهدرک.. اگر قراراست تا آخر دنیا بههمین منوال بگذرد بگذار بیاو بگذرد..
اما سکوت و قهرم دو روز بیشتر ادامه نیافت.. نتوانستم.. وقتی خواستم برای شب دوم بیمحلی کنم و وجودش را نادیده بگیرم.. دیدم بسیار تنها میشوم.. بسیار تنها..یاد خوبیهای قدیمش افتادم.. وقتهایی که دستش را روی شانه ام میگذاشت و میخندید و میگفت: برو ..من پشتت هستم.. یادم آمد هروقت چیزی را خواستم و نداد ایمان آوردم که صلاحم این بود.. دیدم من نمیتوانم بیاو باشم.. نمیتوانم وانمود كنم من هم يكي از این همه مردم که بیخدا و با آرامش زندگی میکنند.. تنها دوست من خداست.. میخواهم باورش داشته باشم.. میخواهم باور کنم که همیشه هست و همیشه میتوانم رویش حساب کنم.. که وقتهای ناچاری زندگی، مرا بیپاسخ نمیگذارد.. مثل همه ایامی که در اوج تنهایی و نیاز صداش میزدم و جواب میشنیدم.. حتی اگر با من دیگر حرف نمیزند.. حتی اگر فراموش شدهام..
تازه .. گیریم نباشد.. ایمان بهنبودنش وضع مرا پیچیدهتر از اینکه هست، خواهد کرد نه بهتر..من آدم تحمل پوچي نيستم .. و بيكسي مطلق مرا بهپوچي مطلق خواهد رساند.
Posted by froogh at 10:24 PM | Comments (21)
September 9, 2008
پوچی...
هیچ خبر خوشی در راه نبود. دلم و ته دلم هردو اشتباه کرده بودند.. شاید زیادی سادهاند .. شاید هم تقصیر من بود.. بهزور تخیل ،خبر خوب ، آدم خوب یا اتفاق خوب وارد زندگی نمیشود ..
خدا را هم هنوز دارم. در حال حاضر تنهاتر و ناامیدتر از اینم که بخواهم بگذارم برود. گرچه دیگر هیچ امیدی به توانمندیاش ندارم... بهیک جور پوچی بد رسیدهام. به اینکه باورت شود هیچکسی نیست و قرار نیست باشد.
به حس بد بچه یتیمی که یک عمر فکر میکرد پدرش قرار است روزی بیاید.
Posted by froogh at 1:21 PM
September 8, 2008
حضور رنگها وقتی همه چیز بر باد است و نیست..
توی کلاس ورزش ما یک مربی شاهکار هست بهنام خانم ز. بهترین مربی بدنسازی که تابه حال داشتهام، با شخصیتی منحصربهفرد که آن را هم در زندگی خیلی خیلی کم دیدهام.
قیافه خانم ز برای من شبیه زنان سرخپوست است. با موهای فر بسیار بلند مشکی که سهچهار رشته کلفت میبافد و پارچههای رنگیی که بهدم این رشته ها میبندد، پوستی سبزه و چشمانی نهچندان درشت اما با نگاهی بسیار براق.
لباسهای ورزشیاش برخلاف مربیهای شیک و آخرین مدل ما که بیشتر شبیه باربیاند تا آدم، خیلی ساده و آرام است. آرام که میگویم یعنی همین.. آرام لباس میپوشد.
آرایش نمیکند و شاید سالی یک بار ماتیک خوشرنگی زدهباشد یا نزده باشد.
خانم ز در عوض همه این سادگی عجیبی که نسبت بههر مربی ورزشی دیگری دارد، قادر است از تمامی آن باربیها بیشتر بدرخشد و گرمای حضورش را پخش کند. با آن نگاه براق و لبانی که همیشه میخندد یا اگر نخندد مطمئنن به اخم فشرده نیست. تو را از هر فاصلهای ببیند با چشمکی بهرنگ نارنجی یا یک لبخند محکم سبز برایت اعلام دوستی میکند. برایش مهم هستی هرچند ساکت و توی خودت باشی و مثل خودش آرام لباس بپوشی و موهایت هایلایت آخرین مدل نباشد و اصولا هیچ چیز قابل ذکر متمایزکنندهای نداشتهباشی. برای او مهمی نه برای اینکه برنامه ورزشت را میدهد و درصدی از شهریه تو مال اوست، فقط بهاین دلیل که هستی و در آن سالن جزو اثاثیه محسوب نمیشوی.
چند روز قبل بهشدت سرد و افسرده بودم. یادم نیست چرا. ولی خوب نبودم. روی دستگاهی که کار میکردم، نگاهم بهیک جایی خیره مانده بود. ناگهان چشمان براقی را با یک لبخند محکم سبز دیدم که روبرویم ایستاده .. اصلا انتظار بودنش و از آن جالبتر، برخوردش را نداشتم. با همان نگاه و لبخند، دستم را گرفتهبود توی دستانش و با کلماتی که واضح و روشن ادا میشد سوال کرد: خوبی؟؟
این را راست میگویم که در عمرم این چنین انتقال انرژی را تجربه نکردهبودم. بهنظرم خالصانهترین محبتی بود که، جز از مادرم، تاکنون از کسی نگرفتهبودم. من فقط لبخندی زدم و از اینکه دستم در دستان قوی و گرم او فشرده میشد لذت میبردم.
دیروز که دوباره دیدمش و باز باهمان دستان محکم و گرم بهمن خوشامد گفت، ناخودآگاه بهش گفتم که بسیار مهربان است، آنقدر مهربان که توی خانه هم فکر مهربانیاش را میکنم.. آن قدر مهربان که نمیفهمم چرا و چطور کسی قادر است هنوز اینهمه مهربان باشد و آن را بهمن هم بدهد ...بی آنکه توقع داشته باشد.. بیآنکه تعارفی بینمان باشد.. بیآنکه من رییس یا مرئوسش باشم.. هنوز این همه ... فقط برای اینکه آدمم؟
Posted by froogh at 1:37 PM | Comments (18)
September 6, 2008
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ؟
خدایت را از دست میدهی ...
چه باقی میماند؟
Posted by froogh at 10:01 PM | Comments (15)
September 4, 2008
ما
تهدلم به من خبر میدهد .. که در انتظار یک اتفاق باشم.. از این خبر فقط همینقدر بهمن گفتهاست .. و آن ته ته دلم یواشکی نجوا میکند قرار است این اتفاق خوشایند باشد..
من و ته دلم و ته ته دلم نشستهایم ...
یک پرده لبخند صورتی ملایم روی لبشان میبینم ... نگاهشان میکنم ... اعتماد بهنفس زیادی دارند ...
آن صورتی ملایم و این اعتماد به نفس مرا منتظرتر میکند ...
Posted by froogh at 11:06 AM | Comments (13)
September 2, 2008
دلم گرفته است.
دو روز است که بیوقفه سردرد دارم. احساس میکنم چشم راستم بهجایی وسط پیشانیام نقل مکان کردهاست.. تمام تابستان را سردرد بودم ... آنقدر که کمکم میتوانم روزهای بیدرد را بهیاد بیاورم.. میگرن هم ندارم ... سینوسهای صورتم سالمند..
احتمالا برمیگردد بهجایی در میان قلب.. آنجایی که سینوسهای روح خانه دارند.. همانجا که شبها بهم میگوید یادت باشد اینهفته سری بهدکتر بیرشک بزنی.. و صبحها بهخودم میگویم لازم نیست .. تو میتوانی بهزندگی طور دیگری نگاه کنی.. بلند شو.. آهی میکشم و دور و برم را نگاه میکنم.. و فکر میکنم گاهی .. شاید هم همیشه .. باید وا داد.. وقتی به گرد زندگی نمیرسی.. وقتی دنیا خارج از تو میچرخد و برای نوع چرخیدنش هیچ اجازه و اظهار نظری از تو لازم ندارد.. باید وا داد..
سرم ...خیلی درد میکند...
Posted by froogh at 10:45 AM | Comments (11)