« از ما حركت ... از تو هم خواهش ميكنم بركت.. | Main | ... »
سه شنبه 5 شهریور 87 :: August 26, 2008
سرنوشت خود را انتخاب كن و آن را دوست بدار." نيچه"
و نیچه گریه کرد را خواندم. کتابی شاهکار که جزو بهترین خواندههایم بود.
داستان تنهایی عمیق و هولناک مردی که در نهایت غرور آن را خودخواسته میخواند و حاضر به اعتراف مکنونات خود نمیشود ..
نیچه که برای درمان میگرن خود به پزشک مراجعه کرده است، حاضر نیست بپذیرد بیماری اصلی او افسردگی حاصل از بیاعتمادی و عدم پذیرش دوستی و همدردی دیگران است ...
پزشک به نیچه پیشنهاد میکند در ازای درمان رایگان میگرنش، با کمک دروس فلسفه خود حس دلزدگی از زندگی و نیز عشق درمانناپذیر دکتر را به یکی از بیماران زن شفا دهد .. در حالیکه در نهان درصدد استفاده از روش بیاندرمانی برای کمک بهنیچه است.. اما کمکم قدرت نیچه و شخصیت قوی او باعث میشود پزشک همه زندگی خود را اعتراف و بهعنوان یک بیمار واقعی از او طلب کمک نماید.
در جریان داستان مناظراتی بهغایت زیبا و عمیق بین این دو جاری میشود و هریک بهکمک آن دیگری سعی دارد راه مشکل خود را بیابد.. سرانجام پوسته سخت غرور نیچه شکستهمیشود و او درحالیکه به شدت میگرید، خود را از انسان عبوس و خشک درونش آزاد میسازد.. در این حین موفق میشود اعتراف کند که مفتون زنیست و وقتی دکتر او را هدایت میکند تا بفهمد عشقش چون عشق خود دکتر بهآن بیمار زن توهمی بیش نیست،میگوید : واقعیت یک وهم است که البته بدون آن نمیتوانیم زندگی کنیم.
کتاب بسیار عالی تمام میشود .. اما برای من که سرنوشتم را لابلای خطوط کتاب با نیچه سپری میکردم، غمانگیز بود.. اینکه در انتها از او بشنوم : برای اولینبار زندگیام - تنهاییام را با تمام هولناکیاش قبول میکنم...
در تمام کتاب نیچه سعی داشت دکتر را بهاین باور برساند که تنهاییاش باشکوه و ماورای اتفاقات عادی زندگی انسانهاست.. اینکه آزاد است و به هیچ جا تعلقی ندارد.. اما دستآخر، شکستن آن غرور حسرتبرانگیزش خواننده را - من را - دچار یاس میکند..
نویسنده در بخش پیگفتار کتاب توضیح میدهد که داستان خیالیست و بااینکه همه شخصیتها واقعی هستند اما برخوردی بینشان نبوده و اتفاقات صرفا زاییده تخیلند. البته کتمان نمیکنم که این توضیح نیز به آن یاس من از پایان کتاب اضافه کرد.
نام کتاب: و نیچه گریه کرد.
نویسنده: اروین د.یالوم
مترجم: مهشید میر معزی
نشر: نی
چاپ: هشتم
مشخصات كتاب به زبان اصلي:
When Nitzsche wept.
نويسنده : Yaloum, Irvin D
Posted by froogh at August 26, 2008 9:29 PM
نظر
فروغ عزیز . این کتاب شاهکاره و خوشحالم که ازش خوشت اومد . شاید ندونی ولی از روی این کتاب سال گذشته فیلمی ساخته شد که اون هم در حد خودش عالیه. اگر بخوای میتونم برات رایتش کنم . فقط می مونه رسوندنش به دستت که حتما اگر خودت بخوای راهنمائیم میکنی .
مواظب خودت باش
Posted by: مرجان at September 10, 2008 2:33 PM
منم ميدونم داستان خياليه ولي...اصلاً...
كلاًميخواستم بگم ميشه بگيم حضرت عيسي به خاطر يه زن اين همه عذاب كشيد بعد بگيم خياليه.مگه سازنده فيلم 300 نگفت اين فقط يه فيلمه.
منم نظر خودمو گفتم وگرنه نظر همه دوستان محترمه.
بازم ممنون چون فكر نميكردم كامنت انتقادي هم بزاري!
فروغ:
من فقط کامنتی که بی ادبانه باشه حذف می کنم.
درباره نیچه هم یه چیزی بگم؟ چند روز قبل یکی بهم درباره این کتاب گفت که به نظرش در حق نیچه طلم شده.. منم باهش موافقم. کتاب در خدمت روانکاوی نوشته شده و نیچه رو حیف کرده. من مفکر می کنم اگر نیچه در این داستان به طور واقعی وجود داشت هیچ وقت درونش رو این طوری باز نمی کرد و اون غرور بزرگ و قشنگش رو مخدوش نمی کرد.
Posted by: نيچه at August 31, 2008 2:56 AM
وقتی نیچه گریست نشر کاروان ترجمه سپیده حبیب فکر میکنم ترجمه بهتری باشه هم از زبان اصلیه و هم رشته مترجم روانپزشکیه
چیزی که برای من جالب بود این بود که اول کتاب نوشته بود :رمانی درباره وسواس
Posted by: مهشید at August 30, 2008 10:49 AM
نيچه بزرگترين فيلسوف تمام اعصاره پس اين تهمتا بش نميچسبه حداقل تو واقعيت كه هيچوقت اعتراف نكرد تنهاييش بخاطر توهم عشق يه زنه. شايد خود نويسنده دچار توهم شده يا اين كه زن بوده.
راستي خيلي روون و خوب مينويسيد ممنون.
فروغ:
می شه لطفا نوشته رو کامل بخونید ؟ من نوشته بودم که داستان خیالی بوده.
Posted by: نيچه at August 30, 2008 7:41 AM
درود!
با این پُستها بیشتر ارتباط برقرار میکنم! تا پُستهای شخصی و شرکتی! شاید جهانشمولتر هستند و آدمهای بسیاری درگیر اینگونه زندهگی هستند.
راستی فروغ عزیز به عرفان باور دارید؟ اگر آری آیا شرقیاش یا غربی؟ اصلن عرفان شرقی و غربی میشود؟
شاد زی
فروغ:
خوشحالم كه نوشته را دوست داشتيد. درباره عرفان هم بايد بگويم كه تقريبا خير. بدم نميآيد ولي فقط درحد مطالعه.
Posted by: محمود at August 28, 2008 10:38 PM
به راستی وهمی است که بهش نیاز داریم
کتاب فوق العاده است
Posted by: Imy at August 28, 2008 3:57 PM
تنهايي را مي شناسم ؟!!!
هوووووم
تنهايي را زندگي كرده ام دخترجان
و ان عدم تعلقش را هم از همه بيشتر دوست دارم
Posted by: شوكين at August 28, 2008 8:31 AM
بارها جمله های گزینش شده ی تو از متن را مرور کردم. جمله هایی ه بخشی از حس های فرو خفته و یا فراموش شده ی مارا بیدار میکند. مفاهیم که گاه با کل زندگی ما و یا بهتر بگویم عصاره آن برابری می کند. کلمه هایی که از فرظ آشنایی و همدردری با روح و رانمان مانند دوستی مهربان آغوش باز می کند تا ما لحظه هایی بر شانه ی لطیف معنایی شان سر بگذاریم و گریه کنیم. درسته . تنهایی هولناک. خیلی هم هولناک. و از این جهت با شکوه تصورش می کنیم که درمان اش کنیم . که ناگزیری اش را چاره کنیم.
Posted by: خانم ثابتی at August 28, 2008 7:55 AM
باز هم یک کتاب خوب دیگه معرفی کردی فروغ جان. ممنون
Posted by: آورا at August 27, 2008 12:07 PM
سلام/ مدتهاست وبلاگ شما را ميخوانم و حس نزديكي با نوشته هاي شما دارم. در مورد اين مطلب؛ به گمانم درد كهنهي همه را نيچه در جملهي "برای اولینبار در زندگیام - تنهاییام را با تمام هولناکیاش قبول میکنم..." به رخمان كشيده. به گمانم آدمي در عين گستردگي ارتباطاتش تنهاست. اين را هر كس به نوعي تجربه ميكند و البته برخي چون نيچه به زيبايي بروزش مي دهند. خيلي دوست دارم شبيه به اين نوشته؛ بيشتر از شما بخوانم. يا موضعتان را ببينم.
با تجديد احترام
Posted by: سعيد at August 27, 2008 12:04 PM
براي من كه هنوز تنهايي باشکوه و ماورای اتفاقات عادی زندگی انسانهاست
فروغ:
تنهایی را می شناسی؟ آن تنهایی هولناک را ؟ عدم تعلق به هیچ کس و به هیچ جا ؟
Posted by: شوكين at August 27, 2008 9:35 AM
سلام به فروغ
خيلي چيزهاي قشنگتر از تنهايي باشكوه هست من خودم هم به تنهايي خودم باشكوه ميگم اما شايد دوتا تنهايي باشكوه در كنار هم باشكوهتر بشن
فروغ:
البته دو تا تنهایی در کنار هم از نظر من دیگه نه اسمش تنهایی ست و نه ماهیتش باشکوه . :)
ممکنه تبدیل به یه چیز دیگه بشه که جالب و دوست داشتنی تر از تنهایی های اولیه باشه اما قطعا تنهایی های باشکوه نیست.
Posted by: آقاي حسين at August 27, 2008 8:40 AM
It would be great if you could write the title of the book and the writer in English to find it here easier. I'm in Australia and would like to read these books and have difficulty knowing the exact title of it or the right spelling of the writer's name. Thanks so much.
فروغ
:1-
باشه حتما. اما الان شرکت هستم. شب توی خونه کتاب رو نگاه می کنم و برات می نویسم. بعد از اینم سعی می کنم یادم بمونه.
2- مشخصات رو اضافه كردم زير نوشته.
Posted by: yaz at August 27, 2008 7:37 AM
اون جمله لطیفهیی که وودی آلن انتهایِ فیلمِ آنی هال تعریف میکنه بهخاطرم اُورد:
روزی کسی میره پیشِ روانپزشک، میگه دکتر برادرِ من فکر میکنه یه مرغه، دکتر میگه خب چرا نمیفرستیش تیمارستان، طرف میگه خب من به تخممرغهاش احتیاج دارم!
بهنظرم واقعیت حکمِ تخممرغ رو برایِ نویسنده داشته!
Posted by: آگالیلیان at August 27, 2008 1:53 AM
این جمله رسمن خداست : واقعیت یک وهم است که البته بدون آن نمیتوانیم زندگی کنیم.
باید خوند، مرسی از معرفی
فروغ:
موافقم ... خداست.
Posted by: محمد جواد شکری at August 26, 2008 9:50 PM