« والد قوي درون | Main | سرنوشت خود را انتخاب كن و آن را دوست بدار." نيچه" »
شنبه 2 شهریور 87 :: August 23, 2008
از ما حركت ... از تو هم خواهش ميكنم بركت..
خستهام. از شدت خستگی دستهایم کمی میلرزند اما واقعا خوشحالم و راضی. در این تعطیلی یک ماهه، با اینکه کار تحقیقاتی داشتیم، اما فشار آن زیاد نبود و من دقیقا فهمیدم که چقدر دلم برای خستگی جانی از کار تنگ میشود! در حرفه ما، خستهنشدن یعنی کار کافی نداشتن ... وقت برای استراحت یعنی فردا بههمان اندازه نان برای زندگی کم آوردن..
بازشدن کارخانه را پنج روز بهتعویق انداختیم. تصمیم گرفتیم بعد از تکمیل صد در صد تحقیقات، کار را شروع کنیم.
امروز بهترین نتایج آزمایشگاهی کسب شد. روز پنج شنبه خیلی اتفاقی با کسی صحبت کردم و یک اشاره کوچک او باعث شد که امروز روشمان را کمی تغییر بدهیم و این نتایج بدستبیاید.
بازشدن کارخانه علیرغم شک و تردید گروهی که باهشان کار میکنم، با پذیرش مسئولیت آن از طرف خودم و تشویق روحی و فکری آقای ووپی صورت میگیرد. همه میترسند و من هم با اینکه بهشدت میترسم اما فکر میکنم باید ریسک کنیم.. اگر برنده شویم خیلی چیزها بهدست میآید و اصلا دلم نمیخواهد بهگزینه دیگری جز برندهشدن فکر کنم. امروز برای اولین بار مدیرعامل مهربان هم از آن سوی آب زنگ زد و گفت خوب .. پس تصمیم میگیریم که باز کنیم..
این ترس آشنا را در تمام تصمیمات مهم زندگی داشتهام. یادم نیست که هربار بعد از اینکه چشمانم را بستم و خودم را بهآب زدم چه شد؟ بهنظر میرسد اتفاق خیلی بدی نیافتادهباشد وگرنه باید یادم میماند که ترسم را جدی بگیرم.
خدا هم هست. اگر قراربود باز نکنیم حتما نشانه هایی میدیدم. اما این روزها نشانهها مرا بهجلو هل میدهند. حتی نرخ فلزات غیرآهنی بعد از مدتها کمی بالا رفتهاست.
...
امروز عقد برادرم بود. من نرفتم. ما مشهدیها رسم داریم قبل از محضر، عقد بالای سر حضرت کنیم. امروز مراسم همین عقد بود و بعد هم محضر. یکی از بزرگترین آرزوهایم شرکت در این مراسم بود. اما نشد که بروم. قسمتی از نرفتنم به دلیل رسیدگی مستقیم به آزمایشات بود و اینکه مرخصی همه گروه وابسته بهآن را لغو کردهام. :)
...
آبدارچی لیسانسهمان ماند. ولی دیگر نظافت و بسته بندی نخواهدکرد.حقوق اضافهای را که بابت نظافت میگرفت، با موافقت خودش کم کردم و از امروز یک پسر افغان برای این دو کار میآید.
این پسر افغان هم داستانی دارد. از بچگی ایران بوده و پدرش کارگر ساختمان است. از قضای روزگار یکی از فامیلهای مدیرعامل مهربان زیر بال پسرک را میگیرد و از طریق یونیسف واسطه میشود تا بتواند درس بخواند. در حال حاضر فوق دیپلم شهرسازی دارد و از مهر برای لیسانس ساختمان وارد دانشگاه علمیکاربردی میشود. جزو المپیادیهای ریاضیست. قبلا برای کار خرید معرفی شدهبود اما ادارهکار و اداره اتباع بیگانه مجوز کار قراردادی بهاو و ما ندادند. حالا بهصورت روزمزد خواهدآمد.
استدلال اداره کار، همان استدلال جالبیست که خودم سالها قبل داشتم. در آن شرکت بزرگ قدیم که کار میکردم یک لیسانس زمینشناسی افغانی بود که دوبرابر ایرانیها حقوق میگرفت و همیشه این موضوع حرصم میداد که چرا بهجای او دو نفر ایرانی را استخدام نمیکنند؟ حالا که خودم درگیر قضیهام میفهمم که دلیل بزرگ بیکاری ایرانیها نبودن کار نیست، بلکه تنبلی ذاتی و بالفطره ماست. کار باید سرراست، هلو بپر توگلو و با حقوق مدیریتی باشد تا رضایت بدهیم. گرچه ما بارها آگهی استخدام دادیم و هربار بدون اینکه بهقضیه حقوق برسیم، آدم واجد شرایطی را پیدا نکردیم. بهجز دو نفر که آنها هم توسط شرکتهای رقیب دزدیدهشدند.
برای تنها آگهی که بهتعداد موهای سرمان متقاضی آمد،درخواست مدیریت عامل یکی از شرکتهای وابسته مان بود!
Posted by froogh at August 23, 2008 6:38 PM
نظر
یک قسمت از یکی از پست هاتون رو توی وبلاگم گذاشتم تا همیشه داشته باشمش. خیلی زیبا بود.
Posted by: parnian at August 25, 2008 9:18 AM
سلام
من می خواستم انتخاب رشته کنم ممنون می شم اگه با توجه به تجربه تون راهنمایی کنید اینکه کدام رشته مهندسی رو بخونم که به نسبت بقیه مهندسی ها درآمد و بازار کار بهتری داره از یکی از همسایه ها پرسیدم گفت که مهندسی نرم افزار خونده و الان ماهی 1/300/000 می گیره
نظر شما چی
بسیار ممنون می شم اگه جواب بدیید
فروغ:
من اگر خودم يك بار ديگه مي خواستم مهندسي بخونم صنايع مي خوندم چون متنوعه و به همون نسبت بازار كار بهتري داره. مهندسي نرم افزار را انتخاب نمي كردم چون بايد هميشه به روز باشي و نمي توني اين به روز بودن رو براي تمام عمر داشته باشي. و بعد از اينكه نتونستي از رده خارج مي شي.
رشته خودم مهندسي شيمي گرايش طراحي فرايند صنايع نفت بود. اينم متنوعه از لحاظ بازار كار.علاقه هم به نظرم مثل علاقه بعد ازدواج هر وقت هر رشته اي رو شروع كني باهش پيش مي ياد. آينده رشته مهم تره.
Posted by: امید at August 24, 2008 5:16 PM
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها لواشک بين هم تقسيم میکردند
آن يکی در گوشه ای ديگر جوانان را ورق میزد
دلم میسوخت به حال او که بيخود هایوهو میکرد و با آن شورو اشتياق تساويهای جبری را نشان میداد
بروی تختهای کز ظلمت تاريک غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت و بانگ زد :
« يک با يک برابر هست »
از ميان شاگردان يکی برخاست
هميشه يک نفر بايد به پا خيزد
به آرامی سخن سر داد
کاين تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگاه به يک سو خيره شد
معلم مات بر جا ماند و شاگرد پرسيد
اگريک فرد انسان واحد يک بود باز هم يک با يکی ديگر برابر بود؟
سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد :
آری برابر بود
او به آرامی ادامه داد :
يک اگر با يک برابر بود آنکه زور و رز به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پايين بود
يک اگر با يک برابر بود آنکه صورت نقره گون چون قرص ماه میداشت بالا بود و آن سیه چرده که میناليد پايين بود؟
يک اگر با يک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگرديد؟
حال میپرسم يک اگر با يک برابر بود پس چه کسی ديوار چین را بنا میکرد يا چه کسی آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها زين پس در جزوه هاتان بنويسيد
« يک با يک برابر نيست »
Posted by: آقاي حسين at August 24, 2008 1:16 PM
سلام به فروغ
يك با يك برابر نيست اگر واحد يك انسان باشد شعري از خسرو گلسرخي
مبارزه براي پيروزي شيرين است و تلاش براي آن ستودني
شما حتما پيروز هستين كمكي از ما براي شما مفيد باشد دريغ نداريم
شما چي توليد ميكنيد
Posted by: آقاي حسين at August 24, 2008 9:15 AM
مبارك باشد
هم عقد
هم بازگشايي كارخانه
:)
Posted by: شوكين at August 24, 2008 8:17 AM
tabrik migam foroogh.
فروغ:
متشكرم دوست عزيز
Posted by: Eraj at August 24, 2008 1:28 AM
به به! مبارک باشه فروغ. کی شیرینی می دی؟ :D
فروغ:
هر وقت كه شما بياي :)
Posted by: Once Again at August 23, 2008 9:16 PM
وقت برای استراحت یعنی فردا بههمان اندازه نان برای زندگی کم آوردن..
...
این جمله را هم خوب حس می کنم. دلم شور می زند که چند ماه است نرفته ام سر کار و نگران نان روز های بعد هستم...
.
دوم اینکه عقد برادرت خیلی مبارک. و چه جالب که شما هم مشهدی هستید. خانواده پدری من هم مشهدی هستند.
:)
.
امیدوارم بازگشایی کارخانه هم خیر باشد. از صمیم قلب امیدوارم به نتایج خوبی برسید.
.
فروغ:
تو هم موفق باشي. برايت آرزوي شادي مي كنم و يك سفر خوب . راستي چرا يه روز نمي ياي با هم بريم بيرون؟
Posted by: کتایون at August 23, 2008 8:10 PM