« قدمگاه | Main | والد قوي درون »

شنبه 26 مرداد 87 :: August 16, 2008 

بالغ - بالغ ؟ بالغ - كودك؟ يا والد - كودك؟

امروز یک حرکت احساسی کردم. آبدارچی لیسانسه‌مان را صدا زدم و باهش حرف زدم. احساس زنانه‌ام این بود که توی رودربایستی با جمع قرار گرفته و نازی کرده و حالا به شرش درمانده.
بهش گفتم : ببین.. من استعفایت را امضا کردم، چون از بچه ها شنیدم که تصمیمت را گرفته ای و خودت هم حاضر نشدی حرفی دراین‌باره با من بزنی، فکر کردم حساب و کتابهایت را کرده‌ای و می‌خواهی بروی.گفت: بله. گفتم: خوب.. می‌خواهم بدانم دقیقا چه مشکلی داشتی؟چون آن کار سنگینی که ازش شاکی بودی را سپردیم به شرکت‌های خدماتی؟
گفت: من از نظافت و خدمات در شرکت ناراحتم. مدام باخودم می‌گویم چه آدم بدشانسی هستم که با وجود مدرک(لیسانس جغرافیای پیام نور دارد) باید هنوز تی بکشم. گفتم: با این‌همه تصمیم گرفتی با همین مدرک برای نظافت منازل بروی؟ ( در اینجا حسم می‌گفت که او کاملا گیج است و توی مه گیر افتاده، نیاز به‌کمک کسی دارد تا چاله‌هاي سر راهش را نشانش بدهد) گفت: خوب ... بله.
گفتم : ببین عزیزجان، من حرفی برای رفتنت ندارم، تو می‌روی و من یکی دیگر را می‌آورم، برای تو هم از صمیم قلب آرزوی موفقیت دارم، اما خودت می‌دانی چه می‌کنی؟ می‌گویی پسر عموی چهل‌ساله ات با چند سال کار در منازل توانسته خانه و ماشین بخرد، درست است؟ گفت : بله. گفتم : اگر خدای نکرده همین آقا امروز از نردبان بیافتد و آسیبی ببیند،آینده اش چه می‌شود؟ با بدنی کاملا مستهلک و بدتر از آن آسیب‌دیده که دیگر این کار برایش مقدور نیست، از طرفی بیمه و از کارافتادگی هم که ندارد، پس باید کم‌کم هرچه درآورده بفروشد تا بعد از این زندگی کند. درست است؟ گفت: بله. گفتم : تو از اینجا می روی چون از یک ساعت نظافت روزانه که درقبالش حقوق مکفی می‌گیری ناراحتی، با این روحیه آیا فکر می‌کنی آدمی هستی که بیش از دوماه بتوانی در آن کار طاقت بیاوری؟ از نظر من که نیستی.برمی‌گردی دوباره دنبال کار دفتری چون به این سیستم و شرایطش خو گرفته‌ای. بعد چه می‌شود؟ ما که استخدامت نخواهیم کرد، مدرکت را دستت می‌گیری و می‌روی سراغ شرکت‌های دیگر. معرفی که تو را به ما شناساند، دیگر حاضر نیست معرفت برای جایی دیگر باشد، هرجا می‌روی حداکثر شغل تحصیلدار بهت خواهند داد با حداقل حقوق . بعد از یکی دو سال در آن‌جا قابلیت‌هایی که فکر می‌کنی داری، شناخته می‌شود و تازه آن‌وقت همین حقوق امروزت را خواهی گرفت. برمی‌گردی نقطه صفر.از نظر من رفتنت بلامانع است و هرکمکی هم از دست شرکت بربیاید برایت انجام می‌دهیم که خوشحال بروی، اما واقعا می‌دانی با آینده‌ات چه می‌کنی؟ بدون بیمه و بازنشستگی آن‌هم در شغلی که بعد از چند سال کاملا فرسوده ات می‌کند اگر آسیب دیگری بهت نزند.
نگاه مرددش را می‌دیدم و گفتم : ببین، من به‌خاطر حقی که برای نان و نمک با هم داشتیم باهت حرف زدم، وگرنه عادت ندارم استعفایی را که امضا کرده ام پس بگیرم، اما برو حداقل با آن آقای مهندسی که معرفت بود مشورت کن و بعد ببین تصمیمت درست است یا نه؟
رفت.
البته من واقعا احساس کردم که متوجه پیامد اقدامش نیست . درضمن متوجه بودم که بعد از اینکه استعفایش قبول شد و گذشت چند روز ، کمی از توهمش کاسته شده. از طرفی نیاز داشت به‌اینکه باهش حرف بزنم تا بداند که برایم اهمیت دارد، اما زمان این صحبت‌کردن برای من همین امروز بود نه قبل از آن.
بقیه روز را دیدم که اخم آزاردهنده صورتش، دیگر نیست و دارد با آرامی آن وظایف کوچک حسابداری راكه بهش محول شده، انجام می‌دهد.
دوستم را صدا زدم و گفتم یواشکی آخر وقت باهش حرف بزن و بگو که فلانی دنبال استخدام نیروی جدید است و وقت مصاحبه می‌دهد، اگر تصمیمت عوض شده، برو زودتر کاری بکن.
دوستم گفته بود و او جواب داده‌بود: که من اصلا دلم نمی‌خواهد نظافت بکنم و دیگر هم نمی‌خواهم برای کسی چایی ببرم.
از آن‌جا که ما حقوق نظافت او را بابت روی یک ساعت، ۲۵۰۰ تومان، جدا می‌دهیم، دوستم گفته بود : خوب آن وقت حقوق نظافتت را باید به‌کس دیگری بدهند. گفته‌بود اشکالی ندارد.
از یک طرف این مرد روزی که پیش ما آمد گفت دوست ندارد تا آخر عمر نظافت کند، من هم شخصا عقیده دارم آبدارچی داشتن در یک شرکت، بي معناست. و همیشه به‌بچه‌ها می‌گفتم چرا باید برای یک لیوان چای یا یک بشقاب شستن شخصیت کسی را تا این تحقیر کنیم؟ براي همين نه تنها اکثر اوقات خودم چای می‌ریزم، بلکه مهمانان خودم و مدیرعامل مهربان را پذیرایی می‌کنم تا بقیه ببیند. مدیرعامل مهربان و آقای ووپی هم همینند.
از طرف دیگر قبلا به‌مدیرعامل مهربان گفته بودم که اگر این آقا از نظافت بیزار است حقوق نظافت را به‌کس دیگری بدهیم و او به کارهای دیگر برسد.
مدیرعامل مهربان گفته بود: بدترین کار این است که حقوق کسی را کم کنی. آن‌هم کسی که چک‌های سنگین بهش می‌دهی. اگر به‌این فکر هستی، بهتر است اخراجش کنی تا اینکه ازش یک مار زخمی بسازی.
حالا من مانده‌ام. به‌نظر خودم درست است که این کار را بکنم. ولی چون هر وقت تجربه مدیرعامل مهربان را نادیده‌گرفتم، سخت پشیمان شدم، می‌ترسم.
آقای ووپپپپپپپپپپپپپپیییییییییییی.. کجایید؟؟

پي نوشت:
شما گفتگوي ما را كدام مدل تيتر بالا مي دانيد؟ يا احيانا چه مدلي خارج از آن سه؟

Posted by froogh at August 16, 2008 11:11 PM

نظر

اگر آبدارچی می خواهید به من خبر میدهید لطفا؟
فروغ:
خبر مي دم.

Posted by: mona at September 19, 2008 3:30 PM

سلام در مورد مدل گفتگو من فكر مي كنم حال بالغ با بالغ مي باشد.
براي من جالب است برخي فكر مي كنند مدرك ليسانس گرفته اند بايد ديگه در اندازه مديرعامل حقوق بگيرند و كلاس مدير عاملي هم دارند
دركل رفتار شما نسبت به آبدارچي قابل ستايش مي باشد

Posted by: Armin at August 17, 2008 10:41 AM

Nazar Modir amel dorost ast, to ham agar mkhahi kare khodat ra bekoni, hoghoghash ra sad toman kam kon bad kare digari az ghabil name resani ya chizi shabihe in ra ham bendaz gardanesh.

Posted by: vangrizz at August 17, 2008 9:12 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟