« براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بيپايان | Main | بالغ - بالغ ؟ بالغ - كودك؟ يا والد - كودك؟ »
پنجشنبه 24 مرداد 87 :: August 14, 2008
قدمگاه
آبدارچی لیسانسهمان استعفا داد.. بعد از سه سال بهاین نتیجه رسید که اگر بیرون بهنظافت منازل بپردازد، حقوق بیشتری از این ماهی چهارصدهزار تومان ما خواهد گرفت. دیشب از دستش ناراحت بودم و اینجا هم یک درفت عریض و طویل گذاشتم. در طی این سالها ،او سومین نفریست که سعی کردم آدم بهتری از آنچه بود ازش بسازم و رفت.
با خودم فکر کردم آخرین بار بود که بخواهم باعث رشد کسی بشوم. دلخور بودم.
امروز با آقای ووپی صحبت کردم و گفتم که غمگینم و دیگر این اشتباه را تکرار نخواهم کرد. کلی حرف زد. گفت چرا ارزش کارت را کم میکنی؟ تو بهخاطر دل خودت کردهای. مگر باید توقع خدمت اضافی داشته باشی؟ گفتم : نه.. ولی انتظار وفاداری بهسیستم را داشتم. مسئله من اصلا شخصی نیست.
گفت اگر هر انتظاری آن روز داشتی باید قرارداد مینوشتی و میگفتی من تو را رشد میدهم در عوض تو باید این انتظارات را برآورده کنی. کردی؟
گفتم : نه.
گفت بگذار برود. این سلیقه آدمهاست که کجا بهچه دلیلی برایشان بهتر است.و در ضمن کاری کن که کاملا خوشحال برود. نخواه که برنده جنگهای کوچک باشی. تو در آن زمان تشخیص اشتباه داده بودی. آن آدم کسی نبود که بههر علت لیاقت آن ارتقا را داشتهباشد.
گفتم بله. تشخیصم درست نبود. هرسه نفر را بیموقع و در زمانی که هنوز ظرفیت رسیدن به پله بالاتر را نداشتند، بالا بردم..
بعد از صحبت با آقای ووپی حالم خوب شد. نفس خوبی کردن برایم زیر سوال رفتهبود. او گفت اشتباه نکن. بسیاری از آدمهای بزرگ از همین آبدارچیها و تحصیلدارها درآمدهاند. باید درست انتخاب کنی.
آقای ووپی میگوید من زن قدرتمندی هستم. یا یک چیزی در همین مایهها. پدرم هم همین را میگوید. اما خودم فکر میکنم این چه نقاب غلیظیست که روی صورتم دارم و اینقدر خوب بلد است آدم را قوی نشان بدهد؟ من تازگیها از آینده میترسم. تقریبا هیچ وقت نترسیده بودم. این ترسی بسیار جدید است. ترسی که با خودش احساس عدم امنیت شغلی، مالی ، روحی و اجتماعی را برایم دارد. زمانهای ترسم کوتاه است. اما وقتی میترسم در خلوت خودم حسابی گریه میکنم. این هم فرآیند جدیدیست. تعداد گریستنهای من سالهاست که از تعداد انگشتان یک دست کمترند.
ترس و این حس ناامنی را دوست ندارم. و شاید یک دلیلش این باشد که آدمهایی که انگار قرار نبود هیچ وقت دنبال زندگی خودشان بروند، دارند می روند. دوستی که اکثر زمانها را با او میگذرانم در آستانه مهاجرت است. و برادر کوچکم که همراه سفر و حضرم بود میخواهد ازدواج کند. مخصوصا برادرم. وقتی قطعی شد که ازدواج کند، من بهشدت ترسیدم. آنقدر که گاهی فکر میکردم ناخودآگاه جلوی پایش سنگ می اندازم تا منصرف شود. این نیت را نداشتم ولی بیسابقه بودن ترسم این را بهذهنم رساند که نکند دارم برای خودم نگهش میدارم؟
بههرحال کمکم دارد باورم میشود که ترس بهخاطر واقعیتی که باید با آن بدون تاخیر مواجه شوم، به وجود آمده. همیشه بزرگترین شکستهایم نتیجه دیرکرد در روبرو شدن با ترسهایم بوده است. انگار زمان قرار است برایم منجی بفرستد و تقریبا هیچ وقت هم نفرستاده.
حالا قدم اول را برداشتهام. اما اصلا نمیدانم جای پای قدم دومم کجا خواهدبود.همزمان بهازدواج، مهاجرت و تغییر شغل فکر میکنم. خوشبختانه فعلا یک مسئله برایم کاملا مشخص است. که مشهد قدمگاه آتی من نیست.
اتفاقا اگر این آخری هم جزو فکرهایم بود، بسیار دردسترس تر از آن سه تای دیگر میشد بهش فکر کرد!
Posted by froogh at August 14, 2008 9:49 PM
نظر
پس اون پست بالغ - کودک چرا دیده نمیشه؟ من از توی ریدر خوندم اومدم اینجا بگم بالغ - کودک اما دیدم نیست.
اون آقای لیسانسیه به نظرم خیلی تحت تاثیر احساساتش داره عمل می کنه و چهارصد هزار تومن توی این اوضاع مملکت و تورم اصلن حقوق کمی نیست. خیلی لیسانسیه ها رو می شناسم که توی کار خونه ها برای کمتر از این حقوق بار های سنگین می برن. یعنی رسمن حمالی می کنن. ولی نمی دونم چقدر روی این آدم شناخت داری. به نظر من اصلن قدر موقعیت خوبی رو که بهش داده شده رو نمی دونه... نباید بیشتر اصرار کرد.
Posted by: کتایون at August 17, 2008 12:55 PM
سلام. فكرميكنم همين كه سعي در تغيير ادما داشته باشي تلاش قابل قبوليه. ميدوني اين كار كه براي ادمي مينوسم كه نمي شناسمش برام غريبه.شايد واسه اينه كه ديگه ادم قبل نيستم.وتو هم ادم رو تو اين كار وسوسه ميكني ضمن اينكه ذهن روان و اشنائي داري .از اشنائي با توخوشبختم غريبه اشنا
Posted by: bahar bahari at August 16, 2008 11:58 AM
سلام به فروغ و تمام دلتنگي هايش
روز اولي كه به وب شما اومدم و اولين نظرم رو نوشتم همون پست آبدارچي شما بود شما گفتيد ... من همان زمان حسي به من ميگفت اين مرد لياقت ويا شخصيت اين تعريف رو نداره اما گفتم بي دليل تهمت نزنم من كه نميشناسم فقط حس من هست شايد بخاطر مسايل ديگه باشه پس بيخيال اون حس شدم اما امروز نه اينكه اون كلاّ لياقت نداره بلكه لياقت توجهات شما رو نداشت و اونقدر رشد نكرد كه شما به اون توجه داشتين و محبت شما رو قدر ندانست شايد از لحاظ مالي بيشتر از شركت شما گيرش بياد اما مطمئن هستم كه رشد مالي و اقتصادي رو نداره البته اميدوارم در زندگي اش موفق باشه اما اون رشد رو كه ميتونست اينجا داشته باشه نداره
منجي اينجاست
من
Posted by: آقاي حسين at August 16, 2008 9:09 AM
فروغ جان درود!
مطلبت را خواندم و مرا یاد عزیزی انداختی که دیگر روی نت نمینویسد!! او را مثل خواهرم دوست داشتم! امروزه زنانی را که بر روی نت مطالبشان را میخوانم خیلی قوی و متکی به خود میبینم و این خیلی خوب است!! آن دوست من که دیگر نمینویسد حالا بنا به دلایلی که بماند خیلی وقت نیست که ازدواج کرد و الان میبینم که بسیار خوشبخت است! او زنی چون شما آگاه و با مطالعه بود و امروزه اگر من یکی از خوانندهگان ثابت بلاگات هستم به سبب ویژهگیهاییست که دارید. من هم با آقای ووپی و دوستان موافقم. ازدواج را بدون مهاجرت توصیه میکنم! چرا که به نظر میرسد شما تاب غربت ندارید
شاد زی
مهرافزون
Posted by: محمود at August 16, 2008 12:48 AM
سلام
حرفم مستقیما به چیزی که نوشتی ربط نداره. اما ممنون میشم که یک بحث کوچولو با هم بکنیم و جواب این نوشته بنده رو با ای-میل بدین.
شما دختری و با من فرق میکنی. دردسر کار من رو داغون نمیکنه. شاید دست و پنچه نرم کردن با مشکلاتش به رشدم هم کمک میکنه. شما نظرت راجع به این فشار کاری که تحمل میکنی و تاثیرش رو خودت چیه؟ ببین به هر حال هر ارتباط اجتماعی جیزایی رو به آدم یاد میده، اما آیا چیز اضافه ای که این کار برای شما داره با توجه به فشاری که میاره چیه؟ آیا واقعا اذیت نمیشی؟ آیا احساس نمیکنی شاید شما حیفی؟ شاید باید به جای جنگیدن با این چیزا که لزوما موچب رشد هم نمیشن کار دیگه ای کنی؟ آیا اگر تو دنیا کار کردن اینقدر مهم نبود میرفتی این کارا رو میکردی؟ آیا با چیزایی که تو دلت هست مخالفت نمیکنی؟ زندگی اونقدر بلند نیست. راستی میگی که تو خواب هم اکثرا سیگنالهایی برات میفرسته، چرا بهشون گوش نمیکنی؟
راستی تا وقتی این احساس ترس رو داری ازدواج نکن
سلامت باشی
hossein.niessoh@gmail.com
فروغ:
ببين من خيلي در ايميل تنبلم. براي همين همين جا جواب مي دم وگرنه اون قدر تاخير مي كنم كه يادم مي ره.
كار منو داغون نمي كنه. كارم رو دوست دارم.اما شرايط الان طبيعي نيست و هر روز يك مشكل جديد داريم كه مربوط به اتفاقات بيرونه و ربطي به ما نداره. ولي ما رو شدديا تحت تاثير قرار مي ده.
اتفاقا اين چند روز از ذهنم گذشت كه اگر الان مي تونستم بازنشست بشم آيا كار نمي كردم ديگه؟ و جوابم اين بود كه چرا مي كردم.
ولي يك چيز هست. مسُوليت مديريت و مخصوصا مديرعامل اصلا قابل مقايسه با هيچ كاري نيست. باور كن. تمام مديران شركت يك نفر رو دارند كه نهايتا مسئوليت به اون ختم مي شه و اون مدير عامله. اگر شركت ورشكست بشه اگر بي پول بشه اگه يك پروه رو اشتباه اجرا كنه اگر كسي در اثر اتفاقات كاري صدمه ببينه، اگر روزنامه اي شكايت كنه، اگر كارمندي بره، اگر توليد خراب بشه .. همه اينها رو بايد مدير عامل جواب بده و از تمام اينها سختتر رد كردن بحران هاي ماليه كه بقيه هرچند خيلي ناراحت بشن ولي شب رو مي تونن راحت بخوابند. مديرعامل حتي اگر به فكر شركت هم نخواد باشه و بگه به درك كه كلي بدهي داريم اما نمي تونهه فكر نكنه اگر ممنوع الخروج شد چي؟ اگر گرفتنش چي؟ اگر بانك سفته ها رو اجرا گذشات چي؟ اگر ... اينها ذهن رو خيلي خسته مي كنه.
من ترجيح مي دم اگر يك بار ديگه بخوام كارم رو انتخاب كنم ، بازهم مدير باشم ولي مدير مياني. واقعا خوشحال مي شم كه وقتي گير كرده ام برم سراغ يكي تا راهكار بده و شب هم با فكر چك برگشتي نخوابم.
در ضمن .. منظور من از رويا بيني رو اشتباه متوجه شدي. من نگفتم توي خواب سيگنال مي بينم. منظورم از رويا بيني اين بود كه گاهي اتفاقاتي در زندگي ام رخ داده كه اون قدر عميق و تاثير گذار و خارج از قدرت من بوده اند كه انگار در رويا بوده ام و خودم رو مي ديدم كه داره در مسير جاري اين اتفاقات حركت مي كنه.
كتمان نمي كنم كه دو يا سه بار روياي صادقه ديده ام كه با عمل به اونها در بيداري مسير زندگي ام رو نجات دادم و در يك موردش با عمل نكردن بهش ضربه بزرگي خودم ، اما هيچ وقت از اونها در وبلاگ ننوشته ام و فكر مي كنم شما اشاره به پست قبل مي كني كه درباره رويابيني حرف زده بودم.
Posted by: من at August 15, 2008 7:56 PM
به این نوشته شما از چند منظر میتوان نگاه کرد که اولش اینه که ازتون بپرسم شما دیگه ابدارچی نمیخواین؟
ما با کلی دب دبه و کب کبه و مسدولیت و کوفت و زهر مار 400 میگیریم و ابدارچی شما هم ... دی:
منظر بعدی اینه که اگر فردی نخواد رشد بکنه و به وضع موجودش راضی باشه هر چقدر هم تلاش کنی و در حد خودت رو بکشی بهش برسی و اعتماد به نفس بدی و اموزش بدی و راهنماییش کنی چون خودش نمیخواد وضع هیچ تغییری نمیکنه.
امروز روزی است که هر انسان واقع بینی از اینده می ترسد و فقط محدود به شما نیست اما بگذار همه تو را قوی ببینند چه ازین بهتر مخصوصا وقتی شما یک زن باشید که دیگر عالیست.
اینکه ادم به فکر منافع خودش باشه و تفکر استبدادی داشته باشه مربوط به تو نیست و امروز همه همینطورن -البته نه اینکه شما اینطور باشید ولی خوب ازینکه دیگران میخوان برن دنبال زندگی خودشون و ناراحتی و ترس شما میشه همیچین برداشتی کرد- ولی بهتره زیاد بهش توجه نکنی یه مدت ادم فکر میکنه اگه فلان طور بشه و ... ادم میمیره بعد یه مدت میبنی اون اتفاق افتاد و تو هم هنوز زنده ای شاید چند سال بعدش.
موفق باشی و سربلند.
Posted by: شیخ حقگو at August 15, 2008 2:47 PM
این پستت منو برد به دوران های گذشته. انگار یادم آمد که چند نفر را توی شرکت آموزش دادم و تا خیالم از بابت اینکه می شود کاری را بهشان سپرد راحت شد گذاشتند و رفتند. بعدش به این ماجرا عادت کردم. ولی یک حس خیلی خوب را در عوضش از دست دادم.
و چقدر این جمله ات را دوست دارم
:
نخواه که برنده جنگهای کوچک باشی
فروغ:
خودمم با اين جمله آقاي ووپي اون قدر حال كردم كه توي سررسيدم يادداشتش كردم. در واقع كل اين پست رو نوشتم تا اون جمله رو بنويسم . باور كن . :)
Posted by: کتایون at August 15, 2008 10:11 AM
Foroogh jan, asemane hame jaye donya yek rang e, in ro man ghabl az inke biam in taraf ham midoonestam vali alan bavaresh kardam..., mohajerat masaele bonyadie zendegi ro hal nemikone vali shayad ezdevaj kardan behtar az mohajerat bashe...
فروغ :
ممنون از كامنتت. منم به همين دليل اصلا تصميم ندارم مجرد مهاجرت كنم. در واقع ازدواج در ايران و ازدواج همراه با مهاجرت توي فكرم هستند. !
Posted by: man at August 15, 2008 6:58 AM
کاش کمی بیشتر توضیح میدادید. خب با این هزینههای سنگین بندهی خدا تصمیم گرفته بره جایی که پول بیشتری دربیاره. یعنی باید تا ابد به شما وفادار میماند؟ البته شاید من منظور شما را خوب درک نکرده باشم. ولی نیمهی اول نوشتهتان اصلن به دلام ننشست. هر چند قرار هم که نوشتههای شما لزومن به دل کسی بنشینه؟ امیدوارم جسارتام رو ببخشید.
فروغ:
توي پتس كه درفتش كردم ريز توضيح داده بودم. اون آدم در حال حاضر بهجز شركت ما سرايدار يك خوانهه اعياني ست كه هزينه غذا و مسكن و فيش هاي آب و برق و گازش رو مي دن به علاوه مبلغ كمي حقوق كه خودش و زنش از اين بايت مي گيرن.
من اول پست نوشته بودم كه اينها تفكرات من بود تا وقتي كه با اقاي ووپي صحبت كردم و بعدش قانع شدم كه اشتباه كردم. شما هم مثل آقاي ووپي درست مي گي. من نبايد توقع داشته باشم كه تا ابد وفادار بمونه. با اينكه حقوقش رو شب عيد بهنظرم صد هزار تومان زياد كرديم و توي حسابداري هم يك كار كگوچك بهش داديم و علاوه بر اون دو دوره آموزش حسابداري رو بههزينه شركت در سازمان مديريت صنعيت ديده. بازهم ولي اينها دليل نمي شه كسي وفادار بمونه. از طرفي حقوقي كه از ما مي گيره معادل متوسط حقوق يك مهندسه. اون با كار نظافت ماهانه حداكثر با سي روز كار مداوم ششصد هزار تومان مي گيره. ما هم علاوه بر حقوقي كه ميديم بيمه تامين اجتماعي و درمان تكميلي كرده ايم و يك ماه مرخصي و عيدي و سنوات رو كه اضافه كني همين مي شه با اين فرق كه اونجا بيمه نيست و استهلاك بدني زيادي داره. بازهم البته اينها دليل نمي شه كه حق رفتن نداشته باشه چون سليقه آدمها با هم فرق مي كنه. اينها رو نوشتم كه بگم از نظر مالي شرايط ما نامناسب نيست و بلكه هم بهتر از شرايط جديد اوست. او اين كار رو با من كرد كه احتمالا& بازهم مي گم احتمالا چون برداشت منه، كه حقوقش را به نحوي به ششصد هزار تومان برسونم چون مي دونه كه بهش نياز داريم ولي من ترجيح مي دم حتي اگر مي خوام اين حقوق جديد رو بدم به كسي بدم كه جديد باشه و باج گيري تلقي نشه.
Posted by: نامی at August 15, 2008 12:39 AM
سلام من هم با آقاي ووپي موافقم شما واقعا زن قويي هستيد وقتي نوشتهها و عقايد شما را ميخوانم و بعد يادم ميافتدكه من و شما تقريبا هم سن و سال هم هستيم تعحب ميكنم از اين همه فاصلهاي كه بين من و شما است يكي مثل شما اينقدر عميق و پخته يكي هم مثل من كه هنوز تو همون دوران بيخيالي سير ميكنم
فروغ:
متشكرم. ولي خودت رو دست كم نگير. گاهي پختگي يا تجربه زياد هم خوب نيست. مثل اين مي مونه كه يك آدم بي غش و ساده رو با يك آدم خط خطي مقايسه كني. من در اثر تجربه زيادي مار خورده و افعي شده ام ولي زنان ديگر هم سن و سال من بدون اينكه افعي باشن دارن خيلي ساده و راحت زندگي مي كنن. گاهي داشتن يك زندگي ساده از يك زندگي كه مثل افعي آماده حمله و دفاع باشي بسيار قشنگتر و لذت بخش تره. نمي تونم بگم كدوم رو ترجيح مي دم. مسير سرنوشت هركسي طوري مقدر شده. من هم اين اتفاقات ريز و درشتي كه رو اين من امروز رو ازم ساختن انتخاب نكرده بودم .. ولي شد . به هر حال دنيا هم به كبوتر و آهو نياز داره و هم به افعي و ببر كه تعادل داشته باشه. قسمت من اين بود كه موقع تقسيم اراضي بيافتم توي دنياي وحوش. :)
Posted by: M at August 15, 2008 12:28 AM
يک توصيه دوستانه: هر چه سن و سال آدم بالاتر برود مهاجرت سخت تر مي شود. من خودم تصميم دارم اگر زنده بودم بعد از بازنشستگي برگردم ايران, البته اگر تا اون موقع چيزي ازش باقيمونده باشه...
نترس, ترس برادر مرگه. ترس آدم را فلج مي کنه. به قول يه آدمي "اکثر چيزهايي که ازشون مي ترسيد, هرگز تو زندگي براتون اتفاق نمي افته. خودت را بسپر به جريان زندگي, خودش خورده خورده راه را بهت نشون مي ده.
بعد يه چيز ديگه:
چرا فکر مي کني آبدارچي بي لياقته? مگه تو رابطه کاري هرکس بر اساس منافع ودش عمل نمي کنه? اون هم تو اين برهه منفعت خودش را در اين تشخيص داده که بره. به کسي هم بدهکار نيست. توهم اگر بر اساس تشخيص مديريتيت ارتقاش داده بودي که به خاطر سيستم تحت مديريتت ودر واقع به خاطر خودت اون کار را کردي, اگر هم مرامي بوده که 1-اساسا اشتباهه که آدم اين جور مسايل را قاطي کار کنه ۲-نبايد توقع جبران داشته باشي وقتي کار خير مي کني.
فروغ:
فكر نكردم آبدارچي بي لياقته. گفتم در اون زمان به هر دليلي لياقت ارتقا رو نداشت. يعني به اون حد نرسيده بود. منظورم شايد در پس كلمات گم شده. و در ضمن با بقيه حرفات هم موافقم. گفتم كه آقاي ووپي هم همين رو گفت و قبول كردم.
Posted by: میخک at August 14, 2008 11:19 PM
سلام فروغ عزیز
خیلی با جرات و صداقت می نویسید. عالی!
این مسئله ی احساس عدم امنیت به نظرم اینروزها به خیلی هامون سرایت کرده و در حال گسترشه و البته در شرایط فعلی دور از انتظار هم نیست و فکر نمی کنم به یه جنس خاص یا حتی سن و سال خاصی هم محدود باشه. فقط خیلی ها شاید جرات بیانش رو ندارن. مثلا خود من !
فروغ:
از تعريفتون ممنونم. من يك وقتهايي كه با صراحت مي نويسم درواقع براي تخليه خودم و براي بازكردن گره هاي ذهني ست كه دارم. خيلي وقتها با اين نوشتن متوجه شده ام كه كجا ي كارم درست و كجاي آن اشتباه بوده. در ضمن روزهاي بعد يا ماههاي بعد كه به نوشته هايم مراجعه مي كنم علت خيلي از اقداماتم رو كه فراموش كرده بودم به ياد مي يارم.
مثلا درباره مهاجرت اگر كسي وبلاگ فروغ رو از ابتدا خونده باشه يك سير بامزه سينوسي رو مي تونه ببينه و دقيقا متوجه بشه كه كي ها من ياد مهاجرت مي افتم .
Posted by: از زندگی at August 14, 2008 11:06 PM
آیا میخواهید جهان را بهبود بخشید؟
غکر نمیکنم چنین کاری عملی باشد.
جهان مقدس است.
نمیتوان آن را بهبود بخشید.
اگر سعی در این کار داشته باشید،
آن را خراب خواهید کرد.
اگر با آن همانند یک شیء برخورد کنید، آن را از دست خواهید داد...
«تائوتچینگ»
ببخشید شاید ربطی به اونچه نوشتید نداشته باشه ولی نمیدونم چرا این بهخاطرم اومد و خب نوشتمش.
فروغ:
قشنگ بود ولي من اگر عرضه داشته باشم فقط خودم رو بهبود ببخشم براي دنيا و اخرتم كافي ست.
Posted by: آگالیلیان at August 14, 2008 11:03 PM