« وه ... | Main | براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بي‌پايان »

پنجشنبه 17 مرداد 87 :: August 7, 2008 

حقه مهر بدان مهر و نشان است كه بود ...

شهر کتاب آرین یک آقای کتابفروش بسیار جالب دارد. با سلیقه کاملا مشابه من در کتاب خوانی که هر وقت می‌روم با حوصله و با لذت شدید انگار واقعا درحال یادکردن از یک لذت‌بردن خیلی عمیق است، بهم کتاب معرفی می‌کند..
اوهام، اپرای شناور و کافکا در کرانه را تا به‌حال با توصیه او خوانده‌ام و امشب وقتی نیچه گریست را بهم داد.
امشب متوجه شدم با دیدنش دچار چند اتفاق خوشایند مطلوب طبع می‌شوم. یکی این‌که فضای شهر کتاب آرین مثل سالن چهارسوی تئاترشهر مامن آرامش است.. دوم این که وقتی حرف می‌زند کلمات را می‌رقصاند.. باور نمی‌کنید ؟ خودتان بروید ببینید! سوم اینکه حرف زدن جالبش همراه با کلی حرکات دست و چشمی‌ست که به‌آدم یک‌جور دوستی درونی را یادآوری می‌کنند.
امشب علاوه بر آن کتاب، فرانی و زویی را برای بار سوم خریدم. چند شب پیش که قراربود برای بار دوم کتابم را هدیه بدهم، شروع کردم به بازخوانی‌اش و ناتمام ماند.. تا نامه بادی .. همان جا که برایش جان می دهم و شاهکار کتاب است..
امشب ادامه خواهم‌داد.. دو سال قبل در بهترین لحظات زندگی‌ام خوانده بودمش و از بس عالی بود می‌ترسیدم با بازخوانی‌اش ابهتش را برایم ازدست بدهد.. ضمن اینکه دلم نمی‌خواست به خاطرات گذشته‌ نقب بزنم.. حالا که با گذشته به صلح رسیده‌ام، می‌توانم بی‌دلتنگی بخوانم... ؟

لعنت بر آنها ...
هنوز همان ابهت باشكوه را دارند..
سلينجر و سيمور و بابي و زويي و دلتنگي....دلتنگي

Posted by froogh at August 7, 2008 11:26 PM

نظر

کتاب رو خریدم و خوندم ....فوق العاده بود.

عجیب به دلم نشست هر چی جلوتر میرفتم کشش بیشتری ایجاد کرد...

نامه بادی به زویی ......قسمت به نظر من قسمت شاهکار داستانه.

نمدونم چرا این قدر نسبت به بادی علاقه پیدا کردم و انگار چیزی توی وجود هر دو ما مشترکه که من درکش نمیکنم.

اوایل قصه مثل کسی که یه کشف مهم کرده به این نتیجه رسیدم که فیلم پری مهرجویی از روی اون ساخته شده....(بعداً متوجه شدم همه میدونستند غیر از من و فیلم برداشت آزادی از داستان که وقتی کارگردان توی آمریکا تحصیل میکرده اون رو خونده).

البته من نمدونم مهرجویی وقتی فیلم گاو رو ساخت (داستان فیلمی که زویی توش بازی میکرده و اون رو دوست داشته)

ویا نمیدنم عباس کیارستمی وقتی فیلم طعم گیلاس رو کار میکرد آیا تحت تاثیر (خانوم چاقه ) نبود؟

در هر صورت روی من تاثیر گذاشت و ماندگارشد.

چیز دیگه ای که برای من بسیار جالب بود زندگی نویسنده است.کسی که در اوج شهرت از اون فراریه.

دارم سعی میکنم بقیه کتابهای سالینجر رو هم پیدا کنم و بخونم اگه نظرتون رو بدید و راهنمایی کنید ممنون میشم

یه سری از مطالب جالب راجع به سالینجر جمع کردم مطمئن باشید همشون ارزش سر زدن و خوندن رو داره.

Posted by: علی at September 28, 2008 11:50 PM

فروغ خانم
من عاشق اون پست هات هستم که توش خودت و دنياي اطرافت را تحليل مي کني...مدتيه ديگه اون مدلي ننوشتي

Posted by: میخک at August 9, 2008 6:58 PM

سلام
نوشته هاتون برام خیلی آشناست... این فروغ همون "رها" نیست؟ دلم خیلی براش تنگ شده...
فروغ:
نه من از ازل فروغ بودم :)

Posted by: محمد at August 9, 2008 9:55 AM

سلام به فروغ با تمام دلتنگي هاي قشنگش براي نوستالوژيكهاي زندگي اش فروغي كه بدنبال يك تنهايي زيبا و زيبايهاي تنهايي هست

Posted by: آقاي حسين at August 9, 2008 9:23 AM

سلام. من این شهر کتابی رو که گفتی نرفتم.کجاست؟! آخه من خوب تهرانو نمی شناسم هنوز. من همون شهر کتاب ابن سینا رو میرم همیشه. اما وقتی گفتی آرامشش مثل سالن چهارسوئه دلم خیلی خواست که برم/شاد باشی

فروغ:
خيابان ميرداماد. روبروي نفت شمالي

Posted by: لیلی at August 8, 2008 3:31 PM

فروغ عزیز

خوش به حال تان که مثل من در کتاب خواندن وسواس ندارید. منظور این که من نمی توانم هر وقت خواستم بخوانم. باید جرعه جرعه بخوان ام. باید عجله نکنم. همین «فرانی و زویی» که اشاره کردی محشر است!! اما باور کن هنوز و هنوز نتوانستم بخوانم اش به خاطر همان وسواسی که دارم که مبادا چیزی این وسط نخوانده گم شود. عادت بدی ست خیلی خیلی

شاد زی

Posted by: محمود at August 8, 2008 12:25 PM

یادم آدم
=
یادم آمد
!
:)

Posted by: کتایون at August 8, 2008 10:23 AM

من هم فکر می کنم شهر کتاب آرین از همه ی شهر کتاب های دنیا بهتر است.
:)
و سلینجر از بس که خوبست آدم را دیوانه می کند و نامه بابی را من هم بار ها خوانده ام.
ولی یادم آدم که چند وقت است کتاب نخوانده ام و آخر این جمله ی آخری تبدیل به یک علامت سوال شد و رفت نشست گوشه ی ذهنم
...
مرسی از کامنت هات و توصیه هات. واقعن برام مهم هستند. درست همانطور که گاهی حس می کنیم نیاز داریم توی راهی که پا گذاشته ایم دوستی داشته باشیم که گاهی یک کمی هم که شده هلمان بدهد....
:)
فروغ: :*

Posted by: کتایون at August 8, 2008 10:21 AM

من فيلمش رو ديدم وقتي نيچه گريست جالب بود برام

Posted by: مهدي at August 8, 2008 2:18 AM

سلام ,
راستی , کتاب « ژاک قضا قدری و اربابش » رو خوندی ؟ یک جور خاصی معرکه بود . درست مثل یک کاسه پر از آبدوخیار با گردو و سبزی تازه , تو ظهر چله ی تابستون ... البت که غذا نمی شه اما معرکه است . این کتاب رو عید خریدم اما دو بار خوندمش و قصد دارم تا تابستون تموم نشده یک بار دیگه بخونمش و می دونم از اون دسته کتاب هاست که حتمن سالی یک بار می رم سراغش . اگه نخوندی حتمن بخون .
فروغ:
آذرجان منم خوندمش وخيلي هم كيف كردم. :)

Posted by: آذر at August 8, 2008 1:51 AM

سلام
خیلی وقته به شما هم لینک دادم.نمی دونستم باید حتما بگم تا الان که دوستی اعتراض کرده.گفتم به شما و بقیه بگم.

Posted by: دفتردار at August 8, 2008 12:55 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟