« July 2008 | Main | September 2008 »
August 30, 2008
...
میدونین چی خوب بود الان؟
یک هوای سرد پاییزی .. پنجرههای اتاقت رو باز کنی و یک باد ملایم با بوی بارون بپیچه توی اتاق.. یک موسیقی عالی بزاری .. یه چیزی مثل ویوالدی یا اشتراوس .. روی تخت دراز کشیدهباشی .. تلفنها رو قطع کردهباشی .. کسی زنگ در رو نزنه .. یک کتاب شاهکار مثل همین کتاب نیچه یا یهچیزی از رومن رولان یا سلینجر دستت باشه.. پردههای اتاقت خیلی خوشرنگ باشن و با باد که پرواز میکنن نفست هی بره و بیاد بس که خوشرنگن .. گلهای خشک با عطر ملایمی از یهگوشهای حضورشون رو اعلام کنن .. تختت سفید باشه .. سفید مات ... بزرگ .. با روتختی و ملافههای سفید .. و یهرنگ ملایم دیگه که کمی قاطی باشه با این سفید .. یک دراور سفید مات با پایه های ظریف کنار اتاقت باشه که هروقت نگاهت بهش میافته لابلای کتاب خوندن، خوشحال بشی از اینکه داریش .. و یک پاتختی همونرنگی کنار دستت که روش تارت و مخلفات کتاب خونی طولانیمدتت رو گذاشتهباشی..با کتابت بعشقی.. ساعتها .. نصف بیشتر روزت این طوری بگذره .. بعدش ...
وای خدایا .. که چقدر الان قادرم برای اون نصفه باقیمونده خیال کنم ....................
Posted by froogh at 11:04 AM | Comments (14)
August 26, 2008
سرنوشت خود را انتخاب كن و آن را دوست بدار." نيچه"
و نیچه گریه کرد را خواندم. کتابی شاهکار که جزو بهترین خواندههایم بود.
داستان تنهایی عمیق و هولناک مردی که در نهایت غرور آن را خودخواسته میخواند و حاضر به اعتراف مکنونات خود نمیشود ..
نیچه که برای درمان میگرن خود به پزشک مراجعه کرده است، حاضر نیست بپذیرد بیماری اصلی او افسردگی حاصل از بیاعتمادی و عدم پذیرش دوستی و همدردی دیگران است ...
پزشک به نیچه پیشنهاد میکند در ازای درمان رایگان میگرنش، با کمک دروس فلسفه خود حس دلزدگی از زندگی و نیز عشق درمانناپذیر دکتر را به یکی از بیماران زن شفا دهد .. در حالیکه در نهان درصدد استفاده از روش بیاندرمانی برای کمک بهنیچه است.. اما کمکم قدرت نیچه و شخصیت قوی او باعث میشود پزشک همه زندگی خود را اعتراف و بهعنوان یک بیمار واقعی از او طلب کمک نماید.
در جریان داستان مناظراتی بهغایت زیبا و عمیق بین این دو جاری میشود و هریک بهکمک آن دیگری سعی دارد راه مشکل خود را بیابد.. سرانجام پوسته سخت غرور نیچه شکستهمیشود و او درحالیکه به شدت میگرید، خود را از انسان عبوس و خشک درونش آزاد میسازد.. در این حین موفق میشود اعتراف کند که مفتون زنیست و وقتی دکتر او را هدایت میکند تا بفهمد عشقش چون عشق خود دکتر بهآن بیمار زن توهمی بیش نیست،میگوید : واقعیت یک وهم است که البته بدون آن نمیتوانیم زندگی کنیم.
کتاب بسیار عالی تمام میشود .. اما برای من که سرنوشتم را لابلای خطوط کتاب با نیچه سپری میکردم، غمانگیز بود.. اینکه در انتها از او بشنوم : برای اولینبار زندگیام - تنهاییام را با تمام هولناکیاش قبول میکنم...
در تمام کتاب نیچه سعی داشت دکتر را بهاین باور برساند که تنهاییاش باشکوه و ماورای اتفاقات عادی زندگی انسانهاست.. اینکه آزاد است و به هیچ جا تعلقی ندارد.. اما دستآخر، شکستن آن غرور حسرتبرانگیزش خواننده را - من را - دچار یاس میکند..
نویسنده در بخش پیگفتار کتاب توضیح میدهد که داستان خیالیست و بااینکه همه شخصیتها واقعی هستند اما برخوردی بینشان نبوده و اتفاقات صرفا زاییده تخیلند. البته کتمان نمیکنم که این توضیح نیز به آن یاس من از پایان کتاب اضافه کرد.
نام کتاب: و نیچه گریه کرد.
نویسنده: اروین د.یالوم
مترجم: مهشید میر معزی
نشر: نی
چاپ: هشتم
مشخصات كتاب به زبان اصلي:
When Nitzsche wept.
نويسنده : Yaloum, Irvin D
Posted by froogh at 9:29 PM | Comments (15)
August 23, 2008
از ما حركت ... از تو هم خواهش ميكنم بركت..
خستهام. از شدت خستگی دستهایم کمی میلرزند اما واقعا خوشحالم و راضی. در این تعطیلی یک ماهه، با اینکه کار تحقیقاتی داشتیم، اما فشار آن زیاد نبود و من دقیقا فهمیدم که چقدر دلم برای خستگی جانی از کار تنگ میشود! در حرفه ما، خستهنشدن یعنی کار کافی نداشتن ... وقت برای استراحت یعنی فردا بههمان اندازه نان برای زندگی کم آوردن..
بازشدن کارخانه را پنج روز بهتعویق انداختیم. تصمیم گرفتیم بعد از تکمیل صد در صد تحقیقات، کار را شروع کنیم.
امروز بهترین نتایج آزمایشگاهی کسب شد. روز پنج شنبه خیلی اتفاقی با کسی صحبت کردم و یک اشاره کوچک او باعث شد که امروز روشمان را کمی تغییر بدهیم و این نتایج بدستبیاید.
بازشدن کارخانه علیرغم شک و تردید گروهی که باهشان کار میکنم، با پذیرش مسئولیت آن از طرف خودم و تشویق روحی و فکری آقای ووپی صورت میگیرد. همه میترسند و من هم با اینکه بهشدت میترسم اما فکر میکنم باید ریسک کنیم.. اگر برنده شویم خیلی چیزها بهدست میآید و اصلا دلم نمیخواهد بهگزینه دیگری جز برندهشدن فکر کنم. امروز برای اولین بار مدیرعامل مهربان هم از آن سوی آب زنگ زد و گفت خوب .. پس تصمیم میگیریم که باز کنیم..
این ترس آشنا را در تمام تصمیمات مهم زندگی داشتهام. یادم نیست که هربار بعد از اینکه چشمانم را بستم و خودم را بهآب زدم چه شد؟ بهنظر میرسد اتفاق خیلی بدی نیافتادهباشد وگرنه باید یادم میماند که ترسم را جدی بگیرم.
خدا هم هست. اگر قراربود باز نکنیم حتما نشانه هایی میدیدم. اما این روزها نشانهها مرا بهجلو هل میدهند. حتی نرخ فلزات غیرآهنی بعد از مدتها کمی بالا رفتهاست.
...
امروز عقد برادرم بود. من نرفتم. ما مشهدیها رسم داریم قبل از محضر، عقد بالای سر حضرت کنیم. امروز مراسم همین عقد بود و بعد هم محضر. یکی از بزرگترین آرزوهایم شرکت در این مراسم بود. اما نشد که بروم. قسمتی از نرفتنم به دلیل رسیدگی مستقیم به آزمایشات بود و اینکه مرخصی همه گروه وابسته بهآن را لغو کردهام. :)
...
آبدارچی لیسانسهمان ماند. ولی دیگر نظافت و بسته بندی نخواهدکرد.حقوق اضافهای را که بابت نظافت میگرفت، با موافقت خودش کم کردم و از امروز یک پسر افغان برای این دو کار میآید.
این پسر افغان هم داستانی دارد. از بچگی ایران بوده و پدرش کارگر ساختمان است. از قضای روزگار یکی از فامیلهای مدیرعامل مهربان زیر بال پسرک را میگیرد و از طریق یونیسف واسطه میشود تا بتواند درس بخواند. در حال حاضر فوق دیپلم شهرسازی دارد و از مهر برای لیسانس ساختمان وارد دانشگاه علمیکاربردی میشود. جزو المپیادیهای ریاضیست. قبلا برای کار خرید معرفی شدهبود اما ادارهکار و اداره اتباع بیگانه مجوز کار قراردادی بهاو و ما ندادند. حالا بهصورت روزمزد خواهدآمد.
استدلال اداره کار، همان استدلال جالبیست که خودم سالها قبل داشتم. در آن شرکت بزرگ قدیم که کار میکردم یک لیسانس زمینشناسی افغانی بود که دوبرابر ایرانیها حقوق میگرفت و همیشه این موضوع حرصم میداد که چرا بهجای او دو نفر ایرانی را استخدام نمیکنند؟ حالا که خودم درگیر قضیهام میفهمم که دلیل بزرگ بیکاری ایرانیها نبودن کار نیست، بلکه تنبلی ذاتی و بالفطره ماست. کار باید سرراست، هلو بپر توگلو و با حقوق مدیریتی باشد تا رضایت بدهیم. گرچه ما بارها آگهی استخدام دادیم و هربار بدون اینکه بهقضیه حقوق برسیم، آدم واجد شرایطی را پیدا نکردیم. بهجز دو نفر که آنها هم توسط شرکتهای رقیب دزدیدهشدند.
برای تنها آگهی که بهتعداد موهای سرمان متقاضی آمد،درخواست مدیریت عامل یکی از شرکتهای وابسته مان بود!
Posted by froogh at 6:38 PM | Comments (8)
August 17, 2008
والد قوي درون
پست قبلی را حذف کردم. بعد از اینکه با آقای ووپی صحبت کردم به این نتیجه رسیدم که اصلا گفتگوی هوشمندانهای نبود. راستش خودم هم بعد از نوشتن ماوقع همین فکر را کردم. برای همین تیتر را این انتخاب کرده بودم : بالغ- بالغ؟ بالغ-کودک؟ یا والد -کودک؟
پست را مجددا پابلیش كردم .
بهنظر خودم نوع گفتگوی من علیرغم نیت اولیهام از بالغ - بالغ به والد - کودک بدل شد.من از شیوه معمول والد که ترساندن کودک و اثبات اینکه او در اشتباه است استفاده کردم. توی دلش را خالی کردم که قادر نیست موفقیت را جایی خارج از ما بیابد. و از طرفی دلسوزیام در حد دلسوزی والد بود.صحبت من در لفافه مجموعهای از باید و نبایدها را بهاو القا کرد.
آقای ووپی میگوید نباید نصیحت میکردم. درستش این بود که از خودش سوال کنم حالا که میخواهد برود چه نقشهای برای آینده دارد؟ چه فکری برای مخاطرات تصمیمش کرده؟ آیا بیمه و بازنشستگی برایش اهمیت ندارند؟ و جریان گفتگو را طوری هدایت میکردم تا خودش نتیجهگیری کند. اینکه بگویم با مدرکت جایی جز تحصیلدار بهت کار نخواهند داد ،یک پیشبینی غلط است. ممکن است برود و اتفاقا یککار عالی پیدا کند. در آن صورت حرف من بیاعتبار است. بهتر بود میگفتم با این وضع بازار کار و بیکاری شدید، بعید است بتوانی شغل خوبی پیدا کنی.
حالا هم قرار است غیر مستقیم شرح وظایفش را از طریق دوستم که منشی ماست، بهش بدهیم و بگوییم خوب اگر قرارباشد وظایف خدماتی و نظافت را ازت بگیریم، چهکاری انجام میدهی؟ آیا این استعفای امروزت نشانه ای نیست از اینکه چندوقت دیگر بیایی و بگویی امروز دیگر دوست ندارم فلان قسمت شرح وظایفم را انجام بدهم؟ و همزمان خودمان بررسی کنیم آیا بهقدر کافی کار برای پرکردن هشتساعتش داریم یا باید کارتراشی کنیم؟ که درصورت مورد دوم ماندنش درست نیست.
آقای ووپی، همچنین معتقد است که جمعشدن چند وظیفه مختلف که باهم سنخیتی ندارند، در نهایت باعث همین برخوردها میشود. اینکه کسی هم نظافتچی و تحصیلدار و باشد، هم کار حسابداری بکند و هم یک مدرک، هرچند بي ربط به كار ما، داشته باشد، از درون فرد را به تناقض میکشاند و اگر آن فرد واقعا برای سیستم اهمیت دارد باید ملاحضه این مسئله را بکنیم.
فردا نتیجه مشخص میشود.
تعامل با آدمها کار ساده ای نیست. گاهی آدم فکر میکند با اینهمه کتابی که خوانده و فکری که کرده، قادر است در این موارد بالغش را فعال نگاه دارد. اما درست در لحظه حساس عمل والد درون ، بالغ را پس می زند. این بهمن میفهماند هنوز زمان زیادی باید وقت صرف تربیت خودم بکنم.
Posted by froogh at 1:43 PM | Comments (14)
August 16, 2008
بالغ - بالغ ؟ بالغ - كودك؟ يا والد - كودك؟
امروز یک حرکت احساسی کردم. آبدارچی لیسانسهمان را صدا زدم و باهش حرف زدم. احساس زنانهام این بود که توی رودربایستی با جمع قرار گرفته و نازی کرده و حالا به شرش درمانده.
بهش گفتم : ببین.. من استعفایت را امضا کردم، چون از بچه ها شنیدم که تصمیمت را گرفته ای و خودت هم حاضر نشدی حرفی دراینباره با من بزنی، فکر کردم حساب و کتابهایت را کردهای و میخواهی بروی.گفت: بله. گفتم: خوب.. میخواهم بدانم دقیقا چه مشکلی داشتی؟چون آن کار سنگینی که ازش شاکی بودی را سپردیم به شرکتهای خدماتی؟
گفت: من از نظافت و خدمات در شرکت ناراحتم. مدام باخودم میگویم چه آدم بدشانسی هستم که با وجود مدرک(لیسانس جغرافیای پیام نور دارد) باید هنوز تی بکشم. گفتم: با اینهمه تصمیم گرفتی با همین مدرک برای نظافت منازل بروی؟ ( در اینجا حسم میگفت که او کاملا گیج است و توی مه گیر افتاده، نیاز بهکمک کسی دارد تا چالههاي سر راهش را نشانش بدهد) گفت: خوب ... بله.
گفتم : ببین عزیزجان، من حرفی برای رفتنت ندارم، تو میروی و من یکی دیگر را میآورم، برای تو هم از صمیم قلب آرزوی موفقیت دارم، اما خودت میدانی چه میکنی؟ میگویی پسر عموی چهلساله ات با چند سال کار در منازل توانسته خانه و ماشین بخرد، درست است؟ گفت : بله. گفتم : اگر خدای نکرده همین آقا امروز از نردبان بیافتد و آسیبی ببیند،آینده اش چه میشود؟ با بدنی کاملا مستهلک و بدتر از آن آسیبدیده که دیگر این کار برایش مقدور نیست، از طرفی بیمه و از کارافتادگی هم که ندارد، پس باید کمکم هرچه درآورده بفروشد تا بعد از این زندگی کند. درست است؟ گفت: بله. گفتم : تو از اینجا می روی چون از یک ساعت نظافت روزانه که درقبالش حقوق مکفی میگیری ناراحتی، با این روحیه آیا فکر میکنی آدمی هستی که بیش از دوماه بتوانی در آن کار طاقت بیاوری؟ از نظر من که نیستی.برمیگردی دوباره دنبال کار دفتری چون به این سیستم و شرایطش خو گرفتهای. بعد چه میشود؟ ما که استخدامت نخواهیم کرد، مدرکت را دستت میگیری و میروی سراغ شرکتهای دیگر. معرفی که تو را به ما شناساند، دیگر حاضر نیست معرفت برای جایی دیگر باشد، هرجا میروی حداکثر شغل تحصیلدار بهت خواهند داد با حداقل حقوق . بعد از یکی دو سال در آنجا قابلیتهایی که فکر میکنی داری، شناخته میشود و تازه آنوقت همین حقوق امروزت را خواهی گرفت. برمیگردی نقطه صفر.از نظر من رفتنت بلامانع است و هرکمکی هم از دست شرکت بربیاید برایت انجام میدهیم که خوشحال بروی، اما واقعا میدانی با آیندهات چه میکنی؟ بدون بیمه و بازنشستگی آنهم در شغلی که بعد از چند سال کاملا فرسوده ات میکند اگر آسیب دیگری بهت نزند.
نگاه مرددش را میدیدم و گفتم : ببین، من بهخاطر حقی که برای نان و نمک با هم داشتیم باهت حرف زدم، وگرنه عادت ندارم استعفایی را که امضا کرده ام پس بگیرم، اما برو حداقل با آن آقای مهندسی که معرفت بود مشورت کن و بعد ببین تصمیمت درست است یا نه؟
رفت.
البته من واقعا احساس کردم که متوجه پیامد اقدامش نیست . درضمن متوجه بودم که بعد از اینکه استعفایش قبول شد و گذشت چند روز ، کمی از توهمش کاسته شده. از طرفی نیاز داشت بهاینکه باهش حرف بزنم تا بداند که برایم اهمیت دارد، اما زمان این صحبتکردن برای من همین امروز بود نه قبل از آن.
بقیه روز را دیدم که اخم آزاردهنده صورتش، دیگر نیست و دارد با آرامی آن وظایف کوچک حسابداری راكه بهش محول شده، انجام میدهد.
دوستم را صدا زدم و گفتم یواشکی آخر وقت باهش حرف بزن و بگو که فلانی دنبال استخدام نیروی جدید است و وقت مصاحبه میدهد، اگر تصمیمت عوض شده، برو زودتر کاری بکن.
دوستم گفته بود و او جواب دادهبود: که من اصلا دلم نمیخواهد نظافت بکنم و دیگر هم نمیخواهم برای کسی چایی ببرم.
از آنجا که ما حقوق نظافت او را بابت روی یک ساعت، ۲۵۰۰ تومان، جدا میدهیم، دوستم گفته بود : خوب آن وقت حقوق نظافتت را باید بهکس دیگری بدهند. گفتهبود اشکالی ندارد.
از یک طرف این مرد روزی که پیش ما آمد گفت دوست ندارد تا آخر عمر نظافت کند، من هم شخصا عقیده دارم آبدارچی داشتن در یک شرکت، بي معناست. و همیشه بهبچهها میگفتم چرا باید برای یک لیوان چای یا یک بشقاب شستن شخصیت کسی را تا این تحقیر کنیم؟ براي همين نه تنها اکثر اوقات خودم چای میریزم، بلکه مهمانان خودم و مدیرعامل مهربان را پذیرایی میکنم تا بقیه ببیند. مدیرعامل مهربان و آقای ووپی هم همینند.
از طرف دیگر قبلا بهمدیرعامل مهربان گفته بودم که اگر این آقا از نظافت بیزار است حقوق نظافت را بهکس دیگری بدهیم و او به کارهای دیگر برسد.
مدیرعامل مهربان گفته بود: بدترین کار این است که حقوق کسی را کم کنی. آنهم کسی که چکهای سنگین بهش میدهی. اگر بهاین فکر هستی، بهتر است اخراجش کنی تا اینکه ازش یک مار زخمی بسازی.
حالا من ماندهام. بهنظر خودم درست است که این کار را بکنم. ولی چون هر وقت تجربه مدیرعامل مهربان را نادیدهگرفتم، سخت پشیمان شدم، میترسم.
آقای ووپپپپپپپپپپپپپپیییییییییییی.. کجایید؟؟
پي نوشت:
شما گفتگوي ما را كدام مدل تيتر بالا مي دانيد؟ يا احيانا چه مدلي خارج از آن سه؟
Posted by froogh at 11:11 PM | Comments (3)
August 14, 2008
قدمگاه
آبدارچی لیسانسهمان استعفا داد.. بعد از سه سال بهاین نتیجه رسید که اگر بیرون بهنظافت منازل بپردازد، حقوق بیشتری از این ماهی چهارصدهزار تومان ما خواهد گرفت. دیشب از دستش ناراحت بودم و اینجا هم یک درفت عریض و طویل گذاشتم. در طی این سالها ،او سومین نفریست که سعی کردم آدم بهتری از آنچه بود ازش بسازم و رفت.
با خودم فکر کردم آخرین بار بود که بخواهم باعث رشد کسی بشوم. دلخور بودم.
امروز با آقای ووپی صحبت کردم و گفتم که غمگینم و دیگر این اشتباه را تکرار نخواهم کرد. کلی حرف زد. گفت چرا ارزش کارت را کم میکنی؟ تو بهخاطر دل خودت کردهای. مگر باید توقع خدمت اضافی داشته باشی؟ گفتم : نه.. ولی انتظار وفاداری بهسیستم را داشتم. مسئله من اصلا شخصی نیست.
گفت اگر هر انتظاری آن روز داشتی باید قرارداد مینوشتی و میگفتی من تو را رشد میدهم در عوض تو باید این انتظارات را برآورده کنی. کردی؟
گفتم : نه.
گفت بگذار برود. این سلیقه آدمهاست که کجا بهچه دلیلی برایشان بهتر است.و در ضمن کاری کن که کاملا خوشحال برود. نخواه که برنده جنگهای کوچک باشی. تو در آن زمان تشخیص اشتباه داده بودی. آن آدم کسی نبود که بههر علت لیاقت آن ارتقا را داشتهباشد.
گفتم بله. تشخیصم درست نبود. هرسه نفر را بیموقع و در زمانی که هنوز ظرفیت رسیدن به پله بالاتر را نداشتند، بالا بردم..
بعد از صحبت با آقای ووپی حالم خوب شد. نفس خوبی کردن برایم زیر سوال رفتهبود. او گفت اشتباه نکن. بسیاری از آدمهای بزرگ از همین آبدارچیها و تحصیلدارها درآمدهاند. باید درست انتخاب کنی.
آقای ووپی میگوید من زن قدرتمندی هستم. یا یک چیزی در همین مایهها. پدرم هم همین را میگوید. اما خودم فکر میکنم این چه نقاب غلیظیست که روی صورتم دارم و اینقدر خوب بلد است آدم را قوی نشان بدهد؟ من تازگیها از آینده میترسم. تقریبا هیچ وقت نترسیده بودم. این ترسی بسیار جدید است. ترسی که با خودش احساس عدم امنیت شغلی، مالی ، روحی و اجتماعی را برایم دارد. زمانهای ترسم کوتاه است. اما وقتی میترسم در خلوت خودم حسابی گریه میکنم. این هم فرآیند جدیدیست. تعداد گریستنهای من سالهاست که از تعداد انگشتان یک دست کمترند.
ترس و این حس ناامنی را دوست ندارم. و شاید یک دلیلش این باشد که آدمهایی که انگار قرار نبود هیچ وقت دنبال زندگی خودشان بروند، دارند می روند. دوستی که اکثر زمانها را با او میگذرانم در آستانه مهاجرت است. و برادر کوچکم که همراه سفر و حضرم بود میخواهد ازدواج کند. مخصوصا برادرم. وقتی قطعی شد که ازدواج کند، من بهشدت ترسیدم. آنقدر که گاهی فکر میکردم ناخودآگاه جلوی پایش سنگ می اندازم تا منصرف شود. این نیت را نداشتم ولی بیسابقه بودن ترسم این را بهذهنم رساند که نکند دارم برای خودم نگهش میدارم؟
بههرحال کمکم دارد باورم میشود که ترس بهخاطر واقعیتی که باید با آن بدون تاخیر مواجه شوم، به وجود آمده. همیشه بزرگترین شکستهایم نتیجه دیرکرد در روبرو شدن با ترسهایم بوده است. انگار زمان قرار است برایم منجی بفرستد و تقریبا هیچ وقت هم نفرستاده.
حالا قدم اول را برداشتهام. اما اصلا نمیدانم جای پای قدم دومم کجا خواهدبود.همزمان بهازدواج، مهاجرت و تغییر شغل فکر میکنم. خوشبختانه فعلا یک مسئله برایم کاملا مشخص است. که مشهد قدمگاه آتی من نیست.
اتفاقا اگر این آخری هم جزو فکرهایم بود، بسیار دردسترس تر از آن سه تای دیگر میشد بهش فکر کرد!
Posted by froogh at 9:49 PM | Comments (13)
August 9, 2008
براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بيپايان
زندگي كاملا بياتفاق ميگذرد مثل يك خاكستري ممتد بيصدا و من محو. در ميان اينهمه خاكستري، ديدن و ديدهشدن ساده نيست.. و من ...خودم را نميبينم.
فراني و زويي ديشب تمام شد. خوب .. عالي بود.. مثل بار قبل.. امشب بالابلندتر از هر بلندبالايي را بازخواني ميكنم.. بين كتابهاي سلينجر اينيكي محبوبترين من است.
كار هم ميگذرد. ميخواهيم كارخانه را براي اول شهريور باز كنيم. مديرمالي بهشدت مخالف است. عقيده دارد هيچ كار مثبتي نكردهايم و هيچ بركتي هم از آسمان نازل نشده تا دليلي براي كار مجدد باشد. ظاهر حرفهايش درست است. اما تعطيلي و كار نكردن دردآور است. البته كارهايي كردهايم. يك مشت تحقيقات براي عوض كردن خوراك ورودي. اما اين نتهاي خارج بيش از آنكه گوشآزار باشند، بهطرز وحشتناكي نااميدكنندهاند. مثل اينكه بداني تنها راهت آويزان شدن بهاين طناب است و مدام كسي فرياد بزند نكن.. طناب هم كوتاه است ،هم پوسيده است و هم دستان تو ناتوانتر از آنكه نگهت دارند..
باز شبها خوابهاي نامرتب و ژوليده ميبينم. اين رنگ خاكستري دور و برم زيادتر از آناست كه با قلمموهاي باريك رنگي من، اتفاقي برايش بيافتد..
امروز آقاي ووپي يك كامنت خوب داد. درباره كار. اما تهدلم خاليست.
موسيقي تمرين ميكنم. تصميم دارم دوباره همان برنامه هفته اي يك بار را حداقل بهمدت سه ماه تكرار كنم. شايد اين بار اگر ديدم كه واقعا قرار نيست چيزي از من ساختهشود، رهايش كنم. مسلما معلمم بهترين معلم راك تهران است. گواهش شاگردان شاهكاريست كه كارشان را بهچشمم ديدهام.اشكال در من است. ديشب زويي يكجايي بهفراني ميگفت اگر كاري كه ميكني درست هماني باشد كه بايد بكني، و دليلي براي فرار از آن چه وظايف توست نباشد، ديگر وقتي براي سرگرمي پيدا نميكني. برخوردي كه من با موسيقي داشتم از همين دست بود. هزاركار براي سرگرمي پيدا ميكردم تا از تمرين شانه خالي كنم.اين بار مصرانه به موسيقي چسبيدهام. بهخاطر خودم.نه بهخاطر هيچكس ديگري يا هيچچيز ديگري. اين بار بايد بهسرانجامش برسانم وگرنه ديگر اعتمادم را بهتواناييام از دست ميدهم. مطمئنم كه فعلا هيچ ربطي به استعداد ندارد. فقط تمرين پيوسته ميخواهد.از طرفي اين يكي از چيزهاييست كه براي آن تنهايي بلاشك موعود، لازمش دارم. براي پركردن سكوت و خلوتم تا از ترس نمردن.
دلم چيزهاي زيادي ميخواهد. براي خودم. ميتوانم لااقل ازشان بنويسم. خيال كردن كه خرج ندارد. دارد؟دلم ميخواهد دوباره سراغ انگليسي بروم. و يك چيز ديگر هم ميخواهم. نميدانم چيست. يك چيزي مثل آشپزي حرفهاي يا خياطي يا كاردستي. اين را هم براي همان خالي نبودن عريضه تنهاييام ميخواهم. بايد درون زندگيام را بهدست خودم با چيزهايي پركنم كه ساخته و پرداخته خودم هستند. بهآدمها نميتوان متكي بود. اين را تجربه بهم ثابت كرد. البته اين را هم مطمئنم كه اگر درون پري داشته باشم، بينياز از حضور آدمها، خودشان جذب خواهندشد. چون خودم همين حس را نسبت به آدمهاي توپر دارم...
خسته نيستم. با اينكه زياد كار ميكنم و استرس از سرو كولم بالا ميرود. هنوز دلم عشق ميخواهد. اما نميدانم چرا اينمدت زياد بهش فكر نميكنم. بيشتر گذشته را مرور ميكنم. گذشتهاي كه با فراني و زويي آغاز شد و نميدانم كي تمام شد يا نشد. آيدا چند وقت پيش نوشته بود:
مرد قهرمان قصه وجود داره
یا بوده و رفته، حسرت بخورید
یا هست و میاد، منتظر باشید
درست گفته بود. وجود دارد. اما من نميدانم رفته يا نرفته. رابطه واقعي ما خيلي وقت پيش تمام شد.اما رابطه حقيقي را نميدانم. نميدانم چون حسرتي از تمامشدنش ندارم.. گاهي فكر ميكنم خواب ديدهام.. يك رويابيني كامل .. آن چه گذشت، شروعش، ادامهاش و تمامشدنش يك روياي كامل بود براي اينكه به حقيقت برسم. تازه علت دردي كه كشيدم را ميفهمم.. درد يك وسيله بود براي رسيدن بهچيزهايي كه لايق دانستنش بودم. انگار بايد خواب ميديدم. نوعي ديگر از زندهبودن را .. عاشق بودن واقعي را. من هيچ وقت در زندگي، هيچوقت، بهجز آنيكبار عاشق كسي نبودم. هيچوقت در هيچ رابطهاي، خودآگاهم از بين نرفت.. هميشه ميدانستم و ميدانم چه ميكنم.. اما آن يكبار همه كسي كه در من روزها و ماهها را ميگذراند يك روح بود.. يك جان خلص.. و من عين يك كالبد رويازده ناظر بودم ...و تمام دردي كه پس از آن كشيدم بهخاطر بيدارشدن از رويا بود.. كسي دستم را گرفت و برد و گفت زندگي، عشق، دوست داشتن و دوستداشته شدن يعني اين .. بدان و بهخاطر بسپار.
حالا كه فكرش را ميكنم يادم ميآيد در همان رويا بود كه بهمن گفتهشد براي آن تنهايي بلاشك موعود ،موسيقي تنها همراه وفادار من است ..
Posted by froogh at 10:21 PM | Comments (18)
August 7, 2008
حقه مهر بدان مهر و نشان است كه بود ...
شهر کتاب آرین یک آقای کتابفروش بسیار جالب دارد. با سلیقه کاملا مشابه من در کتاب خوانی که هر وقت میروم با حوصله و با لذت شدید انگار واقعا درحال یادکردن از یک لذتبردن خیلی عمیق است، بهم کتاب معرفی میکند..
اوهام، اپرای شناور و کافکا در کرانه را تا بهحال با توصیه او خواندهام و امشب وقتی نیچه گریست را بهم داد.
امشب متوجه شدم با دیدنش دچار چند اتفاق خوشایند مطلوب طبع میشوم. یکی اینکه فضای شهر کتاب آرین مثل سالن چهارسوی تئاترشهر مامن آرامش است.. دوم این که وقتی حرف میزند کلمات را میرقصاند.. باور نمیکنید ؟ خودتان بروید ببینید! سوم اینکه حرف زدن جالبش همراه با کلی حرکات دست و چشمیست که بهآدم یکجور دوستی درونی را یادآوری میکنند.
امشب علاوه بر آن کتاب، فرانی و زویی را برای بار سوم خریدم. چند شب پیش که قراربود برای بار دوم کتابم را هدیه بدهم، شروع کردم به بازخوانیاش و ناتمام ماند.. تا نامه بادی .. همان جا که برایش جان می دهم و شاهکار کتاب است..
امشب ادامه خواهمداد.. دو سال قبل در بهترین لحظات زندگیام خوانده بودمش و از بس عالی بود میترسیدم با بازخوانیاش ابهتش را برایم ازدست بدهد.. ضمن اینکه دلم نمیخواست به خاطرات گذشته نقب بزنم.. حالا که با گذشته به صلح رسیدهام، میتوانم بیدلتنگی بخوانم... ؟
لعنت بر آنها ...
هنوز همان ابهت باشكوه را دارند..
سلينجر و سيمور و بابي و زويي و دلتنگي....دلتنگي
Posted by froogh at 11:26 PM | Comments (11)
August 6, 2008
وه ...
خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح ..
Posted by froogh at 8:30 PM | Comments (3)
August 1, 2008
در جا ماندن بيوقفه
شما کسی را میشناسید که بدون نیاز بهتشویق، بهخودی خود کاری را انجام دهد، برای مدتی طولانی، در آن پیشرفت کند و بالا برود؟
پي نوشت 1 - آيا تشويق معناي دوم انگيزه است؟
پي نوشت 2- يا شايد اميد باشد؟
Posted by froogh at 8:06 PM | Comments (23)