« اگر مرد بودم، باز هم بغض می کردم؟ | Main | عروس و افسوس ! »
سه شنبه 1 مرداد 87 :: July 22, 2008
عطر چای سبز
اپرای شناور را میخوانم. به نظرم نویسندهاش کسی بهنام بارت باشد. بد نیست. بدترین کتاب خارجی در نظر من از بهترین کتاب ایرانی باز چیزی سردارد.
اپرای شناور نقطه مخالف کافهپیانوست. سرشار از دنیای تخیل و یکعالمه فکر که گاهی فکر میکنی عین مال تواند .. و گاهی هم فکر میکنی کاش مال تو بودند..
خوشم نمیآید تمام زندگیام شامل دنیای واقعی باشد . در این راستا اگر کسی وادارم کند وقتی با خودم هستم کتابهای خالی از خیال و رویا بخوانم، نقاشی یا عکس واقعی ببینم و با اتفاقات واقعی مدام سنجاقم کند، حالم از او و از زمانم بدتر بهم میخورد. برای همین هم وقتی خسرو شکیبایی مرد دلم خواست بهجای آنهمه واقعیت کذایی که دربارهاش خواندم و شنیدم ، دهها بار یا شاید هم بیشتر عکس وبلاگ منصور را نگاهکنم و آن قطعه دو خطی را بشنوم..
در این یک سال اخیر زیادهاز حد دچار جدیت زندگی بودهام.رویاهایم آنقدر کمرنگ شدهاند که باید خیلی بگردم و از زیربار روزمرگیها درشان بیاورم. انگار با وزنههای سنگینی بهزمین وصل شدهام و آن خاصیت عجیبم را از دست رفته است.. خاصیتی که گاه و بیگاه میتوانستم با کمکش بین زمین و هوا معلق شوم ، سبک بمانم و خالی شوم..
این خاصیت را اگر تجربه کرده باشید، میفهمید که از دستدادنش آدم را ناامید میکند..
این روزها سعی میکنم .. سعی میکنم زیاد بگردم و لابلای کتابها و موسیقیها و شمع های روشن عطرآگینم ذرات باقیمانده آن خاصیت را جمع کنم و جایی در درونم نگهشان دارم..
دیشب چای سبز نوشیدم .. اپرای شناور خواندم و کمی هم موسیقی گوش کردم .. هنوز میتوانستم گردی ماه را نسبتا کامل ببینم.. پرده اتاقم را باز کردم .. تا باد بپیچد و من همان طور که دراز کشیدهام، ماه را تماشا کنم و خوابم ببرد..
دیشب خوابم سبز بود ..
Posted by froogh at July 22, 2008 10:04 AM
نظر
اوهوم
اين درسته
شاد زي :)
Posted by: شوكين at July 23, 2008 7:57 AM
salaam forugh
faghat khastam begam salaameh maraa az raaheh dur paziraa baash...
Posted by: Pedram at July 23, 2008 4:08 AM
سلام. من بهش میگم حس بی حالی باحال. دراز می کشی بدون هیچ دلیلی و هیچ حسی و هیچ وزنی و کم کم این بی وزنی خیالی به نرم نرم اجزاء وجودت رسوخ میکنه و در هوا و در خیال معلقت می کنه. من هم خیلی وقته که گمش کردم و حالا دیگه پیدا کردنش برام شده خیال یک موجزه ی خیلی خیلی دور.
Posted by: بهروز at July 23, 2008 3:59 AM
سلام به فروغ
از روزمره گي بايد فرار كرد با هر تغييري كار خوبي كردي كه نداي دلت گوش كردي من هم توتنهايي هاي خودم به دنبال جدا شدن از روزمره گي هاي خودم ميگردم
Posted by: آقاي حسين at July 22, 2008 4:11 PM