« با بي برقيهاي سهنوبته در تهران چهل درجه كيف ميكنيد؟؟ | Main | عطر چای سبز »
شنبه 29 تیر 87 :: July 19, 2008
اگر مرد بودم، باز هم بغض می کردم؟
میل شدیدی به نوشتن دارم. با یک بغض سنگین که انگار یک خروار پاره آجر را چپاندهاند توی دل و حلق و روحم..
روزی صدبار خودم را لعنت میکنم...تمام تقصیر این حماقت عظیم را از اول تا آخر خودم بهگردن میگیرم و فقط آرزو میکنم یکبار دیگر بتوانیم بلند شویم.
امروز نامه اعلام تعطیلی کارخانه را بهادارجات مختلف نوشتم. نوشتن این نامهها همراه با تلفن گند پدرژپتو که و آن شعف توی صدایش که حتما خبر داشت سرانجام تعطیل کردهایم و چهخوب که خودش نیست و این بلا سر من آمد و درخواست طلبش که لابد میترسید در این هیر و ویر ملاخور شود،حالم را بههم زد.
مدام از سر صبح بهخودم میگویم اخمهایت را باز کن.. اینهمه احمق در دنیا .. تو هم یکی روی بقیه.. مراقب سلامتت باش که حالا چینهای روی صورتت تو را ده سال پیرتر از همسالانت نشان میدهد و این ضعف شدید که در روحت خیمه زدهاست..
ناراحتم.. لیست بستانکاران نفسم را میگیرد. گرچه مدیرعامل مهربان که صاحب سیستم است، مرا وا نخواهد گذاشت اما دلم نمیخواست این بلا سرمان بیاید.. اینهمه تلاش .. این همه پیگیری .. همه را برباد رفته میبینم..
با اینکه تعطیلی تقصیر هیچکدام از افراد شرکت نیست و فقط ربط به اوضاع و احوال بیرونی داردو بلاییست که تقریبا همه همصنفان ما درگیرش شدهاند، اما آن پارههای آجر خفهام کردهاند. نمیتوانم بار قضیه را از روی دوش خودم بردارم و با کسی قسمتش کنم.. هیچجوری هضم نمیشود لعنتی ...
از شرکت زدم بیرون.. مثل همه اوقاتی که اینطور خفه میشوم.. رفتم آناناس.. برای خودم یک میلکشیک سفارش دادم و صفحات همشهری را ورق زدم .. مثل آن روزهای قدیم که وقتی دچار شرایط سخت میشدم و فکر مهاجرت بهسرم می زد..
دلم خواست هرجای این کره زمین بودم ، جز همین مملکت لعنتی که دارم از ذره ذره سلولهایش بیزار میشوم..
Posted by froogh at July 19, 2008 4:15 PM
نظر
مثل روز برام روشنه که این دوران خیلی کوتاهه، فروغ عزیز این نیز بگذرد.
Posted by: م.م at July 22, 2008 10:08 AM
سلام . خیلی خیلی ناراحت شدم ولی انگار یک جورایی مطمئنم که از این شرایط به سلامت بیرون می آین .هرچند عوامل بیرونی تحت اختیار نیست اما مطمئنم شما راه حل مناسب این اوضاع رو پیدا می کنین. یقین دارم... به امید روزهای خوب
Posted by: مریم at July 21, 2008 9:49 AM
Foroogh is the best reading in New York.
Posted by: Iraj Parvar at July 20, 2008 9:15 PM
خواندن این پستت را توی ریدر به اشتراک گذاشتم.
یک جوری حس می کنم این فقط یک حس نیست. یک درد مشترک است.
انگار یک بیماری است. یک بلایی ست که نه فقط سر یک کارخانه و یک صنف بیاید، مثل طاعونی ست که تمام کشور را فرا گرفته باشد. یکی زود تر بهش مبتلا می شود یکی دیر تر...
.....
با همه ی این احساس، نهایت آرزویم بر خاستن دوباره است.
کاش بشود قوی بود و بر خاست.
Posted by: کتایون at July 20, 2008 12:55 PM
هروقت زندگي برات سخت شد يادت نره كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نميسازه
Posted by: ندا at July 20, 2008 11:17 AM
سلام به فروغ
دوست گرامي امروز براي بار اول آمدم اينجا با بغض شما روبرو شدم نميشناسي مرا و نميشناسم زياد شما را فقط آنچه اينجا نوشتيد
نميدانم چه بگويم كه يار باشم و خار نباشم اا اميد كه دوست خوبي براي شما باشم
Posted by: آقاي حسين at July 20, 2008 9:53 AM
I know what you mean baby !
smile please
please
Posted by: شوكين at July 20, 2008 8:35 AM
اینجا هم خبری نیست فروغ جانم...اواز دهل شنیدن از دور خوش است
مواظب خودت باش
Posted by: Niloufar at July 20, 2008 6:43 AM
به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش
ه ا سایه
روزهای تلخ و خاطرات تلخ بخش های سختی از زندگی ان ولی می گذره دوست من
امید داشته باش
بایست
و زن باش
امید به روزهای بهاری و پرخنده برات دارم
Posted by: مریم at July 19, 2008 11:32 PM
قبل از این که بیزار شوی، بیا بیرون لطفاً . اگر بیزار شوی و بیایی بیرون، راه برگشتی برای خودت نگذاشته ای و خوب نیست آدم با همه گذشته اش این کار را کند/ برای حالت می توانم سفر را پیشنهاد کنم؟ یعنی آنقدری وقت داری که یک هفته بزنی بیرون، بر که گردی می بینی همه چیز آسان تر از آنی بوده که فکر می کرده ای، سفر بهت اجازه می دهد از بالا به خودت و به شرایطط نگاه کنی.
فروغ:
مدتهاست براي يك سفر يك هفته اي برنامه ريزي مي كنم اما نمي شود. حالا كه فعلا يك ماه تعطيلي داده ايم اما در اين مدت حتما بايد باشم تا برنامه كارهاي تحقيقاتي را جلو ببرم بعد از آن هم راه اندازي و بعد خدا مي داند ..
Posted by: سارا ن at July 19, 2008 5:04 PM
شکست مرد و زن نمیشناسد و این قدرت است که بغض را مهار میکند . یعنی اینکه فرد چقدر قدرت تحمل شکست داره و بعدش چه کار میکنه ! اما شکست استاد خوبیه ! البته اگر شاگردش درست و حسابی باشه و راه قبلی رو تکرار نکنه .
پ . ن : همیشه از اینکه یکی بشینه (در شرایط بعد از شکست ) بخواهد نصیحتم کنه ، یا اینکه بیخود بده فراری بودم اما کمی واقع بین بودن تو این شرایط به آدم میچسبه ! یعنی در حرکت ها بعدی ... .
Posted by: محمدعلی at July 19, 2008 4:49 PM
اخمهايت رو بازكن
من خيلي وقته ميام اينجا و چيزي نمي گفتم ،فقط مي شنيدم
اما دلم نيومد مثل خودت نگم اخمهات رو باز كن
Posted by: گلي at July 19, 2008 4:23 PM