« کسی برای امام رضا پیغامی ندارد؟؟ | Main | اگر مرد بودم، باز هم بغض می کردم؟ »
دوشنبه 24 تیر 87 :: July 14, 2008
با بي برقيهاي سهنوبته در تهران چهل درجه كيف ميكنيد؟؟
از مشهد برگشتم. سفری تاریخی بهلحاظ الطاف همای عزیز .
پرواز رفت ساعت سه بود که هفت شب تازه وارد هواپیما شدیم و یک ساعت یا همین حدود هم توی هواپیما نشستیم. سالن ترمینال دوی مهرآباد که حالا مال پروازهای هماست، داغ و شرجی و فراموشنشدنی بود.. بدتر از آن داخل هواپیما که تا هنگام پرواز سیستم تهویهاش روشن نشد. قبلا این روشن نشدن فقط مربوط به توپولف بود و حالا لابد بهخاطر سوخت گریبانگیر ایرباسهای عزیز هم شدهاست.
پرواز برگشت از ساعت ده شب به دو و نیم بامداد منتقل شد و من که به یمن تلفن مادرجان بهفرودگاه میدانستم تاخیر اساسی داریم، ساعت یازده رفتم تا شاید با پرواز ساعت ۱۲ راهی شوم. از شانس آن هم حدود ساعت دو انجام شد البته بعد از کلی منتکشی که تورو خدا راضی نشوید یک زن تنها ساعت سه-چهار صبح ویلان و سرگردان شود! دست آخر ساعت چهار صبح گذشتهبود که رسیدم خانه..
ولی سفر عالی بود. برای کاری رفته بودم و درکنارش استراحت اساسی کردم. خواب و خوراک مهیا .. همچنین ناز و نوازشهای صبح و عصر خانوادگی..
با نوازش خونی در حد ماکزیمم امروز رفتم سرکار تا جلسه تعطیلی کارخانه را برگذار کنیم.
به میمنت و مبارکی بلاخره کارخانه از هفته دیگر تعطیل خواهدشد. دیگر ضرر هرکیلو بیش از ۵۰۰ تومان قابل تحمل نبود. به همه مشکلاتی که از خصوصیسازی یک شبه و افت قیمت جهانی و فقدان ماده معدني دچارش بودیم، اضافه بفرمایید چسباندن سی درصد عوارض بهصادرات محصولمان که فکر کنم حاصل تفکر کل اتاق فکر مملکت بود وگرنه این حرکت محیرالعقول از دست يكنفر برنميآمد. بنابراین یکمرتبه دو سوم تولید مازاد برنیاز داخل عوض صادرات وارد بازار داخل شد..
بگذریم.. فعلا دچار سوختگی درجه سه هستم و تمام اعصابم از کار افتادهاند.. بنابراین از سلینجر مینویسم ..
هفتهای یکبار آدمو نمیکشه را خواندم.. متاسفانه همان کتاب یادداشتهای شخصی یک سرباز بود که با نام دیگر ترجمه شده بود.. من هم به دلیل حافظه جالبی که دارم و در ضمن امید بهخواندن حدااقل یک داستان جدید سلینجری، تمام داستانها را خواندم تا فهمیدم دقیقا همان کتاب است!
کافهپیانو را یک دوست خوب بهم کادو داد. در اوج درماندگی کاری روز قبل از سفر یک پیک کتاب را برایم آورد شرکت. از قسمت لذت اینچنینیاش که بگذریم، باید بگویم برخلاف اکثر یادداشتهایی که درموردش خوانده بودم، اصلا دوستش نداشتم. بسیار پراکنده و پر از جملات اضافی که انگار مثل منِ وبلاگنویس میخواست خداینکرده حرفی نفهمیده از دید خواننده رد نشود. هیچجای کتاب برداشت از موضوع را به خواننده واگذار نمیکرد و با چند مثال و یعنی سعی میکرد حتما بفهمیاش.
آدم های کتاب سطحی و تکراری بودند.بی هیچ اتفاق خاص و بهیادماندنی که دلت بخواهد مزهمزهاش کنی... می شد چند جمله را رد کنی بیآنکه خدشهای به اثر وارد شود.
بهنظر من یک ویراستاری خوب با مقادیر زیادی حذف، میتوانست داستان را از این تکرار مکررات و پراکندگی و ملالت رهاکند.
..
امشب بهجاي كتاب بايد بروم سراغ روزنامه دنياي اقتصاد كه خواندنش مثل نان شب واجب است.. لااقل كمي تا قسمتي ميفهمي فردا چه آشي برايت پختهاند.
Posted by froogh at July 14, 2008 10:42 PM
نظر
volek
ta hala tu garmaye 63 daraje ba rotuubate 85% 3 ro bedune abe sard o bargh budi?pa khoda ro shokre u tehranetun kon ke poole khoone jonubia dare tush micharkhe ke shoma 4ta park dashte bashin ke 5 nafar beran tush dokhtar bazi ke enghelab nakonan
Posted by: burp at July 18, 2008 12:33 AM
خوشحالم که برگشتید
امیدوارم خوش گذشته باشه
هرچند من وبلاک رو به دلایلی تعطیل کردم
ولی خوب مطالب شما رو همچنان می خونم
موفق باشید
Posted by: سازشکسته at July 16, 2008 10:57 PM
دنیای اقتصاد خوندن هم فایده نداره! تصمیمات اقتصادی یه شبه گرفته میشه در این کشور
Posted by: محمد جواد شکری at July 15, 2008 3:06 PM
عجب روزگاری شده... واقعن نمی دونم درباره این سیاست های ویرانگر و غلط چی میشه گفت و نمی دونم تا کجا میشه با این اسب خسته و لنگ راه رفت
.
درباره کافه پیانو : جدی؟...یعنی نرم دنبالش گیرش نیارم نخونمش ؟ خیالم راحت؟
:)
Posted by: کتایون at July 15, 2008 12:00 PM
من فقط تعجب كردم
جوابتون ناجوانمردانه بود
:(
فروغ:
اشکال نداره . آخه از تو بعید بود.
Posted by: شوكين at July 15, 2008 9:59 AM
به ميمنت و مباركي ؟!!!!!!!!!!
يعني از تعطيلي كارخانه ناراحت نيستي ؟!!!!!
فروغ:
نه ! مگه آدم از تعطیلی کارخانه ای که نان خودش و نان هفتاد نفر دیگر را می دهد باید ناراحت شود؟!
Posted by: شوكين at July 15, 2008 7:06 AM
salam.taze inja saraki keshidam aziz.
Posted by: lili at July 15, 2008 12:54 AM