« June 2008 | Main | August 2008 »

July 31, 2008

كافكا در كرانه

کافکا در کرانه را دیشب دم دمای صبح بود که تمام کردم. عالی بود. آن قدر که آقای غبرایی را جا بگذاری و با نویسنده همراه شوی..
اواسط کتاب بودم که فکر کردم موضوع اصلی آن چیزی درباره جدا‌شدن روح از بدن و حضور در مکانی کاملا متفاوت است. فرضیه‌ای که خیلی‌ها آن را قبول دارند.
حالا که تمامش کرده‌ام از این بابت مطمئنم. اما خوب .. چرا نویسنده و مترجم در مقدمه کتاب هیچ اشاره‌اش بهش نکرده بودند؟ البته آقای موارکامی( نویسنده‌) در مصاحبه ای گفته است که اسطوره ادیپوس فقط یکی از نقش‌مایه‌های متعدد کتاب است و لزوما عنصر اصلی آن نیست.
خوب شاید هم نباید از آن می‌گفت. به‌نظرم کسانی که با این قضیه جدا‌شدن روح از بدن (در‌حال زنده بودن) آشنایی ندارند، خواندن این کتاب برایشان فقط در حد یک رمان معمولی‌ست. و توضیح این مسئله هم در سرآغاز کتاب کار ساده‌ای نیست. و در ضمن همین نگفتن، به ظرافت قضیه اضافه کرده‌است.
چند نقد از کتاب را در اینترنت خواندم. لینک نمی‌دهم. قابل سرچ‌کردن است. اما هیچ یک از این عنصر اصلی حرفی نزده بودند و به‌نظر نمی‌آمد موضوع را دانسته‌باشند.
به‌هرحال بهتر است هیچ خلاصه ای از آن ننویسم تا جذابیت خواندن کتاب لطمه نبیند. اگر به آن فرضیه علاقه مندید، یا اهل مسائل کشف شهود و رویا‌بینی هستید، حتما بخوانیدش.
نویسنده آن آقای هاروکی موراکامی، نشر نیلوفر و مترجم هم آقای غبرایی‌ست.
در ضمن به‌من توصیه شد حتما همین ترجمه ( از سه ترجمه موجود در بازار) را بخوانم. و در مجموع راضی بودم.

...

اوشیما دست دراز می‌کند و آن را با اطواری کاملا طبیعی روی زانویم می‌گذارد. " كافکا، در زندگی هرکس یک‌جا هست که از آن بازگشتی درکار نیست. و در موارد نادری نقطه‌ای است که نمی‌شود از آن پیشتر رفت. وقتی به‌آن نقطه برسیم، تنها کاری که می‌توانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بپذیریم. دلیل بقای ما همین است."

صفحه 218
پي نوشت:
يك مصاحبه خوب با آقاي غبرايي درباره همين كتاب

Posted by froogh at 9:23 PM | Comments (9)

July 29, 2008

مشاهده

ساعت‌هاست كه دارم كافكا در كرانه را مي‌خوانم. تا به‌حال كه شاهكار بوده.
اصلا یک رمان معمولی نیست. مقدمه‌اش را خواندم ولی به‌چیزی که توی ذهن من در موردش می‌گذرد، اشاره نشده بود.
کمی دیگر از کتاب مانده است. شاید امروز یا حداکثر فردا تمام شود. بعد در موردش می‌توانم با قطعیت نظرم را بگویم.
خوب شد آقای کتاب‌فروش شهرکتاب آرین بهم توصیه‌کرد که از بین سه‌ ترجمه فقط مال غبرایی را بخوانم. وقتی گفتم خیلی بد ترجمه می‌کند، گفت : قبول ،ولی بد بودنش می‌ارزد به‌اینکه داستان را فهمیده .
ترجمه کلمات عجیب و غریب زیاد دارد، امادر کل با آقای کتاب‌فروش موافقم .ضمن اينكه موضوع کتاب آن‌قدر برایم اهمیت دارد که درگیر آن کلمات نشوم.

Posted by froogh at 10:29 PM | Comments (2)

July 28, 2008

شبي كه مال من است.

روز خوبی‌ست. با آرامش کار می‌کنم. همکارم آدم بسیار آرامی‌ست که بلد است حرفهای من را تا نقطه آخر در کمال سکوت گوش کند. بی‌تنش و بی‌استرس و با امید. ما با هم و با آن دو دختر زیبا قرار‌است دوباره کارخانه را راه بیاندازیم. همه منتظرند.
سری به کانون یوگا می‌زنم. قرار نیست ثبت نام کنم . با آنکه مطمئنم یوگا بهترین روش برای آرامش است. حالا نه.. خودم آرامم. همان کلاس های جیم را ترجیم می‌دهم. می‌خواهم از فروشگاهش یک مانتوی سفید دیگر بخرم. از همان‌ها که شبیه لباس دراویشند.
چه فضای خوبی دارد.. همه اجزای فروشگاه با من رفیقند. یک شال قهوه‌ای برمی‌دارم و یکی دیگر.عود هم برمی‌دارم. نگاهم به آن کتاب می‌افتد: بینش آسمانی نوشته جیمز ردفیلد.. آه همین بود... گفته بود چاپ نمی شود.. نشانه‌ها ...
رهایش می‌کنم .. قرار است کسی برایم بیاورد..
تا به‌خانه برسم به آدم‌های مختلف فکر می‌کنم. حتی به کامنت‌های اینجا هم فکر می‌کنم. و یاد یک کامنت سرد و لزج می‌افتم. پاکش کرده بودم.. عادت دارم چیزهای ناخوشایند زندگی را پاک کنم.. البته اگر مثل امروز حالم خوب باشد.
به یک نفر دیگر هم فکر می‌کنم. برای هزارمین بار. و برای هزار و یکمین بار به‌خودم می‌گویم آدم تو نیست. اشتباه نکن. کسی در من می‌گوید یک‌بار دیگر .. فقط یک‌بار دیگر امتحان کن.
می‌گویم نه. هیچ‌وقت یاد نگرفتم فقط به‌خاطر سرگرم بودن زمان را، زندگی را، بگذارنم.
به‌خانه میرسم.. لباس نو را امتحان می‌کنم. عالی‌ست.همه را روی مبل می‌اندازم. کولر را روشن می‌کنم و با ظرفی بستنی رها می‌شوم روی تخت.. کتابم را ادامه می‌دهم.. کافکا در کرانه.. عالی‌ست.. زیر خطوط نشانه‌ها خط می‌کشم ..
خوابم می‌برد..

Posted by froogh at 7:59 PM | Comments (14)

July 27, 2008

تعليق

درست از سر تصادف بود که امروز صدایی مرا از خواب یک ساله‌ام بیدار کرد..
وقتی هنوز دچار رخوت خواب بودم، دیدم که دستانی قفل آن وزنه‌های سنگین را می‌گشاید ..
بالهایم کم‌جانند ..
اما می‌دانم دارد زمانش می‌رسد ..
نشانه‌ها را می‌بینم.

Posted by froogh at 10:39 PM | Comments (6)

July 23, 2008

عروس و افسوس !

جالبه ها !!
امشب دلم می خواد برم تئاتر بعد از مدتها . می رم عروس و افسوس رو ببینم. هرچی فکر کردم هیچکی یادم نیومد که خبرش کنم باهم بریم. همه دوستای تئاتریم رفتن اون ور آب. دوباره عقب گرد کردم به دهه هفتاد که تنهایی کنسرت و تئاتر می رفتم !

Posted by froogh at 1:09 PM | Comments (13)

July 22, 2008

عطر چای سبز

اپرای شناور را می‌خوانم. به نظرم نویسنده‌اش کسی به‌نام بارت باشد. بد نیست. بدترین کتاب خارجی در نظر من از بهترین کتاب ایرانی باز چیزی سردارد.
اپرای شناور نقطه مخالف کافه‌پیانوست. سرشار از دنیای تخیل و یک‌عالمه فکر که گاهی فکر می‌کنی عین مال تو‌اند .. و گاهی هم فکر می‌کنی کاش مال تو بودند..
خوشم نمی‌آید تمام زندگی‌ام شامل دنیای واقعی باشد . در این راستا اگر کسی وادارم کند وقتی با خودم هستم کتاب‌های خالی از خیال و رویا بخوانم، نقاشی یا عکس واقعی ببینم و با اتفاقات واقعی مدام سنجاقم کند، حالم از او و از زمانم بدتر بهم می‌خورد. برای همین هم وقتی خسرو شکیبایی مرد دلم خواست به‌جای آن‌همه واقعیت کذایی که درباره‌اش خواندم و شنیدم ، ده‌ها بار یا شاید هم بیشتر عکس وبلاگ منصور را نگاه‌کنم و آن قطعه دو خطی را بشنوم..
در این یک سال اخیر زیاده‌از حد دچار جدیت زندگی بوده‌ام.رویاهایم آن‌قدر کم‌رنگ شده‌اند که باید خیلی بگردم و از زیربار روزمرگی‌ها درشان بیاورم. انگار با وزنه‌های سنگینی به‌زمین وصل شده‌ام و آن خاصیت عجیبم را از دست رفته است.. خاصیتی که گاه و بیگاه می‌توانستم با کمکش بین زمین و هوا معلق شوم ، سبک بمانم و خالی شوم..
این خاصیت را اگر تجربه کرده باشید، می‌فهمید که از دست‌دادنش آدم را ناامید می‌کند..
این روزها سعی می‌کنم .. سعی می‌کنم زیاد بگردم و لابلای کتاب‌ها و موسیقی‌ها و شمع های روشن عطرآگینم ذرات باقیمانده آن خاصیت را جمع کنم و جایی در درونم نگهشان دارم..
دیشب چای سبز نوشیدم .. اپرای شناور خواندم و کمی هم موسیقی گوش کردم .. هنوز می‌توانستم گردی ماه را نسبتا کامل ببینم.. پرده اتاقم را باز کردم .. تا باد بپیچد و من همان طور که دراز کشیده‌ام، ماه را تماشا کنم و خوابم ببرد..
دیشب خوابم سبز بود ..

Posted by froogh at 10:04 AM | Comments (4)

July 19, 2008

اگر مرد بودم، باز هم بغض می کردم؟

میل شدیدی به نوشتن دارم. با یک بغض سنگین که انگار یک خروار پاره ‌آجر را چپانده‌اند توی دل و حلق و روحم..
روزی صدبار خودم را لعنت می‌کنم...تمام تقصیر این حماقت عظیم را از اول تا آخر خودم به‌گردن می‌گیرم و فقط آرزو می‌کنم یک‌بار دیگر بتوانیم بلند شویم.
امروز نامه اعلام تعطیلی کارخانه را به‌ادار‌جات مختلف نوشتم. نوشتن این نامه‌ها همراه با تلفن گند پدرژپتو که و آن شعف توی صدایش که حتما خبر داشت سرانجام تعطیل کرده‌ایم و چه‌خوب که خودش نیست و این بلا سر من آمد و درخواست طلبش که لابد می‌ترسید در این هیر و ویر ملاخور شود،حالم را به‌هم زد.
مدام از سر صبح به‌خودم می‌گویم اخمهایت را باز کن.. این‌همه احمق در دنیا .. تو هم یکی روی بقیه.. مراقب سلامتت باش که حالا چین‌های روی صورتت تو را ده سال پیرتر از هم‌سالانت نشان می‌دهد و این ضعف شدید که در روحت خیمه زده‌است..
ناراحتم.. لیست بستانکاران نفسم را می‌گیرد. گرچه مدیرعامل مهربان که صاحب سیستم است، مرا وا نخواهد گذاشت اما دلم نمی‌خواست این بلا سرمان بیاید.. این‌همه تلاش .. این همه پیگیری .. همه را برباد رفته می‌بینم..

با اینکه تعطیلی تقصیر هیچ‌کدام از افراد شرکت نیست و فقط ربط به اوضاع و احوال بیرونی داردو بلایی‌ست که تقریبا همه هم‌صنفان ما درگیرش شده‌اند، اما آن پاره‌های آجر خفه‌ام کرده‌اند. نمی‌توانم بار قضیه را از روی دوش خودم بردارم و با کسی قسمتش کنم.. هیچ‌جوری هضم نمی‌شود لعنتی ...

از شرکت زدم بیرون.. مثل همه اوقاتی که این‌طور خفه می‌شوم.. رفتم آناناس.. برای خودم یک میلک‌شیک سفارش دادم و صفحات همشهری را ورق زدم .. مثل آن روزهای قدیم که وقتی دچار شرایط سخت می‌شدم و فکر مهاجرت به‌سرم می ‌زد..
دلم خواست هرجای این کره زمین بودم ، جز همین‌ مملکت لعنتی که دارم از ‌ذره ذره سلول‌هایش بیزار می‌شوم..

Posted by froogh at 4:15 PM | Comments (12)

July 14, 2008

با بي‌ برقي‌هاي سه‌نوبته در تهران چهل درجه كيف مي‌كنيد؟؟

از مشهد برگشتم. سفری تاریخی به‌لحاظ الطاف همای عزیز .
پرواز رفت ساعت سه بود که هفت شب تازه وارد هواپیما شدیم و یک ساعت یا همین حدود هم توی هواپیما نشستیم. سالن ترمینال دوی مهرآباد که حالا مال پروازهای هماست، داغ و شرجی و فراموش‌نشدنی بود.. بدتر از آن داخل هواپیما که تا هنگام پرواز سیستم تهویه‌اش روشن نشد. قبلا این روشن نشدن فقط مربوط به توپولف بود و حالا لابد به‌خاطر سوخت گریبان‌گیر ایرباس‌های عزیز هم شده‌است.
پرواز برگشت از ساعت ده شب به دو و نیم بامداد منتقل شد و من که به یمن تلفن مادرجان به‌فرودگاه می‌دانستم تاخیر اساسی داریم، ساعت یازده رفتم تا شاید با پرواز ساعت ۱۲ راهی‌ شوم. از شانس آن هم حدود ساعت دو انجام شد البته بعد از کلی منت‌کشی که تورو خدا راضی نشوید یک زن تنها ساعت سه-چهار صبح ویلان و سرگردان شود! دست آخر ساعت چهار صبح گذشته‌بود که رسیدم خانه..
ولی سفر عالی بود. برای کاری رفته بودم و درکنارش استراحت اساسی کردم. خواب و خوراک مهیا .. هم‌چنین ناز و نوازش‌های صبح و عصر خانوادگی..
با نوازش خونی در حد ماکزیمم امروز رفتم سرکار تا جلسه تعطیلی کارخانه را برگذار کنیم.
به میمنت و مبارکی بلاخره کارخانه از هفته دیگر تعطیل خواهدشد. دیگر ضرر هرکیلو بیش از ۵۰۰ تومان قابل تحمل نبود. به همه مشکلاتی که از خصوصی‌سازی یک شبه و افت قیمت جهانی و فقدان ماده معدني دچارش بودیم، اضافه بفرمایید چسباندن سی درصد عوارض به‌صادرات محصول‌مان که فکر کنم حاصل تفکر کل اتاق فکر مملکت بود وگرنه این حرکت محیرالعقول از دست يك‌نفر بر‌نمي‌آمد. بنابراین یک‌مرتبه دو سوم تولید مازاد برنیاز داخل عوض صادرات وارد بازار داخل شد..
بگذریم.. فعلا دچار سوختگی درجه سه هستم و تمام اعصابم از کار افتاده‌اند.. بنابراین از سلینجر می‌نویسم ..
هفته‌ای یک‌بار آدمو نمی‌کشه را خواندم.. متاسفانه همان کتاب یادداشت‌های شخصی یک سرباز بود که با نام دیگر ترجمه شده بود.. من هم به دلیل حافظه جالبی که دارم و در ضمن امید به‌خواندن حدااقل یک داستان جدید سلینجری، تمام داستان‌ها را خواندم تا فهمیدم دقیقا همان کتاب است!
کافه‌پیانو را یک دوست خوب بهم کادو داد. در اوج درماندگی کاری روز قبل از سفر یک پیک کتاب را برایم آورد شرکت. از قسمت لذت این‌چنینی‌اش که بگذریم، باید بگویم برخلاف اکثر یادداشت‌هایی که درموردش خوانده بودم، اصلا دوستش نداشتم. بسیار پراکنده و پر از جملات اضافی که انگار مثل منِ وبلاگ‌نویس می‌خواست خدای‌نکرده حرفی نفهمیده از دید خواننده رد نشود. هیچ‌جای کتاب برداشت از موضوع را به خواننده واگذار نمی‌کرد و با چند مثال و یعنی سعی می‌کرد حتما بفهمی‌اش.
آدم های کتاب سطحی و تکراری بودند.بی‌ هیچ اتفاق خاص و به‌یاد‌ماندنی که دلت بخواهد مزه‌‌مزه‌اش کنی... می شد چند جمله را رد کنی بی‌آنکه خدشه‌ای به اثر وارد شود.
به‌نظر من یک ویراستاری خوب با مقادیر زیادی حذف، می‌توانست داستان را از این تکرار مکررات و پراکندگی و ملالت رهاکند.
..
امشب به‌جاي كتاب بايد بروم سراغ روزنامه دنياي اقتصاد كه خواندنش مثل نان شب واجب است.. لااقل كمي تا قسمتي مي‌فهمي فردا چه آشي برايت پخته‌اند.

Posted by froogh at 10:42 PM | Comments (7)

July 10, 2008

کسی برای امام رضا پیغامی ندارد؟؟

موسیقی وبلاگ را برداشتم. از شنیدن یک صدای مداوم غمگین حوصله‌ام سر رفته‌بود. ولی لینکش این‌جاست. بلد هم نیستم چطور باید داون لودش کرد بنابراین راهش را خودتان پیدا کنید لطفا.
دوم این که مدتی‌ست بلگ‌رولینگ اینجا که قبلا فیلتر نمی‌شد، حالا فیلتر می‌شود. به‌نظرم قبلا آقای داریوش یک‌کار خاصی کرده بود که از فضای ملکوت استفاده می‌کرد و خلاصه فیلتر رویش اثری نداشت. چند روز قبل که لینکها به‌هم ریخته‌بود، مجددا کد را وارد کردم و انگار همان کار خاص داریوش خان در این اثنا حذف شد!
کسی می‌تواند کمکی کند؟ مخصوصا یک کسی مثل کتی یا آقای آشپزباشی که لینک‌هایشان زیاده از حد فعال است؟ ( خودتان سراغشان بروید تا منطورم روشن شود)
سوم اینکه می‌روم مشهد. یک مسافرت خیلی بی‌موقع واجب که هیچ برنامه‌ریزی برایش نداشتم.

Posted by froogh at 9:08 AM | Comments (24)

July 6, 2008

من هيچ .. من نگاه

عجیب است .. هیچ روشی بلد نیستم تا تو را از زندگی‌ام پاک کنم.. یا لااقل حضورت کم‌رنگ شود..خاطره ‌ات کنم .. که نمی‌شوی.. عجیب است .. اولین اتفاق زندگی‌ام هستی که هیچ لحظه‌ای از تمام یک سال نبودنت نتوانستم بهت فکر نکنم.. این اغراق نیست.. من بیش از نود درصد زمان بیداری‌ام را با تو به‌سر می‌برم.. انگار کنارم راه می‌روی .. توی خانه... توی اتاق .. روی مبل .. پشت کامپیوترم.. توی خیابان.. توی شرکت..
و حالا .. این روزها .. خواب‌هایم را گرفته ای..
توی خواب می‌خواهم با گوشه و کنایه بهت بگویم که .. به آدم‌های مختلف خواب‌ها پیغام می‌دهم که بهت برسانند ...

باورت می‌شود نمی‌دانم چه ؟

نمی‌دانم اگر همین حالا می‌دیدمت چه می‌گفتم.. یا ؟

تو از همان اتفاقات معدود عمرم بودی که نفهمیدمت .. که توی مشتم جا نشد.. که نتوانستم ..
دلم نمی‌خواهد به‌این فکر کنم که من برایت چه بودم؟ هیچ‌وقت به این قسمت قضیه فکر نمی‌کنم.. دوست ندارم آن جواب ساده‌ای که کنار صفحه ذهنم نوشته اند حقیقت داشته‌باشد.. اصلا به‌این فکر نمی‌کنم.. باورت می‌شود؟ نه به این‌که زنی مثل ده‌ها زن زندگی‌ات بودم و نه به‌این‌که برایت خاص بودم .. حتی به احساس امروزت فکر نمی‌کنم.. به این‌هم فکر نمی‌کنم که راست می‌گفتی یا دروغ.. که جملاتت برای من و لحظاتت مثل همه جمله‌ها و لحظات برای دیگر زن‌ها بود یا نبود.. فکر نمی‌کنم که برای من بود فقط یا نبود.. و فکر نمی‌کنم ... به‌هیچ چیز از سوی تو ... ترس پنهانی وجودم وادارم می‌کند از این سوالات سخت بگذرم.. سوالاتی که جواب‌شان را شاید بدانم اما دوست ندارم که بدانم..

یادم می‌آید ..

برای همین بود که رفتم .. وقتی آن‌قدر تعداد سوالات سخت زیاد شد که نمی‌توانستم نادیده‌شان بگیرم..حتي وقتي ازت تقلب مي‌خواستم ، به‌جواب‌هايت اعتماد نمي‌كردم ...همین شد که برگه امتحان را سفید گذاشتم و از جلسه زدم بیرون .. و همین است که نمی‌توانم فراموشت کنم.. این عشق نیست .. آن سوالات همیشه لاینحل مدام توی ذهنم می‌آیند و می‌روند.. و من با یادآوری تو و لحظه‌های با تو بودن، به‌دنبال جواب می‌گردم .. جواب را می‌دانم.. اما دوستش ندارم.. توی خواب و بیداری به‌دنبال نشانه هایی می‌گردم که جواب حک شده توی ذهن مرا رد کنند .. دلم می‌خواهد آن آدم‌های توی خواب بهم بگویند .. به‌من ثابت کنند.. تو بهشان گفته‌باشی بی‌آنکه بدانی به‌من خواهند گفت ..

و من باور کنم که عاشق بودی.

Posted by froogh at 8:11 PM | Comments (21)

July 1, 2008

آقاي مندليف، شما خوبين؟

توی اتاقم ، در شركت، یک جدول مندلیف بزرگ روی دیوار چسبانده‌ام. جدول مندلیف یکی از معدود چیزهایی‌ست به‌کارم وابسته است و بسیار دوستش دارم. از ابتدای استخدامم همیشه زیر شیشه میز یا روی دیوار بوده ...
امروز در آخرین ساعتی که دیگر کاری نداشتم، روبرویش ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم.. با اینکه رنگ جدول سبز تیره ناشادی‌ست، اما آرامش خیلی خوبی بهم می‌دهد.. اعداد اتمی چند عنصر را همین‌جوری از روی هوس مرور کردم.. و ناگهان از فضای خسته و دلگیر اتاق خارج شدم.. دخترک کنکوری شانزده هفده ساله درونم جدول را نگاه می‌کرد و با لذت فکر می‌کرد چه‌خوب که جدول را از بر دارد..
شیمی را دوست داشتم چون می‌فهمیدمش و ناشناس نبود. می‌دانستم که چیزی در آن وجود ندارد که برایم لاینحل باشد.. با آن بازی می‌کردم و همیشه تست‌هایش برایم تفریح بود.
امروز با‌خودم فکر می‌کردم چه‌ عنصری در این جدول باعث تولید آرامش درونم می‌شود.. یادم آمد که خاطرات خوش مسلط بودن، سوار کار بودن و اطمینان از این‌که من راهش را بلدم...
درست از وقتی که احساس کردم چیزهایی در دنیا هست که درون مشت من جا نمی‌گیرند و سر می‌خورند بی‌آنکه دلم بخواهد، آرامشم هی کمتر و کمتر شد..از همان زمان دانشگاه با آن سه درس چهارواحدی انتقال جرم و عملیات واحد..
اصولا درس‌خوان نبودم اما اگر اراداه به‌خواندن می‌کردم، می‌فهمیدم و قضیه دستم می‌آمد. اما این سه‌درس لعنتی را با مکافات دو دنیا، که حفظ کردن هیچ جوری در رده کاری‌شان نبود، پاس کردم.
چیزهایی که بلدشان نمی‌شوم و نمی‌فهمم‌شان، اعتماد به نفسم را زایل می‌کنند. مثل همین سه‌درس. یا مثل کار الانم.
این همه سال کار کرده‌ام و فقط در این چهار ماه آخر کارم و آدم‌هایش را نمی‌فهمم..
همیشه می‌دانستم چه می‌کنم. مطمئن بودم که کارشناس خوبی در کارم هستم. حتی وقتی مدیر آن شرکت کوچک بودم باز همین حس را داشتم. اما حالا تعداد ناشناخته‌ها زیادتر از گنجایش مغز کوچک من است...
آدم های پر پیچ و خم، کارهای عجیبی که لاینحلند و خیلی وقت‌ها با شیر یا خط ازشان عبور می‌کنم و مسائل سیاسی وابسته به‌کار مرا به‌معنای واقعی می‌ترسانند. همین ترس گاهی باعث می‌شود که صبح‌ها دیر سرکار برسم و عصرها تا ساعت ۴ می‌شود فرار را بر قرار ترجیح بدهم...
با اینکه تعدادشان رو به‌کاهش است، چون خیلی‌هایشان تکرار می‌شوند و ضمن تکرار بلاخره یک راه حل سعی و خطا یافت می‌شود! ، اما به‌خاطر حضورشان دماغم را به‌جدول مندلیف روی دیوار می‌چسبانم و مثل یک دوست قدیمی بویش می‌کنم..
حالا می‌فهمم چرا تازگی‌ها بیشتر از کتاب‌خواندن، دلم می‌خواهد سوداکو حل کنم...

Posted by froogh at 6:54 PM | Comments (26)