« Neurobion | Main | حالا پز می دهم ! »
شنبه 1 تیر 87 :: June 21, 2008
زمستان است...
همهجای زندگیام پرشده از دستنوشتههایی که آدمبودن و آدمماندن را بهم یادآوری کنند..برای خودم کنار و گوشه صفحه دسکتاپم، تقویم کیفیام، دفترچه یادداشتهای مهمم و سررسید شرکت یادداشت میکنم بزرگ باش زن.. حقیر فکر نکن.. غیبت نکن.. اینهمه از اطراف و اطرافیان نرنج.. بهاصولت وفادار بمان...
سعی میکنم راهی را بروم که فکر میکنم و باور دارم درستترین راه است.. نسبت بهمردم مهربان باشم و وظایف آدمیتم را انجام بدهم..
عجیب است که هرچه بیشتر تلاش میکنم انگار بدتر از آنچه بودم میشوم.. خودم فکر میکنم بهترین کار را کرده ام.. اما مدام همه را میرنجانم.. نمیفهمم چرا.. شاید چون سنم بالا رفته و توقع اطرافیانم با آن رشد کرده.. یا نمیدانم .. شاید واقعا راه درست ایننیست که من میروم..
غمگین میشوم ... حس ناتوانی عمیقی دلم را پر میکند.. با اینکه میدانم افسرده نیستم، اما غمگینم..
آن حساب عاطفی سنگینی که رویش زحمت کشیده بودم، وقتی سراغش میروم، میبینم که موجودی بسیار ناچیزتری دارد از آنچه فکر میکردم میتواند دستگیر روزهای تنهاییام باشد.. و این عدم امنیت روحی، بسیار سنگینتر است از زمانی که بدانی پولی برای آینده نداری.. برای پولدرآوردن همیشه وقت هست.. ناامید نمیشوی که زمان گذشت و تو دستت خالیست.. اما حساب عاطفی را باید در زمان خودش پرکرد.. و من کمکم دارم ناامید میشوم ... که نتوانم .. نتوانستم.. نشد.. هرچه کردم .. هرچه کاشتم.. انگار در زمین بایر بود.. انگار بذرهایم گندیدهبود و من خوشخیال...
پناه میبرم بهکتاب هایم.. به سکوت.. به خودم که کسی را ندارد جز پدر و مادر و خواهر و برادر .. فکر میکنم همینها مانده اند.. فقط همینها ..
ترسیدهام..
سوز سردی تیره پشتم را میلرزاند..
Posted by froogh at June 21, 2008 8:33 PM
نظر
سلام فروغ خانم تولدتون مبارم
فروغ:
سلام
متشكرم.لطف كردين. :)
Posted by: صبح بهار باران at June 27, 2008 8:32 AM
فروغ جان میشه یک سوال بپرسم؟خودت را چقدر دوست داری؟شاید جواب همه سوالات تو در همین یک سوال و جواب دادن به اون باشه. برای من اینطور بود. فکر کردم شاید گفتنش یک جرقه کوچولو باشه برات.
فروغ:
خودم رو که خیلی زیادی از حد دوست دارم :)
Posted by: ترانه at June 26, 2008 6:35 AM
salam
man hodoode 2 sale ke weblogetoon ro mikhoonam,kheili vaghtha mikhastam baratoon comment bezaram,vali nemizashtam,nemidoonam chera?man 14-15 sal az shoma koochiktaram vali kheili az vaghtha mesele shoma fekr mikonam,man ham mesle shoma tanha zendegi mikonam,kheili doost daram az nazdik bebinametoon,vali fekr konam nashe,ye vaghtai fekr mikonam chera in hame adam tanha be ham komak nemikonan shayad intori ehsas behtari peyda konan!rasti ye komaki azatoon mikhastam,shoma ye moshaver ya ravanshenas e dorost darmoon mishnasin asasi ghati kardam,mamnoon misham age behem morefish konin,merc
Posted by: denna at June 24, 2008 8:34 PM
salam
shoma az 2nazar be man shebahat darin , va hamin mano shadidan be khoondane weblogetoon targhib kard.
momkene adam be oon entezari ke az khodesh dare narese vali talash kardanesh arzeshmande.
Posted by: naramsin at June 24, 2008 7:11 PM
نميدونم شما هم امروز رو جشن مي گيريد يا نه
ولي به هر حال روزتون مبارك
:)
Posted by: شوكين at June 24, 2008 1:52 PM
سلام
امروز روز مخصوصیه روز شما خانومهاست برای همین خواستم اینجا به شما خانوم مهندس پر تلاش این روز رو تبریک بگم.
Posted by: ایلیا at June 24, 2008 8:00 AM
فروغ جان گول اين حرفها را نخور! اين دوستت راست مي گه که يه تنهايي هميشه با آدمه. اين هم که آدم براي بر طرف کردن تنهايي به ازدواج رو بياره سخت اشتباهه.
چون ازدواج مي کني و مي بيني بازهم تنهايي. اونوقت ازدواجه هم زير سوال ميره.هيچ ربطي هم به اينکه چقدر دوستش داري نداره. پس فقط آدم بايد ازدواج کنه چون طرف را دوست داره و از اينکه اوقاتشو با او بگذرونه لذت مي بره.
اين بود تجربه شخصي من!
شاد باشي,
Posted by: helia at June 23, 2008 10:06 PM
قبول واقعیت اولین قدم در تحمل کردن سختی ها و راه آمدن با احساسات منفی است. آدم تنها ست و این عین واقعیت است پس اون را قبول کن.
Posted by: mohem nist at June 23, 2008 6:58 PM
سلام.
آدرس شما رو لينک کردم.
شاد و دلارام باشيد.
Posted by: هنوز در سفر at June 23, 2008 6:55 PM
ghame ajibi tu neveshtat hast...ye hese moshtaraki bahat daram...
ye chize dige ham begam...kheili rahat gofte boodi faghat pedaro madaro khaharo baradar barat mondan...hamina kam kasaee nistan...vaghti kenaret nabashan unvaght zendegi kheili ghamgintar az ini ke alan hast mishe...
Posted by: فروغ at June 23, 2008 6:19 PM
سلام خانومي،
نبينم زمستوني باشي، ولي اينو بدون يك تنهايي مرموز هست كه هميشه باآدمه، با همه آدما،حتي اگر همسر، مادر، پدر ...و صميمي ترين دوستتات دورو برت باشن...روزهاي زمستوني رو با حال و هواي خاص خودش بايد پشت سرگذاشت.
Posted by: يلدا at June 23, 2008 10:51 AM
قسمتی از : پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه _ دیوونه ی ماریا
... آیدا و ماریا دو روح متفاوت بودند . آیدا " هومای " من بود و آرامش بخش درون پرغوغایم ، اما ماریا " لذتی دردناک " رو در کامم می ریخت آیدا و ماریا دو تجربه ی متفاوت و در عین حال بکر و شیرین بودند ...
آپم دوست ناز و دوست داشتنیم
[گل][قلب][لبخند]
Posted by: آرش امید at June 22, 2008 1:59 PM
ببخشين منظورم نفس ازدواج نبود. منظورم "ديگري" بود حالا هر كي. دوست، خانواده، همسر ... يا هر كي ... فكر كنم به خاطر كامنت آقاي monparnass بود كه تاكيد و توجهام صرف ازدواج شد. :دي
Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at June 22, 2008 12:25 PM
فروغ عزيز
موجودي حساب عاطفي آدمي صندوقي براي انباشتن اسكناس نيست تا از هر راهي كه خود اراده كرديم آنرا انباشته سازيم. هدف مي طلبد شناخت مي خواهد راهنما نياز دارد عشق بايد همراهيش كند عقل هم بايد با آن آميخنه گردد آنگاه است كه در پي گذشت زمان آن موجودي كم كم فزوني مي يابد و اعتبارش عيان مي شود.
همين است وقتي به خود و اطرافيانمان نظر مي اندازيم انگشت شمارند كساني كه از اين موجودي بهره مند باشند زيرا كه دست يافتن به آن چنان نيست كه برخي در امور مالي "يك شبه ره صد ساله را رفته اند".
اما آيا واقعا ما چنين جوهري داشته ايم؟ اميدوارم كه همه ما واقع بين باشيم و پتانسيل هاي خود را درك كنيم . آن وقت است كه مي توان اميد بست به آنچه در وجود ماست تا به عينيت درآوردش و رضايت دورني مان را فزوني بخشد در عين حال كه رضاي دورن گرمي بخش وجود هم خواهد بود.
فروغ:
كاميار عزيز.. مي دانم كه دسترسي به آن اسان نيست..و فكر مي كنم بايد معلم داشت.. و چون اين را هم مي دانم كه دلم مي خواهد خوب باشم و خوب بمانم پس حتما پتانسيلش را دارم.. اما كو معلم؟ تو راهي را بلدي ؟
Posted by: كاميار at June 22, 2008 11:34 AM
سلام
راستش با توجه به نوشته هاتون به نظر میرسه
.اطرافیانتون خیلی رو شما حساب باز کرده اند
لذا توقعاتشون هم به همون نسبت بالاتره
هر چند حق با شما باشه ولی اونا دوست دارن اونچه اونا میخوان روانجام یا حداقل تائید کنی و این با روحیات آدم متعادلی مثل شمایه کم متضاده
از بدیهای زیاد منطقی بودن و خوب بودن همینه دیگه. در مورد تنهایی هم هرچند به شماحق میدم که به فکرخودتون باشین و لی بر اساس فرمایشات خودتون میگم خودتون رو اصلا توراه نیندازین اگه قسمتتون باشه از مورد پیش اومده استقبال کنید و اگرهم نه اصرار نکنید به قول قدیمیهابچه نداشتن ازبچه ناخلف داشتن خیلی بهتره حداقل آبروی ادم رو نمی بره.
Posted by: ایلیا at June 22, 2008 9:27 AM
راستش منم گاهی با این ترس مواجه میشم و راهی هم برای از بین بردنش بلد نیستم. نمی دونم چرا دارم کامنت می ذارم! فقط اینکه میخوام بگم از این چند خط نوشته اون سرمایی که پشتت رو میلرزونه را کاملن حس کردم.
Posted by: رها at June 22, 2008 9:17 AM
باازدواج : به عنوان راهي براي تحديد تنهايي
ياوسيله اي براي فراموشي غم درون يا روشي براي ساختن تكيه گاهي ، به شدت مخالفم !
Posted by: شوكين at June 22, 2008 7:56 AM
فروغ عزيز! سن من كمتر از شماست. ازدواج هم نكردهام كه بگويم چه ميشود يا نشود بعدش! دراينباره، تجربههاي بيشتري داريد خودتان. ضمن اينكه، شغلتان هم مزيد بر علّت است تا ديدگاه درستي داشته باشيد نسبت به خودتان و ديگران. يكبار، خيال كنم مصاحبهي ساقي قهرمان بود يا ... نميدانم كي؟! را ميخواندم كه نظرش را گفته بود دربارهي خودارضايي! هر چند، دربارهي يك گرايش جنسي بود منتها، من هميشه ازش استفاده ميكنم واسه اينكه اميد بدهم به خودم. او گفته بود كه همه نوع رابطهاي را تجربه كرده است؛ با مرد، با زن! در نهايت به اين نتيجه رسيده است كه ميتواند از خودش لذت ببرد به جاي اينكه آن شادي و ارضاي روحي را در ديگران جستوجو كند. به نظر من، با ازدواج هم تنهايي آدمي تمام نميشود شما خودتان سرد و گرم چشيدهاي،ميبيني مردم چقدر غرق شدهاند در غم نان و نان و نان. كمتر ارزش دارد مصاديق انساني و احساس و عواطف و عشق و مباحثي از اين دست. به قول آقاي آقازاده آدم حتا در اوج عشق هم تنهاست. جملهاي هم دارد دكتر شريعتي، ميگويد انسان هر چه عميقتر، تنهاتر. بايد زندگي كرد. خوب هم زندگي كرد چه ديگران باشند چه نباشند! رسالت انسان زيستن است. اصلن آدم ميتواند خيال كند رابينسون كروزوئه است. نبايد كه بميرد يا غمگين باشد يا هر چي ...؟ بايد زندگي كرد به هر قيمتي ... آن هم از نوع خوب و شادش
فروغ:
من اصلا درباره ازدواج حرف نزدم . اصلا مسئله من ازدواج نیست.
Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at June 22, 2008 3:44 AM
سلام.منم فروغ هستم.تا حالا هر چی فروغ دیدم بد بخت بوده مثل من.امیدوارم شما خوشبخت باشی.برای من هم دعا کن.تا خوب شم.
فروغ:
من که خوشبختم. تو هم هستی .. شاید درباره خودت سخت قضاوت می کنی.
Posted by: فروغ at June 22, 2008 1:00 AM
سلام. اين نه تا از ده تايي كه ايشون ميفرمايند كاملا درسته ,شاد و موفق باشي
Posted by: محسن at June 22, 2008 12:35 AM
پناه میبرم بهکتاب هایم.. به سکوت.. به خودم که کسی را ندارد جز پدر و مادر و خواهر و برادر .. فکر میکنم همینها مانده اند.. فقط همینها ..
کاهی چقدر همه ما زنها شبیه هم میشویم...
Posted by: خیاط at June 22, 2008 12:18 AM
خوب تجربه فروغ خوانی به من ثابت کرده که تو از پس لحظه های سخت خوب برمیای
در ضمن کسی ناراحتی بقیه ٬ همه اش تقصیر تو نیست....شرایط ادم ها را زود رنج کرده...و شاید تو هم توی این شرایط حساس شدی
Posted by: Niloufar at June 22, 2008 12:12 AM
ميگن آدم تنها به دنيا مياد،تنها هم از دنيا مي ره ولي فراموش كردن كه موقع به دنيا اومدن مادر با آدمه و نطفه توقع ما ناخودآگاهاًاز اينجا بسته مي شه كه آدم يعني مادر و همه بايد مثه مادرامون آدم باشن. خدايي!انساني ترين رفتار رو كي باهامون داشته؟ شايد بهتر باشه كه بند نافمونو از دنيا ببريم نمي دونم ولي به نظر من تو اين زمستون،دوستي توقع بزرگي براي آدم بزرگاست اما نااميد هم نبايد بود شايد بچه هاي آدمي هم پيدا بشه
Posted by: آوآ at June 21, 2008 11:51 PM
می دونی منم تو همچین وضعیتی بودم. چند سال پیش. اون موقع هنوز پدر زنده بود و مادر آلزایمر نگرفته بود. امامن همین حس رو داشتم. حساب پس انداز عاطفی م خالی شده بود.
توی سختی های زندگی که این سال های اخیر از سخت ترین سال های زندگی م بودن اما نمی دونم چه اتفاقی افتاد که با از دست دادن اون تکیه گاه ها انگار مجبور شدم به تکیه گاه دیگه ای اعتماد کنم.
فکر کنم روی کلمه ی "اعتماد" باید بیشتر فکر کرد.
Posted by: کتایون at June 21, 2008 10:28 PM
اینی که گفتی حقیقتی محض بود.
تمام آدمهای دور و بر به یک دلیلی غیر از "خود آدم" دور و ور آدم هستند.
این تنهایی وحشتناک رو آدم وقتی که بازنشست میشه هم حس میکنه. تا دیروز فلانکاره و امروز هیچکاره.
حتی ممکنه اونو به محل کار سابقش به دلایل مختلف راه ندن. دیدن این آدمهای تازه باز نشسته درس عبرته برا اونایی که چشم بصیرت دارن و درک این مساله که همه چیز دور و بر ما چقدر شکننده و چقدر ناپایداره.
خانواده اولیه نمیتونه برا همیشه بر این تنهایی غلبه کنه. هر کدوم از برادرا یا خواهرا دنبال زندگی و علایق خودشون میرن و هیچوقت زمان مثل بچه گیهای آدم نمیشه.
این تنهایی تو هر چه زمان بگذره بدتر و ناراحت کننده تر میشه . به نظر من تنها راهش ازدواج کردنه
حالا با هر دیدی که میخوای بهش نگاه کن .به نظر من واقعا مهم نیست که طرف حداکثر مشترکات رو باهات داشته باشه بلکه مهم اینه که آدم باشه.آدمها میتونن تا حد زیادی اختلافات در سلیقه طرف مقابل شون رو تحمل کنن به شرطی که طرف مقابل رو راست باشه و اهل دروغ و کلک نباشه .من مطمئنم از هر ده تا متاهل بپرسی اگه باهات صادق باشن نه تاشون اینو بهت میگن که همسرشون اصلان اون چیزی نیست که توی ایده آلهاشون میخواستن ولی دارن زندگی میکنن محبت میکنن دعوا میکنن و در نهایت به خاطر بچه یا بچه هاشون از خیلی چیزا میگذرن .این به نظرم همون بلوغ فکریه که آدم به خاطر مصالح زندگیش همسرش رو اگر چه مکنه عاشقش نباشه ولی می پذیره و نقشش رو به عنوان یک مرد یا زن در یک خانواده ایفا میکنه . طبیعت هم اینطور جواب میده که آرامشی به آدم میده که اگر مجرد باشی و ده جور رابطه ازهر نوعش با جنس مخالف داشته باشی نمی تونی اونوحس کنی .
به نظر من آدم مناسب رو پیدا کن و ازطریق یه دوست مشترک تمایلت رو به ازدواج به گوشش برسون .
من تقریبا با تو هم سن هستم و این اطمینان رو بهت میدم که به عنوان یک مرد هیچوقت زنی رو که سعی میکنه برای خودش آشیانه ای بنا کنه رو به استهزا نگاه نمیکنم بلکه تا زمانی که برای رسیدن به این هدف خودش رو با آرایشهای نامناسب یا رفتارهای جلف وجاهلانه خوار و خفیف نکرده تحسینش هم میکنم .این حق طبیعی هر انسان چه زن و چه مرد هست که در این راه سعیش رو بکنه اگر چه من خودم انقدر خجالتی بودم که هیچوقت نتونستم (یا نخواستم) زمان مجردی رابطه ای عاطفی با کسی برقرار کنم و در نتیجه کاملا سنتی ازدواج کردم ولی الان میبینم که دخترهای تازه بالغ انقدر در ایجاد رابطه حرفه ای شدن که آدمهایی مثل تو دیگه نمیتونن سنتی ازدواج کنن و ناگزیرشما هم باید خودت به فکر خودت باشی .
نتیجه:
1-در انتخاب سخت نگیر نداشتن تضاد عقیدتی کافیه.
2- برای بدست آوردن طرف به خودت زحمت بده در عین حفظ وقار (فکر میکنم خانمها در این کار در طول تارخ نشون دادن که استادن)
از طرف یک خواننده نسبتا قدیمی که برای شما احترام قایله و زجر کشیدن شما رو دوست نداره.
فروغ:
متشكرم.. از اين همه وقتي كه برام گذاشتي و اهميتي كه بهم دادي.. سعي مي كنم . شايد هم موفق شدم. :)
Posted by: monparnass at June 21, 2008 9:49 PM
لبخند بزن٬ به همه٬ و بیش و پیش از همه به خودت. میبینی که چه راحت همهچیز تغییر می کند.
Posted by: سارا ن at June 21, 2008 9:15 PM