« May 2008 | Main | July 2008 »

June 29, 2008

مرشد

امروز اینجا چیزی نوشته بودم که نباید. از آن وقت‌های بی‌انصافی‌ام بود. نگهش داشتم لابلای پابلیش نشده‌ها و ببخشید که وبلاگم با یک مطلب تکراری بالا آمد.
از همه‌تان ممنونم. نمی‌دانم برای شما تبریک شنیدن همان تاثیری را دارد که برای من، یا نه.. اما بگویم که من حس بسیار شدیدی از لذت را هربار تجربه می‌کنم.. با هر ایمیل و کامنت و اس ام اس و تلفن حس برایم تکرار می‌شود و این را اغراق نمی‌کنم... و یادم می‌آید که زمستان نیست.. این تابستان گرم با میوه‌های دلنشین و رنگ‌های زیبای مردمش با این‌همه شادی که در روزهای اول فصلش نصیبم می‌کند، نمی‌تواند زمستان باشد.. باید انصاف داشته‌باشم..
در این سه‌ماه گذشته باز هم عوض شده‌ام.. خودم می‌فهمم .. می‌فهمم که خوددارتر و مراقب‌تر شده‌ام.. که خیلی بیش از گذشته مواظبم با زبانم آدم‌ها را نرنجانم.. حرف بی‌خود و بی‌جا و کنایه نزنم.. موقعیت‌ها را درک کنم.. و اگر گاهی عنان از دستم خارج می‌شود، به‌قول آیدا آدم است دیگر .. گاهی خر می‌شود..
کتاب می‌خوانم..
مرشد و مارگاریتا را تمام کردم.. کسی که برایم آورد دیگر در زندگی‌ام نیست.. اما گفته‌بود که خواندنش جزو صدکاری‌ست که آدم در طول زنده بودنش باید بکند... و حالا من هم یکی از آن صدکار را انجام داده‌ام.. خوب بود.. نوع خاصی از کتاب بود که شاید زمانش کمی گذشته .. نوع عاشقی‌اش که من نتوانستم از آن عشق خلص و ناب را دریابم.. به‌نظرم آمد که برخلاف مقدمه کتاب که آقای میلانی نوشته بود از آن عشق‌های اساطیری‌ست، نه.. نبود.. مارگاریتا به‌گمانم بیش از این‌که عاشق مرشد باشد، عاشق مخلوق مرشد بود .. عاشق دست نوشته‌هایش..
با‌خودم فکر می‌کنم اصلا مگر عشق واقعی چه می‌تواند باشد؟ آیا هریک از ما واقعا عاشق خود فرد می‌شویم؟ آیا حقیقت این نیست که چیزی در رابطه با آن فرد عاشق‌مان می‌کند و تا آن چیز هست، عشق هم هست و عشق از آن هویت می‌گیرد؟
اما یک چیز خاص در کتاب بود .. مارگاریتا زندگی‌اش را به‌خاطر عشق داد.. ساحره شد.. ملکه برهنه مجلس رقص ابلیس شد .. تا به مرشد برسد و خالق آن اثر را وادار کند داستان خود را به‌اتمام برساند..
بعد از آن کتابی بسیار متضاد را خواندم.. ها کردن پیمان هوشمند زاده. بد نبود. از بسیاری از داستان‌های کوتاه ایرانی بهتر بود. سبکی جدید و متفاوت داشت ، شبیه همان چخوف و همان عرق سگی قدیم هوشمند‌زاده.. لذت چندانی نداد.
برای امشب یواشکی یک جدول سوداکو از همشهری توی شرکت جدا کرده‌ام .. از فردا دو کتاب جدید سلینجر را خواهم‌خواند..
خوب است که سلینجر زنده است. امیدوارم پشیمانم نکند.
کافه پیانو را پیدا نکردم. شهرکتاب میرداماد گفت چاپش تمام شده. باید سری به‌نشر چشمه بزنم.
زندگی لابلای کتاب چقدر تم ملایم و مطبوعی دارد..
کار کماکان سخت است. اما شاید کم‌کم دارم عادت می‌کنم. هفته قبل چند اتفاق سکته‌ای افتاد. وقتی تعداد سکته ها زیاد می‌شود، به‌آن هم خو می‌کنی. و اصولا پوستت سخت می‌شود. دیگر سکته باید در حد هشت ریشتر به بالا باشد تا آن حال اساسی را بهت بدهد.

Posted by froogh at 10:45 PM | Comments (6)

June 27, 2008

مي‌خواهم خيال كنم.. كه در خيالت مانده ام.. .

این موسیقی وبلاگم قبل از هرچیزی دلم را می‌گیراند.. یک حال عجیبی دارد..که هم دوست دارم توی خلسه‌اش حل شوم و هم ازش فرار کنم..
امروز تولدم بود. سی و نه ساله شدم. روزهای تولدم، از ابتدای روز دلم گرفته‌است.. این عادت همه این سالهای گذشته‌است.. راستش فکر می‌کنم فراموش شده ام.. مهم نیستم.. این را خیلی صادقانه نوشتم.. شایدم هم پاکش کنم.. اما باشد و بماند.. حس این روز همین بود..
بعد کم‌کم اس ام اس‌ها و تلفن‌ها شروع می‌شوند و ایمیل بچه‌ها ... و من به این ساعت از شب که می‌رسم یک لبخند جوالیا رابرتزی روی لبانم پهن شده..
خودخواهم که دلم می‌خواهد یادتان مانده‌باشم..با آن‌که خودم در نهایت بی‌حواسی تولدتان را فراموش می‌کنم..
خوب .. به‌قول قاصدک دوست‌داشتن خوب است اما دوست‌داشته شدن بهتر است..

امروز عصر دو تا دوست نزدیکم دیدنم آمدند.. ش و ف.
ف برایم گل مریم هم آورده‌بود.. عطر مریم تا آخر دنیا تو را یاد من می‌آورد..با همان بغض سنگین که در عین عشقی ‌بی‌نهایت، همیشه سد راه گلویم بود..
مریم بوی غلیظ عشق و درد و سرخوردگی و تنهایی را با هم دارد ...
بی‌تو هیچ وقت جرات نکردم برای خودم مریم بخرم..
امروز یادت بودم.. فکر می‌کردم اگر تا آن حد عشقت بودم که گفته‌بودی، حتما یادت مانده‌باشم ..
نمی‌دانم مانده بودم؟
یک اس‌ام اس تبریک را با شماره‌ای عجیب ، گذاشتم به‌حساب تو ..
دوست دارم به‌حساب تو باشد..

امروز سنتوری را دیدم... دختر به‌ پسر فریاد می‌زد عاشقتم... با همان تشدید ..
و امروز مرشد و مارگاریتا را هم تمام کردم.. بعد از یک سال ...
بی‌آنکه اشکم بریزد..

..

Posted by froogh at 9:37 PM | Comments (32)

June 24, 2008

حالا پز می دهم !

توکای مقدس پز می دهد . :)

Posted by froogh at 10:40 AM

June 21, 2008

زمستان است...

همه‌جای زندگی‌ام پرشده از دست‌نوشته‌هایی که آدم‌بودن و آدم‌ماندن را بهم یادآوری کنند..برای خودم کنار و گوشه صفحه دسک‌تاپم، تقویم کیفی‌ام، دفترچه یادداشت‌های مهمم و سر‌رسید شرکت یادداشت می‌کنم بزرگ باش زن.. حقیر فکر نکن.. غیبت نکن.. این‌همه از اطراف و اطرافیان نرنج.. به‌اصولت وفادار بمان...
سعی می‌کنم راهی را بروم که فکر می‌کنم و باور دارم درست‌ترین راه است.. نسبت به‌مردم مهربان باشم و وظایف آدمیتم را انجام بدهم..
عجیب است که هر‌چه بیشتر تلاش می‌کنم انگار بدتر از آن‌چه بودم می‌شوم.. خودم فکر می‌کنم بهترین کار را کرده ام.. اما مدام همه را می‌رنجانم.. نمی‌فهمم چرا.. شاید چون سنم بالا رفته و توقع اطرافیانم با آن رشد کرده.. یا نمی‌دانم .. شاید واقعا راه درست این‌نیست که من می‌روم..
غمگین می‌شوم ... حس ناتوانی عمیقی دلم را پر می‌کند.. با اینکه می‌دانم افسرده نیستم، اما غمگینم..
آن حساب عاطفی سنگینی که رویش زحمت کشیده بودم، وقتی سراغش می‌روم، می‌بینم که موجودی بسیار ناچیزتری دارد از آن‌چه فکر می‌کردم می‌تواند دستگیر روزهای تنهایی‌ام باشد.. و این عدم امنیت روحی، بسیار سنگین‌تر است از زمانی که بدانی پولی برای آینده نداری.. برای پول‌درآوردن همیشه وقت هست.. ناامید نمی‌شوی که زمان گذشت و تو دستت خالی‌ست.. اما حساب عاطفی را باید در زمان خودش پرکرد.. و من کم‌کم دارم ناامید می‌شوم ... که نتوانم .. نتوانستم.. نشد.. هرچه کردم .. هرچه کاشتم.. انگار در زمین بایر بود.. انگار بذرهایم گندیده‌بود و من خوش‌خیال...
پناه می‌برم به‌کتاب هایم.. به سکوت.. به‌ خودم که کسی را ندارد جز پدر و مادر و خواهر و برادر .. فکر می‌کنم همین‌ها مانده اند.. فقط همین‌ها ..
ترسیده‌ام..
سوز سردی تیره پشتم را می‌لرزاند..

Posted by froogh at 8:33 PM | Comments (26)

June 16, 2008

Neurobion

چشم تنگ دنيا دوست را

يا قناعت پر كند يا خاك گور

Posted by froogh at 10:46 PM | Comments (7)

June 13, 2008

حواسم به‌ مقصد باشد.

به‌نظر می‌رسد سی و هشت - نه سالگی آستانه شناخت خود باشد. برای من لااقل.
فکر می‌کنم تا پیش از آن خودم را درو می‌کردم و می‌کاویدم.. حالا تقریبا می‌دانم که هستم، علایقم کدام است، دیدم نسبت به زندگی چیست و از آن چه می‌خواهم. این به‌معنای عدم تغییر نیست.. که بی‌شک پس از این رشد تغییراتم سریع تر از قبل خواهدبود چون لااقل دست از آن حرکت زیگزاگ‌گونه سینوسی برخواهم داشت و به سمت و سوی مشخصی خواهم رفت.
حالا که خودم را هی‌ بیشتر و بیشتر می‌شناسم، می‌فهمم تغییر جهت‌دادن زندگی برای من با پیشینه خانوادگی و فکری و تحصیلی مخصوص خودم امکان‌پذیر نیست. که حتی اگر به‌خاطرش سعی بسیار کرده باشم، در نهایت به‌مسیر اصلی خودم برگشته‌ام. فقط صرف انرژی مضاعف بوده‌است.. این انرژی برای جلو رفتن خرج نشد، اما عرض زندگی‌ام را وسعت داد و مطمئنم که باید مصرف می‌شد تا به‌امروزی که هستم برسم و بفهمم رفتن راه‌هایی که راه من نیست و با طبیعتم سازگاری ندارند، مرا به‌مقصد به‌خصوصی نخواهند‌رساند.
اگر از همان ابتدا معلمی داشتم که می‌دانست راه اصلی زندگی من کدام است، مهاری در دست می‌گرفت و وادارم می‌کرد همان راه را بروم، حتما امروز در نقطه بالاتری ایستاده بودم .. با این حسرت که آن فرعی‌های پرپیچ و خم دور وبر، مسیر دلرباتری از آنچه من پیمودم ،بوده‌اند.
امروز حسرتی ندارم. دو سوم یا شاید نیمی از طول راه را رفته‌ام. من‌بعد می‌دانم مقصد همان است که قطب‌نمای وجودم به‌من می‌شناساند.برای همین نه افسوس زندگی دیگران و نه افسوس جز این که هستم را می‌خورم.
فقط باید حواسم باشد.. از امروز دیگر فرصتی برای بی‌راهه رفتن و بازیگوشی در مسیرهای دلربای دیگران نیست..

Posted by froogh at 11:57 AM | Comments (11)

June 11, 2008

dumb & dumber

از آن روزهای خاص بود. از آن ایامی که به‌طرز عجیبی خنگ می‌شوم. از همان اول صبح که با مدیر کارخانه حرف می‌زدم و آن‌قدر چرند درباره تجهیزات گفتم که خودم اگر به‌جایش بودم با خودم می‌گفتم خاک بر سر من با این مدیرعاملی که دارم! و بعد با مدیر مالی‌مان که یک‌چیزی را هرچه توضیح می‌داد متوجه نمی‌شدم. متوجه نه ! اصلا انگار از دنیای دیگری حرف می‌زد. بیچاره چند بار با روش‌های مختلف گفت و دست آخر گفتم آقای ... امروز روز خنگی من است، فردا درباره‌اش حرف بزنیم؟
یک‌جوری دلتنگ بودم. بدبودن اوضاع مالی شرکت، اخم‌هایم را ناخودآگاه درهم کشیده.. گرچه وقتی باخودم می‌نشینم و فکر می‌کنم، می‌بینم که اصولا آدم خنده رویی نیستم، وای به‌روزی که اخم هم داشته‌باشم..
دوست ندارم عبوس و جدی باشم .. اما انگار هستم. وقتی با آدم‌ها حرف می‌زنم می‌فهمم که بسیار از جدی‌تر از آدم درونم حرف می‌زنم.. خیلی سعی کردم تغییر کنم ولی سرانجام خودم را همین ویژگی قبول کردم ..
وقت‌هایی که اخم دارم، دلم می‌خواهد درک شوم. در این روزهای سخت توقع بی‌جایی دارم که پرسنل درک کنند اوضاع در کنترل ما نیست و بار مضاعفی روی دوشم نگذارند.. می‌دانید حقوق اردیبهشت را تازه فردا خواهیم داد؟
وقتی مدیرعامل آن شرکت کوچک بودم، هرگز نشد که پرداخت حقوق از هفته اول ماه دیرتر شود.. حتی اگر پول نداشتیم، حساب شخصی‌ام را خالی می‌کردم و حقوق می‌دادم. اما در این شرکت دیگر وسعم نمی‌رسد سی میلیون تومان حقوق را خودم بدهم:( .
در این روزهای سخت که بسیار بی‌جا توقع درک شدن دارم، تنهایی مثل خوره روحم را می‌خورد. مدیر مالی مرتبا با گزارش‌های مایوس‌کننده‌ تکراری‌اش سراغم می‌آید و می‌گوید باید تعطیل کنیم. و من بر اساس نظر جمعی هیئت مدیره ای که خود او هم یکی از آن‌هاست مخالفت می‌کنم.
وضع پروسس خوب است. راندمان تولید و کمیت آن با شیب ملایمی مثبت است و به‌همین دلیل به‌امید بهبود وضع ادامه می‌دهیم.
هربار با آمدن مدیرمالی باید داستان را یک‌بار از سرنو توضیح بدهم.
این‌وقت‌هاست که اصلا حوصله غرزدن بی‌خود کسی یا اخم و قیافه گرفتن‌ها را ندارم. دلم می‌خواهد آرامش داشته‌باشم تا بتوانم فکر کنم.. برای همین بسیار احمقانه توقع دارم بچه‌ها بفهمند فشارخارجی به‌قدر کفایت هست تا دیگر از داخل اضافه‌اش نکنند..
اما .. گفتم که توقع بی‌جا، احمقانه و بی‌خودی‌ست. به‌نظرم خودم هم که کارمند بودم ملاحظه شرایط را نداشتم.. درست یادم نیست.. ولی باید همین باشد. این خاصیت کارمندی‌ست و درست است. به او چه ربطی دارد یک ماه فروش نداشته‌ایم و مرده‌شور چین و آمریکا را ببرد که نرخ جهانی را نصف کرده و او حقوقش دیر شده.. مسئول او و زن و بچه و اجاره‌خانه‌اش منم ... من که این روزها اخم کرده‌ام چون باری که می‌کشم سنگین است.
به‌هرحال امروز هم گذشت.. وقتی کاملا درک کردم که بدترین ایام خنگی را طی می‌کنم، رفتم سراغ آرایشگرم. دستش برایم آمد دارد. موهایم را دادم به آن دست با برکتش.. گفتم شاید افاقه کند بلکه قیمت جهانی تکانی خورد.. یا خدا در قلکش را باز کرد و طلبکاران را دست‌به‌سر کرد ...

Posted by froogh at 8:11 PM | Comments (15)

June 10, 2008

شاهزاده قصه‌هاي كودكي‌ام

هنوز هم يادت مي‌كنم.. گاهي كه تئاتر مي‌روم يا موسيقي گوش مي‌كنم يا حتي وقتي تكه‌اي نو براي خانه مي‌خرم..

...

ياد تو ؟

...

نمي‌دانم.

من ياد كسي مي‌كنم كه شبي با يك جاروي سحرآميز از آسمان آمد...

به‌او عشق ورزيدم..

آن‌چنان كه نه به‌هيچ‌كس ديگر در هيچ زماني از زندگي‌ام..

ياد كسي كه نمي‌شناختم..

و هرگز نمي‌خواهم بدانم كه بود و از كجا آمد.

Posted by froogh at 10:36 PM | Comments (6)

June 7, 2008

كر و بيمار

بزرگ‌ترين آرزوي زندگي‌ام اين است كه بتوانم خودم و فكرم را مديريت كنم.

Posted by froogh at 9:27 PM | Comments (6)

ياد


-موسیقی پیشنهادی مریم یادم آورد که چقدر دلم برای شنیدن یک کنسرت کلاسیک تنگ شده ...

-یادم بماند که هی از خودم دورتر و دورتر می‌شوم ...

Posted by froogh at 1:44 PM | Comments (3)