« سم زدايي | Main | لطفا تمركز كنيد‌! »

جمعه 20 اردیبهشت 87 :: May 9, 2008 

جن

خوب ... مثل همیشه از خودم نوشته بودم. بی‌فایده است. ثبت دوست‌نداشتنی‌ها فقط به‌درد ابدی‌کردن‌شان می‌خورد و بس.

می‌روم تغییری بوجود بیاورم.

امشب از این شروع می‌کنم :
دورانداختن جدول‌های سوداکو
خواندن کتاب آخر جعفر شهری
نیم ساعت یوگا

Posted by froogh at May 9, 2008 8:52 PM

نظر

hanoz moaleme mosighi miyad ????

Posted by: sibe abi at May 13, 2008 12:58 AM

منم بگم؟

Posted by: م.د at May 12, 2008 6:55 PM

سفیدی وبلاگت چقدر خوبه.مطالبت هم در این سفیدی رنگ آرامش به آدم میدهند.

Posted by: brida at May 12, 2008 11:39 AM

chera dige neminevisid?:(

Posted by: Mr. Ali at May 11, 2008 12:54 PM

چقدر این جور نوشتن تان رو دوست دارم .
این کشمکش ها
مرسی بابت انرژی که از نوشته هاتون می گیرم

Posted by: روجا at May 11, 2008 11:48 AM

:(

Posted by: شوكين at May 11, 2008 7:28 AM

سلام فروغ جان، میشه لطف کنی و این پرسش نامه رو پر کنی.
ممنون می شم
http://FreeOnlineSurveys.com/rendersurvey.asp?sid=0ia56n6rmlnkp4z437059

Posted by: niloofar at May 10, 2008 5:32 PM

جن ؟
خب اينا كه گفتي چه ربطي به جن داشت ؟!!

Posted by: شوكين at May 10, 2008 2:47 PM

سودوکوها را خریدارم. یکی دو ماهی میشود که اعتیاد پیدا کردهام. صبح به محض بیدار شدن از خواب یه "چتول" میرم بالا. خوب آدم رو سرحال میاره برای شروع روز. این اواخر اینقدر شبها خواب میبینم که حد نداره. درست از وقتی میخوابم تا خود صبح. وقتی پا میشم انگار پتک خورده باشه تو کلهی آدم. منگ منگم. هرکی هم که فکر کنی توی این رویاها که چه عرض کنم، کابوسها هست. همین دیشب مثلاً کمال اتاتورک بود و خانم قاسملو معلم کلاس سوم ابتدایی بود و دختری که وقتی کلاس پنجم دبستان بودم عاشقش شدم. البته من تنها که نه، نصف کلاس پنجم و تمام کلاس چهارم عاشقش بودن. خودش هم کلاس چهارمی بود. خلاصه که درد بیدرمانی شده این خواب دیدنها. از سودوکو مثل مُسَکن استفاده میکنم. منگی رو برطرف می کنه سریع. مظنه چی هست حالا؟

Posted by: آشپزباشی at May 10, 2008 2:18 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟