« جن | Main | هايپ »

سه شنبه 24 اردیبهشت 87 :: May 13, 2008 

لطفا تمركز كنيد‌!

مدت زیادی‌ست تصور می‌کنم (می‌کردم) دچار آلزایمر شده‌ام. نه که خیال کنم!! واقعا این اواخر به‌ باور رسیده بودم!
مجبور بودم همه حرفها را یادداشت کنم و بچه های شرکت خیلی وقت‌ها که چیزی را ازشان می‌خواستم، می‌گفتند قبلا گفته‌بودید فلان و بهمان و حالا یادتان نیست. کتاب‌خواندنم و یا فیلم‌دیدنم نیز از این مصیبت بی‌بهره نبودند.شبها چند صفحه می‌خواندم و فردا به‌کل یادم رفته بود موضوع از چه قرار بوده ..یا فیلم می‌دیدم و جز یک تصویر مبهم نه اسم هنرپیشه یادم می‌آمد و نه حتی گاهی نام فیلم..
خیلی بد بود ... برای کار من چیزی در مایه افتضاح .. و برای زندگی شخصی هم بدتر از آن.
راستش را بخواهید اعتیادم به جدول سوداکو از همین‌جا شروع شد که فهمیدم برای جلوگیری از آلزایمر بهترین کار جدول حل کردن است. و کم‌کم از جدول کلمات شیفت پیدا کردم روی سوداکو .. تا جایی که کتاب را رها کردم و مثل خوره چسبیدم به همین..
امروز دوباره یکی از همان گندهای حاصل از فراموشی کار دستم داد. با کسی قرار گذاشته بودم که مواد اولیه بهمان بدهد و یک‌سری برنامه‌ریزی هم کرده‌بودم. توی خیالات من قرار بود ۵۰۰ تن تحویل بگیریم و امروز که موعدش بود، طرف گفت ۵۰ تن !!! داشتم دیوانه می‌شدم. با عصبانیت تلفن کردم به مدیر عامل مهربان که دوست آن طرف است تا گله کنم و بگویم که همه برنامه‌هایم بهم ریخته.
مدیرعامل مهربان گفت : تو یادت نیست .. همان روز که حرف زدیم قرار شد برای پارت اول ۵۰ تن و بعد از چند هفته ۵۰۰ تن ماده بدهد. بازهم لابد وسط قرار و مدار افکارت پرواز کرده و مغزت نصف حرفهای آن روز را سانسور کرده!
هرچه گفتم نه ، به‌خرجش نرفت و گفت:همین حالا بهترین وقت است که اشکالت را بهت یادآوری کنم. تو وقتی با کسی حرف می‌زنی فقط دو خط اول حرفش را حواست هست و می‌شنوی.. بعد ناگهان یک کلمه خاص که آن وسط گفته‌می شود تو را یاد چیزی می‌اندازد و اصلا از باغ خارج می‌شوی و مدتی خارج می‌زنی.. دوباره که مغزت وارد بحث می‌شود چند پاراگراف این وسط‌ها حذف شده و همان‌ها کار دستت می‌دهد..
اول از شنیدن حرفش ناراحت شدم. ولی یاد چند سال قبل افتادم که گوشهایم خوب نمی‌شنید ، پیش دکتر گوش‌شناسی رفتم و کلی معاینه که کرد، گفت: خانم گوش‌هایتان کاملا سالم است، شما حواست به حرف طرف مقابل جمع نیست.
بعد از آن حواسم را که جمع کردم ، مشکل گوشم رفع شد!
حالا خوشحالم که آلزایمر ندارم و فقط حواس پرتم.قبلا میزانش کمتر بود و حالا که کارم چندبرابر و دل‌مشغولی‌هایم چندین برابرتر شده، حواس‌پرتی‌ام دارد به اختلال حواس تبدیل می‌شود!
تصمیم گرفته‌ام بعد از این خیلی خیلی خوب گوش کنم. در لحظه حضور داشته‌باشم. به‌جای جدول حل کردن، روی کتاب‌خواندنم دقت کنم ،حتی اگر مجبور شوم یک صفحه را دوبار بخوانم.
حالا که دارم اینها را می‌نویسم یادم آمد معلم موسیقی‌ هم همیشه همین ایراد را به‌من می‌گیرد که چرا خوب تمرکز نمی‌کنم تا ملودی یک موسیقی را در همان بارهای اول بدزدم.
خوب دیگر باید چکار کنم ؟ به علت مشکل کاری ندارم .. که کارم زیاد است و از بچگی به‌خوب دیدن عادت نکرده‌ام و همیشه نت برداشته‌ام و ...
همین حالا برای رفع این مشکل باید چکار کنم؟

Posted by froogh at May 13, 2008 8:55 PM

نظر

چه بحث خوبی!
حواس پرتی و کم دقتی از معذلاتی است که گریبان گیر منه و متاسفانه به رکوردر معتاد شدم و احساس می کنم اگه جلسه مهمی با مدیریت داشته باشم و به هر دلیلی مثلا همراه نبودن رکوردر یا تمام شدن باتری رکوردر و مشابه اینها، اعتماد بنفسم و از دست میدم و همش فکر می کنم مطلبی رو از دست دادم، تازه یه مشکل دیگه اینه که اسمهارو فراموش می کنم و بدتر از اون جابجا گفتن پسوند فامیل هاست که شرمندم میکنه. لطف کنید اگه غیر از اینجا به راه حل مناسبی رسیدید به من هم اطلاع دهید.ممنون

Posted by: م.م at May 17, 2008 12:56 PM

احتیاج به یک منشی خوب داری. رزومه بفرستم خدمتتون؟

Posted by: میترا at May 15, 2008 5:05 AM

سلام فروغ جان
قبلا بهت گفته بودم من به ضمیر ناخودآگاهم گفته بودم که چگونه میتونم سیاستها و مهارتهای زندگی رو یاد بگیرم؟ناخودآگاه با سایت زیبات آشنا شدم. و ازون به بعد میخونمش.الان فهمیدم یکی از کارهایی که باید بکنم اینه که خوب گوش کنم و خوب ببینم ...بازهم برات مینویسم که از سایتت چی یاد میگیرم
شاد ودر لحظه باشی

Posted by: عسل at May 14, 2008 9:45 PM

كلي نگري و عدم توجه به جزئيات بسيار كوچك از خصوصيات برخي مديران موفق است. مي توانيد اين خصوصيت خود را اينچنين نيز تعبير كنيد.
در هر حال موفق باشيد.

Posted by: Banoo at May 14, 2008 2:29 PM

فكر كنم مشكل اينه كه در يادداشت كردن همه چيز رو مي نويسي ، در حاليكه بايد با دو يا چند كلمه يادداشت برداشت و جزييات مساله رو به حافظه سپرد
و مساله مهم ديگه اينه كه ...
مثل اينكه فراموش كردم !!
اگه يادم اومد بهت ميگم

Posted by: شوكين at May 14, 2008 11:12 AM

به همان نتیجه میرسی که یادداشت برداری. تمرین حافظه با مشغله زیاد من و تو به امری محال بدل میشه. تو فقط اینجوری نیستی خیلی ها هستن اما به اهمیت نمیدن. چند تا از اساتیدت رو یادت میاد که فراموش میکردن قسمتی از مطالب درسی و سر کلاس یا آوردن کتابی که قولش و داده بودن یا قراری که گذاشته بودن. نگران نباش کاملا همه گیر شده.

Posted by: پرنیان at May 14, 2008 9:54 AM

منم به نت برداستن عادت دارم یعنی بدون اون معمولا نمی تونم کار کنم. بدترین جای کار اینه که گاهی اسم همکارای جدیدمو فراموش می کنم. و خوب می دونی که این چقدر حال طرف مقابل رو می گیره. دکتر من یکی از علل فراموشی رو کم خونی فقر آهن دونست که شامل من هم می شه. ولی منم قبول دارم که وقتی حواس آدم هزار جا باشه و وسط کار کردن باید یادش یمونه که فلان مشکلو چجوری حل کنه و وقت دکتر و یادآوری تمام کارای نیمه تموم باقی مونده و درس و مشق دخترک و الخ مگه حواس جمع برای آدم می مونه؟ به همه اینها اضافه کن حال و هوای عاشقیت و جمع و جور کردن حس های خوب و بد زنانه

Posted by: آهو at May 14, 2008 8:40 AM

This might be the early sign of Alzhimere, it's not a bad idea to check it anyway.
I know someone who was the same, that someone didn't feel that people's ideas worth listening. Of course he wouldn't accept that but that was the inner reason of it. Might be your case?

Posted by: neda at May 14, 2008 3:40 AM

احتمال داره با يوكا بهتر بشي به تدريج

Posted by: BaHaar at May 14, 2008 12:59 AM

منم همینطوریم، همش سعی میکنم خوب ببینم، خوب بخونم، خوب بشنوم ولی باز یه جاش حواسم نیست، چه خوب که این بحثو باز کردین، موفق باشین

Posted by: رویا at May 13, 2008 9:59 PM

من همین الان نوشته بودم که به هم‌دردی احتیاج دارم ٬ مرسی از هم‌دردی ناخواسته‌تان.

Posted by: سارا at May 13, 2008 9:33 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟