« :( | Main | عيدتان مبارك »

جمعه 17 اسفند 86 :: March 7, 2008 

روزهای من ... من یک زن بی رویا

امروز رکورد تولید تاریخ شرکت جدید را شکستیم.ده در درصد مازاد بر سقف.
خوشحالم و راضی از همه زحمات این روزهای پرکار.
این هفته تقریبا تمام شبها را تا ساعت نه شرکت بودم. امروز هم .
درعوض بدهی‌ها را داده‌ایم. برنامه فروش و تولید را توانستیم طبق آنچه روی کاغذ آورده‌بودیم رعایت کنیم. گروه‌مان عالی کار می‌کند. همه به‌یک نسبت خوشحالیم. حقوق بهمن و عیدی را داده‌ام و مانده حقوق اسفند که به‌زودی خواهم‌داد. اینها حتی در مخیله پدر ژپتو هم نمی‌گنجید.
یک‌شنبه هم بهره‌وری تولید خواهم‌داد.
تولید شرکت قدیم هم با محصول جدید راه‌افتاده. اداره آنجا را هم کماکان خودم انجام می‌دهم. بلاخره مدیر فروش استخدام کردیم. یک آقای با تجربه و صد البته به‌شدت پرحرف. آدم خوبی‌ست و با دیدن این‌همه جنب و جوش دو شرکت ما، موتورش روشن شده و با همان سرعت کار می‌کند.
هرشب از خدا تشکر می‌کنم و آرزو می‌کنم کمافی‌السابق حمایتمان کند.
با‌اینکه همگی واقعا خوب کار می‌کنیم اما اوضاع ماورای تصور من و بقیه اعضای هیئت مدیره خوب پیش می‌رود! و من مطمئنم که یک‌جور خاصی خدا می‌خواهد چیزی را به‌من بفهماند. درست نمی‌دانم چه چیزی را؟ وسیله‌اش هستم. فقط این را می‌دانم ...اما نمی‌دانم دعای کی این وسط مستجاب شده تا شرکت از مرحله ورشکستگی به روز روشن برسد.
آقای ووپی و مدیرعامل مهربان مدام درحال رساندن امدادهای غیبی‌اند. هرجا مشکلی از لحاظ تصمیم‌گیری دارم، عین فرهنگ لغت سراغشان می‌روم و مسئله را بسیار ساده‌تر از آنچه فکر کنم، حل می‌کنند.
بگدریم...
زندگی‌ام ساعات مفصلش را با کار سپری می‌کند. تمرین موسیقی‌ام نزدیک به‌صفر است.. اما کتاب می‌خوانم. رگتایم را شروع کرده‌ام که عالی‌ست.. مخصوصا این قسمتهایی که مربوط به مورگان و فرود است. توصیه پنهان آقای ووپی بود و احتمالا خودش نمی‌داند!
فردا می‌روم شهر کتاب تا یک‌سری کتاب فلسفه بخرم. به‌پیشنهاد مدیرعامل مهربان که گفته یک مسیر درست را برای خواندن دنبال کنم و اول راه باید افلاطون و ارسطو باشد.
بقیه چیزهای زندگی همان‌طور که برای شما مسکوت مانده‌اند برای خودم نیز در انزوا به‌سر می‌برند.
نمی‌دانم از بابت پیدا کردن آدمی که دلخواهم باشد سرخورده شده‌ام یا چیز دیگری اتفاق افتاده...فکر کنم اسمش مایوس شدن باشد.
حتی سعی کردم با بسیاری از خواسته‌هایم کنار بیایم و فکر کنم بلندپروازی‌ست و کنارشان بگدارم.. اما بازهم نشد.
فقط یک چیز در این یک سال از بابت مسائل درونی‌ام برایم واضح شد.. دیگر اصلا حس عشق و عاشقی ندارم.. فقط دلم آرامش و امنیت و یک آغوش مهربان می‌خواهد ..همین .. نه می‌خواهم سیندرلای کسی باشم ، نه بزرگترین و بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین دوست و عشق کسی.. دنبال هیچ شاهزاده قصه‌ای هم نمی‌گردم ... فقط کسی را می‌خواهم که کنارش حس امن بودن به‌من دست بدهد..حس این‌‌که وقتی از همه دنیا خسته و نگرانی، کسی هست که بدانی آغوشش نگهبان توست ...کسی که بتوانم شادی های زندگی ام را قسمت کنم
.دلم یک واقعیت قابل لمس می‌خواهد...
همین.

Posted by froogh at March 7, 2008 9:05 PM

نظر

سلام و نوروز مبارک!!!
دخترک با نمی دونم اسمت چیه شاید همون فروغ اما من از اسمت چیزی ندارم بگم فقط حسم رو نسبت به نوشت ات میگم و قبل اش باید بگم شاید باورت نشه خانوم ها خیلی راحت مأیوس میشن و خیلی راحتر امیدوار البته که نسبت آقایون اینطورین. حالا می خوام بدونی نازک دل ، این تعطیلات فرصت خوبی تا بتونی از این حالتت بیای بیرون، اینم معلوم که هر وقت بخوای می تونی صفحه کلید زندگی خودتو دستت بگیری و هر کلیدی بخوای بزنی و ازش لذت ببری نه مآیوس بشی ، وقت یهctrl+alt+delete بدون عشق تو دستای خودته ، دستات و باز کن تا آغوش باشی و به اندازه خودت آغوشی برات باز بشه. سالت پر از شادی نوای عاشقانه...

Posted by: فرزاد(صفا) at March 20, 2008 6:16 PM

شایدهم عشق واقعی و بالغانه همان چیزی در همان مایه‌ای باشد که در پاراگراف آخر گفتی. ...

شاد باشی

Posted by: پژمان at March 16, 2008 10:27 PM

این پاراگراف آخرت دخترجان، پاراگراف آخرت... یک کف مرتب می خواهد ها

Posted by: Sir Hermes Marana at March 15, 2008 9:58 PM

خوشحالم .... امیدوارم از این بهتر هم بشه.....حس پروازی که در شما هست تحسین برانگیز است

Posted by: lonely at March 15, 2008 1:21 PM

درباره مطلبت بعدا می نویسم . فردا یادتون نره به لیست اصلاح طلبان رای بدین: فکر نکنید فایده ای نداره بخدا مهمه! بخاطر ایران و ایرانی به حرمت ارزش انسانی و به حمایت از آدم هایی که از 7 خوان گذر کرده و کاندیدا هستند: فردا برید رای بدید بخاطر همه مون!
فروغ:
من خواستم راي بدم ولي اين ليسته يكي از يكي ديگه بدتر بود! اصلا نتونستم خودم رو راضي كنم !
فروغ2:
رفتم راي دادم.

Posted by: vaahee at March 14, 2008 1:03 AM

خب شانس نداری دیگه والاحدود پنج ساله که دور خیز کردم برات یه آغوش گرم فراهم کنم ولی هر بار که می خوام پا پیش بذارم یا خودم طوریم می شه یا اخلاق گندت فراریم می ده .ا ینجا اکثرا دروغ می گن ولی به خدا اونچه که نوشتم راست بود. باورت می شه؟ خب به جهنم که باورت نمی شه من حرف خودم رو زدم. پنج سال خیلیه اما هنوز هم تقریبا تنها وبلاگی رو که می خونم ماله توئه که اونقدر دماغت باد داره که هیچوقت نمی تونی بفهمی و یا تصور کنی اینی که داره برات می نویسه کیه به خاطرخیلی چیزها دلم می خواد ببوسمت وهم دلم می خواد سرت فریاد بکشم گرچه بیشتر مستحق دومیش هستی
فروغ:
آخه چرا مي خواي سرم داد بزني؟ قسم حضرت عباست راسته يا دم خروست؟

Posted by: ابوالهول at March 13, 2008 8:35 PM

in post e shoma be man kheeeeeeili energy dad, baraye kaar kardaaaaaaan va kheili kaar kardan va natije gereftan.

mamnun az neveshtan e inha

Posted by: man(roozmare negar) at March 12, 2008 3:05 PM

فروغ عزیزم ، بی نهایت خوشحالم که موفق و خوشحالی
بی نهایت
بی نهایت
.
.
.
به بودنت در این جا افتخار میکنم

Posted by: سحر at March 11, 2008 3:52 PM

قربان شما

Posted by: goolih at March 10, 2008 11:17 PM

نوشته هايتان برايم جالب بود.

دوست دارم بيشتر در مورد خودتان و كارتان بدانم.
اگر ممكن است بيشتر ارتباط داشته باشيم.

Posted by: كاوه at March 10, 2008 4:14 PM

خوشحالم از موفقیتهات
صمیمانه تبریک میگم و آرزو میکنم اون عشق گرم و مطمئن خیلی زود بهت هدیه بشه

Posted by: بهار at March 10, 2008 1:09 PM

سلام
يه جورهايي با خجالت ميام و سر ميزنم آخه بچه گوش به حرف نكني شدم
. .
اما هنوز ميام
و غبطه ميخورم بهت
دلم يه خروار كار و هيجان ميخواد كه همه چي رو بپوشونه
فرصت فكر كردن رو حتي
ببينم تو شركت شما يه مهندس برق بدون هيچ سابقه فني نياز نيست؟

Posted by: نسرين at March 9, 2008 2:12 PM

فروغ جان
سلام
فكر مي‌كنم حدود 3 سال است كه مرتب سر مي‌زنم و مي‌خوانم و البته با خوشي‌هايت خوشحال و با غم‌هاي‌ات غمگين مي‌شوم. اهل نوشتن و پيغام گذاشتن نيست.، ولي اين دفعه نتوانستم احساس خود را بيان نكنم. پس از يك هفته كه مطلب تازه‌اي نداشتي ، امروز پس از مطالعه‌ي مطلب‌ات خوشحال شدم و متوجه شدم كه چه قدر دلتنگ شده بودم. اميدوار ام كه هميشه لحظه‌ها و روز‌هاي زندگي به كام باشد.
با آرزوي آرامش، شادي و اميد روزافزون
علي شايان

Posted by: علي at March 9, 2008 9:12 AM

رسیدن به این " واقعیت قابل لمس " خیلی چیز خوبی است. نه رسیدن به خودش! حتی رسیدن به اینکه تنها همین را می خواهی، قابل لمسش را نه رویائیش را

Posted by: ابوذر at March 9, 2008 7:29 AM

manam hamino goftam azizam...to ham takid kardi..mersi...kheyli ha deleshoon MIKHAD ke sinderella bashan...mishnasi kasi ro ke sinderella shode bashe va amniyat nakhaad?!
dar morede inke begi ya na...yaghinan tasmim ba toe..omidvaram har vaght migi alave bar to, oon ham khoshhal beshe ke mishe...man manzooram asaresh dar deraz moddat bood...anyways...I have no idea why i'm writing all of these things...maybe I've seen too many things from other people's lives that I wanted to share with you somehow!

Posted by: maya at March 8, 2008 11:32 PM

سلام
خیلی خوشحالم از موفقیت جدید و دوباره نوشتنتون.
نمی دونم چرا آدمها معمولا نمی تونند یک آغوش امن پیدا کنند. ما مرد ها هم همینطوریم(حداقل من هم همینطورم)با نیلوفرانه هم کاملا موافقم. یک کتاب معروف هست به نام هفت عادت مردمان موثر تو همون اولاش میگه رابطه بر سه نوع هست. وابستگی، استقلال و اتکای متقابل که این سومی بدون گذر از دوتای قبلی نمی تونه مهیا بشه. با تمام موفقیت ها و توانایی ها و استقلال که داشته باشیم یه موقع هایی آدم احتیاج داره بچه بشه سرش رو بزاره روی شونه یکی خودش رو لوس کنه بعضی موقع ها هم گریه کنه. البته طرف مقابل هم باید لیاقتش رو داشته باشه، هم فهمش رو هم اینکه بدونه اون موقع چه عکس العملی نشون بده.(آخه همون موقع که نمی شه اون هم خودش رو لوس کنه)

اصلا نمی خوام تقصیر رو گردن کسی بندازم شاید زنان مریخی و مردان ونوسی هیچ گاه نتونند تو زندگی برای هم این نقش رو بازی کنند. تجربه بهم ثابت کرده اونهایی که ادعای این رابطه عالی رو میکنند دو گروه هستند1- خالی می بندند 90% 2- اکس مصرف کردند تو توهم هستند9.9%( خب جمعش نباید 100 بشه که حتما.)

شاید ما انسان ها بی خودی دنبال عشق هستیم مگه یک دوستی خوب که با معرفت و درک متقابل همراه باشه چه اشکالی داره. حتی اگه جنس مخالف نباشه(والا این که گفتم از اولی هم نایاب تره).

خدا وکیلی اگر یک تکیه گاه امن پیدا کردی من مرد هستم آدرسش رو به من بده ما هم با هاش دوست بشیم(اصلا هم فکر بد نکن من استریت هستم نه گ..ی)

Posted by: مهدی at March 8, 2008 8:59 PM

فکر کنم قبلن باید این آغوش گرم رو مهیا می کردی؟
فروغ:
زمان و مکان این اتفاق دست من نبود.

Posted by: مصطفی at March 8, 2008 7:32 PM

خب این همه موفقیت واقعن جای تحسین و تبریک داره !فقط مونده همون واقیت قابل لمس که به زودی لمسش میکنی
فروغ:
متشکرم.

Posted by: مهدی at March 8, 2008 6:02 PM

ای زن پر از رویا
نگو بی رویا
....
تبریک می گم از برای رونق کارها! خدا قوت!:)... تو به هر چی که که فکر کنی برات اتفاق خواهد افتاد/همونطور که خودت هم میگی و می دونی
...
سال جدید برات پر از شادی ها و موفقیت های عالی باشه...و یه آغوش گرم و امن و مهربون و...:)لبخندهات جاوید باشه
فروغ:
مرسی دوستم. خوشی ها در کنار تو .

Posted by: نیلوفرانه at March 8, 2008 4:28 PM

سلام.اول از اينكه نوشتي يك دنيا خوشحال شدم. مخصوصا زماني كه ديدم كامنتدونيت باز شده. نميدونم چرا بسته بود و چرا دوباره باز شد . اما هر چي هست خوبه. خيلي خوبه.
يك چيزي هست كه توي نوشته هات من رو به فكر فرو برد و اون اينكه تمام زنها هرچقدر هم كه قوي، مستقل و داراي اعتماد به نفس باشن. (مثل همين خانومي كه الان مدبر دوتا شركته و اونهارو از ورشكستگي به افق روشن رسونده و در عين حال كه هر روز تا 9 شب دوموتوره كار ميكنه باز هم وقت واسه ورزش و موسيقي و كتاب خوندن و از همه مهمتر وبلاگ نويسي (كه قول داده ديگه تركش نكنه) هم پيدا ميكنه و....) حتي اون هم باز دنبال يك آغوش امن ميگرده. راستش اينجور آدمها يك تكيه گاه يا به قول خودت آغوش امن رو خيلي سخت تر پيدا ميكنند. چون مردي كه انقدر قوي باشه كه اين زن قوي بتونه بهش تكيه كنه (و در اون رابطه دونفره زن تكيه گاه اون مرد نشه. حداقل هميشه زن تكيه گاه نباشه) خيلي سخت پيدا ميشه. راستش فكر ميكنم سيندرلا شدن براي تو محتمل تر باشه.اما اميدوارم اين كه ميگي رو پيدا كني. از ته دلم اميدوارم. در ضمن لطفا نوشتنت رو ادامه بده. حداقل به خاطر خواننده هاي ثابت وبلاگت. شما به من انرژي ميدي. شايد چون هر دو روي زندگيتون رو ميبينم. آدمي موفق كه با وجود مشكلات زياد باز هم موفقه. راستي اگر اون آدمي كه ميگي پيدا بشه و هم آغوش امن داشته باشه و هم سيندرلا بشي با وجود يك زن و مرد با اين قدرت .... فكر كن اون زندگي چي ميشه.
فروغ:
یه روزی یه استادی توی دانشگاه داشتیم که می گفت مدرک مهندسی برای مردها باعث زن گرفتنه و برای زنها عامل بی شوهری :) حالا انگار اینجا حرفش صادقه !

Posted by: تنها at March 8, 2008 11:50 AM

ميل داريم اين موفقيت ها ر به شما تبريك عرض كنيم

ميل داريم خداوند شما ر با افلاطون و ارسطو محشور كند

البته نمي دانيم از افلاطون و ارسطو به آغوش امن راهي

هست يا نه !

البته مي دانيم شما اين ر مي توانيد
:)

فروغ:
مرسی !

Posted by: شوكين at March 8, 2008 11:26 AM

yek zane mohkamo ba salabat, yek modire movafagho karaamad, yek ensane sharifo dustdashtani :)
shayad kasi ke mikhay dar aghushe amnesh behesh tekye koni, ba khosusiyaati ke dari, un dar aghushe amnet behet tekye kone! ;)

Posted by: nobody at March 8, 2008 11:04 AM

gosehatoono nemikhahid tagsim konid
fagat shadihaietoon mikhahid tagsim konid??????
فروغ:
یک بار دیگه نوشته رو بخون.

Posted by: saeed faramarzi at March 8, 2008 2:38 AM

:))))))))))))))))))))
shooki mikoni azizam...hameye oonayee ham ke mikhan sinderella bashan, vaghti shodan, donbale hamoon aghooshe amn migardan.oon chize kami nist ke akhare neveshtehat migi"hamin". in hamin ro har vaght peyda kardi, bi oonke behesh begi, dodasti mohkam negah dar!
rasti babate hameye movafaghiyat hat behet tabrik migam.
فروغ:
آغوش امن ممکنه با سندرلا بودن همزمان باشه. اما لزوما نیست. من در دوره ای از عمرم سیندرلا بودم .. اما اون امنیت رو هیچ وقت تجربه نکردم.و برعکسش هم هست. می تونی اون آدمی که آغوش امن رو داره پیدا کنی ولی همه خوشبختی محض نباشه. سلیقه ها متفاوته. کسانی رو می شناسم که دوست دارن همیشه سیندرلا باشن و دنبال اون امنیت نباشن.. وکسانی هم مثل من فکر می کنن که امنیت مهم ترین چیزه.
راستی من پیداش کنم بهش می گم.. از گفتنش خیلی حال خودم خوب می شه. :)

Posted by: maya at March 8, 2008 2:05 AM

زمان از د‌‌ست رفته؛ مارسل پروست؛ مهد‌‌ی سحابی؛ نشر مرکز؛
فروغ:
دوستش ندارم. فکر کنم شما هم نتوانی بخوانی. کسی را هم سراغ ندارم که تا آخر خونده باشدش.

Posted by: s at March 8, 2008 1:22 AM

خیلی خوشحالم از بابت موفقیت های شرکت که با مدیریت صحیح شما حاصل شده...چنان با شعف این نوشته زا دنبال می کردم که انگار این موفقیت ها مال من بوده..مطمئنم این آغوش گرم و امن هم در انتظار شماست..
فروغ:
ممنونم. مدیریت همراه با یک گروه خوب و هماهنگ موفق می شود.

Posted by: کفشدوزک at March 8, 2008 12:06 AM

مي‌دوني هنوز بيشتر از يكي، دو سطر اول رو نخوندم. درباره‌ي شركت و كار و موفقيت‌‌‌تون... اما، همين‌كه نوشتي، ... يه‌جوري خوشحالم. زياد
فروغ:
از مهربانیت ممنونم.

Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at March 7, 2008 11:51 PM

خیلی خوشحال می شوم از کارهایی که انجام داده اید و الان از ورشکستگی نجات پیدا کرده اید مطلع شوم.
فروغ:
خودم هم خیلی دلم می خواد فرصتی باشه و مفصل بنویسم.

Posted by: نویسنده نرم افزارهای رایگان at March 7, 2008 10:05 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟