« January 2008 | Main | March 2008 »

February 28, 2008

:(

مرا نمي‌بيني..

Posted by froogh at 9:44 PM

February 27, 2008

من 1

زندگی ام سرشار از نیمه کاره هاست.

Posted by froogh at 7:04 PM

February 26, 2008

زن؟

در زن دیری‌ست که برده‌ای و خودکامه‌ای نهان گشته اند. از این‌رو زن را توان دوستی نیست. او عشق را می‌شناسد و بس.
عشق زن نسبت به‌هرچه خوش‌آیندش نباشد بیدادگر است و کور. در عشق هوشیارانه‌ی زن نیز هنوز در کنار روشنی همواره شبیخون است و آذرخش و شب.
زن را هنوز توان دوستی نیست. زنان هنوز گربه‌اند و پرنده، یا دست‌بالا، ماده گاو.
زن را هنوز توان دوستی نیست. اما شما مردان نیز، بگویید‌ام. کدامین‌تان را توان دوستی هست؟


چنین گفت زرتشت.

نيچه

Posted by froogh at 5:55 PM

February 19, 2008

خيالات نكنيد. اندروني كماكان حجابش سفت و محكم است.

از بسته‌بودن و دانسته نشدن تازه دارد خوشم می‌آید .
سکوت برای من که سالهاست حرف می‌زنم، تجربه دیگری‌ست .
به این فکر می‌کنم که زیاد فکر می‌کنم ...
و افکارم را کمتر تجربه می‌کنم ...
وقتی نمی‌نویسم انگار وضع برعکس می‌شود.

به‌هیچ وجه افسرده نیستم...
بهتر از تمام عمرم زندگی می‌کنم..
عاشق هم نیستم ..
گفتم گفته‌باشم که دلیل بهتر بودنم عاشق بودن نیست.

خودم هستم.

به‌شدت موفقم و در حال جمع‌آوری برکات خدا از زمین و زمان.
شرکت جدید به‌خوبی اداره مي‌شود.
می‌خندم و به همه افراد شرکت گفته‌ام غرزدن ممنوع تا اطلاع ثانوی...

شبها مثل همیشه کتاب می‌خوانم .. هنوز شوایک را تمام نکرده‌ام..

کماکان با خدا مراودات مخصوص دارم.
با هم گپ می‌زنیم و هر دو عقیده داریم میزان شانسی که به من می‌دهد بیش از سایر مردم است..
قدرشناسم.او هم می‌داند.
توافق کرده‌ایم در یک زمان مناسب که این قدر کار نداشته باشم یک عشق عالی برایم نازل کند.

موسیقی را به‌شیوه‌ای کاملا خردمندانه تمرین می‌کنم.
معلمم عقیده دارد در هجده سال آینده شاید یکی دو آهنگ یاد بگیرم .

گلها سلام می‌رسانند.
کماکان من و یوکا جنگ علیه شپشک گردی سفید را ادامه می‌دهیم.
یاس را از زیر نایلون زمستانی درآوردم.
به‌نظر خشک می‌رسد. :(
اما آبش می‌دهم.

از آنجا که شانس دنبالم می‌دود، روزی که می‌رفتم تا دوباره باشگاه ثبت نام کنم، خیلی اتفاقی سرکوچه‌مان یک باشگاه جدید کشف کردم.
باشگاه نو، شعبه همانی‌ست که سالهاست می‌روم!
کافی‌شاپ و آرایشگاه و یک تلوزیون بسیار بزرگ هم دارد.
وقتی در این محیط ورزش می‌کنم یاد دو چیز می‌افتم.
اول کتی که باشگاه ورزشی‌اش تلوزیون دارد و او را عصبانی می‌کند.
و بعد کلیه اسپاهای تورنتو که مثل آن کاسکوی احمقش، ،باعث می‌شوند حس نفرت عمیقی مرا هم عصبانی کند.

با همه اینها یک کتابخانه بزرگ چوب و شیشه هم دارد به‌خانه‌ام اضافه می‌شود.
خودکار و خودنویس فورتیس بانک توسط سازنده مربوطه کشف شد.
گفتم برای شرکت آورده‌بودند.

همین دیگر.
همه چیز را نوشتم.
همه اتفاقاتی که مال منند .
و خارج از من اتفاق می‌افتند.

Posted by froogh at 10:47 PM

February 12, 2008

مرا عاشقی کن ...

%257B0399c29b-deef-4fce-b2cf-22dcc05dbca1%257D.gif

Posted by froogh at 10:18 AM

February 9, 2008

ملولم ...

...از ديو و دد ملولم ...

Posted by froogh at 10:07 PM

خیلی دور

خیلی نزدیک ...

Posted by froogh at 8:22 AM

February 4, 2008

زواياي غريب

چرا W318 ?

همين جوري بر اساس بيماري مزمن وبلاگ‌خواني سرو كارم به آرشيو عليمان افتاد ... او نوشته‌هاي قشنگ زياد دارد ... اين هم يكي ...

Posted by froogh at 9:14 PM

February 3, 2008

تولدت مبارك

سلام به منصورخان نورسيده :)

Posted by froogh at 6:40 PM

سنجاقک

اگر بلد بودم نقاشی بکشم ، یک دل می‌کشیدم با مشتی خاطرات که به آن کلیپس شده‌باشد.
خاطراتی مثل خرید دمپایی لاانگشتی تجریشی‌ ..
یا دو ساعت انتظار دم در بانک مسکن.

Posted by froogh at 9:48 AM