« عجب! | Main | بسيار مهم ! اول براي خودم »
شنبه 6 بهمن 86 :: January 26, 2008
Wish .. Hold me closer .. and never let me go..
معلم موسيقي همين الان رفت..
Rain را كماكان تمرين ميكنيم..
و البته آهنگهاي قديم را.. مثل Five hundred Miles كه اولين آهنگم بود .. كلي خاطره را زنده ميكند و هنوز وقتي ميخوانمش انگار همان روزهاست ... همان شبها..
بيش از همه You mean everything to me را دوست دارم و شايد براي همين از همه بهتر ميخوانم و ميزنم..
امشب وقتي ميخواندم توي ذهنم تداعي ميشد كه كاش كسي بود .. كسي كه ميشد بهش گفت: So hold me Closer.. and never let me go ...
اما خوب ..
كسي نيست..
روزگار همين است..وقتي بلد نيستي بخواني ، يكي با همه عشق سرت داد ميزند: بخون دختر.. بخون.. آواز بخون.. ووقتي ميتواني، بايد فكر كني كه انگار ديوار روبرو عاشق توست تا حس خواندنت بيايد !
فقط بايد خنديد به اين زندگي كه ما را بههيچجايش حساب نميكند و هيچ كسب تكليفي براي زمان رويكرد اتفاقات احمقانهاش ندارد.
باز خوب است. اين تنهايي و آرامشش هزاربار بهتر است تا آنهمه تشويش و اضطراب و انتظار و تبديل ساعت و آپريل را با ارديبهشت جفت كردن و شمارش روزها و هفتهها و ماهها ..
اگر ميفهميدي كه من چه عذابي را از سرگذراندم ، هنگام طي طريق قلههاي رفيع و پرتشدن در درههاي عميق، امروز نميرنجيدي ..
عزيزجان .. قله اورست را هم يكبار فتح كردن، تمام عمر كفايت ميكند..
.............
اين هم موزيك :
You Mean everything to me..
Posted by froogh at January 26, 2008 10:02 PM
نظر
اين تنهايي و آرامشش هزاربار بهتر است تا آنهمه تشويش و اضطراب و انتظار و تبديل ساعت و آپريل را با ارديبهشت جفت كردن و شمارش روزها و هفتهها و ماهها ..
فروغ جان همين طوره كه ميگي
موفق باشي
Posted by: آزاده at February 3, 2008 9:21 PM
دوباره سلام.
پيشنهاد مي كنم براي جمع و جور كردن مسايل و مشكلات شركت، چه از لحاظ فرآيندهاي كاري، اولويت بندي برنامه هاي كوتاه مدت و ميان مدت استراتژيك، تسطيح منابع (مالي، مواد، نيروي انساني و ..)، مسايل پرسنلي و ... از يك مشاور MBA كه مجرب باشه كمك بگيرين. ضرر نمي كنين.
اگه دوست داشته باشين مي تونم يكيشونو كه اتفاقا خيلي شبيه خودتون هم هست بهتون معرفي كنم. شايد تونست كمي كمك كنه. كافيه بهم ايميل بزنيد.
موفق باشيد.
Posted by: محمد at January 27, 2008 6:09 PM
سلام. براي تو و تنهايي دلت:
بعد از آنکه
شب آمد و شب رفت،
ستاره ای در دستهایت گذاشتم و گفتم:
«یادم تو را برای همیشه فراموش!»
به خودم که آمدم، دیدم،
هم تو رفته ای و هم آن ستاره را از دست داده ام!
حالا...
هر چه بیشتر به دنبال آن ستاره بی آسمان می روم،
کمتر به دستهای تو می رسم.
اما همین امروز به خانه که می رفتم،
پشت شیشه مغازه ای در دو نبش بعدازظهر و غروب،
تک کاغذی چسبیده بود:
«یک عدد ستاره پیدا شده،
صاحبش با دادن تنها یک نشانی، بیاید و آنرا ببرد»
دیگر چه فایده؟
حالا که دستهای تو را از دست داده ام،
چه فرقی می کند که یک آسمان هم بی ستاره باشد؟!
Posted by: محمد at January 27, 2008 6:01 PM
سلام
"چرخه ی کامل ، از گور رحم تا رحم گور، این معنای حضور ماست . هجومی مبهم و رمزآلود به جهان مادی جامد که خیلی زود ذوب می شود ، درست مثل جوهر یک رویا و نگاهی به گذشته . آن چیزی که در انتها می یابیم برخلاف انتظار ، ماجرایی یگانه ، خطرناک ، غیر قابل پیش بینی و مختص خود ما نیست بلکه دگرگونی های معمول تمام مردان و زنانی است که در چهار گوشه ی جهان در هر زمان و زیر لفاف هر تمدن این مسیر را طی کرده اند ." صفحه ی 24
" ... ما جاودانه از این دنیا برخوردار نیستیم فقط مدتی در آن می تابیم ، زندگی ما مثل این است که کسی خود را در آفتاب گرم کند . " صفحه ی 369
قهرمان هزار چهره
جوزف کمبل
ترجمه ی شادی خسرو پناه
نشر گل آفتاب مشهد ، چاپ اول تابستان 1385
Posted by: سحر at January 27, 2008 2:50 AM
والا فروغک جان اگر به بارگاه ما سر زده باشی می بینی ما خودمون از فراموش شدگان بارگاه یک ذره هم اون ور تریم!! شما که همیشه از اقارب بودی و هستی. راست اش نزدیک 7-8-10 ماهی میشه که توی رکود وبلاگ نویسی ام . ولی همه اش می گم بلاخره یه روزی بر می گردم. فعلا که یه جور دیگه برگشتم. یادش بخیر اون روزهای اخبار نویسی وبلاگستان . تو ناقلا هم عجب آتیش می سوزوندی ها. راستی حالا آتیش هات خاکستر شده دنبال کوره دوار لوله ای شکل 9 متری افتادی:-)
فروغ:
جدي هم آتيش ها خاكستر شده ها.. خيلي سال گذشت..
Posted by: بابا و دختراش at January 27, 2008 1:08 AM
گم شو بابا
Posted by: فروغ at January 27, 2008 12:25 AM
جملات آخریت خیلی فیلسوفانه بود خانوم هنرمند!
Posted by: محمد جواد شکری at January 26, 2008 10:29 PM