« افرا | Main | كرديت شادي‌ام مال خودم . »

پنجشنبه 20 دی 86 :: January 10, 2008 

سمفونی زندگی ما

آنقدر حرف توی وجودم هست که در حال لبریز شدنم.
این دو روز گذشته به شدت خوش گذشت.. پریشب معلم موسیقی ام بعد از یک ماه آمد و به مدت دو ساعت خندیدیم و کیف کردیم. فکر می کنم او هم به قدر من کیف کرد.rain را هم بگی نگی تمرین کردیم... معلمم را برای آدم بودنش دوست دارم.. به خاطر آن ترانه خاص وجودش که هیچ جا از هیچ کس دیگری نشنیده ام و همیشه برایم جالب است..
خوب یک دسته عقیده دارند موزیسین ها یک فازشان سوخته ودسته دوم به جای فاز سوخته ،قادرند به آن ترانه خاص گوش کنند.. البته همه موزیسین ها هم آدم خاصی نیستند.. همان طور که همه آدم ها آدم نیستند.

ذهنم آن قدر پر است که نمی توانم کلمات را جمع کنم..

دیشب هم عالی بود.. با بچه ها و با ایرج ... نمی دانم چه حسی بود که انگار تمام وجودم در آن کافه عکس کوچک بدون سیگار، سرشار از انرژی می شد... و وقتی به خانه برگشتم تمام سلولهای روحم می خندید.. هیچ اتفاق خاصی نبود .. همان جمع همیشه که با بودن ایرج همیشگی تر شده بود.. ولی آرامش داشت و محبت ..
دیشب زمان خواب فکر می کردم باز از آن زمانهایی ست که روحم قادر نیست توی تنم بگنجد.. نمی دانم این را تا به حال تجربه کرده اید؟
و فکر می کردم تمام اینها نتیجه یک چیز است .. یک دوست داشتن همراه با آرامش .. بدون نگرانی .. با اعتماد..
نتیجه نهایی اش مهم نیست.. اما من بعد از سالها و شاید برای اولین بار در عمرم کسی را دوست دارم که بودنش استرس زا نیست.. در لحظات قشنگ با هم بودن بغض ندارم.. این تجربه ایست که تا به حال نداشته ام ..
اصلا مهم نیست که دست آخر چه می شود.. ترانه ای ست که در فضایی آرام سروده می شود .. بی بغض .. بی غصه..
از او ممنونم.. به خاطر اوست که می توانم بی دغدغه با همه دنیا بخندم و شاد شوم.
...
راستی این را هم بنویسم و بروم..
به معلم موسیقی ام می گویم با کمبود فشار گاز چه می کنید؟
می گوید خیلی عالی کیف می کنم!! هنوز که گاز هست ولی اگر قطع شود مثل سال قبل چادر می زنم و کیسه خوابها را روبراه می کنم.. یک تلوزیون کوچک می گذارم توی چادر و با گربه می رویم آن زیر !! آن قدر کیف می دهد ... زمستان از نوعی دیگر ..
می گویم سرماخوردید .. می خواهید بهتان قرص بدهم؟ می گوید نه بابا ... سرفه کردن خودش تنوع است!!

دیشب به علیمان می گویم صبر کن تا بهت قرص بدهم سرفه نکنی.. می گوید : نمی خواهم .. سرفه خودش کلی تنوع است !!

این آدم ها.. این آدم ها که فکرهایی مال خودشان دارند.. که با زندگی بازی می کنند ..

بودن با اینها خود خود زندگی ست ..

حالا می توانید فکر کنید فروغ و معلم و دوستانش دسته جمعی یک فاز سوخته دارند . :)
.................

این را چند ساعت بعد از نوشتن مطلب بالا اضافه می‌کنم.. دلیلش ایمیل قاصدک است که بهش ارادت دارم..
خواستم بگویم زياد راست نگفتم.. پایان راه برایم اهمیت دارد.. و می‌ترسم از این‌که چند وقت دیگر باز ذکر مصیبت راه بیاندازم .. اما ..
اما برای من همیشه جاده‌ای که می‌پیمایم ، اهمیت و شیرینی بیشتری داشته تا رسیدن به شهر.. گاهی حتی ، یعنی همیشه، فکر کرده ام پایانی درکار نیست.. و گاهی هم دلم خواسته که نباشد.. اما در طول مسیر لذت کافی از همه‌چیز .. از مناظر.. از قهوه‌خانه ها .. از مردم.. .و از خودم که آدم راهم نه ایستایی لذت برده ام..
به‌هر حال این فاز سوخته بودن هم هزینه هایی دارد.. فکر نکنید کسی که فازی سوخته دارد، راحت زندگی می‌کند.. نه ..
به قول آیدا قله‌های رفیع ، دره‌های عمیق دارند..
تابه حال که هزینه را داده‌ام با هر بدبختی.. و هربار هم فکر کرده ام که لابد ورشکستگی یعنی همین..
اما امروز اینجایم.. با یک ثروت جدید.. نه از جنس ثروتی که از دست داده‌ام که آن عمرم بود و روزهای جوانی‌ام .... اما به‌قول مریم گلی .. خدا را شکر که هنوز زنده ام.
....

Posted by froogh at January 10, 2008 8:48 AM

نظر

این آدم ها.. این آدم ها که فکرهایی مال خودشان دارند.. که با زندگی بازی می کنند ..

بودن با اینها خود خود زندگی ست ..
چند کلمه آن وسط اضافه کنیم ناراحت نمی شوید؟
... با زندگی بازی می کنند, آیین های شخصی و محترم دارند

Posted by: alibi at January 15, 2008 10:48 AM

دوست داشتنی, دوست داشتنه که به آدم آرامش بده
برات خوشحالم که تو این راهی
Good 4 u

Posted by: nilufarane at January 11, 2008 1:39 PM

فروغ اينم معلمتون سنتور درس ميده؟ براي رامين ميخوام تو رو خدا جوابم رو بسيار زود بده...
فروغ:
نه عزيزم. فقط گيتار

Posted by: ياسمن(چند قدم نزديک تر به خدا) at January 11, 2008 12:50 PM

Koli gashta ta dobare injaro peida kardam o posta faghat to safheye coment farsian o to home ye zabone dg an nemidonam eshkal az aconte mane ya ye jaye dg
فروغ:
فكر مي كنم اشكال از تنظيم كامپيوتر تو باشه.

Posted by: Terme at January 11, 2008 12:08 AM

be man migid address e weblog e jadidesh ro lotfan? ya bayad da'vat shod?
bebakhshid inja minevisama,emailetoon ro tooye safhe peyda nakardam,
فروغ:
بزار ازش سوال كنم.
http://elcafeprivada.blogspot.com/

Posted by: Sara at January 10, 2008 11:18 PM

اتفاقن يادم هست كه من هم تاكيد كرده بودم بر آن جمله شما در وبلاگ خودم! با اين تفاوت كه شما نوشته بودين؛ " دیر به این‌نتیجه رسیدم که هیچ کس در دنیا لیاقت عشق مرا ندارد.. هیچ کس. " و من نوشته بودم " زود " يعني زود به اين نتيجه رسيدم كه ... منظورم بيشتر كامنت "‌روشنك " است كه اشكال گرفته از حسّاي لحظه اي سرد و گرم و ... به نظر من بيشتر اداست اگر بخواهيم بگوييم هميشه خوب و خوش هستيم و عاشق و ... خودِ من آدم مثبتي هستم. زيادي هم. ياد گرفته ام زياد هم غر نزنم و انرژي منفي ندهم به ديگران اما گاهي پيش مي آيد منم خسته مي شوم و دلم مي خواهد به زمين و زمان بد و بيراه بگويم و نمي دانم چه و چه! قرار نيست من داناي كل و ناجي باشم كه هي پيام آور صلح و دوستي باشم با دم نزدن از رنج ها، دردها، دلتنگي ها و مسائلم... بعدشم، به عنوان يه خواننده اي كه اينجا و فروغ برايش اهميت دارد بايد بگويم بينوا نيستيم ما. اصلن. اگر "‌روشنك‌ " گه گاه مي خواند اينجا را، كار هر روزه من اين است! به نظر من يه جريان واقعي و مستمر از زندگي است كه اينجا و لابه لاي اين خطوط و روايت هاي فروغ جريان داره با همه خوشي ها و ناخوشي ها؛ انگار تولد ... انگار مرگ ... هر دو هستند مدام ... اين شاد و اميدزا آن يكي غم انگيز و ... بگذريم... برايتان خوشي آرزو مي كنم ... خوشي هاي ماندگار ... فروغ شادي در زندگيتان ابدي باد ... ذكر مصيبت هم پيش نيايد الهي. الهي هميشه عشق ... خنده ... شادي ... نشاط و همين سوختگي فاز ... آمين

Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at January 10, 2008 9:14 PM

Man alaan post e ghabli ro khoondam ke del e mano soozoonde boodi, kheili badi!!!! In Irajo begoo ke alaan pa shode oomade Tehroon keyf mikone!!Jaaye maa khaliye, Na? midoonam. kheili ziaad.
Man kolli haal kardam ba in postet ke baad az moddat haa booye khoshhaali o khial rahati midaad.
Del tang e hameye shomaaa;
Kathy
فروغ:
آره جاتون خاليه كتي. شايد زمان با هم بودنمون زياد نبود اما خيلي رنگ و بو داشت.. نه؟
فردا خيلي ياد همتون مي كنم.. ياد اون شب ديگه اي كه ايلي رفتيم تئاتر و تو خداوند رو نشونم دادي.. مي بوسمت. خيلي زياد مي بوسمت. و دوستت دارم.

Posted by: Sayeh at January 10, 2008 5:47 PM

Salaam ayda kie?be man migid? weblog dare?hamoon aydaii ke weblog dasht ye vaghti o ye musiq e ghashang ro weblogesh bood? man peyesh migardam akhe...merci..
فردغ:
بله همون آيداست.

Posted by: Sara at January 10, 2008 5:42 PM

محض اطلاع سركار:
"دیر به این‌نتیجه رسیدم که هیچ کس در دنیا لیاقت عشق مرا ندارد.. هیچ کس" (http://foroogh.malakut.org/archives/2007/08/#a010225)
من خواننده اي كه گهگاه به اينجا سر مي زنم، يادم بود، اما شماي نويسنده...مي بيني؟ مال همين تابستان گذشته است. فكر نمي كني يك دليل اين با يك قوره سردي كردن ها و با يك مويز گرمي كردن ها، همين فراموشي ها باشد، اين كه درست است كه زياد به خودت فكر مي كني و مدام همه چيز را به اصطلاح تجزيه و تحليل مي كني، اما عميق نمي شوي، صادق نيستي با خودت، خيلي وقت ها فقط اداي فكر كردن را در مي آوري، بله، البته همه آدم ها همين طورند، اما به نظرم فقط وقتي با خودت و آنچه هستي كنار مي آيي و به معناي واقعي كلمه، احساس رضايت مي كني كه به موقع احساساتي شوي و به موقع هم فكر كني، نه اين كه هربار خيلي سطحي ، فقط ادايش را در آوري؛ مي بخشي اگر صراحتم كمي بيش از حد گزنده است، اميدوارم اگر نه به همان اندازه، حداقل اندكي روشنگر هم باشد.
فروغ:
متشكرم. بيشتر فكر مي كنم.
...
روشنك جان.. مي داني حرفهايت عميقا دلم را تكان داد... يادم انداختي كه يك روزي نوشته بودم كسي قدر عشق مرا ندانست.. يادآوري‌اش سخت بود.. اما آدم‌ها عوض مي‌شوند..بزرگ مي‌شوند.. و هي پوست كلفت‌تر از گذشته ها..
با اينكه ياد غم آن روزي افتادم كه آن را نوشته بودم اما امروز خوشحالم كه باز بلند شده ام و به زندگي پيش رو نگاه مي كنم..
راست مي گويي .. من بسياري از اوقات اداي فكر كردن را در آورده ام.. اما مطمئنا بيش از آن روزها، روزهايي بوده كه فكر كرده ام..و البته مي داني .. يك دليل بزرگ نوشتن اين پستم اين بود كه بگويم آي آدم ها.. كه وقتهاي دلتنگي هايم برايتان نوشته‌ام... من امروز خوشحالم.بازهم ممنونم كه نوشتي.. كامنت من براي همين است .. براي همين كه با من حرف بزني..
بازهم برايم بنويس.. اميدوارم لحن جواب اولم تو را نرنجانده باشد..كه وقتي آمدم و اصلاحش كردم براي همين بود .

Posted by: روشنك at January 10, 2008 2:15 PM

man az vojoode hamin adam haye faz sookhtast ke mifahmam hanooz bazi chiza sare jashoonan :)

Posted by: sahar at January 10, 2008 12:02 PM

هميشه دوست داشتم آدمهاي اينجوري رو آدمهايي مثل معلم موسيقي شما هيچ چيز ناراحتشون نميكنه...همه جوره با زندگي كنار ميان

Posted by: neda at January 10, 2008 11:53 AM

ولي من اصلا نگران نيستم
چرا ؟
خب براي اينكه از عهده اش بر ميايي
حتي اگر بعدش ذكر مصيبتي
من از خواندن اين فروغ لذت مي برم
و هرگز به اين فكر نميكنم كه
شايد بعدش ذكر مصيبتي
فروغ: خدا رو شكر !

Posted by: شوكين at January 10, 2008 11:29 AM

والا ما كه بخيل نيستيم، خوشيم به خوشي شما، اما اگر اينهمه خوشي، لحظه اي فرصت داد، پيش خودت فكر كن ببين اگر زبانم لال، خداي نكرده، هنوز به ماه نرسيده، آمدي دقيقا همين جا و باز مفصل ذكر مصيبت خواندي كه واي، نه، هيچ كس قدر عشق مرا نمي داند و الخ...آن وقت تكليف خواننده ي بينوا چيست با اين حس هاي لحظه اي سرد و گرم شما.
فروغ:
خواننده های من بینوا نیستند .. هر کی اینجا این چند ساله اومده فروغ رو با همین نوساناتش خونده و باهش رفیق بوده..
دوما : بقیه هم می تونن بی خیال آدم های فاز سوخته ای امثال فروغ بشن .
سوما : من یادم نمی یاد گفته باشم کسی قدر عشق منو ندونسته تا به حال !! شما یادت می یاد؟
فروغ 2-
روشنك جان اين را چند ساعت بعد برايت مي نويسم.. فقط خواستم بگويم.. امكان دارد كه چند روز ديگر يا چند هفته ديگر ذكر مصيبت رو شروع كنم.. ولي زندگي همينه .. شايد راه من اشتباهه.. اما خوب .. من اين نوسانات رو دوست دارم.

Posted by: روشنك at January 10, 2008 10:06 AM

... پس چرا دختری که در گیشه‌ی تالار وحدت نشسته بود، یک هفته پیش، به من نگفت بلیط برای همان روزی دارم می‌گیرم که...

Posted by: Yasin at January 10, 2008 9:49 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟