« مخاطب خاص دارد. | Main | سمفونی زندگی ما »
چهارشنبه 19 دی 86 :: January 9, 2008
افرا
جهت کمی پز به آن ور آبی ها که در این زمستان قشنگ و بی نظیر تهران دلشان آمد که بغل دست بابا نوئل بنشینند وبا ما آناناس نیایند و هات چاکلت فرنگی را مرجح بدانند به چای و پای سیب سرد و الخ به قول آیدا ..
کتی خانم .. مریم خانم گل گلی .. ایرج خان که فعلا اینجایی و به خاطر همین شاید در حقت تخفیف قائل بشیم :
ما جمعه می ریم تئاتر افرای بیضایی ..
زیاد دلتون نسوزه و دعا کنید که یه برف زمین گیر کننده دیگه بیاد ها!!
Posted by froogh at January 9, 2008 8:13 AM
نظر
سلام فروغ عزیز چرا فکر می کنی که شما راباید بشناسم .شاید به خاطر خواندن آرشیوهایت بود که حس می کنم می شناسمت .ویا شاید هم چون تجربه ای مشابه تجربه شما .ولی با تمام این وجود دنیا کوچک است دوست من خیلی کوچک .برایت آرامش آرزومندم....
.
Posted by: پونه at January 10, 2008 1:04 PM
Vala haminjorisham ma hey hasoodie barfe onja v noon barbario ina mikardim :) Hala dige koli hasoodimon shod:0
Posted by: sh.kh at January 10, 2008 7:37 AM
نمی دانم چرا وقتی این کتاب را خواندم یاد شما افتادم .به عقیده من خیلی قشنگ دنیای درونی زنان را خاصه بعد ازاینکه در عشق شکست می خورند به قلم می اورد .خاصه این جمله اش(دنیا بی محمد علی فایده ندارد شعله جان)
فروغ:
شما کی هستی؟ حس می کنم یه جورایی منو می شناسی؟
Posted by: poone at January 10, 2008 12:20 AM
namardin be vallah :))) albate boodan iraj ke onjast kheili farghi nemikone :D dar kamal badjensi midoonam ke iraj hamishe ghayebe o ye bahane to astin dare, aghalan man o kati doorim :D
behetoon khosh begzare, barf zamingir ham nayad ke berin halesho bebarin, jaye ma ro ham khali konin,paye sib ro ham ke khordi yad man bioft!
فروغ:
سلام مریم گل گلی خانم. ایرج که غایب نیست. اتفاقا دیشب با هم بودیم . تولد محمود بود و با بچه ها صفا !! اینا رو می گم شاید هات چاکلت فرنگی رو گذاشتین و برگشتین .. :) برای تئاتر ولی نمی یاد . بهونه داره. اینو راست گفتی.
جای شماها خیلی خیلی خالیه. هروقت می رم تالار وحدت مخصوصا یاد کتی می افتم که با هم رفتیم برنامه سیمین غانم. چه روزی بود. یه هویی من یک عالمه با کتی نزدیک شدم. دلم برای جفتتون تنگ شده. دلم می خواد همه مسئولین کانادا رو بکشم که به شماهاویزا دادن.
دوستتون دارم. به امید دیدار.
Posted by: maryamgoli at January 9, 2008 8:26 PM
حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس / در بند آن مباش که نشنید یا شنید
Posted by: کسرا کلیج at January 9, 2008 6:21 PM
خوش به حالتون ... من که چند وقتی میشه در حسرت یک تاتر توووپ سوختم . البته شاید تعریف های تو روی من رو کم کنه و حداقل کار استاد رو برم ببینم ...
پس تا شنبه منتظر می مانیم ...
Posted by: فائزه at January 9, 2008 5:48 PM
سلام دوست عزیز کتاب رویای تبت فریبا وفی را خوانده اید؟
فروغ:
نه هنوز
Posted by: پونه at January 9, 2008 11:15 AM
جمعه حتما برف مياد
من مييييييدونم
.......
(سفرهاي گاليور)
Posted by: شوكين at January 9, 2008 10:16 AM
دعاي من براي شما يك برف زيبا بعد از رفتن شما گروه فرهيخته به تئاتر است - و بعد هم دعايي از براي اينكه همتان با هم هات چاكلتي نسكافه اي و يا قهوه ترك و براي دوست عزيزم عليمان يك قهوه فرانسه يا آيريش كرم است -
Posted by: shin at January 9, 2008 8:40 AM