« به‌آهستگي | Main | مخاطب خاص دارد. »

سه شنبه 18 دی 86 :: January 8, 2008 

نظر

من ازت شماره تلفن یا ئی میل خواسته بودم فرستادی؟
فروغ:
آخه تو چرا به من توجه نمی کنی ابولهل ؟؟ ایمیلم که کنار صفحه هست !!
FOROOGH.BAHARI@GMAIL.COM

Posted by: ابوالهول at January 8, 2008 11:38 AM

ترجمه‌ی مهناز سیف طلوعی را داشتم. ممنون که نگاهِ بی‌اعتنای این سالهام را به آن، عوض کردید. (چرا همیشه دنبال اسمهای مشهورم؟)
اما من قصدم جسارت نبود یا حتی هرگونه «ربط»ی. برف، برف است؛ کاغذی سفید بگذارید مقابل رویتان یا فایلی نو در وُرد باز کنید، خواهید دید «بهترین برفی است که می‌شود آرزو کرد». فقط کلماتم باید مراقب روزهای برفی باشند تا من لیز نخورم؛ چه کنم اما که بعضی کودکانگی‌ها، سرخوشانه کلماتم را وامی‌دارد که بدوند و عین خیالشان نباشد. شما به من گفتید که همه جا، کودکانگی نباید کرد؛ متشکرم. «شکر خدا که زنده‌ام»...
باری، دوباره می‌نویسم که: من قصدم جسارت نبود یا حتی هرگونه ربطی.

Posted by: Yasin at January 8, 2008 10:11 AM

Sorry..It doesn't make sense .
من که فک می کنم :
دوست داشتن خود حادثه بزرگیه ولی نه به اندازه عشق و اون عشقه که من یه جاییم داره درد می کنه ولی می گم که خدارو شکر سالم و زنده ام.
فر وغ:
نه .. موافق نیستم اصلا.. دوست داشتن اون حس آرامش و شکرگذاری برای زنده بودن رو بهت می ده.

Posted by: nazanin at January 8, 2008 9:57 AM

ای فروغ نازنین. دلم برات کلیییییییییی تنگ شده. احساس میکنم صد ساله ندیدمت. خیلی هوس کردم با هم تو یک کافه ای جایی قرار بذاریم و زودتر از همه برسیم. بشینیم قهوه و کیک شکلاتی بخوریم و حرف بزنیم.
فروغ:
دخترجان .. تو که مثل برق و باد اومدی و رفتی آخه..

Posted by: مریم گلی at January 8, 2008 9:05 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟