« اين احمقانه نيست؟ | Main | Who cares about the weather? »

سه شنبه 11 دی 86 :: January 1, 2008 

...

این روزها باز زیاد فکر می‌کنم. احمقانه ست..
بسیار احمقانه که هی راهی را بروی و بیايستی و نگاه کنی و ببینی در آن انتها هیچ‌ نيست.. جز هیچ..
و برگردی..
و زمان بگذرد..به‌راه که فكر كني، خيال مي‌كني نه.. حتما چیزی هست.. چیزی برای من در آن آخر کنار گذاشته‌اند.. و بروی تا سهمت را پیدا کنی..این‌بار نزدیکتر، خیلی نزدیک تر که هستی می‌فهمی نه..باز هم فقط هیچ.
و من این حماقت را با نام‌های مختلف مدام تکرار کرده‌ام..در نهایت سرگشتگی ..
نمی‌دانم..
شاید از اینکه خودم را مطمئن کنم از اینکه همه همان هیچ‌است و من نگاه، غمگین می‌شوم..
غمگین‌تر از رسیدن به‌هیچ..
و با‌خودم می‌گویم رفتن بهتراست..و برای رفتن باید دلیل بسازم..
قصه را شروع می‌کنم.. به‌هیچ فکر می‌کنم.. که صاحب سه‌حرف است و پنج نقطه..پس لابد هیچ نیست..و راه می‌افتم..
...
این داستان بخشی از زندگی درونی من است..
واقعیت این است که هیچ همان هیچ است و من فقط نگاه..از هیچ نمی‌توان سهمی داشت.. سهم من نبود لابد. یا شاید اگر بود پیش از من برش داشتند. و حالا من آویزانم فقط به آن سه‌حرف و آن پنج نقطه و سرگشتگی..
وقتی به‌دنبال هیچ باشی، معلقی .. تکلیفت با خودت هم بلاتکلیف می‌شود..با زندگی .. با آن راه‌های نرفته دیگر که همیشه به‌خاطر آن سه حرف و آن پنج نقطه کذایی، نرفته‌ای و نمی‌دانی .. شاید سهمت در آخر آن راه‌های نرفته باشد.
...
مي‌خواهم برگردم.
مي‌خواهم برگردم و با خودم خلوت كنم و تعاريفم را از زندگي بازخواني كنم.
زندگي وقتي زندگي‌ست كه به‌تو هويت بدهد.من در كنار هيچ بي‌هويتم.
در كنار هيچ؟
مي‌خواهم برگردم.
شايد وقتي ديگر .. راهي ديگر..سه حرف داشت و پنج نقطه كه هيچ نبود ..

Posted by froogh at January 1, 2008 9:24 PM

نظر

درسته...تعریف پازل از زندگی شتباهست...
نه به این خاطر که ممکنه یک تیکه اش یک روزی گم بشه.یا اینکه به هم بریزه...
بلکه زندگی بیشتر شبیه یک قاب عکس پیوسته هست . نوع تصویرش مهمتر هست تا فورمش
فروغ:
درسته. ولی من غیر از این دلیل یک دلیل دیگه هم داشتم برای به هم ریختنش. این که اون وسطهای زندگی یه جای خالی برای کسی که می خوام هست. اما جاش رو کاملا مشخص نکردم. تصمیم گرفتم اگر در حالت کلی به زندگی من بیاد و زیاد ناهماهنگ نباشه بزارم بیاد و بعد جاش رو خودش با توجه به ابعادش پیدا کنه. همون طور که من هم همین نقش رو در رابطه با او باید داشته باشم.

Posted by: amir mim. at January 5, 2008 7:02 AM

فروغ عزیز سلام، حدود چهار سال هست که وبلاگتو می خونم. از نوشته هات اینطور بر میآد که مشکل بزرگی برات پیش اومده، و یک مبارزه جدی رو داری ادامه میدی تا سرپا بایستی. اگر چه سر بسته می نویسی (که خوب البته مسائل شخصی هر کس مال خودشه) اما افت و خیزهات برای خواننده وبلاگت پوشیده نیست. من خواننده این وبلاگ فروغ رو در حال رشد می بینم، می بینم که از اون حالت جدی داره در میآد، داره نرم میشه، حالت های زنانه پیدا می کنه. توقعش داره پایین میآد، از همه مهمتر اینکه خودش تصمیم گرفته عیبهاشو برطرف کنه. اینها چیزهای بی اهمیتی نیست. داری رشد می کنی، اگر چه کافی نیست (برای همه همیجوره). اما در مورد پیشرفت درونی، من خودم یک شیوه دارم که برای خودم جواب داده. اول سال تمام نقطه ضعف هایی رو که داشتمو توی یک دفترچه نوشتم (آدم با خودش تعارف نداره، از خودش خجالت هم نمی کشه) . سال بعد لیستمو نگاه کردم. دیدم سال گذشته با آگاهی به ضعف هام خیلی هاشو از بین بردم.
به هر حال آرزوی موفقیت فروغ خانم گل رو داریم
فروغ:
متشکرم سارای عزیز.

Posted by: سارا at January 4, 2008 10:47 PM

یواش یواش در اینجا رو تخته کن
نمی نویسی
کم می نویسی
چه وضعیه
فروغ:
مي نويسم. يك عالمه چيزي براي نوشتن هست.وقت ندارم به خدا.

Posted by: بچه مرشد at January 4, 2008 2:20 PM

فروغ جان. من نمیدونم چندساله وبلاگت رو میخونم. احتمالا سه یا چهار سال. من فکر میکنم توی این سه چهار سال از نظر خودشناسی داری توی دایره بسته حرکت میکنی. یعنی یه الگویی دائم داره تکرار میشه. خودت چی فکر میکنی؟ فکر میکنی پیشرفت داری میکنی؟ من چون باهات نیستم و نمیدونم و اصولا هم فکر میکنم غرغرهات رو بیشتر برای ما مینویسی تا خوشی هات(اکثر آدمها همینند با وبلاگشون) و در نتیجه من نمیتونم قاضی خوبی باشم. اما خودت میتونی. خودت به این سئوال جواب بده: در سالی که گذشت پیشرفتی داشته ام؟ دوسال اخیر چطور؟ حواست هم باشه که فکر کردن به پیشرفت با خود پیشرفت فرق میکنه.
فروغ:
اين كه مي گي آدمها از خوشي كمتر مي نويسن ، شايد. چون تحمل شادي در تنهايي كار ساده اي ست و تحمل رنج نه. ولي من نمي دونم با اين كه هميشه سعي كرده ام در ايام خوش بودنم هم بنويسم و دليلش اين بوده كه مي خواستم حتي اگر يك نفر انر‍ژي مثبت مي تونه بگيره ، دريغ نكنم اما اكثر اوقات اين انتقاد بهم شده. جمع اين دو تا مي شه اين كه من احتمالا شادي در زندگي به اندازه رنج ندارم.
رنجي كه من ازش مي نويسم يك نوع رنجي ست كه نمي تونم در فضاي معمول از اون حرف بزنم. يعني با نوشتن مي تونم بگم ولي اين كه تو بشيني كنارم و من بگم چي ناراحتم مي كنه و يا به چي دارم فكر مي كنم ، قادر نيستم. احتمالا اگر بخوام روراست باشم بايد بگم كه از گفتنش خجالت مي كشم يا هنوز درست بلد نيستم حرفم رو بي آنكه به ذهنتيتي كه از من در طرف مقابل ساخته مي شه ، فكر كنم، بزنم. اينجا در زمان نوشتن به اون ذهنيت فكر نمي كنم و اگربعدش فكر كنم ، زود پاك مي كنم.
درباره پيشرفت..
بايد بيشتر فكر كنم. خودم هم مي دونم كه حركتم مارپيچه. اما مارپيچي كه رو به بالا و به كندي جلو مي ره. مي دونم كه در جا نزده ام. ديدم نسبت به خودم و اتفاقات و مردم بسيار عميق تر شده. مخصوصا در سالي كه گذشت به دليل اتفاق بسيار بدي كه برام افتاد و خارج از اختيارم بود تقريبا، بسيار بسيار له شدم اما به همون اندازه دريافتم از زندگي عميق تر شد.
اين رو مي دونم كه در سطح جاري نيستم. بارها و بارها از خودم سوال كردم كه آيا واقعا مطمئني يا داري به خودت كرديت مي دي؟ ولي مطمئنم كه دل مشغولي هاي متفاوتي دارم. تعريف اينها هم كار سختيه برام. و دليلشون هم به همون سختي. فقط يك پست قبل از رفتن به هند نوشتم، كه بخشي از افكارم رو توضيح مي داد.
اين كه درست فكر مي كنم يا نه.. اين رو نمي دونم..اين كه لزوما عميق بودن به منزله پيشرفت هست يا نه.. اينم نمي دونم. مخصوصا اين چند روز اخير كه از وقت هايي بود كه نشستم و تمام تعاريفم و دوباره بازبيني كردم و تنها نتيجه اي كه گرفتم اين بود كه خودم را با اين تعاريف فعلي دوست دارم و بايد بپذيرم اما نبايد از طرف مقابلم متوقع باشم. سعي كردم خطوط رو جدا كنم. تا كجا بايد اون آدم مشخصا هماهنگ با تعاريفم باشه و در كجاها حق ندارم اين درخواست رو حتي از زندگي داشته باشم كه آدمي مطابق با پازل من برام بفرسته.
فهميدم كه اون تعريف پازل اشتباه بود. اينو حتما مي نويسم. فهميدم كه بايد قبول كنم من بايد انعطاف داشته باشم و به خودم اجازه بدم كه گاهي با خوب بودن ديگران خودم رو هماهنگ كنم نه اينكه همه بيان و خودشون رو با خو.ب بودن فرضي من منطبق كنن..
خلاصه انار خانم .. خيلي مخلصيم..بايد اين يك پست مجزا مي شد!!
اما حرف زدن با تو رو دوست دارم چون هدف يكساني داريم( من اين طور فكر مي كنم ) حتي اگر راه ما يكي نباشه. مي دوني ..تكاپو براي زندگي مهمه..به نظرم همه اينها براي داشتن اون تكاپوست و راكد نشدن و مرداب نبودن..وگرنه دست آخر جاي همه يك جاست.
مي بوسمت و متشكرم كه چيزي كه در موردم فكر كردي رو گفتي.

Posted by: انار at January 4, 2008 4:26 AM

baba jan, ye kam zoodeh beri payeene monhani bekhoda, ye chand mahi sabr kon...
ta een tarze tafakkore 'pas man chi' va 'key peidash mikonam' ro dari, een charkheh hamintori edameh peida mikoneh. man hich pishnahadi ya raveshe jaygozini balad nistam, chon manam keh ba eshgah ezdevaj kardamo bache daramo zendegim khoobeh bazam hoselam az zendegi sar mireh va donbaale 'oon' migardam keh aslan nist[vojood nadareh]. hamishe fekr mikonam oon zendegi keh man doostesh daram va barash sakhteh shodam ro bayad pishe ye kase digari ya yek gorooh adamhaye digari jost. amma emsaal (saale jadide masihi) be khodammigam, man khodam oon adam hastam, va khodam mikham sharayete matloobamo besazam va fekr ham nemikonam hichkas be khoobi khodam bedooneh oon donya che shekliyeh ya betooneh 100% baham toosh sharik sheh.
kholaseh: gashtam nabood, nagard nist![assontatash hast, rahat taraash hast, ooni keh to mikhay nist. nagoo man asoon migiram,nemigiri vallah!]
فروغ:
1- پايين منحني نيستم به خدا. كاملا خوبم. گيج شدن لزوما پايين رفتن رو همراهش نمي ياره.
2-حرفت عالي ست. من هم تصميم گرفتم كه خودم" اون" باشم .
3-بعضي وقتها فكر مي كنم نكنه خودم هم اون نيستم كه فكرش رو مي كنم.
4-و بعضي وقتها فكر مي كنم نكنه اوني كه فكر مي كنم اسمش زندگيه اصلا زندگي نيست.
5-هست. اون هست. ولي هميشه يه چيزي كم داره لعنتي. اگر همه اون رو هم داشته باشه كه بايد ، يكي زودتر پيداش كرده.
6-مرسي:*

Posted by: fereshteh at January 3, 2008 5:57 PM

نه احمقانه نيست ! سلام فروغ عزيز !مي خواهي برگردي ؟ برگرد ... با توقف بهتر مي تونيم روي مسير تمركز بگيريم ولي وقتي دوباره بر ميگردي دوباره از هيچ شروع نكن ...ا

Posted by: مهدي at January 3, 2008 4:56 PM

نسرين گفته (من فکر میکنم اگر به خودمان سعی کنیم به عنوان شخص دیکری نکاه کنیم خیلی همه چیز رو میشه راحت تر و واقعی تر
دید!)من هم حرفاش رو قبول دارم. يك پيشنهاد دارم. يك پست جديد بذار و از همه خوانندگان وبلاگت بخواه بدون اينكه رودربايسي كننديا بخواهند اغراق كنند با به به گفتن الكي و... نظراتشون رو در مورد تو، حداقل اونقدري كه از نوشته هات شناختنت بگن. ولي واقعي باشه و دور از هيچگونه اغراق يا چيزيشبيه اون. فكر كنم جالب باشه و تازه ميتوني بفهمي آدمهاي بيرون چطور ميبيننت و نظرشون در موردت چيه. اگر اين پست رو گذاشتي من قول ميدم اول حسابي فكر كنم و بعد نظرم رو تا جائي كه ميتونم دقيق و كامل بنويسم. اميدوارم ديگران هم اين كار رو بكنند. امتحان كه ميشه كرد. نه؟؟؟؟

فروغ:
راست می گی ها !! ولی شهامتی می خواد که من نصفش رو ندارم. :)

Posted by: تنها at January 3, 2008 10:34 AM

فروغ جان به نظر من شما خیلی در خودت غرق شده ای دلیل اینکه دوستت فکر میکنه با شوهر و بچه بهتر میشی این هست که آدم های بچه دار اینقدر گرقتارند که یادشون میره اینقدر به خودشون فکر کنند و بهر خودشون برند که شما میرید....
من فکر میکنم اگر به خودمان سعی کنیم به عنوان شخص دیکری نکاه کنیم خیلی همه چیز رو میشه راحت تر و واقعی تر
دید!
فروغ:
درست می گی نسرین جان. بارها سعی کردم خودم را به عنوان یک آدم دیگه نگاه کنم ، شاید درست تر این باشه که بگم از بیرون نگاه کنم نه از درون. ولی نمی دونم چرا موفق نمی شم. اگر بتونم همه تجزیه تحلیل هایی که بلدم مثل روضه برای بقیه بخونم و هی روش ارشادی بدم اول به خودم بدم قضایا درست می شه. ولی خودشناسی خیلی خیلی سخت تر از اون چیزیه که آدم فکرش رو می کنه. اگر من موفق بشم اول خودم رو مدیریت کنم حتما در مدیریت بیرون هم موفق خواهم بود. با این اوضاع فعلی که به کل باید تجدید نظر کنم.

Posted by: nasrin at January 3, 2008 6:53 AM

منظور من از دلسوزی ترحم نبود.از این که با وجود همه جیزهای خوب زندگت باز دنبال سراب میگردی. تو کسی نیستی که کسی بخئاد برات نکته ای بگه و تو استفاده کنی تو همه چیرهای خوبی رو که داری گذاشتی و مسرانه بدنبال هیچ میگردی

Posted by: jani at January 2, 2008 11:22 PM

فروغ عزیز:
از پاسخ هایی که برای کامنت ها می ذازی بسیار لذت می برم
این نشون می ده که تو خودت میدونی که دنبال چی هستی
و در واقع تو می خوای به معنویات زندگی برسی نه به مقدارش
در دین بودا ) من هنوز شروع نکردم ) در مساثل معنوی پیش می رند. اگر تحقیقی کرده ای ممنون می شم نظرت رو بدونم

Posted by: nazanin at January 2, 2008 9:39 PM

چرا همه دلشون بحالت می سوزه! من هر وفت میام اینجا حسودیم میشه که اینقدر ساده ام و برای خیلی از مسائل زندگی فکر نمی کنم و همون چیزی که رو که در جامعه رواج داره و بهم رسیده رو می پذیرم بدون اینکه حتی فکر کرده باشم روش!

Posted by: ماکان at January 2, 2008 6:55 PM

شايد بايد سه حرف و پنج نقطه ات را عوض كني به جاي هيچ به عشق فكر كن ، به زندگي سالمت ، به كارت و به اينكه شبها بدون درگيري و استرس سر بر بالش ميگذاري...

Posted by: مامان ارشك at January 2, 2008 11:43 AM

فروغ جان
از اينكه زندگي رو متفاوت از آدم‌هاي عادي و الكي خوش اطرافمون مي‌بيني بايد به خودت ببالي
تفاوت تو با آدم‌هايي كه فكر مي‌كنند خوشبختن و زندگي رو همين ازدواج و بچه‌دار شدن مي‌دونند و از همين لذت مي‌برن و نمي‌دونن كه براي چي به دنيا اومدن و چي از زندگي مي‌خوان زمين تا آسمون متفاوت عزيزم
با همين افكار زيبا و موشكافانت ادامه بده

Posted by: بخارا at January 2, 2008 11:28 AM

چقدر از کامنت مهرداد خوشم اومد . منهم باهاش موافقم . .. راستی اگه خواستین پایه کافه رفتن هستم و پیاده روی

Posted by: بهار at January 2, 2008 11:21 AM

خوب مساله همینجاست زندگی پیچیده تر از قدرت ادراک ماست و نباید بهش فکر کرد بلکه باید در اون حل شد شعر سهراب رو به خاطر بیار : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ... و غیره ساده زندگی کردن ایرادی نداره مثلا ادمهایی که خواستن متفاوت باشن چی نصیبشون شده از همین پروین اعتصامی بگیر و برو تا فروغ فرخزاد و تمام متفکرین و... به قول برو بچه های قلعه حیوانات جرج ارول
"two legs bad,four legs good"
فلسفه زندگی به همین سادگییه اگه پیچیده بگیریش
خودتو اذیت میکنی تو که نمیخوای یه خود آزار باشی در مورد بچه هم تا توی موقعیتش نباشی در موردش حق قضاوت نداری من هم تا بجه دار نشده بودم همین توهمات رو داشتم ولی الان بچه اولم 10 سال رو رد کرده و فکر میکنی برا تربیتش چی کار کردم؟هیچی فقط سعی کردم رفتار خودم درست باشه و و بقیه کار رو طبیعت به نحو جالبی انجام میده بچه ها دوربین فیلم برداری ین خطا بکنی اونا هم کج میرن به همین سادگی

Posted by: monparnass at January 2, 2008 10:00 AM

سلام
بي انصافي اينهمه ادمي كه كشفت كردن و دوست دارن رو نديده ميگيري تازه من فقط از دنياي مجازي خبر دارم
يك بار لينكت رو تو گوگل سرچ كن
ببين چند نفر به تو علاقه مندن
مشكل اينجاست كه الان پايين منحني هستي

ولي خوب ميشي خيلي زود
امروز مرخصي بگير خودتو مهمان كن به يك كافه خوب و يك قهوه غليظ و پياده روي در برف (قهوه مهمان من هستي )
فاكتورش هم بفرستي قبول ميكنيم
فروغ:
سلام.
مرسی . چقدر خوندن کامنتت خوب بود. ببین راستی اینها که توی گوگل سرچ می کنن دنبال فروغ فرخزادند بیشترشون. :)
چقدر دلم کافه خواست الان.

Posted by: mehrdad at January 2, 2008 8:53 AM

پشت هيچستان رگ هاي هوا ، پر قاصد هايي است

كه خبر مي آرند از گل وا شده دورترين بوته خاك

فروغ:

شاید ...
اما من هیچ وقت طاقت نداشتم تا پشت هیچستان بروم.

Posted by: شوكين at January 2, 2008 7:10 AM

زیبا را زیبا توان دیدن، زیرا که زشتی هست
نیکی را نیک توان دیدن ، زیرا که پلیدی هست

از همند هست و نیست
از هم پرند آسان و سخت

Posted by: فروخ at January 2, 2008 2:45 AM

بابا چرا انقدر کارا رو پیچیده میکنی. مشکل تو با شوهرکردن و یکی دو تا بچه آوردن به خوبی و خوشی حل میشه اونوقت جیک جیک مستون و درد بی دردی و تنهایی مزمن و مصیبت فراموش شدن و برا کسی مهم نبودن مثل یه سراب از بین میرن طوری که بعد از مدتی اصلا یادت میره که چه روزگاری داشتی.ندیدی زنایی که بچه شون پر کننده همه کمبود های زندگی شونه؟ البته اینها از نتایج مجرد موندنه و به زن یا مرد بودن هم ارتباطی نداره . سالها پیش زمان تحصیل تو دیار غربت منهم این حال سگی و غیر قابل تحمل رو داشتم .داشتم از تنهایی میمردم ولی کسی نبود دست ادمو بگیره و از این وضع نجاتش بده تازه من یه پسر بودم و اگه میخواستم خیلی کارا میتونستم بکنم حالا وقتی به اون سالهای دور نگاه میکنم بیشتر وخامت حال اون روزهام رو درک میکنم کاری ندارم شوهر سابقت کی بود و چی کرد گور پدرش مهم اینه تو نذاری زندگیت توی این جهنم تنهایی نابود بشه مطمئن باش اگه تو به این زندگی ادامه بدی هیچکس حتی ککش هم نمیگزه ولی تو همیشه در اعماق قلبت یه غرغرو و ناراضی باقی میمونی و هیچوقت زندگی واقعی رو تجربه نمیکنی . به حرف این برادرکوچکت (ببخشید, همسن و سالت) گوش کن و معلم موسیقی رو جواب کن و به جاش توی کلاس "چگونه یک رابطه سالم را ایجاد کنیم و به نتیجه دلخواه برسانیم " ثبت نام کن صرر نمیکنی بهت قول میدم بعدا به خاطر این راهنمایی نه تنها منو بلکه پدر و مادرمو و هفت پشتم رو هم دعا میکنی امیدوارم عصبانیت نکرده باشم .در وضعیت هایی که خود ادم نقشی در ایجادش نداره نباید کسی ادمو سر زنش یا نصیحت کنه مثل وقتی که سوار یه ماشین مسافرکش بشی و از شانس ماشین تصادف کنه و بعد هی دوستا و اشنا ها بهت بگن بهت نگفتیم یه ماشین بخر مگه نگفتیم فلان و بهمان ولی یه مواردی هم هست که طرف خودش هم در ایجاد یا ادامه اون وضعیت مقصره و من فکر میکنم تو هم مثل خیلی های دیگه استحقاق یه زندگی طبیعی رو داری و حالا که نداریش تقصیر خودته میبخشی اگه تند وصریح نظر دادم فکر کردم صراحت ممکنه یه تکونی بهت بده امیدوارم به وقاحت منجر نشده باشه زیاده عرضی نیست
فروغ:
من اگر می خواستم این قدر ساده و معمولی به زندگی نگاه کنم که برام سخت نبود عزیز جان. فکر می کنی معمولی زندگی کردن مثل همه کار سختیه؟ فکر می کنی با یک زن ترشیده مطلقه داری حرف می زنی که بهش توصیه می کنی شوهر کنه با یکی دو تا بچه؟
اتفاقا من کلن با بچه هم مشکل دارم. به دنیا اوردن کسی که بخواهی تربیتش کنی بدون اینکه خودت مطمئن باشی اصلا بلدی زندگی کنی یا نه؟ کسی که بخواد فرصت فکر کردن و زندگی کردن خودت رو به خاطر خودش ازت بگیره.
تو رو امام زمان از این نصیحت های خانم جلسه ای ها نکنید. من اصلا آدم اون زندگی نیستم عزیزجان.
شما هم ببخش که من تند جوابت رو می دم . ولی واقعا فکر می کنم یعنی بعد از شش سال نوشتن ازم این استنباط رو دارید؟

Posted by: monparnass at January 2, 2008 12:02 AM

I totaly agree with you, what you wrote is exactly what I feel these days, here in Mashhad for past month, after years of living outside country, I needed to think about everything again, about my priorities and the world around me, and yes as you said about people who really like me just because of myself.
email me if you can, we could maybe talk a bit

Posted by: Shahrokh at January 1, 2008 11:28 PM

دلم برای تو خیلی میسوزه.از ابنکه اینقدر سرگشته ای.شاید اون من بودم که همه رو برداشتم والان مطمن هستم که اون چیزی که تو دستم فقط یک هیچه آزاردهنده است.فروغ عزیز فرق من و تو اینه که تو مطمن نیستی و من مطمنم که اون همه هیچه. و اینکه تو حداقل نگاهی ولی من بازم هیچم.زیاد خودتو اذیت نکن.چون همه اونایی که دارن پر پر زدنه تورو میبینن همه شون تو دستشون هیچه و اینو خوب میدونن.

فروغ:
دلت برای چی برای من می سوزه؟ به چی ترحم می کنی؟
مگه من می گم که دارم پر پر می زنم؟
مگر گشتن در زندگی و به دنبال چیزی بودن یعنی پرپر زدن؟
اتفاقا زندگی من عزیزجان، بسیار جالب تر از چیزهایی ست که تو فکر می کنی. من یک خانواده عالی، یک کار عالی، شرایط مالی خوب، دوستان خوب ، تفریحات خوب و در کل بسیاری از چیزها رو دارم که هر کدومشون برای یک زندگی کافیه.
با داشتن همه اینها به دنبال یک مفهوم برای ادامه راه می گردم. بدون اون بدبخت نیستم. اما دلم می خواد در کنار تمام دارایی ها به اون هم برسم.
توی دست من اصلا هیچ نیست.. خیلی چیزها هست. بین صد راهی که در زندگی طی می کنی برای رسیدن به چیزهای مختلف،یک راه هم ممکنه بارها طی بشه و به نتیجه نرسه. این دلسوزی نداره. شاید حیرت داشته باشه. شاید بتونی برای اون آدم آرزو کنی که راهشو پیدا کنه.. شاید بخواهی با گفتن نکته ای کمکش کنی .. اما دلسوزی و این که فکر کنی داره پرپر می شه یعنی کوچک کردن اون آدم که این قدر برای زندگی کردنش زحمت می کشه.

Posted by: jani at January 1, 2008 10:57 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟