« December 2007 | Main | February 2008 »

January 29, 2008

مي‌خواهم محجبه شوم.. اما هي يادم مي‌رود.

در انتظار آقایی که باید مرا به‌ماموریت ببرد نشسته ام. خواب مانده. من هم خسته‌ام. راستش خیلی خسته. اصلا عادت به‌این طور کار کردن بلودزری ندارم.
اوضاع بد نیست. به‌جز طلبکارانی که هی حلقه محاصره را تنگ‌تر می‌کنند. باید کار وام‌مان طی هفته آتی درست شود. امیدوارم.
دیروز و پریروز با خودم فکر می‌کردم یکی از احمقانه ترین کارهایی که طی این سالها کردم، علاوه بر بیشتر کارهایم که احمقانه به‌نظر می‌رسند وقتی ریویوشان می‌کنم، وبلاگ نویسی بود. خیلی وقت‌ها به این نتیجه رسیده ام و این‌بار بیشتر. روحت را لخت می‌کنی روبروی پنجره‌ای که بینندگان زیادی دارد . آن وقت هرکسی بنا به‌ذائقه خودش از هیکل روحت ایراد می‌گیرد. و بعد ناراحت می‌شوی. این چه‌کاری‌ست؟ اصلا فایده این استریپتیز حماقت‌بار چیست؟
گرچه باز تند می‌روم. وبلاگ را باید جهت‌دار نوشت. با یک هدف درست. بدون استرپتیز روحی. باید دیگران را ، کار را ، جامعه را لخت کنی .. از خودت خرج کردن اصلا درست نیست. اما خوب .. وقتی داری می‌نویسی این کیبورد لعنتی گاهی سرعت تایپ کردنش با سرعت افکارت یکی می‌شود و عنان عقل به‌گردش نمی‌رسد.
این مدت از نوشتن دلزده شده ام. بارها چیزی را نوشته ام و پاک کرده ام یا به درفت سپرده‌ام. دوتا وبلاگ خصوصی را هم رها کردم. هیچ فرقی نمی‌کند.. آدم باید درباره خودش ساکت بماند. این درست‌ترین کاری‌ست که آدم‌های درست و درمان انجام می‌دهند. و من در این سی و هشت سال جزوشان نبوده ام.
....
اگر از نوشتن این نوشته پشیمان شوم فرصتی برای درفت‌کردنش نیست.. حدااقل نه ساعت اراک خواهم بود بی امکانات تکنولوژیته. بنابراین نباید پینگ کنم تا کمتر آبروریزی شود.
می‌بینید .. بازهم افکارم را با صدای بلند می‌نویسم.. احمقانه‌ است.

Posted by froogh at 7:02 AM | Comments (41)

January 27, 2008

بسيار مهم ! اول براي خودم

مواردي كه نبايد با همكارانتان در ميان بگذاريد.

Posted by froogh at 6:04 PM | Comments (3)

January 26, 2008

Wish .. Hold me closer .. and never let me go..

معلم موسيقي همين الان رفت..
Rain را كماكان تمرين مي‌كنيم..
و البته آهنگهاي قديم را.. مثل Five hundred Miles كه اولين آهنگم بود .. كلي خاطره را زنده مي‌كند و هنوز وقتي مي‌خوانمش انگار همان روزهاست ... همان شبها..
بيش از همه You mean everything to me را دوست دارم و شايد براي همين از همه بهتر مي‌خوانم و مي‌زنم..
امشب وقتي مي‌خواندم توي ذهنم تداعي مي‌شد كه كاش كسي بود .. كسي كه مي‌شد بهش گفت: So hold me Closer.. and never let me go ...
اما خوب ..
كسي نيست..
روزگار همين است..وقتي بلد نيستي بخواني ، يكي با همه عشق سرت داد مي‌زند: بخون دختر.. بخون.. آواز بخون.. ووقتي مي‌تواني، بايد فكر كني كه انگار ديوار روبرو عاشق توست تا حس خواندنت بيايد !
فقط بايد خنديد به اين زندگي كه ما را به‌هيچ‌جايش حساب نمي‌كند و هيچ كسب تكليفي براي زمان رويكرد اتفاقات احمقانه‌اش ندارد.

باز خوب است. اين تنهايي و آرامشش هزاربار بهتر است تا آن‌همه تشويش و اضطراب و انتظار و تبديل ساعت و آپريل را با ‌ارديبهشت جفت كردن و شمارش روزها و هفته‌ها و ماه‌ها ..

اگر مي‌فهميدي كه من چه عذابي را از سرگذراندم ، هنگام طي طريق قله‌هاي رفيع و پرت‌شدن در دره‌هاي عميق، امروز نمي‌رنجيدي ..
عزيزجان .. قله اورست را هم يك‌بار فتح كردن، تمام عمر كفايت مي‌كند..
.............
اين هم موزيك :
You Mean everything to me..

Posted by froogh at 10:02 PM | Comments (7)

عجب!

فقط تو خواندي!
اي روزگار غريب!

Posted by froogh at 6:04 PM | Comments (1)

January 24, 2008

درخواست كمك

از كساني كه اينجا را مي‌خوانند كسي هست كه مهندس شيمي يا سيالات باشد و بتواند يك كوره دوار ساده را در مدت يك روز طراحي كند؟

Posted by froogh at 7:18 PM | Comments (11)

January 23, 2008

كاررررررررررررررررررررر

سه بار نوشتم و پاک کردم. هر سه‌بار نوشته‌هایی مملو از غر همراه با دادو بیداد اضافه بود..حالا آرام‌ترم و مغزم به‌کار افتاده..
روز بسیار سختی را گذراندم. از آغازش که با ته‌مانده سردرد دیشب شروع شد بگیر تا کل روز که سردرد بین بدبختی‌ها گم شد..
وام بانکی‌مان درست نمی‌شود. سیل تلفن طلبکاران که با تغییر مدیریت انگار مویشان را آتش‌زده‌اند، سرازیر شده .. تولید بالا نمی‌رود. و از آن طرف‌ نرخ جهانی فلزات غیرآهنی مثل موشک درحال سقوط است.
و من ..
گیر کرده‌ام بین مندرجات فوق و پرسنلی فاقد روحیه و هیجان و احساس تعهد ..

زیاد کار دارم.
قبل از همه‌کار فهرست طلبکاران را ردیف کردم. بعد برنامه فروش تا پایان ماه را نوشتم و سعی کردم برای پرداخت بخشي از بدهی‌ها تا آخر ماه وضعیتمان کاملا روشن باشد.
مواد اولیه را خریدم.
حالا باید بروم سراغ بچه‌ها.
و باید فکر کنم که چطور از این بی‌انگیزگی نجات‌شان بدهم. بی‌انگیزه، بی‌مسئولیت و کاملا دولتی.
از بس پدرژپتو سیستم بهره وری را گذاشت و عمل نکرد، این کار هم جواب نمی‌دهد.
شاید پرداخت تشویق‌های موضعی کمی تکان‌شان بدهد.
دیروز کارخانه بودم و لابلای کثافت و شلختگی و یخ های گل‌آلود گم شدم!
هفته‌دیگر باز می‌روم. و به سرپرستان گفته‌ام که یک لیست از شرح وظایف خودشان و شرح وظیفه‌ای که فکر می‌کنند مال دیگران است، تهیه کنند. بعد می‌خواهم لیست‌ها را در یک جلسه همگانی هماهنگ کنم و به‌عنوان مصوبه خودشان بدهم دستشان.
یکی از مشکلات این است که هیچ کس چیزی به‌گردن نمی‌گیرد. زمان بندی ندارند. بودجه بندی ندارند. گرچه باید همه این افعال را به ‌نداریم تغییر بدهم!
به‌نظرم اول باید مرتب بشویم.تا بعد کم و کسری مشخص شود.

Posted by froogh at 6:12 PM | Comments (10)

January 21, 2008

cut all.

از آن فصلهای کامپیوتری زندگی‌ست.

پر شدت.

بی‌طعم. بی‌عطر.

بی همه‌چیز...

بي‌همه چيز...

بي‌همه‌چيز...

.

Posted by froogh at 7:50 PM | Comments (13)

January 19, 2008

خانم دالاوي

خانم دالاوي عالي بود.. ذره ذره خواندم و كيف كردم. نمي‌دانم درباره‌اش جز اين چه بنويسم.. همين ..

اين هم تكه‌هايي از آن :

...حالا كه به‌دوستي طولاني‌شان كه عمري سي‌ساله داشت فكر مي‌كرد، نظريه كلاريسا از اين فراتر نمي‌رفت. با اين كه ديدارهاي واقعي‌شان كوتاه ، منقطع و غالبا دردناك بود، كه با غيبت‌هاي او و ورود مزاحمين( مثلا امروز صبح كه درست وقتي صحبت او با كلاريسا گل مي‌انداخت، اليزابت مثل يك كره اسب لنگ‌دراز ، خوش ريخت و احمق وارد شده بود) جز اين نمي‌توانست باشد، تاثير آن‌ها بر زندگي‌اش بيش از حد بود. اين يك معما بود. يك دانه تيز ، سفت و سخت و ناجور به‌تو مي‌دادند، خود ديدارها كه غالبا بسيار دردناك بود ، با وجود اين در غياب او در غيرمنتظره ترين جاها غنچه مي‌داد، مي‌شكفت، عطر مي‌پراكند، مي‌گذاشت لمس كني، بچشي، بنگري، همه آن را احساس كني و پس از سالها سكون بفهمي. خاطره كلاريسا همين‌طور برايش زنده‌شده بود. بر عرشه‌ي كشتي در هماليا، و بر اثر ديدن نامربوط‌ترين چيزها. كلاريسا بيش از هركسي كه شناخته بود بر او تاثير گذاشته بود.

صفحه 193
........
مرگ خودخواسته گوياي نافرماني‌ست. مرگ كوششي است براي ارتباط، از سوي آدمهايي كه احساس مي‌كنند رسيدن به‌مركزي كه به‌طور رمزآلودي از آنها مي‌گريزد امكان ناپذير است، نزديكي‌اي كه به‌جدايي منتهي مي‌شود، شعف رنگ مي‌بازد، آدم تنها است. مرگ مانند يك آغوش است.

صفحه 229

......
نام كتاب: خانم دالاوي
نويسنده:ويرجينيا ولف
مترجم:خجسته كيهان
نشر:نگاه

Posted by froogh at 10:16 AM | Comments (4)

January 17, 2008

روزهاي چهل و هشت ساعته

بعد از یک هفته کار شدید، امروز نسبتا زود به‌خانه برگشتم.. دوش گرفتم و نماز خواندم و رفتم به‌سمت خواب .. حتی نای کتاب خواندن هم نداشتم..
با شنیدن صدای فریاد پریدم.. فکر کردم لابد خیلی خوابیده ام. صدا توی ساختمان پیچیده‌بود.. و من فقط ده دقیقه خواب بودم..
طبق معمول خانه همسایه دعوا بود..
جالب است که موش توی کاسه آدم وسواسی می‌افتد.. من که با شنیدن صدای دعوای دو نفر، مسیرم را کج می‌کنم، حالا به‌طور شبانه روزی کنسرت فریاد گوش می‌کنم..
....
پست جدید را تحویل گرفتم. مرتب به خودم انرژی مثبت می‌دهم که خوش شانسم و در کنار زحمت‌کشی، حتما نرخ جهانی فلزات غیرآهنی بالا خواهد‌رفت و من می‌شوم آقای احمدی نژاد خوشبخت!
به وفور کار داریم. مدت ایران بودن آقای ووپی و مدیرعامل مهربان محدود است و هردو به طور فشرده درحال کمک‌‌های فوری‌اند.
در وقت‌های پرت هم یا مهمان دعوت می‌کنند یا دستم را می‌گیرند و مثل عروس نو با‌خودشان برای معارفه می‌برند تا در سایه حمایتشان پذیرفته شوم.
با‌اینکه کم سابقه نیستم اما تنها مدیر زن این صنعتم. صنعتی کاملا مردانه که در انحصار ملیت ترک مملکت است.( گرچه تکنولوژی‌اش پانزده‌سال قبل توسط مدیرعامل مهربان وارد ایران شد و اولین کارخانه‌اش راه افتاد.)
هم برایم غرور دارد و هم می‌ترسم. کارخانه سیصد و شصت و پنج روزه مشکلات و مسائل خاصی دارد که در کارخانه‌های یک شیفت و دو شیفت دیده‌نمی‌شود. باید مدام آن کال بود و پيش‌بيني همه چيز را براي ايام تعطيل و شب و وقت و بي وقت كرد.
اتفاقا من درست در بدترین فصل سال کار را گرفته ام. امروز از شدت برودت هوا، بویلرهای کارخانه خاموش شده بود و اگر راه نمی‌افتاد، لوله‌کشی‌ها و مخازن و استخرها براثر یخ‌زدگی به‌طرز وحشتناکی آسیب می‌دید. بگذریم از حمل و نقل که به‌خاطر برف و بدبودن اوضاع جاده ها مختل شده و مواد اولیه را با فشار و انرژی شدید طی این دو روز تامین کردیم.
در دوره مدیریت پدرژپتو ، من عضو هیئت مدیره بودم و دائم نقدش می‌کردم. از ابتدای سال هم تقریبا قضیه را ول کردم و به مدیرعامل مهربان گفتم همه‌چیز بی فایده است..
حالا که خودم در سمت او هستم، اگر نتوانم موفق بشوم، افتضاح می‌شود! گرچه آقای ووپی می‌گوید که اوضاع آن‌قدر بد است که تو حتما از این بدترش نمی توانی بکنی!

Posted by froogh at 8:32 PM | Comments (15)

January 14, 2008

همين

جالبه كه آدم وبلاگش رو چك كنه و ببينه كسي نوشتتش .. نه؟
بعد مثلن شايد توي درفتش حتي براش نوشته باشن.
...
كار دارم.. يك كوه.. براي همين مغزم براي وبلاگ كار نمي كنه اصلا. يعني راستش نمي دونم چرا .. شايدم به اين ربط نداره. احتمالا دچار ياس كامنتي شدم.
...
منتظر معلم موسيقي‌ام. قرار بوده ساعت 5 بياد. الان شش شده و نيومده. منم ساعت 7 قول دادم شام جايي برم!
...
امروز تولد گل ياس بود. بهش كه زنگ زدم درباره راز باهم حرف زديم.البته نه اين فيلم و كتاب راز... درباره قله‌هاي رفيع و الزام وجودشون.
گل ياس حسابي بزرگ شده.. ياد روزي افتادم كه در اوايل وبلاگ نويسي اولين بار درموردش نوشتم..
...

Posted by froogh at 5:56 PM | Comments (7)

January 13, 2008

پسا-افرا

اين خصوصيت ما ايرانيان است که همچنان خودمان با خودمان نقشه مي کشيم؛ خودمان با خودمان پيش مي رويم و پيش مي رويم تا آن بالا و وقتي جهان ما خراب شد و خلاف تصور ما درآمد، غيظ خود را سر آن کسي خراب مي کنيم که اصلاً از ماجرا خبر ندارد. دوچرخه ساز هم همين است. او جهاني را با خودش مي سازد و وقتي آنچه ساخته فرو مي ريزد، به آن آدم درنده يا انتقام جو تبديل مي شود که در نمايشنامه مي بينيم؛ کسي که معلوم نيست از چه انتقام مي گيرد. در واقع «تو» خودت اين را ساختي و خودت مسوول آن هستي ولي اين شروع مي کند از يک «تو»ي ديگري انتقام گرفتن که چرا آن طوري که او فکر مي کرده نبوده است.
لينك

فكر مي‌كردم فقط من با خودم نقشه مي‌كشم....

Posted by froogh at 10:29 PM | Comments (1)

January 12, 2008

خدا را شكر كه بيضايي هنوز هست.

افرا خوب بود.. البته که در مقایسه با سایر کارهای بیضایی عالی نبود.. اما همان سیستم مونولوگ‌های طولانی که آدم اول و آخر جمله را میان حظ وافر بردن، گم می‌کند ..
و دست آخر حضور بیضایی بر صحنه ..

...

و حواشی :

۱ - دم پالتوی قرمز جادویی گرم که مرا از آن سربالایی لیز پربرف بالا کشید و به‌خانه رساند !
۲ - بسی یاد شبهای ۱۳۲۰ با مهران شرقی و ایرج و دفتر سپید و مامک و پدرام و رضا و آذر و آیدا به‌خیر .. که جزو بهترین شبهای جوانی‌ام بود.
۳ - با نهايت سپاس و امتنان از مريم بغض بي‌قرار به‌خاطر مديريت فرهنگي شايانش :)
۴ -تو رو خدا به من دیگه پیتزای مغز ندین ! احساس می‌کردم دارم کله‌پاچه می‌خورم با پنیر پیتزا !
۵ - در امتداد بند ۱ از آقای ر.ع. هم تشکر می‌شود که پشت آن ستاره حلبی قلبی از طلا دارند . :)

Posted by froogh at 10:41 PM | Comments (2)

January 11, 2008

كرديت شادي‌ام مال خودم .

۱- نوشته دیروز و پسامدش هنوز ذهنم را رها نکرده‌اند....

چند بار می‌خوانمش .. و بعد فکر می‌کنم ...

به‌ لذت آن دوشب خوشی که با معلمم و دوستانم گذشت ..

فقط خودم بودم و آنها که حضور داشتند..

وجود هیچ آدم دیگری مسبب آن خوشی نبود ..

نمی‌دانم چرا سعی کردم به کسی ربطش بدهم..

یک پز بی‌ربط بود.

(آن رابطه وجود دارد. سبک و آرام و بی‌تشویش.. هیچ فکری از بابتش ندارم. اما شادی‌ام مال من است.. مال کسی نیست.)

.......

Posted by froogh at 3:51 PM | Comments (4)

January 10, 2008

سمفونی زندگی ما

آنقدر حرف توی وجودم هست که در حال لبریز شدنم.
این دو روز گذشته به شدت خوش گذشت.. پریشب معلم موسیقی ام بعد از یک ماه آمد و به مدت دو ساعت خندیدیم و کیف کردیم. فکر می کنم او هم به قدر من کیف کرد.rain را هم بگی نگی تمرین کردیم... معلمم را برای آدم بودنش دوست دارم.. به خاطر آن ترانه خاص وجودش که هیچ جا از هیچ کس دیگری نشنیده ام و همیشه برایم جالب است..
خوب یک دسته عقیده دارند موزیسین ها یک فازشان سوخته ودسته دوم به جای فاز سوخته ،قادرند به آن ترانه خاص گوش کنند.. البته همه موزیسین ها هم آدم خاصی نیستند.. همان طور که همه آدم ها آدم نیستند.

ذهنم آن قدر پر است که نمی توانم کلمات را جمع کنم..

دیشب هم عالی بود.. با بچه ها و با ایرج ... نمی دانم چه حسی بود که انگار تمام وجودم در آن کافه عکس کوچک بدون سیگار، سرشار از انرژی می شد... و وقتی به خانه برگشتم تمام سلولهای روحم می خندید.. هیچ اتفاق خاصی نبود .. همان جمع همیشه که با بودن ایرج همیشگی تر شده بود.. ولی آرامش داشت و محبت ..
دیشب زمان خواب فکر می کردم باز از آن زمانهایی ست که روحم قادر نیست توی تنم بگنجد.. نمی دانم این را تا به حال تجربه کرده اید؟
و فکر می کردم تمام اینها نتیجه یک چیز است .. یک دوست داشتن همراه با آرامش .. بدون نگرانی .. با اعتماد..
نتیجه نهایی اش مهم نیست.. اما من بعد از سالها و شاید برای اولین بار در عمرم کسی را دوست دارم که بودنش استرس زا نیست.. در لحظات قشنگ با هم بودن بغض ندارم.. این تجربه ایست که تا به حال نداشته ام ..
اصلا مهم نیست که دست آخر چه می شود.. ترانه ای ست که در فضایی آرام سروده می شود .. بی بغض .. بی غصه..
از او ممنونم.. به خاطر اوست که می توانم بی دغدغه با همه دنیا بخندم و شاد شوم.
...
راستی این را هم بنویسم و بروم..
به معلم موسیقی ام می گویم با کمبود فشار گاز چه می کنید؟
می گوید خیلی عالی کیف می کنم!! هنوز که گاز هست ولی اگر قطع شود مثل سال قبل چادر می زنم و کیسه خوابها را روبراه می کنم.. یک تلوزیون کوچک می گذارم توی چادر و با گربه می رویم آن زیر !! آن قدر کیف می دهد ... زمستان از نوعی دیگر ..
می گویم سرماخوردید .. می خواهید بهتان قرص بدهم؟ می گوید نه بابا ... سرفه کردن خودش تنوع است!!

دیشب به علیمان می گویم صبر کن تا بهت قرص بدهم سرفه نکنی.. می گوید : نمی خواهم .. سرفه خودش کلی تنوع است !!

این آدم ها.. این آدم ها که فکرهایی مال خودشان دارند.. که با زندگی بازی می کنند ..

بودن با اینها خود خود زندگی ست ..

حالا می توانید فکر کنید فروغ و معلم و دوستانش دسته جمعی یک فاز سوخته دارند . :)
.................

این را چند ساعت بعد از نوشتن مطلب بالا اضافه می‌کنم.. دلیلش ایمیل قاصدک است که بهش ارادت دارم..
خواستم بگویم زياد راست نگفتم.. پایان راه برایم اهمیت دارد.. و می‌ترسم از این‌که چند وقت دیگر باز ذکر مصیبت راه بیاندازم .. اما ..
اما برای من همیشه جاده‌ای که می‌پیمایم ، اهمیت و شیرینی بیشتری داشته تا رسیدن به شهر.. گاهی حتی ، یعنی همیشه، فکر کرده ام پایانی درکار نیست.. و گاهی هم دلم خواسته که نباشد.. اما در طول مسیر لذت کافی از همه‌چیز .. از مناظر.. از قهوه‌خانه ها .. از مردم.. .و از خودم که آدم راهم نه ایستایی لذت برده ام..
به‌هر حال این فاز سوخته بودن هم هزینه هایی دارد.. فکر نکنید کسی که فازی سوخته دارد، راحت زندگی می‌کند.. نه ..
به قول آیدا قله‌های رفیع ، دره‌های عمیق دارند..
تابه حال که هزینه را داده‌ام با هر بدبختی.. و هربار هم فکر کرده ام که لابد ورشکستگی یعنی همین..
اما امروز اینجایم.. با یک ثروت جدید.. نه از جنس ثروتی که از دست داده‌ام که آن عمرم بود و روزهای جوانی‌ام .... اما به‌قول مریم گلی .. خدا را شکر که هنوز زنده ام.
....

Posted by froogh at 8:48 AM | Comments (14)

January 9, 2008

افرا

جهت کمی پز به آن ور آبی ها که در این زمستان قشنگ و بی نظیر تهران دلشان آمد که بغل دست بابا نوئل بنشینند وبا ما آناناس نیایند و هات چاکلت فرنگی را مرجح بدانند به چای و پای سیب سرد و الخ به قول آیدا ..
کتی خانم .. مریم خانم گل گلی .. ایرج خان که فعلا اینجایی و به خاطر همین شاید در حقت تخفیف قائل بشیم :
ما جمعه می ریم تئاتر افرای بیضایی ..
زیاد دلتون نسوزه و دعا کنید که یه برف زمین گیر کننده دیگه بیاد ها!!

Posted by froogh at 8:13 AM | Comments (9)

January 8, 2008

مخاطب خاص دارد.

من اين شرط را واقعا بلاخره باختم :))
معلم موسيقي هم تاييد كرد كه اريك كلپتون با زن جرج هريسون رفيق شد و او را گرفت و بعد هم طلاقش داد. آهنگ ليلا هم به خاطر اوست .
حالا ما كاملا تسليميم ...

Posted by froogh at 10:07 PM | Comments (1)

یک تصویر شفاف

دوست داشتن مثل بازگشت از یک حادثه بزرگ است.مثل وقتی که وجودت پر از شکوه و شکایت است و با این همه "شکر خدا که زنده ای".

Posted by froogh at 8:31 AM | Comments (4)

January 7, 2008

به‌آهستگي

بهترین برفی بود که می‌شد آرزو کنم و خدا بفرستد!
امروز را تعطیل کردیم. و من تا جا داشت، خوش‌گذراندم!! یک نهار خوشمزه که کلی به‌خاطرش از خودم تشکر کردم همراه با یک دوست خوب .. موسیقی .. نسکافه عالی..

...

همه چیز خوب است.
تحویل پست جدید هی تا مرحله آخر پیش می رود و باز متوقف می‌شود... من هم که اصولا در این برنامه‌ها اصرار خاصی ندارم .. هرچه پیش آید خوش آید.. گرچه خیلی از برنامه‌های شخصی‌ام وابسته به این تغییرات است و فکر می‌کنم دیگر بیش از این منتظر این تغییرات نمانم و حساب مسائل خودم را از مسائل شرکت جدا کنم.

...

خانم دالاوی ویرجیانا وولف را می‌خوانم. یک شاهکار است..
فقط باید بسیار آرام بخوانی تا طعم تک‌تک جملات ظریف و دقیقش را حس کنی و...

...

کشف آرام اتفاقات... آدمها ...و احساسات ... لذت بسیار ژرفی دارد ...

Posted by froogh at 8:04 PM | Comments (7)

January 5, 2008

دو كتاب خوب

دو کتاب خوب خوانده‌ام.
یک گل سرخ برای امیلی اثر ویلیام فاکنر شامل چند داستان کوتاه است. اولین داستان که نام کتاب بر آن است، را قبلا در اینترنت خوانده بودم.
در کل کتاب خوبی‌ست. یک روال عمومی در شخصیت‌پردازی دارد. قهرمان از یک‌جایی مابین لایه‌های قصه سر می‌کشد. داستان را شروع می‌کنی و پیش می‌روی و به‌سرت می‌زند که شخص اول کیست.. به‌نیمه شاید هم اواخر می‌رسی که قهرمان پررنگ‌تر از سایرین می‌شود..تا همان‌جا هم یک حالت تعلیق بهت می‌دهد. شبیه بقیه کتاب‌ها نیست که روند مشخصی را طی ‌کنی و تکلیفت با موضوع همان اول کار روشن باشد.. موضوع شاید در همان چند سطر آخر دستگیرت شود..
تمام داستان‌هایش را دوست داشتم. مخصوصا دوسرباز را و بعد از این کتاب تصمیم گرفتم بقیه کتاب‌های نویسنده را هم بخواهم.

دومین کتاب گرترود نوشته هرمان هسه بود. نسبت به دمیان و سیذارتها معمولی‌تر است. در آن دو کتاب از آدمهایی کاملا متفاوت با آدمهای دنیای عادی سخن گفته ولی در گرترود شخصیت‌ها مشابه همه‌اند با روحی لطیف‌تر و نگاهی عمیق‌تر.
موضوع کتاب درباره زندگی موزیسینی‌ست که در ابتدای جوانی به‌دلیل سانحه‌ای معلول شده و فرآیند زندگی‌اش به‌همین دلیل زیرورو می‌شود.
نگاه خاص هسه به زندگی در تمام خطوط کتاب هست. و این نگاه را به‌قهرمان داستانش می‌بخشد. قهرمان در طول مسیر زندگی با آدمهایی آشنا می‌شود از جنس خودش که هریک دریافت جالبی از زندگی دارند.. دریافتی غیر معمول با آنچه همه آدم های معمولی دارند.. و در عین حال ما آدم های معمولی وقتی با این نگاه‌ها روبرو می‌شویم آرزو می‌کنیم کاش خودمان توانسته بودیم دنیا را از این زاویه ببینیم.
گرترود زنی‌ست که قهرمان قصه عاشق اوست و با اینکه در ایتدا می‌گوید که مهم‌ترین تاثیر را بر موفقیت او داشته، اما ما به‌عنوان خواننده برداشت دیگری خواهیم داشت.
کتاب ارزش خواندن را حتما دارد اما به‌عقیده من سیذارتها و بعد دمیان شاهکار هسه هستند.
..........
مشخصات کتاب:

۱- یک شاخه گل رز برای امیلی
نویسنده: ویلیام فاکنر
مترجم: نجف دریا بندری
چاپ : پنجم
نشر: نیلوفر
قیمت:۲۹۰۰ تومان

۲- گرترود
نویسنده: هرمان هسه
مترجم: شهلا حمزاوی
چاپ: دوم
نشر: چشمه
قیمت: ۲۰۰۰ تومان

Posted by froogh at 7:04 PM | Comments (8)

January 4, 2008

Who cares about the weather?

روزهای خوبی می‌گذرد..
دیشب یک بغل گل خشک هدیه گرفتم.. از همان گل‌خشک‌های ایران شهر.. از کسی که اصلا انتظار این هدیه را نداشتم..
امروز خانه‌ام با نرگس پر شد.. و کلی کیف کردم.. کارتون سیمپسون را دیدم و حسابی خندیدم .. و یک فیلم طنز دیگر..
محبت دیدم.. سعی کردم محبت کنم.
من خوشحالم.
آرامم.
Rain گوش می‌کنم.
کیک پنیر با ودکا می‌خورم.
دنبال هیچ مناسبتی برای خوردن این دو با هم نمی‌گردم.
تصمیم گرفتم پازل زندگی را به‌هم بریزم.
اصلا دیگر پازلی در کار نیست.
جای خالی هم به‌هم‌چنین.
دارم تلاش می‌کنم منعطف باشم.
وجودم را برای پذیرش خوبی‌های آدم های جدید باز کنم.
بدون هیچ مقایسه‌ای.
سرانجام متقاعد شدم که آن راه هزاربار رفته را همان‌طور بی‌نتیجه لاک و مهر کنم و بگذارم برای آیندگان تا کشفش کنند.
خودم راه جدیدی را خواهم رفت.

مهم این است:
امشب حالم کاملا خوب است.
گیج هم نیستم!

Listen to the pouring Rain
Listen to it pour
...

Posted by froogh at 10:31 PM | Comments (13)

January 1, 2008

...

این روزها باز زیاد فکر می‌کنم. احمقانه ست..
بسیار احمقانه که هی راهی را بروی و بیايستی و نگاه کنی و ببینی در آن انتها هیچ‌ نيست.. جز هیچ..
و برگردی..
و زمان بگذرد..به‌راه که فكر كني، خيال مي‌كني نه.. حتما چیزی هست.. چیزی برای من در آن آخر کنار گذاشته‌اند.. و بروی تا سهمت را پیدا کنی..این‌بار نزدیکتر، خیلی نزدیک تر که هستی می‌فهمی نه..باز هم فقط هیچ.
و من این حماقت را با نام‌های مختلف مدام تکرار کرده‌ام..در نهایت سرگشتگی ..
نمی‌دانم..
شاید از اینکه خودم را مطمئن کنم از اینکه همه همان هیچ‌است و من نگاه، غمگین می‌شوم..
غمگین‌تر از رسیدن به‌هیچ..
و با‌خودم می‌گویم رفتن بهتراست..و برای رفتن باید دلیل بسازم..
قصه را شروع می‌کنم.. به‌هیچ فکر می‌کنم.. که صاحب سه‌حرف است و پنج نقطه..پس لابد هیچ نیست..و راه می‌افتم..
...
این داستان بخشی از زندگی درونی من است..
واقعیت این است که هیچ همان هیچ است و من فقط نگاه..از هیچ نمی‌توان سهمی داشت.. سهم من نبود لابد. یا شاید اگر بود پیش از من برش داشتند. و حالا من آویزانم فقط به آن سه‌حرف و آن پنج نقطه و سرگشتگی..
وقتی به‌دنبال هیچ باشی، معلقی .. تکلیفت با خودت هم بلاتکلیف می‌شود..با زندگی .. با آن راه‌های نرفته دیگر که همیشه به‌خاطر آن سه حرف و آن پنج نقطه کذایی، نرفته‌ای و نمی‌دانی .. شاید سهمت در آخر آن راه‌های نرفته باشد.
...
مي‌خواهم برگردم.
مي‌خواهم برگردم و با خودم خلوت كنم و تعاريفم را از زندگي بازخواني كنم.
زندگي وقتي زندگي‌ست كه به‌تو هويت بدهد.من در كنار هيچ بي‌هويتم.
در كنار هيچ؟
مي‌خواهم برگردم.
شايد وقتي ديگر .. راهي ديگر..سه حرف داشت و پنج نقطه كه هيچ نبود ..

Posted by froogh at 9:24 PM | Comments (21)