« خاطره دلبركان غمگين من | Main | اين احمقانه نيست؟ »

شنبه 8 دی 86 :: December 29, 2007 

كارپه ديم

سرماخوردگی آمده که نرود. بی‌انصاف هرکاری می‌کنم، در همان نقطه اول درجا زده.
پریروز شرکت نرفتم. بدحال بودم. درعوض رفتم بیرون و انواع سبزیجات ویتامین‌زا و قرص و آنتی‌بیوتیک و یک‌دستگاه بخور خریدم و برگشتم منزل. از آن موقع به‌اندازه یک‌سال ویتامین‌تراپی کرده ام. بگذریم که دیروز یعنی جمعه باید برای جلسه‌ای شرکت می‌رفتم و شاید همین بدترم کرد.
این دستگاه بخور اما، در نوع خودش معجزه‌ای‌ست! حسابی کمک می‌کند.
درکنار جسم سرماخورده‌ام، مغزم تب کرده.
شعر آهنگ pouring rain را باید حفظ کنم که اصلا نمی‌شود. خیلی ناجور می‌خواند. ازطرفی پیشنهاد خودم بوده و باید برای این جلسه تمرین موسیقی، قسمت اولش را کاملا یاد بگیرم. صدا هم که فعلا کاملا مشابه خروس ..
هرطوری هست باید چرخ‌خیاطی را افتتاح کنم. حتی بلد نیستم نخ تویش بیاندازم. اما نباید کار سختی باشد. همان استارت اول که بیرون آوردن از جعبه است، مهم‌ترین قسمت کار است.خیلی تنبلم.
شش ماه است این پروژه را طول داده‌ام.
...
به‌نظر می‌رسد برای زندگی کردن باید اهمیت کمتری به سایرین بدهم. فکر می‌کنم هنوز این را درست یاد نگرفته‌ام.
می‌دانم که اگر با دیگران ارتباطی را برقرار می‌کنم باید تا زمانی ادامه بدهم که رابطه به‌صورت دوطرفه برنده برنده باشد. این یعنی شاد بودن هر دو طرف. اما در حال حاضر روابطی را دارم که اصلا مرا شاد نمی‌کند. از طرفی نمی‌توانم خاتمه بدهم چون بازهم ناشادتر می‌شوم.
این وسط هیچ تعادلی هم بلد نیستم برقرار کنم.
معلم موسیقی و دکتر پی‌پی روشهایی را ارائه می‌دهند. اما برای انجام‌شان باید سن بیشتری می‌داشتم که کاملا به ارزش زمان برای خودم واقف می‌شدم. آن وقت خودم و شادی خودم را محور روابط قرار می‌دادم.
امروز هنوز انگار کاملا متوجه نیستم که فقط یک‌بار برای زندگی‌کردن فرصت دارم. هنوز نمی‌توانم به‌خودم بگویم گور بابای بقیه .. تو عشق خودت را بکن..
هنوز خیلی خرم.
نمی‌دانم شاید هم خیلی خودخواهم و انحصار طلب. به‌هرحال هرچی که هست ارزش زمان هنوز برایم کمتر از کارپه‌دیم است.. و خودم می‌دانم که دارم اشتباه می‌کنم.

Posted by froogh at December 29, 2007 11:58 AM

نظر

مرسي از راهنماييت
حدود يك هفته از بيماريم مي گذره . داروهامو مرتب
مي خورم . احساس خوب شدن ميكنم
اگه تونستي اسم داروهاتو برام بنويس
فروغ:
من فلوكسيتين خوردم.

Posted by: ايمان معتمدي at January 17, 2008 3:22 PM

سلام
در مورد بيماريم سرچ مي كردم وبلاگ تو رو ديدم . منم آلان يك هفته است كه دكترم مي گه پنيك شدي . نمي دونم واقعا پنيكه يا چيز ديگه . يك هفتست كه دلشوره و دلپيچه ي عجيبي دارم با تپش قلب زياد ، حداقل روزي سه دفعه دفع مدفوع دارم ، احساس غرق شدن دارم و سرم انگار باد داره احساس مي كنم برام هيچ احساسي نمونده،‌البته شبا خوب ميخوابم نمي دونم چرا اينجوري شدم .
پيش روانكاو و روانپزشكم رفتم ، دارو بهم داده اما مي ترسم به دارو وابستگي پيدا كنم اما دكترم مي گه اينطور نيست و وابستگي دارويي بعد از اتمام درمان پيدا نمي كني ، خدا كنه اينطوري باشه چون خيلي مي ترسم . اما مطلبت اميدوارم كرد
حدود 4ماهه درسم تموم شده (مهندسي نساجي )اما هنوز كار پيدا نكردم . يه دختر خيلي خوب هم پام نشسته كه ازم هيچ توقعي نداره .
تنها آرزوم اينكه خوشبختش كنم ولي ميترسم نتونم مرد خوبي براش باشم . اميدوارم زوتر خوب شمو به هدفم برسم .
برام ايميل بزنو از روند خوب شدنت برام بگو
ونتظر راهنمايياتم
آدرسم:motamediiman
فروغ:
سلام. ببین من یک پست درباره پنیک اتک قبلا نوشتم که با سرچ پیداش می کنی. نگران نباش. خوب می شی و وابستگی به دارو هم بعد از قطع از بین می ره. یک کار خوبی که به من خیلی کمک کرد یوگا بود. قبل از خواب ریلکس کن شبیه ریلکسیشن یوگا و تمام عضلاتت رو رها کن. یک کار دیگه این که وقتی دچار پنیک می شی از تختت خارج شو یا از جایی که هستی و یک فعالیت حواس پرت کن مثل وبلاگ خونی یا کتاب خوندن انجام بده.باید کمی با خودت کار کنی . دارو هم البته موثره اما بعد از نخوردن دارو یک وقتهایی ممکنه برگرده و برای اون وقتها باید یک راه حل های کمکی داشته باشی.

Posted by: ايمان معتمدي at January 16, 2008 4:11 PM

man ke nafahmidam moshkelet tooye ravabetet chie? pichide minevisi, mesal bezan befahmim che no rabetei ro migi? intori shayad beshe rahe hal dad

Posted by: maryam at December 31, 2007 9:54 PM

امید وارم حالتون زود تر خوب شه
فروغ:
مرسي. بهترم.

Posted by: تیرنگ at December 31, 2007 6:08 PM

يه چيز ديگم بگم در واقع بخودم مي گم تسليم شو خيلي قدرت مي خواد
فروغ: يعني چي؟

Posted by: يه دوست at December 31, 2007 3:55 PM

دقيقا فروغ عزيز آدمهايي توي زندگي منم هست كه
به شدت ازم انرژي ميگيرن ،سعي ميكنم ازشون دوري كنم..

Posted by: neda at December 31, 2007 1:07 PM

میزان ناشادی آدم در یک رابطه زمانی بیشتر معلوم می شه که می یاد بیرون، فاصله می گیره و دو باره بهش نگاه می کنه. اون وقت به تعجب می افته که چه قدر ظرفیت داشته و اون همه ناراحتی رو تحمل کرده.
فروغ:
ولي مي دوني اشكال من در اينه كه مي يام بيرون و بعد يادم مي ره چي ناشادم مي كرد..
شايدم ميزان شادي ام در رابطه و ناشاد بودنم در عدم رابطه مساويه براي همين ادامه مي دم. در حال يك مرضي توي خودمه.

Posted by: sayeh at December 31, 2007 10:34 AM

سلام.
واقعیت این‌که: من کور و بی‌عصا آمدم این‌جا.
خواستم ببینم هم شما برای بنده کامنت گذاشته و می‌گذارید؟

با احترام.

Posted by: سوشیانت at December 30, 2007 7:07 PM

این برنده برنده بازی کردن خودش برای من سخت ترین کار عالم میشود.
***
راستی چرا از به هم زذن ارتباطی که الان ناشادت میکند ،ناشاد تر میشوی ؟ این را نمیفهمم
!!
***
امیدوارم سرماخوردگی برود

Posted by: آورا at December 30, 2007 3:11 PM

در حال حاضر روابطی را دارم که اصلا مرا شاد نمی‌کند. از طرفی نمی‌توانم خاتمه بدهم چون بازهم ناشادتر می‌شوم.
/این یعنی دقیقا چیزی که من درباهر بسیلری از رابطه هایم حس میکنم

Posted by: ساناز at December 30, 2007 12:59 PM

خودت رها كن اينقدر گير به خودت نده

Posted by: يك دوست at December 30, 2007 10:01 AM

سلام دستگاه بخور چه ماركي گرفته اي؟ بخور سرد است يا بخور گرم؟
فروغ:
شفابخش.
والله تا به حال نمی دونستم بخور سرد هم داریم. یعنی بخار ممکنه سرد هم باشه؟

Posted by: سعيده at December 30, 2007 8:09 AM

آی این مشکل روابطی که شادمان نمی کند رو من هم بدجور دارم و نمیدونم باهاش چه کنم!!

Posted by: سوسکی at December 30, 2007 5:42 AM

فروغ عزیز


اگر فکر می کنی رابطه ای که داری قابلیت تغییر مثبت در اینده رو داره توصیه میکنم کحدار و مریز باهاش کنار بیا....وگر نه شاید خاتمه اش بدی بهتر باشه..اونوقت کارپه دیم کارایی بهتری داره

Posted by: amir mim at December 29, 2007 11:47 PM

فروغ جان من تقریبا همسن توام و برام عجیبه که هنوز اینقدر با این جور روابط خودت رو اذیت می کنی . من شخصا روابطم رو به سه دسته تقسیم کرده ام : شماره یک اون هایی که از مصاحبتشون لذت می برم و از مصاحبتم لذت می برند مطمئنا این روابط ارزش صرف انرژی برای حفاظت رو دارند . دسته دوم روابط خنثی مثلا ادمایی که بنا بر مصالحی ناچاری باهاشون ارتباط داشته باشی مثلا منافع مشترک . یا فامیلی که گاهی نمی تونی از حضورشان فرار کنی در مورد این گروه دوم هم کجدارومریز رفتار می کنم به حداقل می رسونم تا از اسیب های احتمالی مصون باشم اما گروه سوم یعنی اون هایی که حضور و مصاحبتشان به هر دلیل ازار دهنده هستش رو کات می کنم بی برو برگرد . با خودت روراست باش . مخصوصا در مورد ارتباطاتی که ازار دهنده هستند اتفاقا بنظرم تو خودخواه نیستی با عرض معذرت خودازاری .
فروغ: مسئله اينجاست كه اين رابطه من در هيچ كدوم از اين سه گروهي كه تعريف كردي نيست. :)

Posted by: لیلا at December 29, 2007 7:27 PM

اولا اگر در خباطی کمک خواستی من بلدم - دوم بلدم سوزن هم نخ کنم - سوم همچین معلوم هم نیست - چهارم یک قاشق عسل تو آب جوش با آب لیمو طبیعی دوای دردت است - پنجم تو که همه اینها را میدانی بجنب - ششم این دیگرآهنگ کیست؟
فروغ:
سوم چي بود؟
پنجم: ؟
ششم : rain?
خوزه !!

Posted by: shin at December 29, 2007 5:59 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟