« هند - 4 | Main | خاطره دلبركان غمگين من »

سه شنبه 4 دی 86 :: December 25, 2007 

يك زندگي با طعم استار فروت

تازه از سرکار برگشته‌ام. خسته و گرسنه و سرماخورده‌ام. خیلی بی‌دلیل سرماخوردم. در انتظار دیگ زود‌پز و سوپ درونش اینجا می‌نویسم تا ایام زودتر بگذرد.
مدیرعامل مهربان برگشته و دوباره کار تا دیروقت شروع شده. به‌زودی باید شغل جدید را تحویل بگیرم و برای همین باید زیاد کار کنم.. خیلی زیاد.. تا بدهی‌های شرکت جدید را بدهم و در ضمن قرضی بر قروض صدها میلیونی‌اش اضافه نکنم.
روی لبه تیغ راه خواهیم رفت. یعنی من قرار است راه بروم. پناه برخدا. ریسک بزرگی را شروع کردم اما زمان تصمیم‌گیری با‌خودم گفتم آدمهای موفق همیشه از نقطه‌ای پریده ‌ا‌ند که آدمهای معمولی به‌خاطر ترس از ارتفاع جرات پرش نداشته‌اند. گرچه ممکن است موفق نشوم ولی درحال حاضر فقط به‌موفقیت فکر می‌کنم. اگر بخواهم رشد کنم باید از این فرصت استفاده می‌کردم. از آن شترهایی‌ست که عمری یک‌بار دم درخانه‌ات لم می‌دهند..
خوب است که درحال حاضر همه عشاق گرامی مفقود‌الاثرند. وگرنه من با این روحیه عشق‌پروری که دارم، قاط می‌زدم و شرکت بدبخت را لابلای عشق و قرض به‌عمق اقیانوس می‌فرستادم.
فعلا فقط وقت دارم تا فکر کنم و کار. عشاق هم لابد در زمانی که باید بیایند، می‌آیند.
معلم موسیقی عزیزم توبیخم کرده و چون هی جلسات را امروز به‌فردا کردم، سه‌هفته نمی‌آید. این هم زیاد بد نیست گرچه دلم برایش تنگ می‌شود. فعلا که همین دو تا و نصفی آهنگی را که بلدم ، خوب می‌زنم و باهشان کیفم کوک می‌شود.
دلم برف می‌خواهد. حسابی..از آنها که باعث می‌شوند روی مبل لم بدهی، یک شال گرم دورت بپیچی.. کتاب را برداری و با لیوان چای و پای سیب حال کنی..و صبح‌ها به‌زور از تخت رخصت بگیری.. برف عالی‌ست.. مخصوصا که حالا راه کنار آمدن با سرخوردن را کشف کرده‌ام..خدا پدر آژانس را بیامرزد..
با‌خودم کار می‌کنم. تا مستقل از همه اتفاقات بیرون باشم. تلاش بسیار، تمرکز و قدرت نیاز دارد. دارم همه سعی‌ام را می‌کنم.که یک پکیج کامل باشم. و فکر می‌کنم در مقایسه با اکثر کسانی که می‌شناسم، وضع مناسبی دارم. زمانم در راه مثبت خرج می‌شود. وقت اضافی ندارم. ورزش و موسیقی و کتاب و کار و فامیل و مسافرت و ...
هیچ شباهتی به آن خانم مجرد چهل و چهار ساله هم‌سفر هندم ندارم که از هفت صبح تا هفت شب کار می‌کند، به‌خانه که می‌رسد شام درست می‌کند و ساعت نه خواب است. زمان برای همه کارهایی که دوست دارم، کم می‌آید. از خوابم یک‌ساعت کم کرده‌ام و کلی کیف می‌کنم.
صبح ساعت شش بیدار می‌شوم .. به‌خانه و گلها می‌رسم و ساعت هشت سرکارم. شب ساعت دوازده روی کتاب خوابم می‌برد...
شنبه تعطیل را خیاطی خواهم کرد!! بلاخره باید چهل تکه را از یک‌جایی شروع کنم...

راستی دلبرکان غمگین من را خواندم. درباره‌اش یک پست جدا خواهم‌نوشت.
مارکز نازنین من..چرا با خودت این کار را می‌کنی؟؟ لطفا دیگر ننویس اگر قرار است مزه عشق سالهای وبا را از من بگیری.

Posted by froogh at December 25, 2007 9:58 PM

نظر

راستی میشه در مورد تور خوبی که میشناسید راهنماییم کنید؟
فروغ:
من جایی رو نمی شناسم فقط شنیده ام که ققنوس سرویس خوبی داره.

Posted by: mahdie at January 5, 2008 8:54 PM

سلام فروغ جان
مدت هاست وبلاگتو می خونم اما کامنت نمیذارم دیدم این بار دیگه نمیشه، این پست آخر اند روحیه مثبت بود کلی حال کردم
جون هر کی دوست داری روحیه مثبتتو حفظ کن و بنویس

Posted by: mehrdad at December 27, 2007 2:24 PM

فروغ جان. این پست در واقع برای هند نویسی ات است. اولا در هند بناهای هزار ساله و بسیار باستانی وجود دارد که شما ندیده اید. (من هم ندیده ام. اما یک پروفسور هند شناسی "خفن" اینجا تصادفا دوست ماست (80 ساله است و هنوز هم هر سال میرود هند برای تحقیقات) و ما کلی به شکل ناخواسته راجع به این چیزها چیز می شنویم. دوست ما خیلی پر حرف هم هست. به علاوه آن آرامشی که می گویی در هندی ها هست خیلی هم واقعی نیست. خودت لابد از درگیری ها و خشونت های قومی فرقه ای و داستان پارتیشن و ادامه آن تا زمان حال آگاهی داری.

از مشاهداتت لدت بردم.
فروغ:
درباره ماكن هاي تاريخي حق باتوست. بايد مي نوشتم در اين سه شهر از هند.
خشونت هاي قومي را مي دانم اما كمند و به تحريك سايرين. درست است؟

Posted by: fereshteh at December 27, 2007 2:58 AM

دقت کردم به خودم , دیدم خیلی انگیزه به من دادی برای کارهایم . مخصوصا ورزش و موسیقی .
راستی احتمالا باشگاه ورزشی اکسیر که نمی روی ؟ به خاطر نزدیک بودن به محل کارت احتمال دادم و البته خودم اونجا میرم .
فروغ:
چرا همون جا مي رفتم ولي يك ماهيهي كه يوگا مي رم و مي خوام برگردم اكسير

Posted by: فائزه at December 26, 2007 4:14 PM

راستي در مورد روسپيان سودازده من
اصلا باهات موافق نيستم

Posted by: شوكين at December 26, 2007 3:09 PM

كريسمس مبارك

Posted by: شوكين at December 26, 2007 12:23 PM

کاملا واضحه که انرژی لازم رو از سفر گرفتی
خیلی خوشحالم برات
من هم دلم میخواد چند روزی از این جا دور شم

Posted by: سحر at December 26, 2007 12:00 PM

به دل منم ننشست

Posted by: neda at December 26, 2007 11:27 AM

فروغ عزيز
لطفا ماركز را اين چنين مورد عتاب قرار ندهيد. به باور من ايده و فكر آدم ها همچون سن شان تغيير مي كند و نوع نگاهشان عوض مي شود. اگر نوشته هاي امروزي خودت را چهل سال بعد بخواني حتما با خود خواهي گفت كه "آيا براستي اين من بوده ام؟" ماركز و همه انسانها از همين جنس اند. پس بهتر است هر چيزي را در قالب زمان و مكان آن بينيم و بسنجيم.
فروغ:
درست می گویی.

Posted by: كاميار at December 26, 2007 9:39 AM

منم درباره دلبرکان غمگین من چنین نظری دارم!

Posted by: ماکان at December 25, 2007 11:09 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟