جمعه 30 آذر 86 :: December 21, 2007
خلاء
فردا کار و زندگی به روال همیشه برمیگردد. مدیرعامل مهربان بعد از یک سال بلاخره برگشت. و من پست جدید را بهزودی تحویل خواهمگرفت.
روزهای آتی دربارهاش مينويسم..
شدت بالای کار ، کمی میترساندم.
مثل همه چیزهای ترسناک زندگی، فعلا قصد ندارم بهش فکر کنم. بماند برای زمانی که درگیرش میشوم.
درحال حاضر خوبم و خسته.
برادرم رفت.
...
توی ذهنم ملغمهای از افکار برپاشده. گاهی مثل یک بچه گربه میان کلافهای رنگی دست و پا میزنم. لذت ... و ناآگاهی ... و یکجور عدم تعلق بههیچ ...
Posted by froogh at December 21, 2007 10:05 PM