« اشکها و لبخندها | Main | سلام »
دوشنبه 19 آذر 86 :: December 10, 2007
پستي براي ده روز :)- لطفا يك نفر پينگم كند.
فردا مسافرم. میروم هند. :) هنوز بلیط و ویزا را ندادهاند. خدا را چه دیدی؟ شاید فرداشب باز آپدیت کردم.
کوهی از کارهای نیمهکاره دارم. چمدانی نبسته.. شرکتی بیپول و در حال شروع تولید..خودم نامرتب..با یک لیست بیست صفحهای از غذاهای خوشمزه هندی و چیزهایی که باید آنجا بخرم، با سفارش دو دوستی که در هند زندگی کردهاند. فکر کنم برای همه اینها باید یک سفر یکماهه میرفتم.
ایده هند را منصور نصیری بهسرم انداخت. که یکوقتی نوشتهبود هند کشور رنگهاست.
میان این هیر و ویر ذهنیام، یک آرامشی هست..با یکی از آن لبخندهای بهقول آیدا جولیا رابرترزوار !!
یک راز دارم. یک راز برای خودم که فکر کردن بهش هی دچار آن لبخند میکندم.
و باز در میان این هیر و ویر نوشتههای آیدا را میخوانم و فکر میکنم هی..چقدر شبیه محتویات مغز من مینویسد. آدمهایی که میدانند از زندگی چه میخواهند.. و آن آرامش دلپذیر این دانستن در عین سختیی که بهزندگیات میدهد ...
یادداشتهای شخصی یک سرباز سلینجر تمام شد. با آن ترجمه افتضاح.
اماااااااا.. سلینجر را نمیتوان به آسانی گند زد.. آن داستان شاهکار آخرین روز از آخرین مرخصی به تحمل همه این زحمت آقای مترجم میارزید..خود سلینجر بود میان خطوط..
ها.. راستی.. هولدن ناطوردشت را یادتان هست؟ در این داستان که قبل از ناطوردشت نوشتهشده، وارد زندگی سلینجر میشود..
چقدر خوشحالم که سلینجر زندهاست و همچنین کوندرا و مارکز و ساراماگو.. بودنشان بهآدم امید میدهد.. که بلاخره یکروزی چیزی خواهندنوشت ..
زندگیام دوستداشتنیست..این را جدی میگویم. چند وقت قبل که نوشته بودم عشق را بهگوشهای از ذهنم خواهمبرد .. یادتان هست؟
آن شب فکر میکردم چقدر چیزها توی ذهنم هست که مختص منند.. و فکر میکنم شاید فقط آدمهای کمی در دنیا باشند که بهاینها میاندیشند.. و اینکه حتما لازم نیست دنبال عشق بگردم برای تکمیل زندگی .. زندگی من بهخودی خود بسیار بزرگتر و پر بارتر از نود درصد آدمهاییست که میشناسم..
اینها تعریف از خود است؟ خوب باشد.. برایشان زحمت کشیدهام..برای رسیدن بهتکتک افکاری که امروز دارم.. پوست انداختهام با دردی فراوان . لیاقت امروز را دارم..
آن شب به آن جای خالی پازلم فکر کردم.
فکر کردم حتی قادرم قلممویی بردارم و خودم نقاشیاش کنم..یا آن را بسازم..
دیگر توقع ندارم حتما مدل پیشساخته اش پیدا شود..
زندگی من اصلا خالی نیست. شاید وجود همدم شبانهروزی در آن کم باشد.. اما آن لبخند جولیارابرترزی...
هرچیزی که مرا وادار به آن لبخند کند، طعم صد همدم میدهد..
البته توقع نداشتهباشید که گاهی بهسرم نزند..حتما خواهدزد..
بهقول آن پست آیدا هر آدمی گاهی خر میشود. کاملا درست است.
تازه من قبول دارم که نسبت بهآن ده درصد باقیمانده بسیار خرم. پس بهخودم حق میدهم دربرابر آن نود درصد گاهی خریت را تجربه کنم.
خانواده، کار ، تحصیل، سفر، موسیقی، عشق و اشک و خنده..همه اینها در زندگیام پررنگند. و حالا که بهتکتکشان فکر میکنم ، میبینم برای همین است که زندگی را زندگی میکنم..
حتی عشق هم هست.
قادرم با تمام سلولهای وجودم عشقورزی کنم..
با یک همدم؟
نه..
تنها شرط لازم برای عاشقی وجود همدم و همخانه نیست.فقط همان گنجشک شرکت برایم کافیست. تا مرا وادار کند بهچشمانش بخندم و بگویم خیلی خیلی دوستت دارم.
یا معلم موسیقیام..
بارها دلم خواسته بغلش کنم. میخواستم ازش خواهش کنم خیلی مراقب خودش باشد تا پیرتر از این نشود. میخواستم بگویم برای مردن حیف است..او باید تا من زندهام، زندگی کند.
اینها خود عشقند..
کی جرات دارد بگوید یک وجود غیر عاشق، قادر است عشقورزی کند؟
عشق بهنظرم یکجور خاصی میآید..
نمیتوانم بگویم..
فقط فکر میکنم آدمهای عشق برای عاشقبودن نیاز بهوسیله ندارند..
یکچیزی در این مایهها..
امشب ویر نوشتن گرفتهام..
میخواهم در افکارم شریکتان کنم..
میخواهم بگویم لطفا برای زندگی فکر کنید..فکر کنید.. فکر کنید.. خودتان را بفهمید..پیرامونتان را بفهمید..و بعد از درک عمق اینهمه لذت ببرید..
بزرگترین لذت دنیا وقتی عایدتان میشود که وجودتان مستقل از هر چیز و هرکسی زندگی کند.. آفریننده باشید تا مصرفکننده.. دیوار باشید بهجای پیچک..
این نیست که دلم نخواهد کسی در زندگیام باشد تا مثل هر انسانی با بودنش کیف کنم..چرا.. اتفاقا این دلخواستن در من بسیار قویتر از آنست که شما میدانید.. بسیاری از اوقات دلم میخواهد کسی باشد بسیار قوی..حمایتگر..شجاع و قابل اعتماد .. تا با تمام وجود یله بدهم..
اما این تمام زندگیام نیست..لااقل در این لحظه نیست..امشب نیست..
دوستدارم بهجای همنشینی با صدنفر با یکنفر دوست باشم و آن یکنفر قادرباشد طعم زندگی را برایم معنا کند..برای خودش..نوعی دیگر باشد..مثل همه نباشد..
یک ترانه مخصوص خودش داشته باشد..یک ترانهای که تابه حال نشنیده باشم..
میدانید؟
دلم بودن با آدمهایی را میخواهد که از مرحله الفبا گذشته باشند..هی با دانستن آن سی و دو حرف پز ندهند.. بفهمند که ندانستن الفبا یعنی برو بمیر..تو را چه بهزندگی؟ و بعد بهمن بگویند بیا انشا بنویسیم.. بیا شطرنج بازی کنیم.. بیا نقاشی کنیم..بیا ...بیا ما که این سی و دو حرف را میشناسیم و بلدیم، با اینها یک ترانه بسازیم..یک ترانه مخصوص بودن خودمان.. یکترانه که هیچکس تابهحال نشنیده باشد..
یکترانه که وقتی نبودیم، زمزمهاش کنند.. و یک طعم گس.. یکعطر شاهکار .. یک چیزی ماورای همهچیزها را تداعی کند..
اوه ..خدایا ...
دلم بودن با کسانی را میخواهد که بتوانند با یک شعر گریهکنند..با یک خط کتاب دیوانه شوند.. با یک گل بازی کنند.. با یک لیوان شیر مست شوند.. با یک آواز فریاد بزنند..
نگویید نیست.. نگرد..
من میدانم که هست..مطمئنم که هست..
خودم دیدهام. لااقل پنجنفر را دنیا میشناسم که بلدند یکترانه خاص بسازند.
دلم میخواهد خودم جزو اینها باشم.. متفاوت با جریان یکنواخت بودن..
دوست ندارم فقط باشم.. دلم میخواهد حس شوم.. دلم میخواهد بودنم طعم داشتهباشد.. و نبودنم ، جای خالیام را نمایان کند..
دلم میخواهد طوری زندگی کنم که هر روز خدا خواست مرا ببرد، بگویم حاضرم آقای خدا.. چون تا این لحظه بهترین زندگی را کردهام.. و بهش بگویم اگر باز بهم فرصت بدهد، بازهم برای ادامه بهترین زندگی طرح و نقشه و ایده دارم..
دلم میخواهد یک قصه باشم.
همین درست است..
این همه را نوشتم و همین لحظه یادم آمد دلم می خواهد قصه باشم.................
........
حالا هم حیفم میآید وبروم بیآنکه این تکه سلینجر را باهم بخوانیم:
بیب خطاب بههیچکس در اتاقش آرام گفت:"
متی. تو یه دختر کوچولویی. اما هیچکس یه دختر کوچولو یا یه پسر کوچولو باقی نمی مونه. یه دفعه دخترای کوچولو روژلب میزنن، یه دفه پسرای کوچیک صورتشونو تیغ میزنن و سیگار میکشن. برای همین بچهبودن، خیلی کوتاه. امروز تو دهسالته، برای دیدنم توی برف میدوی. آماده ای، کاملا آماده ایکه با من تا پایین خیابون اسپرینگ سورتمهسواری کنی. فردا تو بیستسالهای و با چند نفر توی اتاق نشیمن نشستی و منتظری ببرنت بیرون.یهدفعه مجبور میشی به باربر انعام بدی، بهخاطر لباسای گرون نگران میشی، دخترا رو موقع نهار میبینی، با خودت فکر میکنی چرا نمیتونی یکنفر رو که دقیقا مال خودت ببینی.
همه اینها اتفاق میافته. اما نظر من، متی- اگه نظری داشته باشم، متی- اینه که:
یهجورایی سعی کن که بهبهترین شکلی که میتونی زندگی کنی. چیزی بهمردم بگو که فکر کنن بهترین حرف دنیاس. اگه توی کالج با یه دختر احمق هم اتاق شدی، سعی کن کاری کنی که حماقتش کم بشه. اگر بیرون یه سالن تئاتر وایستادی و یه پیردختر اومد تا بهت آدامس بفروشه، اگه چیزی همراهته بهش بده. این راهشه عزیزم. میتونم خیلی چیزا بهت بگم، مت، اما من مطمئن نیستم که درست میگم یا نه. تو یه دختر کوچولویی، اما درکم میکنی. وقتی بزرگ شدی خیلی باهوش میشی اما اگه نتونستی باهوش و یهدختر معرکه بشی، اون وقت اصلا دلم نمیخواد ببینم که بزرگ شدی. دختر معرکهای شو، مت
"
بخشي از داستان : آخرين روز آخرين مرخصي از كتاب يادداشتهاي شخصي يك سرباز نوشته سلينجر- صفحه 122
پينوشت: بيب برادر متي است كه قرار است فردا بهجنگ اعزام شود.
Posted by froogh at December 10, 2007 8:21 PM
نظر
جاتون خیلی خالیه ها .
Posted by: بهار at December 19, 2007 4:31 PM
یک زن تنها هستم.
پرهیجان و احساساتی ام.
رکم و پنهان کاری و تظاهر بلد نیستم.
بلند بلند فکر می کنم و افکار غریبی به سرم می زند.
افکارم به مذاق خیلی ها خوش نمی آید.
و خلاصه یک سوژه ناب وآماده ام برای کامنت های دوستان که هر روز یک جور ابراز لطف میکنند و نسبت های شریفی به من می دهند و تهدید می کنند و خلاصه گلی به گوشه ی جمالشان.
من موافق این نیستم که وبلاگ مخفی داشته باشم و حرف هایم را به اسم مستعار بزنم. احمقانه است که آدم با خودش هم تعارف داشته باشد. هرگز نتوانسته ام از گفتن چیزی که به نظرم درست می رسد خودداری کنم. هیچ موقع هم فکر نکرده ام اصلا اظهارنظر نکنم و این کار را بگذارم به عهده ی بقیه.چیزی هم وجود ندارد که به خاطرش شرمنده باشم و بترسم.
دوست دارم بنویسم؛ درباره ی خودم و چیزهایی که ذهنم را مشغول می کنند و همیشه هم در نوشتن احوال شخصی به این فکر کرده ام که آن مساله یک رویکرد عمومی هم داشته باشد٬یعنی تحلیلی از جنسیتم٬ روحیاتم و اجتماع و اطرافیانم به دست بدهد و به همین دلیل فکر میکنم وبلاگ نویسی یک کار عمومی است و اگر مخاطبی به اندازه ی کافی هوشمند باشد٬ حتما می فهمد خلجان ها و غلیان های روحی من از کدام منظر برایش جالب است و به درد میخورد.مخاطب را در نظر گرفته ام و شرط صداقت را رعایت کردهام و دروغ تحویلش ندادهام و البته اذعان می کنم که حقیقت را مطابق درک و برداشت خودم عنوان میکنم همان طور که بقیه حقیقت را با عیار خودشان میسنجن.حالا دیگر چه اهمیتی دارد که خانم یا آقای بی نام و سه نقطه٬ با ای میل های جعلی و اسمهای دروغین شان تهدیدم کنند؟من خودم هستم
Posted by: man at December 19, 2007 2:39 PM
دلمون تنگیده ...
کی میای پس ...
Posted by: فائزه at December 19, 2007 1:26 PM
وقتی من ِ خسته ای با ذهنی پراکنده به دنیای مجازی پناه می آورد و صفحات آنرا یکی یکی ورق میزند تا شاید فریادِ سکوت درونش را جایی و به قلم کسی دیگر بخواند، کاش بدانی چه زیباست آن وقتی که به این پردهء سفید پاک میرسد و مشعوف و سر مست از یافتن آنچه مدتها به دنبالش بوده است ، کودکانه نفس در سینه اش حبس میشود با خواندن سطر به سطرش، برمیخیزد و توان نشستن و خواندن ادامه اش را ندارد، ترسی تمام وجودش را فرا میگیرد: مگر ممکن است اینقدر واضح و شفاف راه حل سردرگمی هایم را در ترانهء کسی دیگر دیده باشم؟
واقعا که نفسم بند آمده بود. ممنون بابت نوشتنت
Posted by: مریم at December 17, 2007 10:13 PM
بابا خسیس , یعنی توی هند به این بزرگی یه کافی نت پیدا نمیشه ده دقیقه بیای به ابراز احساسات طرفدارات جواب بدی؟ مردم مردن از بس اومدن و به در بسته خوردن. یه کم پول خرج کن ورشکست نمیشی .اگه هم پول کم اوردی بگو نفری یه "سنت" برات بفرستیم تا تو تبدیل به پولدارترین توریست حال حاضر هند بشی یه وقت تعارف نکنی ها
:)
Posted by: monparnass at December 17, 2007 8:10 PM
فروغ خانم عکس یادت نره!
Posted by: nasrin at December 15, 2007 5:07 PM
خوشحالم که خوشحالی
سفرت به خیر
Posted by: hajar at December 15, 2007 1:37 PM
وقتی طرف مربوطه من بالا میره یعنی از افسردگی به شادی و آرامش میرسه تنم میلرزه ...میدونم بزودی یک افسردگی وحشتناک جلوی روی ما است . او هم وقتی شاده یعنی روی قطب مثبت می افته خیلی می نویسه و خیلی حرف میزنه و اونقدر از خودش و زندگی سرشاره که میخواد خودشو خرج همه عالم بکنه اما امان از وقتی که می افته اونور قطب...زندگی مون میشه جهنم. خودش که میگه حاضر نیست دوا بخوره و این این خرابی و آبادی رو خیلی دوست داره چون وقتی حالش خوبه خیلی خوبه و حاضره حالش اینقدر بد باشه که بعدش یه دفعه اینجوری خوب بشه ..فروغ .دارو خوردن اینقدر بده؟
Posted by: من دیگر at December 15, 2007 8:09 AM
salam fooroogh khanoome gol khoobi???man kheili kheili vaghte ke mikhoonam neveshtehato,bebakhshid ke farsi type nemikonam vaghean vasam sakhte....in posteto ke khoondam ke mikhay beri hend baes hsod biam bet begam ke az oonjaii ke dooradoor dooset daram ,age komaki azam bar biad bet komak mikonam ,3sal pune nazdike mumbai zendegi mikardamo ye chizaii midoonam,albate ke gofty doostaii dari oonja ama anyway age komaki azam bar biad khoshhal misham ....have fun aziz.
Posted by: مینا at December 14, 2007 10:39 AM
dokhtar to marekeyi neveshtehat khafan haal mide
alaan hendi ya na? behar hal age hasti behet khosh begzare
dar zemn, jaye to boodam bishtar az ina mineveshtam
mokhles
Posted by: f at December 12, 2007 5:17 PM
سفر بی خطر . خوش بگذره
منتظر تعریفیات هستیم
Posted by: بهار at December 12, 2007 4:39 PM
فروغ جان ارزو ميكنم بي نهايت به توخوش بگذره... و بعد با نوشتن لحظه هاي خوشت ما رو هم شاد كني.
Posted by: yasaman at December 12, 2007 3:13 PM
بهترین کار را کردی من جای شما باشم سالی یک بار حتما میرم سفر خارجی
Posted by: لاله at December 12, 2007 2:41 PM
سفر خوش بگذره.
عجب فروغ پر انرژی و زیلایی را این سری به تصویر کشیدی. یک فروغ آرام و پر لبخند
Posted by: آورا at December 12, 2007 12:50 PM
سلام
از نوع زمستونیش :)
چرا فکر کردی که خدا آقاست؟
که بهش میگی آقای خدا
واقعاً نوشتن این همه مطلب از هر کسی بر نمیاد
بهت تبریک میگم که از پس این کار برمیایی
من تو کل زندگیم فقط دوتا دوست داشتم که می تونستد عشقشون و زندگیشون رو با صدای بلند فریاد بزنند
تو میشی سومین نفر
سفر خوش بگذره
Posted by: مصطفی at December 12, 2007 11:21 AM
اگه باشي يا نباشي براي من تكيه گاهي
ميون اين همه دشمن تو رفيقي جون پناهي
ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور كه دوريت براي من شده عادت
Posted by: شوكين at December 12, 2007 7:42 AM
آره مثلث طلایی همون دهلی آگرا و جیپور ...
ولی یک سری هم به جزیره گوا بزنی خالی از لطف نیست !!!
Posted by: فائزه at December 12, 2007 7:29 AM
سفر خوبي برات آرزو مي كنم فروغ جان. راستش تا خواندم هند ميايي ذوق زده شدم كه شايد فرصتي دست بده و فروغ عزيز وبلاگستان را ببينم. اما بعد غصه ام گرفت كه از آن منطقه خيلي دور هستم.
اما واقعا هند يعني كشور رنگ، مهرباني ، آرامش و خيلي چيزهاي ديگه. بايد از نزديك ديد و مدتها ماند و با اينها زندگي كرد تا درك كرد. چه ديدي! شايد تو هم بعد از ديدن اين كشور، شيفتهاش بشي و بماني. خود من چند سال قبل توريستي امده بودم و بعدها كه خواستم جايي را براي ارامش خاطر و همينطور مطالعه داشته باشم، اينجا برام اولين انتخاب بود.
Posted by: بوي بارون، قهوه، سيگار at December 11, 2007 11:54 PM
فروغ لینک مطلب را آزاده فرستاد. به سفر هندت که رسیدم بریدم...زودتر از خودم رفتی...خوش باش و سلامت.
Posted by: منصور at December 11, 2007 10:48 PM
چه خوب نوشتی فروغ جان:) سر ذوق اوردم
ادرس وب ایدا رو هم میدادی دیگه:)
Posted by: ayda at December 11, 2007 9:42 PM
!خوش بگذره فروغ
Posted by: نارنج at December 11, 2007 8:32 PM
بزرگترین لذت دنیا وقتی عایدتان میشود که وجودتان مستقل از هر چیز و هرکسی زندگی کند.. آفریننده باشید تا مصرفکننده.. دیوار باشید بهجای پیچک..
خيلي قشنگ بود . مثل يك شعر... مثل آب ....زلال...روان
من رو ياد اين شعر انداخت:
با كمال احتياج از خلق استغنا خوش است // با دهان تشنه مردن بر لب دريا خوش است
نيست پروا تلخكامان را ز تلخيهاي عشق // آب دريا در مزاق ماهي دريا خوش است
تصميم گرفته بودم ديگه هيچوقت اينجا چيزي ننويسم. فقط بخونم. اما مگه ميذاري.
Posted by: تنها at December 11, 2007 3:30 PM
بزرگترین لذت دنیا وقتی عایدتان میشود که وجودتان مستقل از هر چیز و هرکسی زندگی کند.. آفریننده باشید تا مصرفکننده.. دیوار باشید بهجای پیچک..
خيلي قشنگ بود . مثل يك شر... مثل آب ....زلال...روان
من رو ياد اين شعر انداخت:
با كمال احتياج از خلق استغنا خوش است // با دهان تشنه مرد بر لب دريا خوش است
نيست پروي تلخكامان را ز تلخيهاي عشق // آب دريا در مزاق ماهي دريا خوش است
تصميم گرفته بودم ديگه هيچوقت اينجا چيزي ننويسم. فقط بخونم. اما مگه ميذاري.
Posted by: تنها at December 11, 2007 3:28 PM
دلم میخواهد حس شوم.. دلم میخواهد بودنم طعم داشتهباشد.. و نبودنم ، جای خالیام را نمایان کند
دخترجان شک نکن که اینطور هستی.من از نوشته هایت میدانم که همینطوری
Posted by: سحر at December 11, 2007 2:14 PM
در تمام مدتی که وبلاگت را میخوانم کمتر یادداشتی به اندازه این یادداشتت به دلم نشست . برای لذتی که هدیه ام کردی ممنونم .
Posted by: ساناز at December 11, 2007 12:20 PM
هميشه خواننده نوشته هاتم...
ولي معركه ايي دختر...
خيلي...خيلي
لذت زندگي لا به لاي نوشته هات حس ميشه ...
عاليه...عالي...
Posted by: ساحل at December 11, 2007 11:53 AM
اوووه هند .. یکی از نقشه های زندگی من سفر به هنده .. خوش بگذره.
Posted by: آهو at December 11, 2007 9:42 AM
خوش بگذره سفر
Posted by: ماکان at December 11, 2007 9:31 AM
Damat va Delat garm! safe trip:)
Posted by: nasrin at December 11, 2007 9:31 AM
فروغ کلمه به کلمهٰی نوشتههات رو میبلعم. وقتی میبینم آپدیت کردی آروم آروم میخونم، انگار میخوام کیفش دیر تموم بشه. شاید مثل غذا که آدم اگر خیلی دوست داشته باشه بعضی موقعها آروم میخوره که لذتش طولانی بشه. این پست امروز رو که خیلی آروم خوندم. یک بار هم درست بعدش دوباره آروم خوندم. الان چند ساعت گذشته، و یک دفعه با خودم فکر کردم بهت بگم که همونطور که از زنده بودن نویسندههای محبوبت خوشحالی، من هم همیشه امید دارم که مینویسی. مرسی که کسانی مثل من که نمیشناسنت و حتی با اسم واقعی خودشون هم پیغام نمیذارن رو در خوندن نوشتههات و شاید مهمتر از اون در طرز نگاهت به زندگی شریک میکنی. در ضمن به نظرم اون یادداشت راجع به تکهی پازل واقعا عالی بود. خیلی خیلی عالی.
فروغ:
ممنونم از این همه لطف:*
Posted by: s at December 11, 2007 9:30 AM
هورا ... واقعا میروی هند؟ چه جالب... ما نیمه بهمن ماه برنامه سفر داریم ... خیلی خوب شد که بعدش کلی میتوانیم ازت اطلاعات سفری بگیریم... نمیدونم برنامه دارین کدوم شهرها رو ببینین... ما قصد داریم مثلث طلایی رو بریم... امیدوارم برامون کلی تعریفهای خوشمزه سوغاتی بیاری ... هوارتا بهتون خوش بگذره...
فروغ:
مثلث طلایی کجاست؟ من آگرا و جیپور و دهلی می رم.
Posted by: رکسانا at December 11, 2007 8:36 AM
فكر كن رفته باشي سر كار، يه ليوان بزرگ چاي براي خودت ريخته باشي و ساندويچ پنير و گردو از كيفت درآري و اين نوشته ها رو بخوني. خودت هم برنامه عيدت رفتن به هند باشه از يه طرف از نوشته و سيالي و انرژي جاري ش كيف مي كني از يه طرف طمع كردي كه فروغ خانوم از هند حسابي حظ ببره و تو وبلاگش تعريف كنه از طرف ديگه هم تعبير "زندگي رو زندگي كردن" رو هم خودت به عين تو نوشته هات داشته باشي اونوقت چي مي گي به فروغ؟
دوست كله شلوغ و دل گنده من! خيلي خوش بگذرون و نابي اين لحظه هات رو باز هم با ما قسمت كن. من دلم زرد دوست داره . پس از اون هم رنگ آرزو مي كنم زردش مچت رو بگيره و ديوونه ت كنه:)
فروغ:
می گم ها !! شانس آوردی کارمند من نیستی !! چشمم روشن ... چای و نون پنیر و وبلاگ ... به به :))
Posted by: غزاله at December 11, 2007 8:26 AM
تو برو ...سفر سلامت
Posted by: فائزه at December 11, 2007 7:34 AM
Thank you for sharing your world with us.
But many people don't see the world as you see it.(sorry, my keyboards has no farsi-nevis.)I recently found your weblog and I keep checking it time to time. Bon Voyage to India!
Froogh:
I said more than 90% can not see the world like me. :)
Posted by: amir, m at December 11, 2007 2:57 AM
فروغ جان کیف کردم. بنظرم مهمترین نکته ای که گفتی آن حس استقلال و درکش در خودت و قدرت روانی است که به آدم می دهد. بعضی وقتهای نادر که به همین حس میرسم که تو الان رسیدی فکر می کنم همه چیز ممکنه و من به همه چیز قادرم آنهم با شادی و آزادی و لبخند. اینکه همه را دوست دارم و جا برای دوست داشتن همه دارم و همه را قدر می نهم اما نیاز به هیچکس ندارم. منتظر هیجکس نیستم تا با بودنش مرا شاد یا راضی یا خوشبخت کند. خودمم و کاملم و از ش راضیم.
امیدوارم این حالت رو هر چه طولانی تر حفظ کنی و ادراکی که بهت میده رو برای روزهایی که "خر" خواهی شد نگه داری!
Posted by: fereshteh at December 11, 2007 2:01 AM
:*
فروغ:
متقابلا :* و :)
Posted by: آيدا at December 11, 2007 1:38 AM
بهتره مينوشتي پستي براي تمام عمر ! چقدر حرف داري براي گفتن تو فروغ !!!!!!!!!!!!!!!!آ
Posted by: مهدي at December 11, 2007 12:03 AM
تصميم داشتم ديگه فقط خواننده ات باشم مثل هميشه بدون گفتن حرفی . اما اين نوشته ات نميگذاره . خواستم بگم لطفا مثل بعضی از نوشته هات بعدا پشيمون نشو و برش ندار . تا همیشه اینجا باشه به عنوان يک رفرنس برای زندگی کردن.
سفرت به خير و خوشی
فروغ:
چشم برش نمي دارم. ولي چرا خواستي ديگه ساكت باشي اينجا؟ من حرفي زدم كه رنجيدي؟
من دلم مي خواد با من حرف بزني.. اگه سكوت رو دوست داشتم ، كامنت رو بر مي داشتم.برام بنويس.
Posted by: BaHaar at December 10, 2007 11:35 PM
foroogh joon neveshtehato doost daram, be aadam haal mide, rooh mide, neshat mide (base dige porroo mishi), che khoob mishod age raveshayiro ke bekar mibariyo (ke haaleto enghadr khoob karde o enghadr avazet karde) mineveshti.
Posted by: pardis at December 10, 2007 10:30 PM
از وقتی اینجا رو شناختم منبع بوجود اومدن حس های خوب بوده برام
Posted by: سیما at December 10, 2007 10:29 PM
دنیای تو چقدر پیچیده است. من توش گم میشم.
Posted by: ترانه at December 10, 2007 10:15 PM
khanoom shoma vaghean afsordegie do ghotbi darin va alan ham chon darin mirin safar zogh zade shodin, vaghti bargashtin hatman berin doctor lotfan,..
فروغ: :)) باشه . بهش فكر مي كنم. ولي از چي به اين فكر رسيدي؟ چهار ساله مي رم پيش مشاور، هنوز به اين نتيجه نرسيده آخه !! و يه چيز ديگه :
خوب خوشحالم كه مي رم سفر ولي باور كن خيلي خيلي ترجيح مي دادم دو ماه ديگه برم نه الان.
Posted by: bi nam at December 10, 2007 10:01 PM
فروغ من ! تو این بار چه کردی ؟ شاهکار بود. شیرازه ی تمام اونچه دغددغه ی انسان های متفاوته رو امشب بیان کردی ، حظ بردم از تسلط بی چون و چرات تا به حال با خوندن نوشته هات این قدر به وجد نیومده بودم ! راستی فروغ ، یعنی باید برای شنیدن ترانه ی دلخواهمون صبر کنیم ؟ پیدا میشه ؟ حالا اگه فکر کنیم اونی که دورو برمون هست ، "شاید خوننده ی اون ترانه ی خاص باشه ، چه کنیم ؟ من میترسم شاید ترانه خون های بهتری پیدا شه !آه ه فروغ من ایمان دارم که اونچه می گی هست ایمان دارم ، اما خوب فکر نمی کنی گاهی این احساس و این ایمان داشتن ها به نگاه و حس درونی ما بر می گرده ؟ ما متغیریم فروغ متغیر و گونه گون ! کی به ثبات می رسیم ؟ آیا تو میتونی را هکاری برای ثبات بدی ؟ تا با شنیدن یک ترانه و قرارا دادنش تو گوشه ی اتاق مون ، خاک روش نگیره و حداقل روزی یه بار گوشش بدیم و زمزمه کنیم ؟
فروغ تو روان و جاری زندگی منی ! خدا نگاهت دارد . تا وقتی که من زنده ام :D"
فروغ: مرسي. :*- آره مي شناسم.اتفاقا اون ها كه ترانه خاص دارند، هيچ وقت نمي زارن روشون خاك بشينه.. مطمُن باش.. هميشه براي شگفت زده كردن هم چيزي داريدو
Posted by: سارا at December 10, 2007 9:20 PM