« پس اين زمان كي قرار است بگذرد؟ | Main | اشکها و لبخندها »
جمعه 16 آذر 86 :: December 7, 2007
من هيچ .. ما نگاه
هیچ شده چیزی را در نهایت خشم میان دستتان له کنید؟
خوردش کنید ؟
و سپس بهباد بسپاریدش؟
و یک روزی ...
یادتان بیافتد که مهمترین اتفاق زندگی را روی آن نوشته بودید؟
و بعد همه زندگیتان را بهدنبالش بهم بریزید..
در حالیکه خودتان بهتر از هرکسی میدانید که نیافتنیست؟
هی بگردید.. و بگردید..
و از خشم گریه کنید؟
آن چيز تكهاي از من بود.
Posted by froogh at December 7, 2007 10:17 PM
نظر
یاد گرفتم که باید در این دنیا اهلی شد و گرنه می خورندت، یاد گرفتم که روح آدم برای بعضی ها آنقدر عظیم است که از آن می ترسند و می خواهند لهش کنند. و من تبر را از دستشان گرفتم و خودم را خود، تکه تکه کردم . من تکه هایم را مدتهاست گم کرده ام
Posted by: زهرا at December 14, 2007 11:08 PM
یاد گرفتم که باید در این دنیا اهلی شد و گرنه می خورندت، یاد گرفتم که روح آدم برای بعضی ها آنقدر عظیم است که از آن می ترسند و می خواهند لهش کنند. و من تبر را از دستشان گرفتم و خودم را خود، تکه تکه کردم . من تکه هایم را مدتهاست گم کرده ام
Posted by: زهرا at December 14, 2007 11:07 PM
Agar oon tekeh ra ba khodat dashti hanooz, chekar mikardi?
Agar chizi ra be bad sepordimash begozarim dar gerowe bad bemanad...shayad behtar bashad...
Posted by: Amir, M at December 10, 2007 12:36 AM
زیبا بود. یا به قول آدم ها تلخ بود. این حس که نوشته ای خیلی وحشتناک است... راستی گمانم همشهری من هستی. این را از یک پست دور در خاطر دارم...
Posted by: یگانه at December 9, 2007 1:24 PM
فلسفه قشنگي داشت اين يادداشت
دوست داشتمش چونان آن تكه
Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at December 9, 2007 8:16 AM
elahi... taAssor bar anGiz bood neveshtat:(
Posted by: ravan-nevis at December 9, 2007 12:19 AM
اوهوم ...
Posted by: imy at December 8, 2007 8:04 PM
Salam - Jaleb Minevisid - Pirooz Bashid
Posted by: Ebrahim Molaei at December 8, 2007 7:33 PM
دقیقا همین روزها این حس در من بوجود آمده و تمام روزها و شب های من را به هم ریخته ... حتی در خواب هم پریشانم ...
این حس خوبی نیست و هر کاری می کنم از دستش نجات پیدا کنم فایده ای نداشته در این چند روز ... وقتی این پست را خواندن گریه ام گرفت ...
Posted by: فائزه at December 8, 2007 1:02 PM
از رشته های کهنهء قالی
تا نبض من که در رگ دستم میلرزد
تا خط ـ آبی ـ روی شقیقهء تو
اشتباه نکن
تاریخ را و گذشته مان را
من و تو نرفتیم
تمام وسعت دنیا
سیالی بود
داغ
- مثل خواستن -
من و تو هم گاهی
گرما زده می شدیم
غرب و شرق زده میشدیم
پس میزدیم و پس زده میشدیم
راه دور نرو
از خودمان گاهی حتی ،
زده میشدیم
.
..
...
و پیرزن
که در طرح های کوته قالی
رگ های من و تو را
در هم
می بافت
...
..
.
وقتی که هیچ کس به من و تو نگفته بود
برای چه بودیم
...بودن را
بلد نشدیم .
....
غصه نخور مرد
....
دنیا ، بازی های کوچکش
به قدر آبنبات چوبی روی خاک افتاده برای من و تو بزرگ است
...
اما .
یک جایی
یک نفر
یک روز
به من و به تو
خواهد آموخت
...
که اینهمه درد و خارش و التهاب
نشانهء یک عضو بارور است
که دارد می روید
...
بالهایمان را
قول بده
جز به آسمان نسپاری
...
تمام قصه همین بود
نقطه
تمام .
\\
این شعر را دیروز یکی از دوستام توی وبلاگش نوشت متاسفانه وبلاگش عمومی نبود که لینک بدم..برات کپی کردم.....
فروغ:
مرسی دوستم.. عالی بود.
Posted by: Niloufar at December 8, 2007 11:27 AM
این تلخ ترین حسی بود که تو ی چند سال با تو بودن خوندم....از همون موقع هایی که ملکوتی نبودی تا به الان......تلخ بود فروغ!تلخ.....دلم میخواد برات یک دنیا انرژی مثبت بفرستم
Posted by: Niloufar at December 8, 2007 11:21 AM
یک راه حل برای بر نخوردن به این جور مشکلات میتواند این باشد که وجودمان را تکه تکه نکنیم تا تکه ها گم نشوند ولی چه فایده اگر تکه هایی از وجودمان را نزد کسانی که دوستشان داریم به امانت نگذاریم!؟ شاید فقط باید کسی را انتخاب کنیم که لیاقت نگهداری از تکه ها را داشته باشد
فروغ:
من خودم تکه ای از خودم را شکستم و خورد کردم.
Posted by: سحر at December 8, 2007 9:58 AM
براي من طور ديگري اتفاق افتاد. دوتا ساعت مچي ا مارك ديپلمات بود كه هردوتا روي هم 5000 تومان قيمت داشتند. حدود 10 سال پيش. گرفتيم به اميد روزي كه باهم بهترش را انتخاب كنيم. يادم هست كه همراه آن ساعت يك كوه عشق هم هديه گرفتم. انقدر سنگين كه مرا ترساند. ميداني گاهي آدمها از نثار بيدريغ محبت از سوي طرف مقابلشان ميترسند. يعني ميبينند كه نه آمادگي پذيرش آن را دارند و نه لياقتش را. لياقتش را نداشتم.چيزي كه بعد از 10 سال هنوز توي قلبم چنگ مي اندازد و آزارم ميدهد همين است كه لايق عشقي كه نثارم شد نبودم. ميدانم كه تنهائي فعلي عقوبت همان گناه نابخشودني است.نميدان كه آيا عذابي بالاتر از تنهائي هم خدا آفريده است يا خير. تنهائي درد بيدرمان بزرگيست. يادم مي آيد همينكه آن ساعت را از دستش گرفتم شروع كردم به بدخلقي. بيچاره نميدانست چرا. نميدانست كه من از اين همه عشقي كه بود ترسيده ام. مثل گربه اي كه در تنگنا گرفتار شده و چنگ مي اندازد شده بودم. روحش را زخمي كردم. گذشت تا اين كه در پس سالها از او تنها ساعتي به يادگار ماند و تنهائي من.ساعتي كه حتي يك لحظه از خودم دورش نميكردم. آخريها شيشه اش هم شكسته بود. هنوز هم باارزشترين چيزي هست كه در زندگي ام داشته ام. بهترين چيزي كه در زندگي داشتم. يك سال پيش بود كه در آغاز سفر گم شد. نميدانم كجا. در كدام فرودگاه . كدام كشور. نميدانم اما هنوز هم گاهي وسائلم را براي پيدا كردنش زير و رو ميكنم. اما هرگز پيدايش نكردم. ساعتي كه الان روي دستم نشسته 400 دلار مي ارزد. نميدانم شايد در ايران گرانتر هم باشد. خيلي از آن قشنگتر است. اما من با كمال ميل حاضرم با آن ساعت عوضش كنم. روي اين ساعت يك ذره هم عشق نيست. متاسفم...
Posted by: تنها at December 8, 2007 8:03 AM
من دارم به این نتیجه میرسم که دیگه نباید برای یادداشت های شما چیزی بنویسم. کلماتم کم میاد . فکر میکنم حق با انار باشه.
Posted by: محسن at December 8, 2007 12:56 AM
می فهمم... :(
Posted by: نیروانا at December 7, 2007 11:23 PM
دلم میخواد یه چیزی بنویسم اما نمیدونم چی بگم. خیلی خوبه که انقدر به کلمات مسلطی.
Posted by: انار at December 7, 2007 10:54 PM