« در خدمتیم :) | Main | پایان قصه بلبل »

شنبه 10 آذر 86 :: December 1, 2007 

اول خودم دوم تو

امروز با بلبل حرف زدم و گفتم که قراردادش را تمدید نمی‌کنم. انتظارش را داشت.
طبق معمول مرا بدهکار کرد. گفت که همیشه بهش گفته‌ام فوق‌لیسانس دارد تا توی سرش بزنم. گفتم که این یک امتیاز برای او بوده که استخدامش کرده‌ایم و این را بهش یادآوری کرده‌ام تا بداند از او توقع بالاتر از لیسانس را دارم..
خلاصه دست‌آخر با رنجش ازش جدا شدم.
با دلخوری بهش گفتم : ببین .. حرفم را به‌عنوان دو خط که در روزنامه می‌خوانی، گوش کن، نه به عنوان رییس و مرئوس.. اگر لبه‌های تیزت را خودت سوهان نکشی، جامعه سوهانت می‌زند..این غرور زیادی که داری و این لجاجتت در جاهای دیگر زندگی کار دستت خواهد داد..امروز کسی مثل من روبرویت نشسته که هربار هرچه دلت خواسته بهش گفته ای..بدون هیچ ملاحضه‌ای..زمانی کسی روبرویت می‌نشیند با صدای بلندتر و لحن تندتر از خودت . احترامی که زمان حرف زدن برای دیگری قائل شوی، نشانه‌ احترامی‌ست که برای خودت قائلی.گفت : بگذارید به‌حساب عصبانیت من که وقتی عصبانی می‌شوم زبانم تند می‌شود. گفتم: اتفاقا آدمها زمان عصبانیت خود واقعی‌شان را بروز می‌دهند. ما یک سال و نیم با‌هم کار کردیم .فارغ از این‌که کارمند من بودی، باید حرمت دو چیز را نگاه می‌داشتی.. سن من و این یک‌سال و نیمی که گذشت. و بعد اتاق را ترک کردم.
فکر کردم باز وارد بازی شدم. من که می‌دانستم نباید فرصت متهم‌کردن به‌او بدهم، این فرصت را در اختیارش گذاشتم و ..
و فکر کردم یک‌چیزی در کار من اشتباه است. رفتار کاری با رفتاری که در بقیه زندگی با سایرین داری،باید فرق کند. من باید به‌عنوان یک مدیر او را در حد کارمند نگه‌می‌داشتم. باید طوری بارش می‌آوردم که تفاوت جایگاه را بداند و اگر روزی محبتی کردم، خوشحال شود.
اما رفتار من بدون توجه به‌شخصیت او ، در عین آگاهی از کاراکتری که داشت، رفتار یک دوست بود. جوری که دلم می‌خواهد باخودم رفتار شود.. دوست دارم در تمام روابط زندگی، قبل از داشتن هرجایگاهی، چه همکار، چه ارباب رجوع، چه مدیر و چه همسر، یک دوست باشم.
این درست نیست.
چون بسیاری از اوقات بهم ثابت‌شده که اول باید جایگاه دوم را ساخت و بعد پله‌ای به‌نام دوستی در آن بنا‌ کرد.
باید حواسم باشد که بسیاری از خانه‌ها فقط یک طبقه دارند.

Posted by froogh at December 1, 2007 8:58 PM

نظر

شما زن شجاعي هستيد.

Posted by: نهال at December 9, 2007 8:46 AM

دلم مي خواست ازتان بپرسم در وجود بلبل چه چيزي بوده كه هميشه حسرت داشتنش را داشتيد ؟
فروغ:
در بلبل؟
هيچ چيز خاصي نبود. واقعا مي گم. البته يه چيزي اين وسط هست. خيلي خواستم با هم بتونيم در يك مسيركاري حركت كنيم كه نشد.

Posted by: نهال at December 5, 2007 3:16 PM

شما كارمند جديد نميخواهين؟
من جدا دنبال كار هستم ولي لبه هام رو بجاي اينكه كارهاي قبلي صاف كنند تيز كردند
با اينهمه حرف شنوي خوبي هستم
بگين كه چه تخصصي ميخواهين تا بيشتر با هم آشنا بشيم
فروغ:
ما شیمیست می خواستیم و استخدام کردیم امروز.

Posted by: شيرين at December 3, 2007 7:24 PM

من سال هاست یادم هست که بعضی خانه ها فقط یک طبقه دارد ولی دلم با یادم همراه نیست ...

Posted by: فائزه at December 3, 2007 3:30 PM

براش متاسفا كه مديري مثل تورو از دست داد
امكان يادگرفتن از مدير امكانيه كه گير هر كسي نمياد
من خودم با مديري كار ميكنم كه به لابي ميگه ما بايد در اين مورد بريم لاوي كنيم
بيچاره من
فروغ:
:))

Posted by: مهرداد at December 3, 2007 2:41 PM

خيلي جالب است . يك برخورد مديريتي ( اخراج يك كارمند بي انضباط بعد از چند بار فرصت دادن )در يك شركت صورت گرفته اما بعضي آن را يك برخورد احساسي مي بينند كه از روي ضعف يا حسادت يا ... مدير صورت گرفته است . چرا؟ چون مدير يك زن است و هنوز جامعه ما حتي زنان تحصياكرده اش نپذيرفته اند كه يك زن ميتواند مدير خوبي باشد .حال اگر در مطلب بالا اسامي راعوض كنيم و به جاي فروغ و بلبل بگذاريم فريدون و بهروز ، ميبينيد كه همه چيز حل است !

Posted by: شوكين at December 3, 2007 8:02 AM

نظر یاس را قبول دارم. رابطه رئیس و کارمند مثل رابطه بجه و والدین است بادوستی صرف ,درست پیش نمی رود. در ضمن نظر دوست کرامی بیتا خیلی برام جالب بود! :-)

Posted by: ميترا at December 3, 2007 12:35 AM

مشكلي كه هميشه در زندگي و روابط اجتماعي و كاريم دارم. يا نمي‌فهميدم يا فراموش كرده‌ام كه "بسياري خانه ها فقط يك طبقه دارند"

Posted by: بوي بارون، قهوه، سيگار at December 2, 2007 9:11 PM

az khandane neveshtehaye banooyi mesle shoma besyar ziad lezat mibarim . amma fekr mikonam ye matlab ham darbareye tavaghoate khanoom ha va tasavori ke az mard daran (sharike zendegi) benevisin bad nabashe.

Posted by: shayan at December 2, 2007 4:56 PM

نمي‌دانم چرا از اين نوشته و نوشته‌هاي قبلي‌تان راجع به بلبل، عميقا حس كردم كه به او حسودي مي‌كنيد، به خصوص به جواني‌ و غرورش، اگر اين‌همه و مكرر نمي‌خواستيد به خودتان و او و خوانندگان‌تان ثابت كنيد كه او زيردست شماست، شايد مي‌شد باور ‌كرد كه مشكل‌تان با او صرفا يك مشكل حرفه‌اي و عدم‌كارايي است، اما حالا دقيقا احساس مي‌كنم كه شما با اخراج او تنها يك واكنش احساسي نشان داديد به حس تحقيري كه با وجود او در كنارتان، مدام دچارش بوديد، يادتان باشد هميشه اثبات مصرانه بر چيزي (در اينجا جايگاه زيردستي او نسبت به شما)خود دليلي بر عدم وجود ان است. راستش انتظار داشتم با اين سن‌وسال، بسيار بزرگوارانه‌تر و پخته‌تر برخورد كنيد.

Posted by: bita at December 2, 2007 3:15 PM

فروغ جان اين جمله آخر واقعا درسته و من واقعا بابت
اينکه اينجوري بيانش کردي ممنونم
اول باید جایگاه دوم را ساخت و بعد پله‌ای به‌نام دوستی در آن بنا‌ کرد
يک ياداوري خوب بود برام

Posted by: سحر at December 2, 2007 9:53 AM

شما بايد دقت کنيد با يه چوب همه رو نزنيد چه تو کار چه غير کار .من فکر مي کنم همکار بعدي شما هم با برداشت شما از آدما به مشکل بر بخوره .امکان داره اين دفعه شما از اون ور پشت بوم بيافتين.(ببخشيد اگه تند رفتم).

Posted by: زنبوردار at December 2, 2007 9:46 AM

منو باش كه برا گلم از شما كمك ميخواستم
نگو شما به بيرون كردن بلبل مشغول بودين

Posted by: شوكين at December 2, 2007 8:39 AM

چقدر فلسفي بود اين جمله آخرتان فروغ جان
باید حواسم باشد که بسیاری از خانه‌ها فقط یک طبقه دارند
دقيقن همين طور است
به نظر من حركت شما درباره بلبل پسنديده بود

كارمند جديد نمي خواين؟ الان من مصداق از آب گل آلود ماهي گرفتن هستم يا شايد هم نان به نرخ روز خوري

اميدوارم بلبل هم راه خودش را پيدا كند
اينجا را كه نمي خواند ولي آدم مي تواند برايش آرزو كند. نمي تواند؟
مي تواند

Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at December 2, 2007 5:22 AM

When you fire someone, just tell the person the news. Do your best to be understanding but FIRM. Whatever they say, you say: "I'm very sorry but the business is more important, the decision has been made and unfortunately we have to let you go". THAT'S IT! No matter what the person says, you repeat the line again. Don't reason with people, they are not in a position to think rationally. It's a very emotional moment for them. Also, don't advise, it's not your worry anymore and besides the person won't ever listen to it. Being a good manager doesn't mean friendly all the time. Remember, you have to be cruel to be kind. Have a great time.
فروغ:
خیلی متشکرم. کاملا درست می گی. خیلی استفاده کردم از نظرت.

Posted by: yas at December 2, 2007 4:36 AM

آخ . . .
اين دقيقا همون اشتباه هميشگي منه که هميشه هم مرتکبش ميشم. .

Posted by: به انديش at December 1, 2007 10:40 PM

چه سوغاتي از كيش براي بلبل آوردي ! من خودم توي كار خيلي سختگيرم ولي نميدونم چرا دلم به حال بلبل سوخت

Posted by: مهدي at December 1, 2007 10:19 PM

من هم هميشه با اين مشكل روبرو هستم. خيلي خوشحال ميشم كه تجربياتتون رو هم در اختيار من بذارين. من تو وهله اول به همه بها ميدم و از در دوستي درميام غافل از اينكه نبايد با همه يه جور برخورد كرد.

Posted by: سپيده at December 1, 2007 9:42 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟