« November 2007 | Main | January 2008 »

December 31, 2007

اين احمقانه نيست؟

آدمهایی که مرا به‌خاطر خودم دوست می‌دارند به‌تعداد انگشتان دو‌دست نمی‌شوند. پنج‌ نفرشان اعضای خانواده‌ام هستند. دو سه‌نفر بقیه.
من چطور؟
مطمئن نیستم از سر احساس قضاوت نکنم. اما به‌نظرم اکثر کسانی را که دوست دارم، خاص وجود خودشان باشد. همیشه در آنها نقاطی کشف کرده‌ام و به آن نقاط عشق ورزیده‌ام.
لابلای دوست داشتنم، آنها جذب شده‌اند.. یا شاید از همان اول به‌دلیلی دوستم داشته‌اند.
اما این دلیل به‌من بر نمی‌گردد. یعنی خاص وجود من نیست. اگر دلیل را در وجود دیگری ببینند، سراغ دیگری می‌روند.همان‌طور که اگر من از قدرت دوست‌داشتنم کم کنم، رابطه پاره می‌شود.

بعد اینکه ..
یعنی من این قدر بی‌فروغم که حتی یک نقطه قابل کشف‌شدن خاص خودم ندارم؟
یا آدمهای روبرویم زیادی نورانی‌اند و نقاط من را نمی‌بینند؟
یا دنیای من شبیه دنیای کتاب کوری ساراماگوست؟
یا اصولا کشف‌کردن هنر است؟

یا چی؟

شاید آدمها آن‌قدر به خودشان فکر می‌کنند که یادشان می‌رود من هم آدمم.

Posted by froogh at 6:37 PM | Comments (10)

December 29, 2007

كارپه ديم

سرماخوردگی آمده که نرود. بی‌انصاف هرکاری می‌کنم، در همان نقطه اول درجا زده.
پریروز شرکت نرفتم. بدحال بودم. درعوض رفتم بیرون و انواع سبزیجات ویتامین‌زا و قرص و آنتی‌بیوتیک و یک‌دستگاه بخور خریدم و برگشتم منزل. از آن موقع به‌اندازه یک‌سال ویتامین‌تراپی کرده ام. بگذریم که دیروز یعنی جمعه باید برای جلسه‌ای شرکت می‌رفتم و شاید همین بدترم کرد.
این دستگاه بخور اما، در نوع خودش معجزه‌ای‌ست! حسابی کمک می‌کند.
درکنار جسم سرماخورده‌ام، مغزم تب کرده.
شعر آهنگ pouring rain را باید حفظ کنم که اصلا نمی‌شود. خیلی ناجور می‌خواند. ازطرفی پیشنهاد خودم بوده و باید برای این جلسه تمرین موسیقی، قسمت اولش را کاملا یاد بگیرم. صدا هم که فعلا کاملا مشابه خروس ..
هرطوری هست باید چرخ‌خیاطی را افتتاح کنم. حتی بلد نیستم نخ تویش بیاندازم. اما نباید کار سختی باشد. همان استارت اول که بیرون آوردن از جعبه است، مهم‌ترین قسمت کار است.خیلی تنبلم.
شش ماه است این پروژه را طول داده‌ام.
...
به‌نظر می‌رسد برای زندگی کردن باید اهمیت کمتری به سایرین بدهم. فکر می‌کنم هنوز این را درست یاد نگرفته‌ام.
می‌دانم که اگر با دیگران ارتباطی را برقرار می‌کنم باید تا زمانی ادامه بدهم که رابطه به‌صورت دوطرفه برنده برنده باشد. این یعنی شاد بودن هر دو طرف. اما در حال حاضر روابطی را دارم که اصلا مرا شاد نمی‌کند. از طرفی نمی‌توانم خاتمه بدهم چون بازهم ناشادتر می‌شوم.
این وسط هیچ تعادلی هم بلد نیستم برقرار کنم.
معلم موسیقی و دکتر پی‌پی روشهایی را ارائه می‌دهند. اما برای انجام‌شان باید سن بیشتری می‌داشتم که کاملا به ارزش زمان برای خودم واقف می‌شدم. آن وقت خودم و شادی خودم را محور روابط قرار می‌دادم.
امروز هنوز انگار کاملا متوجه نیستم که فقط یک‌بار برای زندگی‌کردن فرصت دارم. هنوز نمی‌توانم به‌خودم بگویم گور بابای بقیه .. تو عشق خودت را بکن..
هنوز خیلی خرم.
نمی‌دانم شاید هم خیلی خودخواهم و انحصار طلب. به‌هرحال هرچی که هست ارزش زمان هنوز برایم کمتر از کارپه‌دیم است.. و خودم می‌دانم که دارم اشتباه می‌کنم.

Posted by froogh at 11:58 AM | Comments (16)

December 27, 2007

خاطره دلبركان غمگين من

موضوع کتاب عشق است. عشقی که در کهنسالی و تقریبا در پایان عمر نصیب نویسنده ای نود ساله می‌شود.
نویسنده تا آن سن مجرد زندگی می‌کندو روزهای خود را به‌نوشتن و موسیقی می‌گذراند و شبها را در روسپی‌خانه سپری می‌کند.
گذران عمر با روسپی‌ها و بی‌مسئولیتی، باعث می‌شود که تا آن زمان مفهوم واقعی تنهایی و بی‌عشقی را نفهمد و زمانی‌که به‌مناسبت نودسالگی‌اش از خانم رئیس روسپی‌خانه درخواست دخترکی باکره را می‌کند، درپی اتفاقاتی عاشق باکره چهارده‌ساله می‌شود..

در یک نگاه کتاب بسیار معمولی‌ست. داستان عاشق‌شدن پیرمرد قبل از این‌که جالب‌ باشد، غیر قابل باور و تاحدی مسخره است.
به‌نظرم اگر نام مارکز بر کتاب نبود، ارزش یک‌بار خواندن هم نداشت.
تنها نکته‌ قابل تامل در آن برای من این بود که کسی در حد مارکز، با مقبولیت و محبوبیت اجتماعیی که دارد و با توجه به‌این‌که سنی از او گذشته ، عقیده دارد مصیبتی بدتر از این نیست که آدم در تنهایی بمیرد.

نام کتاب: خاطره دلبرکان غمگین من
نویسنده:گابریل گارسیا مارکز
مترجم:کاوه میرعباسی
نشر:نیلوفر
قیمت:۱۵۰۰ تومان

Posted by froogh at 7:28 PM | Comments (11)

December 25, 2007

يك زندگي با طعم استار فروت

تازه از سرکار برگشته‌ام. خسته و گرسنه و سرماخورده‌ام. خیلی بی‌دلیل سرماخوردم. در انتظار دیگ زود‌پز و سوپ درونش اینجا می‌نویسم تا ایام زودتر بگذرد.
مدیرعامل مهربان برگشته و دوباره کار تا دیروقت شروع شده. به‌زودی باید شغل جدید را تحویل بگیرم و برای همین باید زیاد کار کنم.. خیلی زیاد.. تا بدهی‌های شرکت جدید را بدهم و در ضمن قرضی بر قروض صدها میلیونی‌اش اضافه نکنم.
روی لبه تیغ راه خواهیم رفت. یعنی من قرار است راه بروم. پناه برخدا. ریسک بزرگی را شروع کردم اما زمان تصمیم‌گیری با‌خودم گفتم آدمهای موفق همیشه از نقطه‌ای پریده ‌ا‌ند که آدمهای معمولی به‌خاطر ترس از ارتفاع جرات پرش نداشته‌اند. گرچه ممکن است موفق نشوم ولی درحال حاضر فقط به‌موفقیت فکر می‌کنم. اگر بخواهم رشد کنم باید از این فرصت استفاده می‌کردم. از آن شترهایی‌ست که عمری یک‌بار دم درخانه‌ات لم می‌دهند..
خوب است که درحال حاضر همه عشاق گرامی مفقود‌الاثرند. وگرنه من با این روحیه عشق‌پروری که دارم، قاط می‌زدم و شرکت بدبخت را لابلای عشق و قرض به‌عمق اقیانوس می‌فرستادم.
فعلا فقط وقت دارم تا فکر کنم و کار. عشاق هم لابد در زمانی که باید بیایند، می‌آیند.
معلم موسیقی عزیزم توبیخم کرده و چون هی جلسات را امروز به‌فردا کردم، سه‌هفته نمی‌آید. این هم زیاد بد نیست گرچه دلم برایش تنگ می‌شود. فعلا که همین دو تا و نصفی آهنگی را که بلدم ، خوب می‌زنم و باهشان کیفم کوک می‌شود.
دلم برف می‌خواهد. حسابی..از آنها که باعث می‌شوند روی مبل لم بدهی، یک شال گرم دورت بپیچی.. کتاب را برداری و با لیوان چای و پای سیب حال کنی..و صبح‌ها به‌زور از تخت رخصت بگیری.. برف عالی‌ست.. مخصوصا که حالا راه کنار آمدن با سرخوردن را کشف کرده‌ام..خدا پدر آژانس را بیامرزد..
با‌خودم کار می‌کنم. تا مستقل از همه اتفاقات بیرون باشم. تلاش بسیار، تمرکز و قدرت نیاز دارد. دارم همه سعی‌ام را می‌کنم.که یک پکیج کامل باشم. و فکر می‌کنم در مقایسه با اکثر کسانی که می‌شناسم، وضع مناسبی دارم. زمانم در راه مثبت خرج می‌شود. وقت اضافی ندارم. ورزش و موسیقی و کتاب و کار و فامیل و مسافرت و ...
هیچ شباهتی به آن خانم مجرد چهل و چهار ساله هم‌سفر هندم ندارم که از هفت صبح تا هفت شب کار می‌کند، به‌خانه که می‌رسد شام درست می‌کند و ساعت نه خواب است. زمان برای همه کارهایی که دوست دارم، کم می‌آید. از خوابم یک‌ساعت کم کرده‌ام و کلی کیف می‌کنم.
صبح ساعت شش بیدار می‌شوم .. به‌خانه و گلها می‌رسم و ساعت هشت سرکارم. شب ساعت دوازده روی کتاب خوابم می‌برد...
شنبه تعطیل را خیاطی خواهم کرد!! بلاخره باید چهل تکه را از یک‌جایی شروع کنم...

راستی دلبرکان غمگین من را خواندم. درباره‌اش یک پست جدا خواهم‌نوشت.
مارکز نازنین من..چرا با خودت این کار را می‌کنی؟؟ لطفا دیگر ننویس اگر قرار است مزه عشق سالهای وبا را از من بگیری.

Posted by froogh at 9:58 PM | Comments (10)

December 24, 2007

هند - 4

این پروژه هند را تمام کنم تا بتوانم از چیزهای دیگری که دوست دارم بنویسم.

دنباله خرید:

بازارهای این سه شهر تا ساعت هشت و حداکثر تا هشت و نیم باز هستند. بعد از این ساعت خوبیت ندارد در شهر قدم بزنید. فقط پیاله‌فروشها بازند و راستش برای من که قیافه این مغازه‌ها را دیگر به یاد ندارم، وضع کمی ترسناک می‌شود.گرچه همه مي‌گويند در هند امنيت وجود دارد.

کلیه بازارهای اصلی این شهرها را از اینترنت می‌توانید سرچ کنید. بعد لیست را به‌دست هتل‌دار بدهید و بپرسید با توجه به‌محدودیت زمان، کدام برای دیدن ارجح است؟

راستی یک‌‌چیز مهم :
هندی‌ها مثل ما نیستند. یعنی بلانسبت ما بسیار ساده و مهربانند. خیلی زرنگ بازی درنیاورید که گیج می‌شوند.
...

غذا:

خوب است از کسانی که در هند زندگی کرده‌اند لیست غذاهای باب طبع ایرانی‌ها را بگیرید.
در شهر می‌توانید غذای هندی، چینی و سایر ملل را بخورید. اما هندی و چینی عالی‌ست، اگر رستوران خوب بروید.
بین راه غذا نخورید که اگر مریضتان نکند، حالتان را برای ابد از غذای هندی و چینی به‌هم می‌زند.
اگر این دو نوع را دوست ندارید، می‌توانید مک‌دونالد( فقط مرغ و ماهی) و یا پیتزا هات و یا ک.اف.سی بخورید.
در دهلی در خیابان ساوت اکس یک ساختمان هست که طبقه اول مک دونالد و طبقه سوم چینی و هندی است. هر سه هم عالی.
قیمت غذای خوب در هند در رستوران خوب، حدودا هر نفر ۱۵۰۰۰ تومان است. و در رستوران‌های بازار که بیشتر شبیه کافه‌اند، کمتر.
البته من همان روز اول از روی گاری دست‌فروش‌ها دال همراه با یک نان خوشمزه خوردم که بعد فهمیدم کار خطرناکی بوده و معمولا گاری ها غذای تمیزی ندارند.

چند غذایی که دوستم به‌من معرفی کرده بود را برایتان می‌نویسم:
چیکن بریونی - حتما بخورید
باتر چیکن - حتما بخورید
چیکن ماکایی
چیکن تندوری - حتما بخورید
سمبوسه( بسیار متفاوت با این کاریکاتوری که در ایران می‌خورید)
بائو باجی
پنیر باتر ماسالا( دوست نداشتم)
ماسالا دوسا
پوری+دال
و غذاهای چینی:
فراید نودل
سوییت کورن چیکن سوپ - اگر جای خوب بخورید یاد سوپ‌های بچگی می افتید.
چیکن منچوری
فراید رایس - عالی‌ست.
فراید نودل چیکن - عالی‌ست ولی جای خوب بخورید.

واقعا خساست نکنید و برای رفتن به رستوران‌های خوب زمان بگذارید. حیف است که در هند غذای هندی خوب نخورید.
راستی یادتان باشد که حتما چندین بار تکرار کنید بدون چیلی!! چون فکر کنم هندی ها غذایشان را در فلفل خیس می‌کنند و تازه بعد از سفارش شما، فلفل اضافی به‌آن تزریق نمی‌کنند.
یک خاصیت جالب غذا در هند این است که تندی ماندگار ندارد. خیلی زود اثرش از بین می‌رود.

و چند شیرینی:
گلاب جامون
راز گلاب

یادتان باشد که توی بازارها حتما چای هندی بخورید و بعد هم بخرید. من فقط تی‌بگش را پیدا کردم با مارک تاتلی که با شیر می‌نوشند و بسیار متفاوت است. طعم های زنجبیل و ماسالا و دارچین و هل دارد. که همه عالی‌ست. حتما بخرید.

همه انواع نان‌های هند را امتحان کنید. خوشمزه اند. مخصوصا گارلیک برد که اصلا هیچ شباهتی با نوع ایرانیزه‌اش ندارد.

در عین حال ، از ایران کنسرو ببرید. چون ممکن است بعد از دو روز دیگر تحمل بوی آن‌همه ادویه را نداشته باشيد.

آها!! یادتان نرود نوشیدنی، سودا با آب‌لیمو بنوشید که ضد این همه گرمی غذاهای هند است. دوغ من ندیدم. ماست را در رستوران‌ها با همان نام یوگورت می‌شناسند اما چون مطمئنم گرمی تان می‌کند از سوپر با نام یاکار ( فکر کنم) باید بخرید.

در سوپرها ساندویچ‌های آماده هم هست که شام بخورید.

میوه:
از همه انواع میوه‌های جالب هندی بخورید . مخصوصا استار فروت که بی‌نظیر است. در دهلی راحت‌تر پیدا می‌کنید. یک میوه سبز رنگ ترش مزه‌است که با ادویه و نمک می‌خورند. یک‌میوه به‌نام گوا هم هست که خوشمزه‌است. این دو تا را می‌توانید به‌ایران هم بیاورید ولی بقیه له می‌شوند.
ما یک خطر دیگر هم کردیم و از این استار فروت با سیب‌زمینی شیرین از دستفروش خریدیم و با همان سیستمی که خودتان می‌بینید برایمان ادویه زدند و خوردیم و واقعا فکر کردیم شب از دل‌درد می‌میریم که نمردیم!! ولی شما ریسک نکنید.

............

اصلي‌ترین بخش که شاید بهتر بود پست جداگانه برایش می‌نوشتم ولی چون می‌خواهم داستان را امشب تمام کنم همین الان می‌نویسم، آدمهاي هندند::

مهم‌ترین چیزی که به‌خاطرش به‌هند می‌روید باید دیدن آدمها باشد. جاذبه‌های تاریخی مخصوصا تاج‌محل جالبند اما اگر از دسته کسانی هستید که پول‌شان را در سفر ترجیحا بابت خوش‌گذشتن می‌دهند، به‌هند نروید. برای رفتن به‌هند باید ایده خاص داشته باشید. اگر دیدن فقر ناراحت تان می‌کند، نروید.
اختلاف طبقاتی بسیار زیاد است. کنار در هتل زیبای شما، بچه های فقیر معلول بسیار ژنده‌پوش، گدایی می‌کنند. در گوشه و کنار شهر کارتن‌خواب هایی را می‌بینید که کارتن خوابهای ما در مقایسه با آنها خانه دار محسوب می‌شوند. گاهی حتی کارتن هم نمی‌بینید، آدمها کنار خیابان روی دشک‌شان دراز کشیده اند.کمی آن‌ورتر خانه های ویلایی شیک مشاهده می‌کنید.

به‌وفور آدم می‌بینید. آدم.. آدم.. آدم..مثل خیابان جمهوری در شلوغ ترین ساعت روز.
اين تعداد آدم را اگر در ايران داشتيم، من كه فكر نمي‌كنم كسي به‌سلامت روز را به‌شب مي‌رساند.
خودتان خواهيد ديد و قضاوت خواهيد كرد.

در همه این‌ها زیبایی منحصر به‌فردی هست. در هند انسان‌ها مهربانند و بدون خشونت.
من حتی یک مورد دعوا ندیدم.
آرامش ذاتی بسیار جالبی دارند. انواع و اقسام ادیان در کنار هم با آزادی کامل زندگی می‌کنند. از مسلمان سنی تا بهایی.. از سیک‌های پولدار تا هندوهای گاو‌پرستی که از فقر یواشکی گاو‌شان را می‌کشند و می‌خورند.
معابد زیبای هندوها را می‌بینید و آدمهای فقیری که با نهايت اعتقاد وصفاي باطن برای خداهای مجسمه ای‌شان غذا می‌آورند و تقدیم می‌کنند .
در هیچ مکان مقدسی چه مسجد و چه معبد، با کفش قدم نمی‌گذارند و بلند حرف نمی‌زنند. مکان‌های مقدس به‌شدت پاکیزه‌اند.

کمتر کسی گوشت می‌خورد. و به‌نظرم اين مسُله باعث ذات آرام مردم است.

مردم در عین فقر لباس‌های رنگی می‌پوشند. مشکی نمی‌بینید. واقعا کشور رنگهاست.

حیوانات براي مردم عزیزند.و به‌دليل زندگي مسالمت‌آميز با آنان، حيوانات بسيار آرامند. .
در جیپور از لیدر شنیدیم که هندوها همه حیوانات اعم از موش و سگ و مار و .. را می‌خورند. هر چیزی که گوشت داشته باشد. گاو بسیار محترم است و انگار به‌خاطر این‌است که سبب ارتزاق مردم است.
(راستی مراقب گاوها در جیپور باشید که بی‌هوا بهتان تنه نزنند.)

اگر اهل مشاهده باشید سفر هند برایتان دلچسب و بی‌نظیر است. اگر لوکس فکر می‌کنید پولتان را هدر خواهید داد.

قصه من تمام شد. اگر سوالی دارید بپرسید.
...........
پی‌نوشت:
در هند مکان باستانی با قدمت بیش از سیصد و پنجاه سال نمی‌بینید و بسیار راحت متوجه اختلاف ایرانیان و هندی‌ها می‌شوید.
تاج‌محل نیز ساخته دست ایرانیان است.
تقریبا همه‌جای دیدنی، ساخته پس از حمله مغولان است. بیشترین تخریب و ساخت و ساز را مسلمانان کرده اند.
راستی داستان نادرشاه و مثل کلاه‌گذاری و کلاه برداری را شنیده اید؟

Posted by froogh at 10:10 PM | Comments (9)

December 23, 2007

هند - 3

محل‌های دیدنی:
کلیه محل‌های دیدنی را با تور خواهید رفت. اگر بدون تور سفر می‌کنید، خوب است در هر شهر یک راهنمای هندی بگیرید و همه جا بروید.
اگر خودتان می‌خواهید بدون راهنما بروید:
دهلی:
دهلی قدیم- حتما در روز بروید و مراقب جیبتان باشید. تنها نروید. اگر خانم هستید حتی الامکان با یک آقا همراه باشید.ولی حسابی دیدنی‌ست. پر از مردم رنگارنگ ، مغازه‌ها و والبته مسجد جامع که یکی از مکان‌های تاریخی در دهلی‌ست.
مسجد بهاییان
مناره قطب
دروازه هند
ساختمان مجلس
معبد لاکشمی
و مقبره جواهر لعل نهرو که بسیار جالب است.
آگرا:
تاج محل - لازم به گفتن نیست که یکی از عجایب هفتگانه دنیاست. بروید و میان رنگ و زیبایی لذت ببرید. حتما قبل از رفتن داستانش را بخوانید.
قلعه آگرا
جیپور:
قلعه آمبر یا تالار آینه که برای رسیدن بهش باید فیل سواری کنید. حتی اگر مثل من ترسو هستید، حتما این کار را بکنید. فیل‌های نقاشی شده دیدنی‌اند. مخصوصا اگر شما را به‌دیدن منظره منحصر به فرد اجابت مزاج مفتخر کنند. رودخانه‌ای‌ست برای خودش !!
سیتی پالاس یا قصر مهاراجه

حتما جاهای دیگری هم هستند که بدون تور می‌شود رفت و در اینترنت قابل سرچ هستند.
........................
خرید:
مهم‌ترین چیز در هند این است که بدانید باید قیمت هر جنس را حدود یک پنجم تا یک هفتم آنچه بهتان می‌گویند کاهش بدهید.
روشش این است که مثلا می‌گویند هزار روپیه. شما می‌گویید صد. می‌گوید نهصد و پنجاه. می‌گویید نه، صدو ده.. و الی آخر. گاهی وسط کار خداحافظی کنید و خارج شوید. بعد مغازه‌دار دنبالتان می‌آید. کمی بالاتر بروید. و باز همین سیستم خروج و پیگیری. :)) تا وقتی که بعد از خروج شما از مغازه دنبالتان نیایند. این یعنی قیمت جنس !! باور کنید درست همین سیستم را باید اجرا کنید. البته من هم از دوستم که هند زندگی کرده بود یاد گرفته بودم.
پروسه خرید در هند یکی از جالب‌ترین کارهایی‌ست که باهش مواجه می‌شوید.
در دهلی حتما سعی کنید بازار سی.پی را بروید. دور است ولی به شدت ارزش دارد!! با اینکه بهتان می‌گویند مرکز صنایع دستی آگراست ولی باور نکنید. هرچه از آن بازار خریدید که خریدید.. وگرنه چند برابر باید از آگرا بخرید.
در ضمن قیمت مجسمه های چوبی بالاست. مثلا یک بودا با ابعاد ده سانت در پانزده سانت حدود چهل هزار تومان است.
فریب قیمت ارزان پارچه را نخورید. ساری در ایران هیچ محلی از اعراب ندارد چون عرض کمی دارد و حاشیه‌اش باعث می‌شود برای هرکاري بلا استفاده باشد. پارچه را در ایران هم می‌شود خرید ولی آن مجسمه های سنگ و برنز و چوب بی‌نظیر را نه.
آشغال نخرید یا لااقل کم بخرید. از این فیل‌های سبز رنگ سنگی همه دست‌فروشها بهتان پیشنهاد می‌دهند. بیش از صد روپیه نخرید که گران است ولی برای سوغاتی در تعداد زیاد خوب است.
بقیه بازارهای دهلی را در اینترنت پیدا کنید و اگر فرصت کردید بروید. سعی کنید خریدتان را از این بازارها انجام دهید نه از جاهایی که تور می‌برد. تورها معمولا برای گرفتن پورسانت با جاهای خاصی قرارداد دارند.
ادامه دارد.........
راستي خيلي مفصل نمي‌نويسم؟ همين‌طوري خوب است يا خلاصه كنم؟

Posted by froogh at 8:19 PM | Comments (14)

December 22, 2007

من هيچ .. من نگاه

Goodbye My Love Goodbye

Hear the wind sing a sad old song
It knows I'm leaving you today
Please don't cry or my heart will break
When I go on my way

Goodbye my love, goodbye
Goodbye and au revoir
As long as you'll remember me
I'll never be too far
Goodbye my love, goodbye
I always will be true
So hold me in your dreams
Till I come back to you

See the stars in the skies above
They'll shine wherever I may room
I will pray every lonely night
That soon they'll guide me home

Goodbye my love, goodbye
Goodbye and aurevoir
As long as you'll remember me
I'll never be too far
Goodbye my love, goodbye
I always will be true
So hold me in your dreams
Till I come back to you ....

Demis Roussos

هيچ.

Posted by froogh at 9:56 PM | Comments (2)

هند - 2

انتخاب تور:
برای انتخاب تور دو گزینه دارید. هتل های پنج ستاره و یا چهار ستاره

من با توجه به نبض مشهدی چهارستاره را انتخاب کردم. دویست هزارتومان تفاوت دارند.اما به‌شما توصیه می‌کنم پنج ستاره را انتخاب کنید. هتل زیاد مهم نیست، اما سرویسی که به پنج ستاره ارائه می‌شود، بهتر است. برای چهارستاره به‌دلیل تعداد نفرات بالا، یک اتوبوس جهت گشت می‌فرستند ولی درمورد پنج‌ستاره، هرچهار نفر با یک لندکروز از مناطق دیدن می‌کنند.
تعداد کم نفرات زمان گشت، هماهنگی بهتر و تلف نشدن وقت از مزایای این حالت است. در ضمن به‌دلیل فاصله طولانی بین شهرها، لندکروز بسیار راحت‌تر است.
هم‌چنین شما می‌توانید با آقای راننده لندکروز قرار بگذارید و به‌جای استفاده از تاکسی برای خرید از بازارها، با خود او تا آخر شب همراه باشید که خیلی خیلی بهتر است.

هتل:

هتل‌های چهارستاره‌ای که ما رفتیم:
دهلی: پارک‌لند
آگرا: هاوارد پارک
جیپور: جیپور پالاس
بودند.
یادتان باشد که حتما کارت هر هتل را به‌محض ورود همراه‌تان داشته‌باشید تا اگر به‌ تنهایی خرید رفتید، آدرس برگشت داشته‌باشید.
در دهلی سه هتل به‌نام پارک‌لند هست که همه تاکسی‌ها اشتباها به آن یکی می‌روند که هتل شما نیست. حتما روی کارت آدرس هتل خودتان را که یکی از سه‌آدرس درج شده روی کارت است،علامت بزنید.
معمولا آسانسور هتل‌های فوق به دلایل نامعلومی خراب است!! پس زمان چک این هتل بجنبید و اتاق‌تان را طبقه اول بگیرید.
وسایل‌تان را زمان چک‌این و چک آوت حتما چک کنید و مراقب باشید که داخل اتوبوس خودتان گذاشته‌شود.
خوراکی‌های مینی‌بار رایگان نیست. البته این بسیار واضح است ولی نمی‌دانم چرا هم‌سفرهای ما متوجه نمی‌شدند و بعد از هر چک آوت با مسئولان هتل دعوا می‌کردند!
غذای رستوران‌های بین راه خوب نیست. توصیه می‌کنم کمی از صبحانه‌تان را به‌عنوان نهار همراه داشته‌باشید. حتی وقتی گشت داخل یک شهر دارید. چون تور با رستوران‌های بسیار مزخرف قرارداد دارد و برای گرفتن پورسانت خود مجبورتان می‌کند همان‌جا غذا بخورید.
بهتر از آن اين است كه به‌تعداد كافي كنسرو همراه ببريد.
یک چیز مهم :
برخلاف هتل‌های ایران که مفت و مجانی همه لوازم شخصی مثل دمپایی و مسواک و خمیر دندان و ... را در اختیارتان می‌گذارند، هتل‌های هند یا یک قلم و یا هیچ کدام را ندارند. گاهی اگر درخواست کنید شاید داشته باشند ولی ما دو شب بدون خمیر دندان ماندیم و یک شب بدون دمپایی.
بنابراین سرویس کامل لوازم شخصی و علاوه بر آن یک بشقاب، لیوان ، کارد و چنگال و قاشق همراه ببرید. این سه قلم آخر را به‌کل ندارند !
...
دمای محیط:

اگر با تور پاییز یا زمستان مسافرت می‌کنید، حتما لباس گرم و کاپشن ببرید. اوایل صبح و بعد از غروب بسیار سرد است.
...

Posted by froogh at 8:50 PM | Comments (7)

December 21, 2007

هند - 1

سفری عالی..
کشوری سرشار از رنگ و عطر..
البته بهتر است بگویم : بو !!
مهم‌ترین و بارزترین خواص هند، غیر از دوتای بالا، مهربانی و آرامش مردم بود.
مردمی ساده، و سافت به‌معنای واقعی همین کلمه.
..
درباره این سفر مفصل می‌نویسم، چون فکر می‌کنم یک مرجع فارسی برای کسانی که قصد سفر توریستی دارند، لازم باشد.
این سفرنامه شامل اطلاعاتی درباره هتل‌ها، محل‌های دیدنی، غذاها، میوه‌ها، محل‌های خرید و مردمان خواهد‌بود.

Posted by froogh at 10:14 PM | Comments (10)

خلاء

فردا کار و زندگی به روال همیشه برمی‌گردد. مدیرعامل مهربان بعد از یک سال بلاخره برگشت. و من پست جدید را به‌زودی تحویل خواهم‌گرفت.
روزهای آتی درباره‌اش مي‌نويسم..
شدت بالای کار ، کمی می‌ترساندم.
مثل همه چیزهای ترسناک زندگی، فعلا قصد ندارم بهش فکر کنم. بماند برای زمانی که درگیرش می‌شوم.
درحال حاضر خوبم و خسته.
برادرم رفت.

...

توی ذهنم ملغمه‌ای از افکار برپا‌شده. گاهی مثل یک بچه گربه میان‌ کلاف‌های رنگی دست و پا می‌زنم. لذت ... و ناآگاهی ... و یک‌جور عدم تعلق به‌هیچ ...

Posted by froogh at 10:05 PM | Comments (0)

December 20, 2007

سلام


من برگشتم. ولی فکر کنم در این یکی دو روز فرصت کافی برای نوشتن این همه حرفی که من دارم ، دست ندهد.
خوبم. بسیار زیاد هم خوش گذشت.

Posted by froogh at 8:23 AM | Comments (9)

December 10, 2007

پستي براي ده روز :)- لطفا يك نفر پينگم كند.

فردا مسافرم. می‌روم هند. :) هنوز بلیط و ویزا را نداده‌اند. خدا را چه دیدی؟ شاید فرداشب باز آپ‌دیت کردم.
کوهی از کارهای نیمه‌کاره دارم. چمدانی نبسته.. شرکتی بی‌پول و در حال شروع تولید..خودم نامرتب..با یک لیست بیست صفحه‌ای از غذاهای خوشمزه هندی و چیزهایی که باید آنجا بخرم، با سفارش دو دوستی که در هند زندگی کرده‌اند. فکر کنم برای همه اینها باید یک سفر یک‌ماهه می‌رفتم.
ایده هند را منصور نصیری به‌سرم انداخت. که یک‌وقتی نوشته‌بود هند کشور رنگهاست.
میان این هیر و ویر ذهنی‌ام، یک آرامشی هست..با یکی از آن لبخندهای به‌قول آیدا جولیا‌ رابرترز‌وار !!
یک راز دارم. یک راز برای خودم که فکر کردن بهش هی دچار آن لبخند می‌کندم.

و باز در میان این هیر و ویر نوشته‌های آیدا را می‌خوانم و فکر می‌کنم هی..چقدر شبیه محتویات مغز من می‌نویسد. آدمهایی که می‌دانند از زندگی چه می‌خواهند.. و آن آرامش دلپذیر این دانستن در عین سختیی که به‌زندگی‌ات می‌دهد ...

یادداشت‌های شخصی یک سرباز سلینجر تمام شد. با آن ترجمه افتضاح.
اماااااااا.. سلینجر را نمی‌توان به آسانی گند زد.. آن داستان شاهکار آخرین روز از آخرین مرخصی به تحمل همه این زحمت آقای مترجم می‌ارزید..خود سلینجر بود میان خطوط..
ها.. راستی.. هولدن ناطوردشت را یادتان هست؟ در این داستان که قبل از ناطوردشت نوشته‌شده، وارد زندگی سلینجر می‌شود..
چقدر خوشحالم که سلینجر زنده‌است و هم‌چنین کوندرا و مارکز و ساراماگو.. بودنشان به‌آدم امید می‌دهد.. که بلاخره یک‌روزی چیزی خواهند‌نوشت ..

زندگی‌ام دوست‌داشتنی‌ست..این را جدی می‌گویم. چند وقت قبل که نوشته بودم عشق را به‌گوشه‌ای از ذهنم خواهم‌برد .. یادتان هست؟
آن شب فکر می‌کردم چقدر چیزها توی ذهنم هست که مختص منند.. و فکر می‌کنم شاید فقط آدمهای کمی در دنیا باشند که به‌اینها می‌اندیشند.. و اینکه حتما لازم نیست دنبال عشق بگردم برای تکمیل زندگی .. زندگی من به‌خودی خود بسیار بزرگ‌تر و پر بارتر از نود درصد آدمهایی‌ست که می‌شناسم..
اینها تعریف از خود است؟ خوب باشد.. برایشان زحمت کشیده‌ام..برای رسیدن به‌تک‌تک افکاری که امروز دارم.. پوست انداخته‌ام با دردی فراوان . لیاقت امروز را دارم..

آن شب به آن جای خالی پازلم فکر کردم.
فکر کردم حتی قادرم قلم‌مویی بردارم و خودم نقاشی‌اش کنم..یا آن را بسازم..
دیگر توقع ندارم حتما مدل پیش‌ساخته اش پیدا شود..

زندگی من اصلا خالی نیست. شاید وجود همدم شبانه‌روزی در آن کم باشد.. اما آن لبخند جولیارابرترزی...
هرچیزی که مرا وادار به آن لبخند کند، طعم صد همدم می‌دهد..

البته توقع نداشته‌باشید که گاهی به‌سرم نزند..حتما خواهد‌زد..
به‌قول آن پست آیدا هر آدمی گاهی خر می‌شود. کاملا درست است.
تازه من قبول دارم که نسبت به‌آن ده درصد باقیمانده بسیار خرم. پس به‌خودم حق می‌دهم دربرابر آن نود درصد گاهی خریت را تجربه کنم.
خانواده، کار ، تحصیل، سفر، موسیقی، عشق و اشک و خنده..همه اینها در زندگی‌ام پررنگند. و حالا که به‌تک‌تک‌شان فکر می‌کنم ، می‌بینم برای همین است که زندگی را زندگی می‌کنم..
حتی عشق هم هست.
قادرم با تمام سلول‌های وجودم عشق‌ورزی کنم..
با یک همدم؟
نه..
تنها شرط لازم برای عاشقی وجود همدم و هم‌خانه نیست.فقط همان گنجشک شرکت برایم کافی‌ست. تا مرا وادار کند به‌چشمانش بخندم و بگویم خیلی خیلی دوستت دارم.
یا معلم موسیقی‌ام..
بارها دلم خواسته بغلش کنم. می‌خواستم ازش خواهش کنم خیلی مراقب خودش باشد تا پیرتر از این نشود. می‌خواستم بگویم برای مردن حیف است..او باید تا من زنده‌ام، زندگی کند.
اینها خود عشقند..
کی جرات دارد بگوید یک وجود غیر عاشق، قادر است عشق‌ورزی کند؟
عشق به‌نظرم یک‌جور خاصی می‌آید..
نمی‌توانم بگویم..
فقط فکر می‌کنم آدمهای عشق برای عاشق‌بودن نیاز به‌وسیله ندارند..
یک‌چیزی در این مایه‌ها..

امشب ویر نوشتن گرفته‌ام..

می‌خواهم در افکارم شریکتان کنم..
می‌خواهم بگویم لطفا برای زندگی فکر کنید..فکر کنید.. فکر کنید.. خودتان را بفهمید..پیرامون‌تان را بفهمید..و بعد از درک عمق این‌همه لذت ببرید..

بزرگ‌ترین لذت دنیا وقتی عایدتان می‌شود که وجودتان مستقل از هر چیز و هرکسی زندگی کند.. آفریننده باشید تا مصرف‌کننده.. دیوار باشید به‌جای پیچک..

این نیست که دلم نخواهد کسی در زندگی‌ام باشد تا مثل هر انسانی با بودنش کیف کنم..چرا.. اتفاقا این دل‌خواستن در من بسیار قوی‌تر از آن‌ست که شما می‌دانید.. بسیاری از اوقات دلم می‌خواهد کسی باشد بسیار قوی..حمایت‌گر..شجاع و قابل اعتماد .. تا با تمام وجود یله بدهم..
اما این تمام زندگی‌ام نیست..لااقل در این لحظه نیست..امشب نیست..

دوست‌دارم به‌جای هم‌نشینی با صد‌نفر با یک‌نفر دوست باشم و آن یک‌نفر قادرباشد طعم زندگی را برایم معنا کند..برای خودش..نوعی دیگر باشد..مثل همه نباشد..
یک ترانه مخصوص خودش داشته باشد..یک ترانه‌ای که تابه حال نشنیده باشم..

می‌دانید؟

دلم بودن با آدمهایی را می‌خواهد که از مرحله الفبا گذشته باشند..هی با دانستن آن سی و دو حرف پز ندهند.. بفهمند که ندانستن الفبا یعنی برو بمیر..تو را چه به‌زندگی؟ و بعد به‌من بگویند بیا انشا بنویسیم.. بیا شطرنج بازی کنیم.. بیا نقاشی کنیم..بیا ...بیا ما که این سی و دو حرف را می‌شناسیم و بلدیم، با اینها یک ترانه بسازیم..یک ترانه‌ مخصوص بودن خودمان.. یک‌ترانه که هیچ‌کس تا‌به‌حال نشنیده باشد..
یک‌ترانه که وقتی نبودیم، زمزمه‌اش کنند.. و یک طعم گس.. یک‌عطر شاهکار .. یک چیزی ماورای همه‌چیزها را تداعی کند..
اوه ..خدایا ...
دلم بودن با کسانی را می‌خواهد که بتوانند با یک شعر گریه‌کنند..با یک خط کتاب دیوانه شوند.. با یک گل بازی کنند.. با یک لیوان شیر مست شوند.. با یک آواز فریاد بزنند..

نگویید نیست.. نگرد..

من می‌دانم که هست..مطمئنم که هست..
خودم دیده‌ام. لااقل پنج‌نفر را دنیا می‌شناسم که بلدند یک‌ترانه خاص بسازند.

دلم می‌خواهد خودم جزو اینها باشم.. متفاوت با جریان یکنواخت بودن..
دوست ندارم فقط باشم.. دلم می‌خواهد حس شوم.. دلم می‌خواهد بودنم طعم داشته‌باشد.. و نبودنم ، جای خالی‌ام را نمایان کند..
دلم می‌خواهد طوری زندگی کنم که هر روز خدا خواست مرا ببرد، بگویم حاضرم آقای خدا.. چون تا این لحظه بهترین زندگی را کرده‌ام.. و بهش بگویم اگر باز بهم فرصت بدهد، بازهم برای ادامه بهترین زندگی طرح و نقشه و ایده دارم..
دلم می‌خواهد یک قصه باشم.
همین درست است..
این همه را نوشتم و همین لحظه یادم آمد دلم می خواهد قصه باشم.................
........

حالا هم حیفم می‌آید وبروم بی‌آنکه این تکه سلینجر را با‌هم بخوانیم:

بیب خطاب به‌هیچ‌کس در اتاقش آرام گفت:"
متی. تو یه دختر کوچولویی. اما هیچ‌کس یه دختر کوچولو یا یه پسر کوچولو باقی نمی مونه. یه دفعه دخترای کوچولو روژلب می‌زنن، یه دفه پسرای کوچیک صورتشونو تیغ می‌زنن و سیگار می‌کشن. برای همین بچه‌بودن، خیلی کوتاه. امروز تو ده‌سالته، برای دیدنم توی برف می‌دوی. آماده ای، کاملا آماده ایکه با من تا پایین خیابون اسپرینگ سورتمه‌سواری کنی. فردا تو بیست‌ساله‌ای و با چند نفر توی اتاق نشیمن نشستی و منتظری ببرنت بیرون.یه‌دفعه مجبور می‌شی به باربر انعام بدی، به‌خاطر لباسای گرون نگران می‌شی، دخترا رو موقع نهار می‌بینی، با خودت فکر می‌کنی چرا نمی‌تونی یک‌نفر رو که دقیقا مال خودت ببینی.
همه اینها اتفاق می‌افته. اما نظر من، متی- اگه نظری داشته باشم، متی- اینه که:
یه‌جورایی سعی کن که به‌بهترین شکلی که می‌تونی زندگی کنی. چیزی به‌مردم بگو که فکر کنن بهترین حرف دنیاس. اگه توی کالج با یه دختر احمق هم اتاق شدی، سعی کن کاری کنی که حماقتش کم بشه. اگر بیرون یه سالن تئاتر وایستادی و یه‌ پیردختر اومد تا بهت آدامس بفروشه، اگه چیزی همراهته بهش بده. این راهشه عزیزم. می‌تونم خیلی چیزا بهت بگم، مت، اما من مطمئن نیستم که درست می‌گم یا نه. تو یه دختر کوچولویی، اما درکم می‌کنی. وقتی بزرگ شدی خیلی باهوش می‌شی اما اگه نتونستی باهوش و یه‌دختر معرکه بشی، اون وقت اصلا دلم نمی‌خواد ببینم که بزرگ شدی. دختر معرکه‌ای شو، مت

"
بخشي از داستان : آخرين روز آخرين مرخصي از كتاب يادداشت‌هاي شخصي يك سرباز نوشته سلينجر- صفحه 122

پي‌نوشت: بيب برادر متي است كه قرار است فردا به‌جنگ اعزام شود.

Posted by froogh at 8:21 PM | Comments (43)

December 9, 2007

اشکها و لبخندها

معلم موسیقی‌ام می‌گوید: زندگی همین‌هاست.. خانواده، کار ، تحصیل، سفر، موسیقی، عشق و اشک و خنده..
هرکدام نباشد، پایه‌ای لنگ است.

Posted by froogh at 9:38 AM | Comments (11)

December 7, 2007

من هيچ .. ما نگاه

هیچ شده چیزی را در نهایت خشم میان دستتان له کنید؟
خوردش کنید ؟
و سپس به‌باد بسپاریدش؟

و یک روزی ...

یادتان بیافتد که مهم‌ترین اتفاق زندگی را روی آن نوشته بودید؟
و بعد همه زندگی‌تان را به‌دنبالش بهم بریزید..
در حالی‌که خودتان بهتر از هرکسی می‌دانید که نیافتنی‌ست؟
هی بگردید.. و بگردید..
و از خشم گریه کنید؟

آن چيز تكه‌اي از من بود.

Posted by froogh at 10:17 PM | Comments (16)

پس اين زمان كي قرار است بگذرد؟

زندگی بد نیست.تقریبا همان اوضاع آرامی که همیشه دلم خواسته..اما یک‌چیزی که نه می‌دانم چیست و نه می‌دانم کجاست، سرجای خودش قرار ندارد.
مهم نیست.
برای همین‌ها که دارم از خدا ممنونم.

کتاب می‌خوانم.به‌شدت. گردش می‌روم به‌شدت. کار می‌کنم به شدت. موسیقی کار می‌کنم، خیلی بهتر از گذشته.

و فکر می‌کنم..
کمتر از هر زمان دیگری
.

انجمن شاعران مرده را خواندم. دوستش داشتم. یاد آیدا کردم حسابی. و ممنون از محمود برای معرفی کتاب.
قهرمانان کتاب، آدمهای رویایی منند.. همیشه در زندگی دلم خواسته آدم‌های زندگی من باشند.
نه فقط عشقم .. که برادرم.. خواهرم..دوستانم..
و خودم.

هرچه کردم نتوانستم موج‌های ویرجینیا ولف را بخوانم. کتاب‌های ولف یک‌درمیان با مذاق من ناسازگارند.
اما خانم دالوی بلاخره ترجمه شد!! و خریدم. (قابل توجه آیدا)

خاطره دلبرکان را هم نخواندم. شکلات خوشمزه‌ای‌ست که برای یک‌وقت خوب نگهش داشته‌ام.
درعوض خاطرات شخصی یک سرباز سلینجر را خریدم. با ترجمه‌ای بسیار بد. و سانسوری مافوق تصور.
وقتی نام سلینجر را دیدم، مثل بچه ها ذوق کردم. اما خواندنش ... خیلی بد بود. یعنی کسی حق ندارد مزه سلینجر را این‌طور گند بزند. :(

خیلی بی‌پولیم.
اولین بار است طی این سالها که با نقدینگی صفر مواجه می‌شوم. می‌ترسم. بی‌پولی شرکتی به‌قدر بی‌پولی خودم بداخلاقم می‌کند. با این تفاوت که باید حفظ ظاهر بکنم.

دعا کنید تولیدمان با‌موفقیت شروع شود...
آقای ووپی دارد از سفر برمی‌گردد.شاید او کمکی برای تنسی تاکسیدو باشد.

Posted by froogh at 5:00 PM | Comments (5)

December 3, 2007

پایان قصه بلبل

خوب خوشحالم که خیلی گرفتارم و غرزدن یادم رفته !!
هفته دیگر یک سفر ده روزه با برادرم می‌رویم. هزینه سفر او کادوی شرکتی‌ست که در آن کار می‌کند و بنده را با جیب خودم به‌اصرار می‌برد که تنها نباشد. اگر به‌سلامتی رفتیم و برگشتیم درباره‌اش می‌نویسم.
...
دیشب یک پست اساسی درباره بلبل و دلیل عدم موفقیتش به‌زعم خودم، نوشته‌بودم. اما نه حوصله ادیت داشتم و نه چیز به‌درد‌بخوری از آب درآمد. با‌اینکه اصلا قصد توجیه خودم را نداشتم، قیافه‌اش شبیه ندامت‌نامه شده‌بود.
فقط مهم‌ترین نکاتی که به‌نظرم در مورد بلبل و عدم موفقیتش خوب است بنویسم، اینجا می‌آورم:
۱- فرافکنی مشکلات.
بلبل مسئولیت اشتباه خود را به‌عهده نمی‌گرفت. همیشه کسی یا چیزی را به‌عنوان مقصر معرفی می‌کرد.
۲- بی‌نظمی.

از نظر من و طبق تجربه‌ شخصی‌ام، بر عهده‌گرفتن مسئولیت اشتباهات در هر قسمتی از زندگی باعث جلو‌رفتن فرد می‌شود.
آدمهایی که همیشه درحال توجیهند، فقط وقت تلف می‌کنند و درحقیقت یک‌سری اصوات را تحویل جامعه می‌دهند. اصواتی پراکنده در هوا بدون هیچ اثر خاص.
مسئولیت‌پذیری عامل مهمی برای رشد فرد است. و به‌واسطه این‌رشد، خود‌به‌خود اشتباهات کمتر و کمتر خواهند شد.
درباره آدم بی‌نظم هم که نیازی به‌توضیح نیست. بدترین حالت در این مورد مواجه شدن کارفرمای منظم با کارمند نامنظم و یا برعکس است. هردو مایه خورد‌کردن اعصاب هم می‌شوند. بی‌نظمی برای من درست مثل یک معصیت است. نداشتن یادداشت‌های مرتب، عدم برنامه‌ریزی زمانی، دیر آمدن و غیبت‌های تکراری، مرا بیش از خود کارمند، گیج می‌کند و همیشه دربرابر آدمهای نامنظم احساس بلاتکلیفی دارم.

Posted by froogh at 3:13 PM | Comments (11)

December 1, 2007

اول خودم دوم تو

امروز با بلبل حرف زدم و گفتم که قراردادش را تمدید نمی‌کنم. انتظارش را داشت.
طبق معمول مرا بدهکار کرد. گفت که همیشه بهش گفته‌ام فوق‌لیسانس دارد تا توی سرش بزنم. گفتم که این یک امتیاز برای او بوده که استخدامش کرده‌ایم و این را بهش یادآوری کرده‌ام تا بداند از او توقع بالاتر از لیسانس را دارم..
خلاصه دست‌آخر با رنجش ازش جدا شدم.
با دلخوری بهش گفتم : ببین .. حرفم را به‌عنوان دو خط که در روزنامه می‌خوانی، گوش کن، نه به عنوان رییس و مرئوس.. اگر لبه‌های تیزت را خودت سوهان نکشی، جامعه سوهانت می‌زند..این غرور زیادی که داری و این لجاجتت در جاهای دیگر زندگی کار دستت خواهد داد..امروز کسی مثل من روبرویت نشسته که هربار هرچه دلت خواسته بهش گفته ای..بدون هیچ ملاحضه‌ای..زمانی کسی روبرویت می‌نشیند با صدای بلندتر و لحن تندتر از خودت . احترامی که زمان حرف زدن برای دیگری قائل شوی، نشانه‌ احترامی‌ست که برای خودت قائلی.گفت : بگذارید به‌حساب عصبانیت من که وقتی عصبانی می‌شوم زبانم تند می‌شود. گفتم: اتفاقا آدمها زمان عصبانیت خود واقعی‌شان را بروز می‌دهند. ما یک سال و نیم با‌هم کار کردیم .فارغ از این‌که کارمند من بودی، باید حرمت دو چیز را نگاه می‌داشتی.. سن من و این یک‌سال و نیمی که گذشت. و بعد اتاق را ترک کردم.
فکر کردم باز وارد بازی شدم. من که می‌دانستم نباید فرصت متهم‌کردن به‌او بدهم، این فرصت را در اختیارش گذاشتم و ..
و فکر کردم یک‌چیزی در کار من اشتباه است. رفتار کاری با رفتاری که در بقیه زندگی با سایرین داری،باید فرق کند. من باید به‌عنوان یک مدیر او را در حد کارمند نگه‌می‌داشتم. باید طوری بارش می‌آوردم که تفاوت جایگاه را بداند و اگر روزی محبتی کردم، خوشحال شود.
اما رفتار من بدون توجه به‌شخصیت او ، در عین آگاهی از کاراکتری که داشت، رفتار یک دوست بود. جوری که دلم می‌خواهد باخودم رفتار شود.. دوست دارم در تمام روابط زندگی، قبل از داشتن هرجایگاهی، چه همکار، چه ارباب رجوع، چه مدیر و چه همسر، یک دوست باشم.
این درست نیست.
چون بسیاری از اوقات بهم ثابت‌شده که اول باید جایگاه دوم را ساخت و بعد پله‌ای به‌نام دوستی در آن بنا‌ کرد.
باید حواسم باشد که بسیاری از خانه‌ها فقط یک طبقه دارند.

Posted by froogh at 8:58 PM | Comments (18)