« ... | Main | در خدمتیم :) »
شنبه 3 آذر 86 :: November 24, 2007
پازل ناتمام من
تازگیها تصمیم گرفته ام گوشهای از ذهنم مال عشق باشد نه تمامیاش..
فکر میکنم به حرف آنکس که گفت:من تمام عمر بهدنبال کسی مثل تو بودم..تمام عمر..
و فکر میکنم..راست میگفت..من هم تمام عمر بهدنبال اینچنین کسی بودم..
بگذریم که نشد بهاو برسم..یا بههم برسیم..
اما انگار قطعهای از وجودم گم شده بود.. قطعهای که سالیان سال، به قدر تمام عمرم، در گوشهای از دنیا پنهان مانده بود..وقتی که آمد، بیهیچ سختی و فشاری سر جای خودش نشست..آن قدر همه چیز کوک بود که فکر میکردم این خود من است.. وجودش را دوست میداشتم.. حسش نمیکردم..
شده بودن کسی آنقدر آرامش بهتان بدهد که حسش نکنید؟
مثل یک قطعه موسیقی زیبا..
وقتی موسیقی کلاسیک گوش میکنم، یک قطعه شاهکار، ناخودآگاه صدایش را از یاد میبرم..جزئی از زمان و مکان می شود..و فقط میفهمم که لذت میبرم..
بودن او برایم همین بود..
گفت: هرگز دیگر مثل مرا نخواهی یافت..این همه شبیه به خودت..و اینهمه هماهنگ.. گفت که او سالها گشته و نیافته..
شاید راست باشد..
شاید هم نیمه سومی از ما هست که نمیدانیم کجاست..
بههرحال باخودم فکر کردم تمام این سالها زحمت کشیدم تا خودم را ، نیازم راو علایقم را بشناسم..گرچه شاید دستآوردم به قدر زمان و زحمتی که گذاشتم، نباشد، اما همینقدر هست تا بفهمم عشقی که مال من است و سهم من از دنیاست، چه رنگ و بویی دارد..
سزاوار نیست از خیر اینهمه بگذرم..
آدم بزرگی نیستم..او هم نبود..اما گاه پازلی را میچینی ..و فقط قطعهای بهقدر یک ناخن از آن کم داری..اگر پیدا شود و سرجایش گذاشته شود، پازل تو زیباست..وگرنه مال او نباشد، زیباترین و بزرگترین قطعه دنیاباشد، دل آزار میشود..
بعضیها میگذارند..جای خالی را نمیتوانند تحمل کنند..
بی خیال دل آزاری..
خالی نماند که بگویند یک پازل بلد نبود بچیند..
بعضی دیگر آن قطعه کوچک را از سر اتفاق یافتهاند اما در تمام عمر قدرش را نمیفهمند..
که اگر نباشد چه خلاء بزرگیست ..
اصلا بودنش قابل قیاس با قد و قواره اش نیست... یعنی ربطی بههم ندارند..
من از آن گروهم که جای خالی را میبینند..و میدانند که چه قطعهای گم است..اما رضایت بههر چیزی نمیدهند..
گروه ما تا آخر عمر میگردد..گاه میان یک سمساری قطعه را مییابد..گاه میان خیابان.. گاه توی ویترین یک جواهرفروشی..
و گاه به روز آخر عمر میرسند و همچنان پازلی حل نشده برایشان میماند..
Posted by froogh at November 24, 2007 9:10 PM
نظر
سلام
فرغ جان بعضی وقتها تمام زیبای یک تکه گم شده به جایه خالیشه که اگه پیدا بشه شاید دیگه قشنگ نباشه .
Posted by: ازاده at May 13, 2008 2:10 PM
وبلاگت بسیارجالب ومفید بود شما هم به من سربزن و اگر براتون ممکن هست وبلاگهای من رو در لینکستان خود قرار دهید تا زیر سایه شما نسیمی به ما بوزد و بازدیدکنندگان شما گوشه چشمی به وبلاگ ما داشته باشند پیروز باشید به امید روزی که وبلاگهای من باعث شادی و امید شما دوست عزیز شود.... موفق باشی
Posted by: ناصر نوی at November 29, 2007 11:05 PM
:)
Posted by: نیروانا at November 29, 2007 8:51 PM
midani gah pazel ham ra ham peyda mikoni zogh mikoni va mikhahi begzari sare jayash ... ke miayand va an ghete ra be name maslehat az dastanat dor mikonand va to mimani a yek donya hese khali bodan az pazel
Posted by: nejat at November 29, 2007 8:25 PM
كجايين فروغ جان؟
Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at November 29, 2007 2:41 PM
سلام
كجايي شما ؟
كمك فوري
گلم داره ميميره
ديفن باخيا 8 برگ
يكي از برگهاش زرد و يكي نيمه زرد
چيكاركنم؟
فروغ:
سلام بابا . من امروز اومدم از سفر. باید توی کتاب نگاه کنم. نکنه خیلی بهش آب می دی؟
Posted by: شوكين at November 29, 2007 10:49 AM
كجايي بابا نگران شديم!
Posted by: كفشدوزك at November 28, 2007 7:13 PM
هنوز كه پازلت ناتمامه!!
نميخواي كاملترش كني؟
Posted by: منفرد at November 28, 2007 8:54 AM
فروغ جان : نکنه داری دنبال اون تیکه پازلت می گردی ؟ آره ؟ خوب اینکه اعتصاب نوشتن نداره !!!!
نگرانتم به خدا
Posted by: nazanin at November 28, 2007 8:08 AM
where are you?
Posted by: ميترا at November 28, 2007 6:13 AM
قطعه ای دوست داشتنییه که بدون اینکه بهش فکر کنی خودش جاشو پیدا می کنه .
Posted by: imy at November 27, 2007 11:57 PM
« رفتنت آغاز ویرانی است، حرفش را نزن! ابتدای یک پریشانی است، حرفش را نزن. حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام؛ چشم هایم بی تو بارانی است، حرفش را نزن!»
چه قدر این حرف ها برایم آشنا و ملموس بود:(
Posted by: آرام at November 27, 2007 6:35 PM
نوشته ی تلخی بود فروغک.
قطعه ی گمشده پیدا نشد.تا کی باید جست و جو کرد؟تا کی باید مرثیه ی پازل ناتمام را خواند.امیدی به کامل شدن پازل هست اگر باید جست و جو کرد اما اگر امیدی نیست پازل را جمع کن و به دنبال پازلی بگرد که فکر می کنی تمام قطعه هایش را می توانی پیدا کنی.شاید سخت باشد اما نشدنی نیست.شاید اصلا به زیبایی آن پازل آرمانی نباشد اما هر چه هم زشت یا معمولی باشد باز هم کامل است.
فروغ:
نازنین جان.. هر کسی فقط یک پازل زندگی دارد.
Posted by: نازنین ایراندوست at November 27, 2007 5:22 PM
های فروغ خانم :امروز سه شنبه است ها ...چی شد ؟/!!!نیومدی اینجا؟؟
Posted by: nazanin at November 27, 2007 4:37 PM
az peyda nashodane oon tikehe ta akhare omram mese marg mitarsamhar rooz migam nakone peyda nashe?va ah mikesham rooze dige fekr mikonam agebood cheghaaadr mitoonesam khoob basham va baz eh mikesham.zendegim shode ah hayi ke bala saram toode shodan va omid be yafte tikam too ye jayi ke entezaresho nadaram.khoda konad ke biayi
Posted by: nazanin at November 27, 2007 2:53 PM
فروغ عزیز . چند روزیست به شما فکر می کنم . به تماس با شما . باید سری به آرشیوتون بزنم . خوش باشین و لحظه هاتون سرشار از عشق . .......
Posted by: آرام at November 27, 2007 2:38 PM
aaaahhhhhhhh! kojayi to dokhtar?
Posted by: f at November 27, 2007 1:50 PM
وقتي نمينويسي نگرانم ميكني. نميدانم چرا ولي ميدانم اگر چيزي براي گفتن نباشد يعني حسي نيست . چه خوب و چه بد . و اين خيلي از داشتن حس بد هم بدتر است. منتظر غر زدنهاي فروغ هستيم(شوخي بود به دل نگير)
Posted by: تنها at November 27, 2007 12:57 PM
baba foroogh in che vazie? chera mesle ghabl neminevisi? nakone dare injaro takhte kardi ma khababr nadarim?
Posted by: mammad at November 27, 2007 11:56 AM
بسيار عميق بود،
اما اگه عاشقي هرگز نمي توني بخشي از ذهنتو براي عشق بذاري ! بي خودي تلاش نكن دوست عزيز. بالاخره هر پازلي روزي همه تكه هاش كنار هم چيده ميشوند. مگه نه ؟؟؟؟؟
Posted by: شادي at November 27, 2007 11:45 AM
As usual your posting is well written. You are definitely one gifted girl on face of planet
Posted by: Shahrokh at November 27, 2007 9:23 AM
پازل ناتمام فروغ ... پازل ناتمام فروغ ... پازل ناتمانم فروغ ... از همون شب اول هي دارم فكر مي كنم به اين پازل ... به اون قطعه ي بايد ... به اون يه تكه فضاي خالي ... به فروغ ... شايد هم دارم به خودم فكر مي كنم ... شايد هم
Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at November 27, 2007 12:15 AM
يه موقع هم آدم از اين پازل بازي خسته ميشه ... ميزنه همه پازل رو ميزنه به هم !1
Posted by: مهدي at November 26, 2007 7:51 PM
فروغ عزیز
سلام خواندم تمثیل زیبایی بود اما
اصولا پیش بینی کاری سختی است مخصوصا وقتی صحبت از آینده باشد.
براستی اگر زندگی پازلی می بود که با اتمام جاگذاری فطعاتش دلچسب می نمود آیا انگیزه ای برای تداومش نیز وجود می داشت ؟آیا عطش آدمیان برای شادکامی با یافتن زوج دلخواهشان به آخر می رسید ؟ شاید که انسان به دنبال پارلی ناتمام باشد که قول اتمامش را به وی دادند لیکن همچون عمرش هیچوقت تمایل ندارد به انتهایش فکر کند در عین حال که تخیل اتمام آن را همواره در سر می پروراند و با همان رویاها و تجسم دنیایی دیگر برای خود در همان نزدیکی می سازد.
Posted by: کامیار at November 26, 2007 6:59 PM
ئی میل یا شماره تلفنت رو بده کارت دارم
فروغ:
ایمیل کنار همین صفحه هست.
Posted by: ابوالهول at November 26, 2007 1:43 PM
من فکر می کنم....اون هایی تا آخر عمر پازلشون ناتمام می مونه...که صلبند...انعطاف ناپذیرن..اون قطعه پازل باید شکلش و خمیدگی هاش...درست مثل جای خالی پازل ما باشه...ولی لزوما نباید از همون اول کاملا فیت باشه...اون قدر این قطعات پازل این ور و اون ور می شن...اون قدر خودشون و تنگ و گشاد می کنند...اون قدر به سمت همدیگه متمایل می شن...که اون جاهای خالی باقی مونده رو پر می کنن..تکه های پازل ما و تکه گمشده اون...نباید صلب باشه که اگه صلب باشه.. حتی اگه کاملا تو جای خودش قرار گرفته باشه ..می رسیم به سکون!......
Posted by: کفشدوزک at November 26, 2007 9:58 AM
حرفی که از دل بر می آید ... نه فقط به دل می نشیند، بلکه می سوزاند. نمی دونم اون قطعه گم شده هر کس، کی سر جاش قرار می گیره ... اصلاً قرار هست تکمیلمون کنه، یا باید همواره به دنبالش، درحسرتش باشیم ... نه تو سمساری، نه تو خیابان، نه توی ویترین یک جواهرفروشی...بلکه شاید روزی مثل سیدارتای هرمان هسه کامل شیم؟!
Posted by: sih.morgh at November 25, 2007 11:36 PM
به این گروه اضافه کن زمانیکه قطعه گم شده یافت میشود اما دیگر زمانه آنقدر تغببر کرده که شجاعت گذاشتنش کم رنگ شده. و آن تکه همانجا بیرون پازل خود نمایی میکند و ما خرسندیم که خداقل داریمش آن ببرون
Posted by: آورا at November 25, 2007 9:37 PM
اینکه به آخر عمر برسی و پازل ات درست نباشد خیلی بهتر از آن است که پازلت را با تکه ای ناجور تمام کنی . اکثر انسان ها به دلیل اینکه می گویند : آخرش که چه ؟! به همان تکه ناجور رضایت می دهند و به سرعت هم پشیمان می شوند .
Posted by: فائزه at November 25, 2007 4:35 PM
تست هوش احساسی من شد 48!
Posted by: زن زمانه at November 25, 2007 1:58 PM
عالی
Posted by: ... at November 25, 2007 12:27 PM
آخرين تيكه پازل رو هم گذاشتم سر جاش
عاليه بهتر از اين نميشه
ميرم عقب ، دستمو ميذارم زير چونه و خوب مي بينم
مسحور زيبايي اون ميشم ، وه چه زيباست
.....
.....
اوه نه ! خداي من
صبر كنيد، اشتباه شده ! اين تيكه پازل من نيست
ميشه يه بار ديگه بچينم ؟!
متاسفم نوبت شما تموم شده
Posted by: شوكين at November 25, 2007 10:32 AM
عشق مانند موجودی در وجود انسان متولد می شود و بزرگ می شود و گاهی هم به دست خودمان کشته می شود...این چیزی است که به تازگی به آن رسیده ام
Posted by: nazanin at November 25, 2007 9:52 AM
و فقط قطعهای بهقدر یک ناخن از آن کم داری..اگر پیدا شود و سرجایش گذاشته شود، پازل تو زیباست..وگرنه مال او نباشد، زیباترین و بزرگترین قطعه دنیاباشد، دل آزار میشود..
از کل متن لذت بردم، از اين قسمت بيشتر از بقيه
ممنون
Posted by: سحر at November 25, 2007 9:37 AM
خیلی تلخ و واقعی و دلنشین بود.
دوسش داشتم
مرسی
Posted by: الهام at November 25, 2007 8:48 AM
عالي بود فروغ..مرسي فرزاد
Posted by: منفرد at November 25, 2007 8:30 AM
khob hame in teke ha ra ke kenare ham bechini mishavad esmasah zendegi. pas chize hal nashodeye tuyash baghi nemimanad.nahaiatan tamam mishavad. ba hame taghalob haye ke kardim!
gahi dige adam be ye ja mirese ke niazi nist vaght bezari bebini ke cheghadr khodet ro shenakhti. gahi faghat baiad beshini o sukut koni ta un chizi ke donia az to shenakhte ro be namaiesh bezare fooroogh jan!
Posted by: sun at November 25, 2007 7:38 AM
درود بر فروغ خانوم
خیلی زیبا بود .خوشبختانه در عشقهای زمینی که ره به آسمان میبرند پازل مربوطه اگر با خلوص نیت و زلالی روح تعقیب شود بی برو برگرد به پرشدن هر آنچه موجب ناهماهنگی با ضرباهنگ هستیست میشود که به پیوستگی با حقیقتی ازلی و ابدی خواهد انجامید و بنابراین هیچ غم آزاردهنده ای در این سیر وجود ندارد بلکه غمیست که نبودش آرامش برانداز است. غمیست که باعث خرسندی روح و جان انسان شیفته است که صیقلی به روح میزند که در آن روح ملتهب و صیقل یافته حقایق زیادی بالعیان دیده میشود.
Posted by: فرزاد at November 24, 2007 10:11 PM
خیلی خیلی خیلی خیلی یه جوری بود! باید چند بار دیگه بخونمش!
Posted by: ماکان at November 24, 2007 9:33 PM